فیلم‌نامه (5)

 

*



مرگ یزدگرد (1982 / 1361) / بهرام بیضایی

http://s2.picofile.com/file/8263711976/Death_of_Yazdgerd.jpg



اگر روزی معادله‌ای بیاید که اخلاقی بودن یا نبودن عمل یک فرد را پیش‌بینی کند، اصلی‌ترین متغیرش تصور آن فرد از دایره اختیاراتاش خواهد بود. در اینصورت بهتر است که به جای پرسیدن اینکه "افراد تحت چه شرایطی اخلاقی عمل می‌کنند؟"، پرسید: "افراد تحت چه شرایطی دلیل کافی برای غیراخلاقی عمل نکردن دارند؟" عملکرد غیراخلاقی افراد مستقیماً به تصوری که از اختیارات بالقوه خود دارند برمی‌گردد.
مثلا اگر فرد نابینایی بخواهد از خیابان بگذرد (فقط برای آنکه امروز هم اهل خانه را از سهم فحاشی‌ خود بی‌نصیب نگذارد)، احتمالاً تمایلی به کمک نشان نمی‌دهید؛ و چنانچه قدرت کنترل حوادث را هم می‌داشتید، ای بسا که برای تنبیه آن فرد نابینا (با تمهید یک تصادف ساده) هم وسوسه می‌شدید. اما شما اخلاقاً به او کمک می‌کنید، چون نه قدرت پیش‌گویی را در خود می‌بینید و نه قدرت کنترل حوادث را. عملکرد اخلاقی شما در اینجا در واقع اذعان شماست به اینکه هیچ کار دیگری از دست‌تان ساخته نیست. و به همین خاطر عملکرد اخلاقی با نظام‌های تمامیت‌خواه نمی‌خوانَد؛ چراکه چنین نظام‌هایی ماهیتاً یک تلقی حداکثری از دایره اختیارات خود دارند. اما وظیفه اخلاقی شهروندانشان چه حکم می‌کند؟ احتمالاً مبارزه با حکومت؛ آن‌هم مبارزه‌ای رفته‌رفته تحت شمول این تبصره که: تحت هر شرایطی. اما این طعمه‌ای بیش نیست؛ طعمه‌ای موقت برای یک مکانیسم پردوام جوجه‌کشی، که بقای تمامیت‌خواهی را در یک جامعه تضمین می‌کند؛ گیرم در حکومت بعدی.
و مرگ یزدگرد روایتی‌ست واضح از این مکانیسم کور. تاریخ می‌گوید که یزدگرد سوم را آسیابانی در مرو سر برید (از سر طمع یا مصلحت، فرقی نمی‌کند؛ مهم این است که او چنین اختیاری را در خود می‌دید)؛ حال‌آنکه بهرام بیضایی به جای توقع بدیهی‌ای که از عملکرد آن آسیابان می‌رفته، او را به وظیفه‌ اخلاقی فردی با یک تلقی صحیح از دایره محدود اختیارات‌اش در یک نظام تمامیت‌خواه می‌گمارد: دروغ نگفتن (نه اصرار به راست گفتن). و با همین تمهید ساده، مرگ یزدگرد رفته‌رفته هزارتوی مبهم حفره‌هایی که گذشت زمان در ارکان یک نظام تمامیت‌خواه ایجاد کرده بوده را به طریقی لاجرم حتی پیچیده‌تر از راست گفتن هویدا می‌کند.
در مرگ یزدگرد، بیضایی به وظیفه اخلاقی خود به عنوان هنرمندی در یک جامعه سیاست‌زده نیز ادا کرده، و کوشیده تا مخاطب خود را متقاعد سازد که راه رهایی از دژخیم تمامیت‌خواهی، اذعان به دایره محدود اختیارات خود است؛ فیلمی در پاسخ به این سؤال که:



تاریخ چگونه تکرار می‌شود؟



*



والسِ با بشیر (2008) / آری فولمن

http://s1.picofile.com/file/8263711992/Waltz.jpg



اگر کل تجربه‌های انسانی را به عمارتی تشبیه کنیم که موقع زندگی در آن سکونت داریم، اتاقی در این عمارت هست که پای هیچ‌کدام‌‌مان به آن نرسیده؛ تَه راهرویی که در هر طرفش ردیف اتاق‌هایی قرار دارد که دست‌کم یک دفعه به هرکدام‌شان سرک کشیده‌‌‌ایم، اما همیشه طنین صداهایی از اتاقِ آن تَه باعث شده تا سراسیمه راهرو را تا محضر امن وجدان‌مان بدویم.
ترس ما از مردگان در واقع ناشی از همان صداهایی‌ست که از راهروی گناهان خود می‌شنویم، چراکه به مجرّد ورود به آن آخرین اتاق و ارتکاب یک جنایت، باقی عمرمان (نه به آن مصیبتی که تصور می‌کنید؛ بلکه در پرانتزی شبیه به این، در رخوتی منحصربفرد سپری خواهد شد). درون پرانتز، دیگر "جنایت" برایتان بی‌معناست؛ مثل نوازش‌هایی که در موقع نوزادی‌تان از اطرافیان می‌شنیده‌اید و نمی‌فهمیدید. و حال، یک‌بار دیگر متولد شده‌اید؛ با گریه‌هایی بلند مثل نوزادی که وحشت اطرافیانی که از ترسِ صدای گریه‌‌تان می‌گریزند را نمی‌فهمید. بعد، درب اتاق را باز می‌کنید و یک راهرو می‌بینید؛ راهرویی که در هر طرفش ردیفی از اتاق‌ها قرار دارد، و به یک عمارت گسترده ختم می‌شود؛ عمارتی شبیه کل تجربه‌های انسانی. در آنجا، طنین صداهای وهم‌انگیزی از محضر وجدان، ناگهان بیدارتان می‌کند.

ارتکاب جنایت تجربه‌ایست از کتمان تا اذعان، که ناخواسته ما را با پرسش زندگی مواجه می‌کند. و به همین اعتبار مایلم آثاری که به بهترین نحو از جزئیات تکان‌دهنده این تجربه گفته‌‌اند (خاصّه رمان جنایت و مکافات داستایفسکی، و فیلم جاده مالهالند دیوید لینچ) را نه فقط آثاری هنری، که میراثی بشری بشمرم. و از زمره این آثار، مستندی‌ست که به اقتضای وفاداری‌‌اش به همین جزئیات، در فرم انیمیشن پیاده شده.
آری فولمن، سرباز اسبق ارتش اسرائیل، در مستند داستانی والسِ با بشیر، با اعتراف به یک تصویر مبهم از خلال خاطرات فروکوفته‌اش، رفته‌رفته بهمنی را در شیب گذشته خود فرولغزانده که آوار فراموشی را فرومی‌شوید و به نشانه‌هایی از پیکره مدفون وجدان می‌رسد. ماجرای فیلم، تلاشی برای یادآوری کشتار فلسطینیان اردوگاه صبرا و شتیلای لبنان (در ۱۹۸۲) به دست شبه‌نظامیان مسیحیِ حزب فالانژ است، که به انتقام ترور بشیر جمیل، رئیس این حزب صورت گرفت و در جریان آن از ۷۰۰ تا ۳۵۰۰ نفر (عددی که هیچ‌گاه مشخص نشد)، با پشتیبانی لجستیکیِ ارتش اسرائیل، قتل عام شدند؛ فیلمی به کارگردانی آری فولمن و محصول اسرائیل، که پاسخی‌ست به این سؤال که:



چگونه درک معنای جنایت، از ما خبره‌ای در برآورد قیمت جان انسان‌ها می‌سازد؟



*



فرانسیس ها (2012) / نوآ بامباخ

http://s2.picofile.com/file/8263712000/Frances_Ha.jpg



چه اسمش را خوش‌بینی بگذارید، چه بدبینی، همیشه وقتی کسی (به‌ویژه یک دوست صمیمی) به کوچک‌ترین دلیلی موقعیّت مرا در زندگی خودم بهتر از موقعیت فعلی خودش می‌داند، پیش خودم سعی می‌کنم اتفاقاً موقعیت خودش را به هزار دلیلْ بهتر بدانم. نمی‌دانم چرا (چون می‌دانم که نمی‌توانم خودم را به جای او بگذارم)، اما نمی‌توانم به داشته‌های او که نزد خودم نمی‌بینم غبطه نخورم. شاید اصلاً آن تصوّرِ ایده‌آلی که من از زندگی او در ذهنم دارم حقیقت نداشته باشد، اما مسلّماً به ایده‌آل‌تر شدن زندگی خودم کمک می‌کند.
این را بیش از همیشه پای فیلم فرانسیس ها فهمیدم. فرانسیس را می‌شود شخصیتی با فصل مشترک تمام تصوّراتم از وضعیت کسانی دانست که به کوچک‌ترین دلیلی از آدم تعریف می‌کنند اما نمی‌دانند که می‌شود به داشته‌های خودشان هم غبطه خورد؛ شخصیتی ایده‌آل که فرم دوم‌شخص‌اش از آنها نزد تو یک دوست ایده‌آل می‌سازد.
یک‌ جای فیلم، فرانسیسْ الکی بین حرف رفقا درمی‌آید که: "خیلی خنده‌داره که وقتی مردم بچه‌دار می‌شن، همه‌شون می‌گن من قبلاً خیلی به خودم می‌رسیدم، اما الآن اصلاً وقت نمی‌کنم. در حالیکه این هنوز خودتی! این نصف توئه؛ یک توی کوچولوئه!" فرانسیس همان شخصیت خوش‌بین و ایده‌آلی‌ست که مایلم در پسِ پشت تعاریفی که رفقای بدبین‌ام به کوچک‌ترین دلیلی از من می‌کنند، به هزار دلیل در قالب زندگی‌های خودشان به تصوّر درآورم؛ شخصیتی که گرچه خودش حکمت زندگی‌ خودش را نمی‌داند، اما زندگی می‌کند؛ آن‌هم زندگی‌ای که به همین‌واسطه، خلوص‌اش غبطه‌برانگیز و دوست‌داشتنی است. مسلماً این شخصیتْ حقیقی نیست، اما چون ساخته و پرداخته تصورات خودم است، می‌تواند یک "منِ کوچولو" باشد؛ یک منِ ایده‌آل، که فرم دوم‌شخص‌اش از تو هم نزد دیگران یک دوست ایده‌آل می‌سازد. فرانسیس ها، فیلمی به کارگردانی نوآ بامباخ و محصول ایالات متحده، پاسخی‌ست به این سؤال که:


از زندگی، منهای خوش‌بینی یا بدبینی‌ آدم‌ها (و حتی منهای واقعی بودن یا نبودن تصورات‌شان از آن) چه خواهد ماند که منحصر به ذات خویش و بهانه‌ای جاودانه برای حفظ دوستی‌‌ بین آدم‌ها باشد؟



*


سامسارا (2011) / ران فریک

http://s2.picofile.com/file/8263712026/Samasara.jpg



بحث وفاق فراسیاسی و گردهمایی ملت‌ها و از این صحبت‌ها نیست (که این‌ها همه جای خود دارد)؛ چیزی که المپیک را برای من از هر چیز دیگری در این روزها خواستنی‌تر کرده، چیز – یا بهتر بگویم، چیزهای – دیگری‌ست که دیگرتر از احوال روزمره‌ام هستند.

این را چهار سال پیش در اوایل المپیک لندن نوشتم، موقعی که علم و تکنولوژیْ چهار سال از امروزش عقب‌تر بود. اما لابد تعجب می‌کنید اگر کسی مدعی بشود که بازی‌های المپیک، امسال پیشرفتهتر شده‌اند، یا که بناست نتایجی درخشان‌تر از ادوار پیشین‌شان حاصل بکنند. هیچ‌کس مدعی نمی‌شود که سال برگزاری این رقابت‌ها (گیرم همان نخستین ادوار باستانی‌شان) کوچکترین تأثیری روی نتایج‌ آنها داشته و دارد؛ چراکه المپیک هم (مثل هر آیین دیگری) فضاهای خودش را بازتعریف می‌کند؛ مثل جزیره‌ای در رود خروشان زمان که بر آن می‌شود از منزلی به منزل دیگرِ عمر، هر از چندی از نیروهای کور و صیروریِ تاریخ کناره گرفت، و دقیقاً انسانی تخته‌بندِ الآن ماند.
و تا انسانْ انسان بوده، این حکایتِ هر آیین و منسک دیگری هم بوده؛ مناسک متنوعی که رفته‌رفته از پیکره واحد مراسمشان، هنرهای اصلی منشعب شده‌اند و به اقتضای امکان رسانه‌های وقت، در فضاهای خصوصی‌‌مان هم به گل نشسته‌اند. اما هنرها هرگز نتوانسته‌اند – و نمی‌توانند – که مثل یک منسک، اثری را نه در پیکره فضا، بلكه در بستر زمان به جا بگذارند، و با یک سرشت تکرارشونده، از مسیر صیروریِ تاریخْ منشعب و مستقل بشوند. به همین‌واسطه هم مناسکْ چیزی بیش از حاصلجمع هنرها هستند؛ چیزی که از آنها محملی برای ضبط و مهار تجربه‌های آنیِ انسان‌ها (خواه روحانی، و خواه جسمانی – اعم از همین بازی‌های المپیک) نیز می‌سازد. هیچ اصطلاحی هم برای سرشت تکرارشونده این جزیره‌های زمانی، مناسب‌تر از لغت سانسکریتِ "سامسارا" نیست؛ اصطلاحی هم به معنی جابجایی و هم دنیا، که به سرشت تکرارشونده عمر آدمیان در عین تحوّل‌شان اطلاق می‌شود؛ به منسک باشکوهی به نام زیستن. و مستند بی‌کلام و بزرگ‌مقیاس سامسارا (با لوکیشینی پراکنده در ۲۵ کشور)، همچون دو سَلَف سینمایی خود (کرونوس و باراکا)، ادای دین دنیای هنر به خاستگاه‌های خود است – به شکوه منسک زیستن در جوامع انضمامی دیروز و جوامع انتزاعی امروز. سامسارا، جستجویی‌‌ پی چیزهایی دیگرتر از احوال روزمره انسان‌ها در عین زندگی آنهاست؛ مستند باشکوهی به کارگردانی ران فریک، که پاسخی‌ست به این سؤال که:



چگونه می‌شود از چرخه پرتکرار زیستن هم لذتی به همان بی‌دلیلیِ مناسک المپیک برد؟



*


منظره‌ای در مه (1988) / تئو آنجلوپولوس

http://s2.picofile.com/file/8263712042/Landscape_in_the_Mist.jpg



حیف؛ تصویر هولناک آن توده محو و ماتی که چند زائده پهناور به دورش می‌چرخند؛ تصویر لرزانی که همیشه بعد از شنیدن اسم رمزِ 'هادی'، رودی از آدرنالین را به وجودم سرازیر می‌کرد، خاطره نوزاد چندماهه‌ای از آب درآمد که کسی توی تابستانِ داغی زیر باد پنکه، پرتش می‌کرده تا نزدیکی سقف! هادی، دیگر از زیر آوار وحشت‌ آن بچهْ قد راست نکرد و به فرم همان اسم رمزی که تا امروز هم می‌شناسم ماند: موج ناپیدایی که مرا به سمت آن توده‌ی محو و مات و چرخان تلاطم می‌داد، رفته‌رفته در جغرافیای جدید جهانم، بین مختصات دقیق هویتی‌اش گم شد.
احتیاجی به توصیف دقیق‌تر این تصاویر محو و ماتِ بچگی نمی‌بینم، چون بعید می‌دانم هنوز وسوسه مرور آلبومی به این قدمت را بی‌جواب گذاشته باشید؛ همان‌قدر که بعید می‌دانم محتویاتش را چندان جدی گرفته باشید که بخواهید حقیقت مستقلی را (در یک جهانِ برساخته از همین تصاویر کهنه) برای آنها متصوّر بشوید. اما من حتم دارم که این جهان‌ها و منظومه‌های موازی (که در آنها پنکه‌ها هی ریز و درشت می‌شوند و از سقف خانه‌هایشان آدرنالین چکه می‌کند)، هنوز هم ساکنانی دارد – جهان‌هایی البته با بسیار مناظر دیگری هم نه به این ترسناکی‌.
حکایت فیلم منظره‌ای در مه، حکایت منظومه‌ای‌ هنوز قبل از زایش کوپرنیک و حتی تشکیل این منظومه خورشیدی‌ است؛ قبل از گشایش کتاب و حتی پیدایش سواد – منظومه‌ای با مرکزیت یک تعریف مبهم از مفهوم پدر. وولا و الکساندروس، تنها دو سیاره این منظومه، در جهانی به موازات ما، در مدار قطارهایی که بلیط نمی‌خواهند، در حضیض سواحلی که از اعماق‌شان مجسمهْ صید می‌شود، و در اوج جاده‌های پیچاپیچی که بکارتِ 'یک میانبر کوتاه تا خود مقصد' را لکه‌دار می‌کنند، هنوز هم به راه‌ خود ادامه می‌دهند و بر سن ساکنان‌شان می‌افزایند، بی‌آنکه به مقصدی برسند. منظره‌ای در مه، فیلمی به کارگردانی تئو آنجلوپولوس و محصول یونان، پاسخی‌ست به این سؤال که:



نوزاد بلوغ، با چه خاطراتی از زهدان کودکی، چشم به جهان می‌گشاید؟



*

فیلم‌نامه (3)

 

*

 

آیدا (2013) / پاول پاولیکوفسکی

 

http://s1.picofile.com/file/8261882750/Ida.jpg

می‌شود گفت "ساعتْ دستگاهی هدفمند است". می‌شود اینطور هم گفت که "تک‌تک اجزای ساعتْ ارتباطی ضروری دارند". چون به محض آن‌که ساعتی را به زمین می‌کوبیم، هم می‌شود گفت که "ساعت از بین رفت"، و هم اینکه "اجزای ساعت، هم‌اینک ارتباطی ناضرور دارند". مسلّما دیگر ساعتی در کار نیست، اما اجزای آن کماکان وجود دارند (و چنانچه شکسته هم باشند، به اجزای تازه‌تری شکل داده‌اند). منتها ارتباط بین این اجزاءْ دیگر ضروری نیست. یعنی وقتی ساعت را به زمین می‌کوبیم، دیگر فرقی نمی‌کند که اجزایش چگونه پاش‌پاش بشوند. به هر الگویی که پاش‌پاش بشوند، دیگر آن ارتباطی که برای ساعت بودن‌شان ضرورت داشت را نخواهند داشت.
هرگز نمی‌توان به یقین گفت که کل جهان آیا هدفمند است یا نه، چراکه حل این معما منوط به شناسايی کل اجزای جهان است. اما مشکل اینجاست که وقتی صحبت‌ از "کل جهان" باشد (یعنی بزرگ‌ترین "کل" متصوّر)، ديگر روابط بین اجزاءْ عینیتی نخواهد داشت، چراکه جزء (بر حسب تعریف) یعنی بخشی از یک کل؛ و ما هنوز نمی‌دانیم که کل جهان در چه وضعیتی‌ست. در واقع تنها راه دانستن‌‌مان این است که تمام اجزای آن را شناخته باشیم. و این در تناقض با پیش‌فرض ماست.
این را عکاسان از همه بهتر می‌فهمند، چون کارشان این است که ارتباطات ناضرورِ بین اجزای منظره را از طریق یک ترکیب‌بندی‌ مناسب (و محدودتر کردن آگاهانه میدان دید)، در قالب یک عکس زیبا بازتعریف کنند؛ عکسی که در آن، حضور توأمان همان مؤلفه‌ها برای دست‌کم زیبایی آن عکس ضرورت دارد. به عبارت دیگر، عکاسانْ دلیل کافی‌ای را برای برقراری یک ارتباط ضروری بین مؤلفه‌های ظاهرا نامربوط خلق می‌کنند. آن‌ها یک کل تازه خلق می‌کنند؛ و مخاطبین‌شان به دلیل کافی این خلق می‌گویند زیبایی.
فراوان دیده‌ایم و خوانده‌ایم که بلایای بی‌دلیل همیشه دلیل کافی‌ای برای مصیبت‌دیدگان بوده‌اند تا در هدفمندی جهان تردید بوَرزند. فراوان دیده‌ایم و خوانده‌ایم که از این تجارب، همین نتیجه را گرفته‌اند. اما عکاسانْ مسأله را چطور می‌بینند؟ آیا می‌شود که با محدودتر کردن آگاهانه میدان دید، دلیل کافی‌ای را برای شناسایی یک راه سوم (راهی به غیر از باور به هدفمند بودن یا نبودن جهان) در نظر آورد؟
فیلم آیدا، با نگاه عکاسانه‌اش به جهان، زمینه این تأمل را فراهم آورده؛ فیلمی به کارگردانی پاول پاولیکوفسکی و محصول لهستان، که پاسخی‌ست‌ به این سؤال که:


چطور می‌توان قابی هم زیبا و هم به قدر کافی عادلانه از تصمیمات یک نفْس پاکدامن بست که در آن هم جا برای خدا باشد و هم برای - ولو یک شبانه‌روز - خرما؟


*



بَری لیندون (1975) / استنلی کوبریک

http://s1.picofile.com/file/8261882800/Barry_Lyndon.jpg


اصل عبارتْ این است: "۲۹هزار و ۸۶ واحد جُو، ۳۷ ماه – کوشیم". که احتمالاً یعنی: «مجموعاً ۲۹هزار و ۸۶ واحد جو طی ۳۷ ماه حاصل شد. امضاء – کوشیم». از بخت کوشیم، او هم‌اینک عنوان‌ نخستین اسم یادشده در تاریخ مدوّن بشر را، در لفّافه همین عبارت کوتاهِ ۵۳۰۰ساله، از آن خود کرده. اگر سلاطین و شیوخ بین‌النهرین از این موضوع مطلّع بودند، قطعاً عبارتی گویاتر از این را به امان زمان رها می‌کردند. از کجا معلوم که در آنصورت این گزاره چه می‌توانست باشد؟ کهن‌ترین جمله‌ تاریخ که در آن اسم یک نفر آمده را، چنانچه اصلاً خودتان بودید، چطور می‌نوشتید؟ کدام حقیقت جاویدان‌تری از حجم محصولات زراعی چند ماه گذشته را در اختیار نوادگانِ دورتان قرار می‌دادید؟ با کدام اسم اعظم امضایش می‌کردید؟
صرفنظر از فحوای جمله‌‌تان، مسلماً آن را روی مُشتی گِل پخته نمی‌نوشتید و به امان خدا هم رهایش نمی‌کردید تا خودش تکلیف خودش را با باد و باران روشن بکند. و همین بس بود تا سرنوشت جمله‌تان از راه درازی که به ابتدای پُست من ختم شده، منحرف گردد. (در واقع هر کاری که به غیر از آن لحظات لابد ملالت‌بارِ یک روز کاریِ کوشیم – این حسابدار ساده شهری در سرزمین سومر – می‌کردید، آن جملهْ دیگر اینگونه جاودانه نمی‌شد).
جاودانگی، مثل عنصر نامطلوبی‌ که امیال‌مان را نقش‌برآب می‌کند، همیشه در یک موضع سوم‌شخصِ مجهول‌، حضور واقعیتی غیرمنتظره را نهیب می‌زند؛ همچنان‌که با سرنوشت بَری لیندون (جوان ایرلندی‌تباری از قرن ۱۸) هم چنین کرد؛ و به یمن خلّاقیت استنلی کوبریک، هر دفعه که اقتباس سینمایی‌ از این قصّه ساده را می‌بینید، هنوز هم می‌کند. این کلکسیون سه‌ساعته از صفات انسانی – اعم از حسادت و جاه‌طلبی و عشق و نفرت و اشتیاق و ریا و دروغ و بخشش و اندوه و خشم و ملال و شفقت و ... – نمی‌توانسته که به سادگیْ تن به ظرف تنگ سینما بدهد اگر کوبریک از غنای سنّت موسیقی کلاسیک و نقاشی مکتب دلفت هم بهره نمی‌جست. لنزهای فوق‌سریع زایسِ برنامه آپولو، یک‌بار برای همیشه‌ی تاریخِ سینما در بری لیندون استفاده شدند تا نشود که اشک‌ها و حسرت‌هایی که زیر نور شمع از چشمان همسر بَری جاری می‌شود از خاطرتان برود. و یادتان بماند که چگونه طنین نت‌های قطعه ساراباندِ گئورگ فردریک هَندِل (آهنگساز آلمانی قرن ۱۸)، بر پَست و بلند این چهره‌های معمولیْ رنگ همدلی می‌زند. بَری لیندون، فیلمی به کارگردانی استنلی کوبریک و محصول مشترک انگلستان و آمریکا، پاسخی‌ست به این سؤال که:



جاودانه شدن (هم در زندگی افراد، و هم در تاریخ سینما) چه هزینه‌ای خواهد بُرد؟


*



شوآه (1985) / کلود لانزمن

http://s1.picofile.com/file/8261882850/Shoah.jpg


طبق قانون اُهم، شدت جریان نسبتی مستقیم با ولتاژ، و نسبتی معکوس با مقاومت دارد (البته به شرط ثابت بودن دما). اما این قانون چند پیش‌فرض بدیهی هم دارد؛ از جمله: هرچه هم که زمان بگذرد، برق نمی‌فهمد که چیزی به نام "قانون اهم" وجود دارد. بر فرض محال، اگر برق رفته‌رفته به وجود این قانون پی می‌بُرد، باید به یک مؤلفه دیگر هم توجّه می‌کردیم: زمان. مقاومت با گذشت زمان افزایش می‌یافت. پس طبق این فرم اصلاح‌شده از قانون اهم، شدّت جریان نسبتی مستقیم با ولتاژ، و نسبتی معکوس با حاصلضرب مقاومت در زمان دارد. بیایید اسم این فرم اصلاح‌شده از قانون اهم را بگذاريم راه حل نهایی. راه حل نهایی، خاصّه پاسخگوی یک مسأله دشوار است: چطور راندمان نسل‌کُشی‌ها را افزایش بدهیم؟ از آنجاکه نسل‌کشی‌ها را معمولاً نظامیان (یعنی افراد عمدتاً غیرآکادمیک) انجام می‌دهند، این راندمان از حدّ مشخّصی فراتر نمی‌رود؛ چون نظامیان با تمرکز بر حجم کشتار، صرفاً درصدد اصطلاحاً افزایش ولتاژ هستند، حال‌آنکه طبق راه حل نهایی، برای استمرار یک نسل‌کشی باید مسأله زمان و مقاومت را هم هریک جداگانه مدنظر داشت. مثلاً راه حل نهایی یهودیان نمونه تاریخی موفّقی بود ‌که با صرفه‌جویی در زمان از طریق تغییر کاربری زیرساخت‌ها (اعم از خطوط راه آهن و منابع انسانی) به جای طراحی زیرساخت‌های جدید، و همچنین کاهش مقاومت افکار عمومی از طریق تقسیم بهینه وظایف و توزیع متناسب اطلاعات شهروندی، به ثمر نشست.
مستند ده‌ساعته شوآه (به عِبری: فاجعه) (به ویژه بخش اول آن)، دستاورد بزرگی که مدّت‌ها جهان متمدّن از خودش می‌رانْد را به خودش برگرداند: وصف دقیق و تکان‌دهنده‌ای از بوروکراسی پیچیده پاک‌سازی يهوديان اروپا توسّط دولت نازی، فقط از زبان قربانیان، شاهدان، و عاملان آن. رائول هیلبرگ (مورّخ) در بخشی از این مستندِ ماندگار می‌گوید "هرگز کارم را با پرسیدن سؤالات بزرگ شروع نکرده‌ام، چون می‌ترسیده‌ام که به جواب‌های کوچک برسم"؛ و مستند شوآه، به کارگردانی کلود لانزمن و محصول مشترک فرانسه و انگلستان، با لایروبی شاخابه‌های متعدّد منتهی به راه حل نهایی یهودیان، پاسخی‌ست به این سؤال کوچک که:


گفتیم كه از ضروريّات قانون اهم، "ثابت بودن دما"ست. چطور ثابت ماندن دمای جوامع، با بی‌تفاوتی‌شان نسبت به سؤالات کوچک اخلاقی (و درجا زدن در سؤالات بزرگی از جمله مثلاً "آمار" قربانیان راه حل نهایی یهودیان)، همیشه امکان تکرار نسل‌کشی‌های سیستماتیک از طریق هم‌افزایی "نیّات خیر" شهروندان را، طبق قانون راه حل نهایی، در آینده هم محفوظ می‌دارد؟



*



یی‌یی: یک یک و یک دو (2000) / ادوارد یانگ

http://s1.picofile.com/file/8261882900/Yi_Yi.jpg

چند سال پیش، حوالی غروبی مُشرف به محوّطه یک پسته‌زارِ بزرگ، داشتم از آبی جذابی برای دو رفیق‌ام می‌گفتم که حوالی هفده‌، هجده دقیقه بعدِ غروب، آسمان را پُر می‌کند. اما هرچه صبر کردیم، از آن آبی خبری نشد. بعدترش متوجّه شدم آن آبی، بی‌حضور چراغ زرد حیاط‌مان ممکن نبوده؛ چند ضربهْ سبز سیرِ درختان باغچه‌ی تاریک را هم می‌خواسته، و همین‌طور حاشیه‌‌های سرخ و سفیدِ فرش ایوان، و دو سه خالْ استکان چای تیره. فقط از بین این قاب نقاشی می‌شده آن آبیِ کذای آسمانِ بعد غروب را هم متوجّه شد.
هرچه گذشت، فهمیدم اصلاً فکر کردن‌ام به امور پَرت و پَلایی مثل "آبی بعدِ غروب" هم بی‌حضورِ آن دو رفیق‌ام ممکن نبود. فقط وزن مناسبات بین آدم‌هاست که می‌تواند افکار و مخیّلات پریشان یک روز معمولی‌ات را در سکوت غروب، آن‌هم کنار جاده‌ای مُشرف به محوّطه یک پسته‌زارِ بزرگ به گِل بنشاند. فقط آن‌وقت می‌شود که سوسوی نورهای شهر دور، و کمی بالاتر از آن، رَنج آبی محتضر آسمانِ روز را هم متوجّه شد.
و بالاخره چنانچه فیلم یی‌یی را نمی‌دیدم، بعید بود اصلاً روزی متوجّه این تجربیات گذشته‌ام هم می‌شدم و قصد نوشتن‌شان را می‌کردم؛ تجربیاتی راجع به چیزهایی که گرچه به صورت فرد می‌بینیم‌شان، اما فقط به یمن زوجیّت‌شان با چیزهایی که متوجّه‌شان نمی‌شویم امکان دیدن‌‌شان فراهم شده است. فکر می‌کنیم که یک یکاند، حال‌آنکه در واقع یک دواند. و کافی‌ست متوجّه بشوی که دیدنی‌ها فقط از بابت زوجیّت‌شان با نادیدنی‌هاست که دیده می‌شوند، تا راه حیرت همیشه به روی تماشا باز بماند. و تماشای فیلم یی‌یی: یک یک و یک دو، سیاحتی به ابعاد اضافه دنیاست؛ ابعادی که فقط از طریق روابط زوجیت بین انسان‌ها (اعم از رابطه دوستی، همکاری، نامزدی، زناشویی، والد-فرزندی، خواهر-برادری، و ‌...) می‌توان به سمت‌شان پُل زد. عنوان فیلم، به زبان چینی می‌شود یکی‌یکی، که فرم نوشتن‌ آن در آن زبان، شبیه به فرم تحریر واژه دو نیز هست. به همین خاطر اسم فیلم را در انگلیسی گذاشته‌اند: یی‌یی‌: یک یک و یک دو؛ فیلمی به کارگردانی ادوارد یانگ و محصول مشترک تایوان و ژاپن، که پاسخی‌ست به این سؤال که:


چنانچه همه‌چیز را راجع به همه‌کس می‌دانستیم، از چه تجربیاتی برای همیشه محروم می‌ماندیم؟


*



71 جزء از یک روزشمار اتّفاقی (1994) / میشائیل هانکه

http://s2.picofile.com/file/8261882942/71_Fragments.jpg



چند روز پیش، مانا نیستانی کارتونی را منتشر کرد که در آن یک پدر از دخترش که پشت کامپیوتر نشسته می‌پرسد "تازه چه خبر؟"، و دخترش هم عین حقیقت را می‌گوید: "الآن پزشک کیارستمی ... با کامیون توی نیس از روی هشتاد تا ... تانک وسط استانبول ... اردوغان هم برگشت".
تعبیر تراژیکِ همین توصیفِ کُمیک از نقش رسانه‌ در صورت‌بندی چنین واقعیت‌های سرهم‌بندی‌شده‌ای که مناسبات‌شان به‌ طریقی قشری و بر داربستی از سایر واقعیت‌های مشابه (نه لزوماً واقعیت‌های مسبّب‌شان) برقرار شده را میشائیل هانکه در فیلمی از یازده سال پیش به طرز تکان‌دهنده‌ای به تصویر کشیده. وصف آن فیلم بماند برای یک وقت بعد‌. در اینجا می‌خواهم از فیلمی بنویسم که یازده سال پیش‌تر از آن (یعنی بیست و دو سال پیش؛ یعنی قبل از همه‌گیریِ اینترنت و تلفن‌های همراه، یعنی قبل از تولّد شبکه‌های اجتماعی؛ یعنی قبل از واقعه یازده سپتامبر و تولّد مفهوم بمب‌ رسانه‌ای؛ و یعنی قبل از آنکه حتی هانکه به یک فیلمساز بین‌المللی بدل بشود) اکران شد؛ فیلمی که نه به تأثیر رسانه‌ها بر افکار عمومی، بلکه به ساز و کار انتزاع یک خبر از متن واقعیّت اختصاص دارد (البته یک ساز و کار ناگزیر، که در آن بر کسی هم حَرَجی نیست). ۷۱ جزء از یک روزشمار اتّفاقی، سفری یک‌ساعت‌ونیمه تا مرز گسل‌های پراکنده در زمین اعتمادمان به رسانه‌هاست؛ روایتی به قدر کافی کوتاه برای آنکه اهمیت یک خبر ساده و تکراری را در "روزشمار" منتهی به اعلام‌اش هویدا سازد، و گسل‌هایی آن‌قدَر عمیق که کل اطلاعاتِ در دسترس‌مان برای تفسیر آن خبر را کاملا "اتّفاقی"، و در یک کلامْ ناکافی جلوه دهند.
اگر از توصیف من اینطور برداشت‌تان شده که هانکه یک منتقد سیاسی است، هنوز مانده تا نویسنده خوبی بشوم. بهتر است حرف هانکه را در قالبی به غیر از سینمای خودش مجسّم نکنید؛ سینمایی که در عنوان پژوهش‌ کاترین وِتلی (استاد مطالعات سینمایی کالج سلطنتی لندن) بر کارنامه این کارگردان، از آن با عنوان "اخلاقیات تصویر" یاد شده است. و ۷۱ جزء از یک روزشمار اتّفاقی، تصویری از مسائلی‌ست که به رغم پوست‌اندازی‌های سیاسی جهان‌مان هنوز (و چه بسا پررنگ‌تر از گذشته) مطرح‌اند؛ آن‌قدر که اگر توضیحات مرا نمی‌خواندید احتمالاً تصوّرش را هم نمی‌کردید که عکس این پُست نه مربوط به دو روز پیش، بلکه مربوط به فیلمی از بیست و دو سال پیش است؛ فیلمی به کارگردانی میشائیل هانکه و محصول اتریش، که پاسخی‌ست به این سؤال که:


چرا ترجیح می‌دهم وقت‌ام را به سینما اختصاص بدهم تا تلویزیون؟


*

فیلم‌نامه (2)

*

 

جادوگر شهر اُز (1939) / ویکتور فلمینگ و دیگران

http://s1.picofile.com/file/8260993484/Wizard_of_Oz.jpg



خشن‌تر از کل کتاب‌قصّه‌های کودکی‌ام، جادوگر شهر اُز بود که هم از گردباد چنان سهمگینی شروع می‌شد که دوروتی و خانه‌شان را از کانزاس بلند می‌کرد و به شهر اُز می‌بُرد، و هم اینکه از قضا خانه درست روی همان‌جایی از شهرِ اُز زمین‌گیر می‌شد که "جادوگر بدجنس غرب" ایستاده بود. پس قصّهْ کاراکتری داشت که بی‌مقدّمه می‌مُرد؛ صرفاً از آنجاکه بادْ تصادفاً آن خانه را در آنجا فرود آورده بود. و این منصفانه نبود. تماشای فقط کفش‌‌های قرمز جادوگرِ گیرم "بدجنسِ" غرب که از زیر دیوار خانه بیرون زده بود و بر تن لِه‌شده‌اش دلالت داشت، شروع کوبنده‌ای بود که منصفانه نبود. دیدار قریب‌الوقوع دوروتی با مترسک کلّه‌پوکی که به همین خاطر افسرده بود، و آدم‌آهنی‌ افلیجی که نمی‌توانست از جایش تکان بخورد چون مفاصلش به روغن‌کاریِ اساسی احتیاج داشتند هم به تدریج از سایه سنگین یک تقدیر کور حکایت می‌کرد که برای شهر جادویی اُز، خبر از فقدان عدالت می‌داد. (اگر امکانش بود که بفهمم آیا موقع بچگی هم از همین بابتْ این قصّه را با نگرانی دنبال می‌کردم، هیچ‌وقت نمی‌خواهم که بچه بشوم و برگردم به روزی که برادرم کتاب جادوگر شهر اُز را برایم سوغاتی آورد؛ چراکه هیچ ترسی اسفناک‌تر از این نیست که هرچه‌زودتر پی ببری به اینکه دیگر به جهانی که در آن زیست می‌کنی، اعتمادی نیست).
چند سال پیش که در جریان یک تحقیق، پایان‌بندی این قصّه را دوباره مرور کردم، انگار نه انگار که آن را در بچّگی هم خوانده بوده‌ام. اصلاً آن را نشناختم؛ شاید به این خاطر که بچّه‌ای که غم مرگ نابهنگام جادوگر بدجنس غرب را چشیده، دیگر عنایتی به تمهیدات ادبی و پایان‌بندی متفاوت قصّه نشان نمی‌دهد و هیچ‌وقت هم در خاطرش نمی‌مانَد. ای بسا بارها دیالوگ پایانی قصّه را در حدفاصل این سال‌های فراموشیِ آن برای خودم زمزمه کرده‌ بوده‌ام؛ اما خب، من هم مثل شما فکر می کردم که به قصّه‌ی جادوگر شهر اُز نمی‌آید که بخواهد حرف جدّی‌ای را درباره دنیای ما بزرگ‌ترها هم بزند. اما چند ماه پیش فهمیدم که اقتباس سینمایی هوشمندانه و زمینی‌شده‌ی ویکتور فلمینگ و سایر کارگردانان همکار وی از این قصّه در سال ۱۹۳۹ هم عملاً تجلیلی‌ست از معنای این قصه برای جهانی که هرچه‌ در آن بزرگ‌تر می‌شوی می‌فهمی که نه خیرِ خیر است و نه شرّ شر. فیلم جادوگر شهر اُز، محصول هالیوود، پاسخی‌ست به این سؤال که:

 


خب؛ مگر چیز دیگری هم از جهان می‌خواهی؟

 

*


قصّه استرِیت (1999) / دیوید لینچ

http://s1.picofile.com/file/8260993550/The_Straight_Story.jpg



هرمان هسه در داستان دوست من، از زبان کنولْپ نوشته: "... خیال می‌کنم که همه‌چیز وقتی در اوج زیبایی به نظر می‌رسد که لذّت ما از دیدن آن با سایه‌ای از غم یا هراس همراه باشد". و سینمای دیوید لینچ، کوششی‌ست در جهت عرضه این زیبایی از طریق لذّتی که در سایه هراس ایجاد می‌شود - البته به استثنای یک فیلم. و آن فیلم را هم فقط سینماگر سنّت‌شکنی چون او می‌توانسته که با گریز آشکاری به سبک سینمای خود، قصّه استرِیت بنامد و با این کار ایهامی منحصربفرد بیافریند؛ چراکه باقی آثار لینچ از هیچ خط روایی مستقیمی پیروی نمی‌کنند. پس قصّه استرِیت را می‌شود به "قصّه سرراست" هم ترجمه کرد. و از همین‌ بدو ورود به فیلم هم هست که تعلیق ظریف بیننده بین روایت قصّه لینچ و واقعیتِ جهان خارج آغاز می‌شود؛ جهان پیرمردی به اسم آلْوین استرِیت، که فیلم، اقتباسی از زندگی اوست – و مشخّصاً روایتی از تصمیم عجیب‌ سنین کهنسالی او. این تصمیم خودسرانه‌ که پیوسته به سد طعن دیگران و موانع تقدیر می‌خوَرد، به خط روایی واحدی شکل داده که لینچ صرفاً نشانه‌های پراکنده‌ای از سبک مختص سینمای خودش را در حواشی آن کاشته، تا فقط نشان بدهد آن سینماگر مؤلّفی که در یکایک آثارش اِشرافی خداگونه بر روال وقایع و هویّت شخصیت‌های فیلم دارد (و زئوس‌وار، از طریق صاعقه‌ای قادر است تا سیر قصّه‌ی بندگانش را به یک‌باره عوض کند)، حالْ سکوتی از سر صبر و احترام اختیار کرده تا قصّه‌ی استرِیت، با تأنی و طمأنینه‌ی یک پیرمرد کلّه‌شق، راه بدیهی و سرراست خودش را بپیماید.
راستش را بخواهید، پایان جاده‌های جهان نه به جایی، بلکه به لحظه‌ای ختم می‌شود که اگر تو هم‌ بودی، مثل پیرمرد، در جواب رفیق ابزارفروش‌ات که پرسیده "آخرْ گیره به چه درد تو می‌خورَد؟"، می‌گفتی "برای گرفتن". فیلم، فیلمی‌ست ساده، که لذّت‌ آدم از دیدن آن با سایه‌ای از غم همراه هست؛ خاصّه وقتی‌که بدانی ریچارد فارْن‌وُرثِ هشتادساله (بازیگر نقش آلوین استرِیت، که چقدر به باور این نقشِ منحصربفرد کمک کرده، و چقدر هم آن را دوست می‌داشته)، کمتر از یک سال از پی اکران این آخرین فیلم‌اش، اقدام به خودکشی کرد. قصّه استرِیت، پاسخی‌ست به این سؤال که:



واپسین گردنه عمر آدم، به کجا دید دارد؟



*


روح کندوی عسل (1973) / ویکتور اریسه

http://s1.picofile.com/file/8260993592/The_Spirit_of_the_Beehive.jpg


تجربه بزرگ شدن، از جمله شروط ضروریِ خواندن این جمله بود! یعنی چنانچه بزرگ نمی‌شدید و کماکان بی‌سواد می‌ماندید، این جمله و جمله پیشین و تمام جملات پیشِ رو، مجموعه‌‌خطوط نامفهومی بیش برای‌تان نمی‌بودند. و حال (که بزرگ شده‌اید) امکان ندارد که بفهمید در آن‌ شرایطِ بی‌سوادی‌تان این خطوط چگونه به چشم‌تان جلوه می‌کردند، و در وهله اول چه تداعی‌هایی را به ذهن‌تان خطور می‌دادند. اما قدر مسلّم آنکه فکرتان را درگیر می‌کردند. با این‌همه، فوق‌العاده بعید می‌بود که تصوّرتان از معنی آن جملاتِ نامفهوم، با معنی واقعیِ این جملاتْ یکسان باشد. تصوّرتان در منتهای مراتب، یک فکر سر‌هم‌بندی‌شده می‌‌بود.
بعضاً شنیده‌ایم که امورِ سرهم‌بندی‌شده را تشبیه می‌کنند به غول فرانکنشتاین. (موجودی مخلوق ذهن مِری شلی، نویسنده انگلیسی قرن نوزده، که توسّط شخصیّت جاه‌طلب کتاب‌اش، فرانکنشتاین، از طریق سرهم‌بندی اعضای بدن مردگان خلق می‌شود). و اکران فیلم فرانکنشتاین (۱۹۳۱) برای کودکان روستای دورافتاده‌ای در اسپانیای درگیر جنگ داخلی هم شروع فیلمی‌ را رقم می‌زند که در این پُست می‌خواهم از آن بنویسم؛ فیلمی که در ادامه‌اش می‌بینیم هیولای فرانکنشتاین، یک کودک بی‌گناه را به قتل می‌رساند. منظورم ادامه فیلم فرانکنشتاین است که کودکان اسپانیایی، حالا هرکدام با احساسی متفاوت، هنوز به تماشای آن نشسته‌اند. و فیلمِ روح کندوی عسل (۱۹۷۳)، قصّه سیر تحوّل احساس یکی از همین بچّه‌ها پس از آن اکران است؛ مثل جریان ناخوانده روح سیّال و بی‌شکلی در بُن‌لایه‌های ذهن یک کودک، که رفته‌رفته به نظم پنجره‌های تنگ کندوی واقعیّت تن می‌دهد و در وجود او کمی بلوغ می‌دَمد (هرچند که واقعیتِ امور پیرامون، هنوز هم از منظر او همان‌طور سرهم‌بندی‌شده جلوه می‌کند؛ خواه اوج و فرود روابط عاطفی بزرگسالان باشد، خواه افت و خیز رخدادهای سیاسی کشور). روح کندوی عسل، فیلم بی‌هیاهویی‌ست به کارگردانی ویکتور اریک و محصول اسپانیا (و نیز حیفم آمد نگویم که با فیلمبرداری محشر لوئیس کوآدرادو؛ که از جورِ چرخ بدآیین، بعد از آن نابینا شد)، و پاسخی‌ به این سؤال که:



در کودکی، وزن واقعیّتْ آدم را به کجاها می‌کشانَد؟

 

*



کلوزآپ (1990) / عباس کیارستمی

http://s1.picofile.com/file/8260993650/Close_Up.jpg

پریشب که دوباره کلوزآپ را دیدم، قبلش به رفیقم گفتم از شش سال پیش که هرچه تعریف از این فیلم کردم فقط تعجّب دیدم، متعجّبم آیا ذائقه سینمایی‌ام هیچ ارتقایی پیدا کرده یا نه. پس عذرِ ۱ ساعت و ۳۷ دقیقه وقت رفیقم را تلویحاً خواستم و گفتم این فقط یک محک شخصی‌ است. که ببینم آیا در این مدتْ ذائقه سینمایی‌ام هیچ ارتقایی پیدا کرده یا نه.
نکرده بود. کلوزآپ هنوز مسحورم می‌کرد. گفتم هنوز هم از این سورپرایزها برایت دارم؛ و گفتم فیلمی از او دیده‌ام که در سینما بی‌‌سابقه است. باز هم گول ذائقه‌ام را خوردم؟ به هر جهت، حتی هم اگر این ذائقه را هر کسی نپسندد، مالکیّت محل اکران با خودم است و دوست دارم این ذائقه را باز هم محک بزنم. باز هم متعجّب از عبور عمر، حفظ استقلال ذائقه‌ام را چه بسا باز هم به جشن بنشینم. پس سر صبح‌اش شیرین را گذاشتم که دانلود بشود؛ و به خواب رفتم.
چند ساعت بعد که از کنار نائین رد می‌شدیم، به رفیق‌ام گفتم به نظرت سرباز نائینی کلوزآپ الآن کجاست؟ چه کار می‌کند؟ گفت اهل جندق بود، "از توابع نائین". در دلم گفتم فرقی نمی‌کند. کلوزآپ برایم معنیِ سینماست، معنی موسیقی متن است، معنی بازیگری‌ست؛ معنی خیال. و دوست دارم خیال کنم آن سربازْ اهل نزدیک‌ترین جا به الآن و اینجای ماست. کلوزآپ اصلاً پاسخی‌ بود به این سؤال که:



جاودانگیِ چیزهای همین و دور بر (آن عنصر جاودانه‌شان)، در نسبت با خود آن چیزها چقدر از ما فاصله دارد؟



سر صبحِ فردایش که اتوبوس اصفهان در خلوت شهرمان پیاده‌مان کرد، به شوخی به رفیق‌ام گفتم هنوز تا شب به آخر نرسیده، می‌شود یک فیلم یک‌دقیقه‌ای هم دید! شوخی‌ام گرفته بود. خوابم می‌آمد. و بعد، از خوابِ بلندم که بلند شدم، در لابلای خبرهایی که ناخواسته بعدِ سفرْ آوار تبلت شده بود، فیلمی یک‌ثانیه‌ای دیدم. در کسری از ثانیه حتی. فیلمی که معنی سینما را می‌داد، معنی موسیقی متن، معنی بازیگری؛ و معنی خیال. و تبلتم را بستم.
در دلم گفتم فرقی نمی‌کند. دوست دارم خیال کنم آن کارگردانْ اهل نزدیک‌ترین جا به الآن و اینجای ماست. برای همیشه.

 

*



پارسال در مارین‌باد (1961) / آلن رنه

http://s2.picofile.com/file/8260993676/Marinebad.jpg



مجموعه هزار و یک شب، با فرمولی ساده، به یک ساختار ژرف و پیچیده همچون یک سیاهچاله رسیده که روایت‌های متفرّق ادبی با سطوح متنوّعی از حجم و کیفیت و قدمت را با یک شرط ضروریِ کوتاه به هم پیوند می‌دهد (و به عبارت بهتر، می‌بلعد): اینکه روایت‌ها حواس مخاطب‌شان را هرچه‌بهتر پرت بکنند: مخاطب شهرزاد را؛ پادشاهی که هر شب امید دارد این داستان‌ها به جایی برسند، و نمی‌رسند. هراس شهرزاد اجازه نمی‌دهد که به جایی برسند. او قصّه می‌گوید و بر عمرش می‌افزاید؛ قصّه‌هایی بعضاً حتی متناقض و پرت و پلا.
اما فرمول ساده‌ی هزار و یک شب، پیش‌بینی یک‌جای کار را نکرده بود، و به همین خاطر هم‌اینک این سیاهچاله در کُنج کتابخانه‌ها خاک می‌خورَد: اینکه تمام این قصّه‌ها – ولو پرت و پلا – را می‌شود از بند زبان راوی گسست و بر صفحات کاغذ پیاده کرد. البته که قصّه‌ها در این‌صورت جاودانه‌ می‌شوند، اما به قیمت مرگ پیوستگی آن‌‌ها؛ مرگ حواس‌جمعیِ مخاطبینی که دیگر گوششان بدهکار قصّه نیست. هزار و یک شب از این پس چه بسا فکر خواننده را درگیر می‌کرده، ولی حس‌اش را نه؛ به این دلیلِ ساده که ما به گوش دادن نمی‌گوییم فکر کردن. این‌ها دو فعل جداگانه‌اند.
ماجرای فیلم پارسال در مارین‌باد، رجعتی به روزهای خوبِ گوش کردن است. فیلمی نه برای فکر کردن. نه برای حواس‌جمعی. در پسِ پشتِ روایت‌های پرت و پلای راوی، سَیَلان مستمر حسّی از جنس همان ترس شهرزادْ عمر فیلم را تمدید می‌کند؛ عمر فیلم را و البته لحظات هم‌نشینی دو شخصیتِ خیالی را – یکی خود راوی، و یکی هم مخاطب‌‌اش؛ معشوق‌اش. می‌دانم، عجیب است، ولی فیلمْ حافظ محرمیّتی‌ست بین تو و راوی، و در واقع محصول تبانی راوی با تو که تا باور کنی او نه فقط اینجا روی پرده، بلکه پارسال در قصر مارین‌باد هم وجود داشته و کماکان به مخاطب‌ فراموشکارش عشق می‌ورزیده. پارسال در مارین‌باد فیلم عجیبی‌ست که کاش می‌‌توانستم آن را به همان زبان فرانسه بشنوم و چشم‌ام مدام از ضربان تند تصاویرش به زیرنویس‌هایی که مسلّماً حال دیالوگ‌ها را منتقل نمی‌کنند، سُر نمی‌خورْد؛ فیلمی به کارگردانی آلن رنه و محصول فرانسه، که پاسخی‌ست به این سؤال که:


تصاویر یک خاطره‌ی شیرین را – با صرفنظر از سندیّت‌شان – تا کجا می‌توان وضوح بخشید؟

*

فیلم‌نامه (1)

 


چندهفته‌ای می‌شود که در اینستاگرام شروع به معرفی فیلم‌هایی کرده‌ام که به نظرم ارزش این کار را دارند، و از آن گذشتهْ به نوعی کشفیات سینمایی‌ من طی یکصد و اندی شب پیش (و شب‌های پیشِ رو) محسوب می‌شوند؛ آن‌هم با فُرمی که – طبق توضیحاتی که در اولین پُست از این سری آورده آورده‌ام – اختصاصاً برای همین کارْ طراحی کرده‌ام. هشتگی ساخته‌ام از این قرار: a_film_a_question، که در آن هر فیلم را به منزله پاسخی به یک سؤال معرفی می‌کنم. فرم کار هم فقط در قالب مختصر و تصویرمحور اینستاگرام می‌گنجد و پیگیری آن هم فقط مخاطب این شبکه را می‌طلبد. اما برای آرشیو کردن معرفی‌نامه‌های کوتاه‌ام (اصطلاحاً فیلم‌نامه‌هایم) تصمیم گرفته‌ام که به ازای هر پنج معرفی‌نامه‌ای که منتشر می‌کنم، آن‌ها را یک‌جا در قالب پُستی روانه وبلاگم هم بکنم؛ که هم آرشیوشان در اختیار خودم باشد و هم اینکه راه جستجوهای اینترنتی به روی‌شان باز. حال، این شما و این پنج فیلم اول از این فهرست:


در شهر سیلویا (2007) / خوزه لوئیس گوئرین

http://s6.picofile.com/file/8260052376/Sylvia.jpg



اینستاگرام می‌گوید 52 روز از آن پُستی که راجع به فیلم‌ دیدن‌هایم گذاشته بودم می‌گذرد، و راست هم می‌گوید؛ چون دقیقاً 132 شب می‌شود که پیاپی فیلم می‌بینم (به جز دو شبی که – یکی به خاطر سرماخوردگی شدید، و یکی هم به خاطر نقص سیستم صوتی – نشد که ببینم). در تمام این مدت هم پی قالبی می‌گشتم که کشفیات‌ام را به نحوی ثبت کنم – کشف فیلم‌های منحصربفردی که بابت دیدن‌شان و ترجیح دادن مدّت‌زمانی که صرف‌شان کردم به مثلاً مطالعه یا هر کار فاخر دیگری، خوشحالم. اما به چنین قالبی نرسیدم، به دلیل دو کشف دیگری که در این مدت داشتم: یکی اینکه تقسیم‌بندی فیلم‌ها بر حسب معیارهای "خوب/متوسط/بد" و نظایر این، تقسیم‌بندی صائبی نیست (یا لااقل در این مدّت آن‌قدر فیلم‌هایی را دیده‌ام که مثال نقضی بر جامعیّت این تقسیم‌بندی باشند). و دوم آنکه تقسیم‌بندی فیلم‌ها طبق نه فقط معیار "خوب/متوسط/بد"، بلکه هر ملاک و معیار ثابتی، عاقبتْ حق مطلب را ادا نخواهد کرد. می‌خواستم قالبی در اختیارم باشد که منحصربفرد بودن یک فیلم را به نحوی منتقل کند (نه لزوماً خوش‌ساخت بودن آن، تأثیری که بر منِ نوعی گذاشته، اهمیّت تاریخی آن، پرمخاطب بودن آن، و ...). چنین قالبی، در این 132 روز گذشته بر افکارم عارض نشد، تا همین امروز ظهر، که متوجّه شدم که چقدر ساده می‌توان فیلمی که برایم ارزشمند بوده را به منزله پاسخی به یک سؤال بدانم. این سؤال نباید الزاماً قبل از دیدن فیلم برایم پیش آمده بوده باشد؛ بلکه هم‌اینک با دیدن فیلم، مطمئن می‌شوم که ذهن دست‌کم یک نفر (آن کارگردان) را به خودش مشغول کرده بوده، و آن یک نفر موفق شده تا پاسخ این سؤال را پیدا و بیان بکند. هر فیلمی را می‌شود اینطور معرفی کرد؛ اما ترجیح من این است که ژرفای فیلم‌های محبوب‌ام را با طرح سؤالاتی که نزد من این فیلم‌ها پاسخ‌هایی متقاعدکننده برایشان بوده‌اند، به دوستان مجازی‌ام نشان بدهم. (چه بسا فیلم‌هایی نه به آن خوبی که بخواهم دوباره ببینم‌شان‌، اما مسحور همان بار اول‌ام). به همین خاطر، هشتگ یک فیلم، یک سؤال را ساختم تا برایم دفتری باشد برای خاطراتم از یک اودیسه بصری به جهان ذهن و ضمیر انسان‌هایی به غیر از من. و فیلمی هم که مایل‌ام از آنجا پا به این فهرست بگذارم (فهرستی که لزوماً به‌طور منظم آن را به‌روز نخواهم کرد)، فیلمی‌ست ساخته 2007، با عنوان در شهر سیلویا (محصول اسپانیا، به کارگردانی خوزه لوئیس گوئرین). در شهر سیلویا پاسخی‌ست به این‌که:


چطور می‌شود با یک خاطرهْ زیست، پابه‌پایش به سفرها رفت، و در آن گم شد؟

 

*



رؤیای یک مرد مضحک (1992) / الکساندْر پتروف

http://s7.picofile.com/file/8260052584/The_Dream.jpg

داستان رؤیای یک مرد مضحکِ داستایفسکی را چند سال پیش در مجموعه‌داستان‌ کوتاهی از او تحت همین عنوان، که نشر ماهی (به ترجمه رضا رضایی) منتشر کرده بود، خواندم. از جزئیات‌ش همین‌قدر یادم بود که می‌خواستم برای رفقا هم روخوانی‌اش کنم؛ اما حیف که بلند بود. عیب آثار کلاسیک همین است – یا حجیم و پُرمایه‌اند؛ یا چنانچه کوتاه هم باشند، فرم منحصربفردی دارند که در روایت‌های دست دوم نمی‌گنجد. این تصّور همراهم بود و بود تا به اقتباس سینماییِ کوتاهِ الکساندْر پتروف از این داستان کوتاه برخوردم. انیمیشنی ۲۰ دقیقه‌ای به روش شگفت‌انگیز شیشه‌نگاری (که در آن هر فریم انیمیشن، از طریق تغییر حالت نقاشی‌های رنگ و روغنی که بر روی شیشه پیاده می‌شوند و کماکان خیس‌اند، خلق می‌شود)، مربوط به سال ۱۹۹۲ – زمانی که هنوز از عصر رسانه‌های دیجیتال خبری نبود. این دقیقاً همان فرمی بود که می‌شد از طریق آن نوشته‌ای از داستایفسکی را – با حفظ سایه‌های همیشه‌‌موجود چهره هر شخصیت‌، و فضای سرد و نمور جهانِ داستان‌هایش – به تصویر درکشید. پتروف، شعر پری دریایی پوشکین، و داستان پیرمرد و دریای همینگ‌وی را هم به جامه این فرم منحصربفرد آراسته (و بابت دومی نیز اسکار بهترین انیمیشن ۱۹۹۹ را دشت کرده). ولی ترجیحِ من هنوز هم با رؤیای یک مرد مضحک است؛ انیمیشنی محصول روسیه، که پاسخی‌ست به این سؤال که:


وقتی انسانی از جهان کم می‌شود، دقیقاً چه چیز از جهان کم شده است؟

*


نارنگی‌ها (2013) / زازا اوروشادزه

http://s6.picofile.com/file/8260052468/Tangerines.jpg


امسال تابستان که بعد مدّتی گویا بنا شده چندجلسه‌ای را در کلاس اخترشناسی مقدّماتی، با دانش‌آموزان متوسّطه باشم، قصد کرده‌ام که سنّت قدیمی تدریسِ مقدّمات نجوم را بشکنم. قصد کرده‌ام که به جای یک روایت خطّی و چندمرحله‌ای از منظر دانای کل (که با معرّفی موقعیّت زمین و سیارات و منظومه‌‌مان شروع، و به شرح جهان بزرگ‌مقیاس هم ختم می‌شود)، آموزه‌های اصلی این دوره را در قالب داستانهایی از تاریخ علم و از منظر انسانی، در سه اپیزودِ سه‌پرده‌ای طی مجموعاً ده جلسه روایت کنم – داستان‌هایی مثلاً در اپیزود اول راجع به راه دشوار فتح فضا، تاریخچه جستجوها پی آب در مریخ، و جهد صدهاساله در راه تشریح خاستگاه‌های حیات زمینی. دلیل این تصمیم‌، به این تجربه‌ام در بین رفقای نجومی‌ برمی‌گردد که لزومی ندارد که مخاطبین تازه‌واردمان را آلیس‌وار، از دریچه تنگ صفرهای اعداد نجومی، به سیاحت "سرزمین عجایب" کیهان ببریم. اینکه تازه‌واردی بخواهد در همان اولین مواجهه‌، تجسّمی صحیح از مقیاس سال نوری یا حتی ابعاد همین زمین خودمان صورت بدهد آن‌قدر غیرممکن است که در اینصورت اهداف اخترشناسی به شعبده‌بازی شبیه‌تر خواهد بود تا علم! اما با توسّل به امکانات یک داستان قوی (و در اینجا داستان مستند)، می‌شود واقعیّت مدنظر را با حفظ مقیاس و در بسته‌بندی ایمن، به مخاطب خود تحویل داد.
همین مسأله در خصوص جنگ‌ها هم مصداق پیدا می‌کند؛ اتّفاقاتی که ابعاد میدانی‌شان (از حجم تراکنش‌های مالی‌ آنها گرفته تا وسعت تلفات و ضایعات جانی‌ و اجتماعی‌شان) فراتر از تصوّرات یک مخاطب ساده‌ی اخبار صبحگاهی‌ است؛ مخاطبی که بنا هم نیست از بابت شنیدن این اخبار، به مسأله‌ای چندان پیچیده‌تر از معادله دومجهولیِ "طرفین درگیر" بیاندیشد. سایر انواع بیان هنری – اعم از سینمای جنگ – هم اکثراً مثل همان معدود رفقای نجومی‌ام می‌مانند که سعی در فروکردن صفرها در چشم و گوش مخاطب دارند؛ مخاطبی که حرارت این مواجهه‌اش را به زودی از دست خواهد داد. به ندرت داستانی پیدا می‌شود که واقعیّت جنگ را مثل یک داغ بر ضمیر مخاطب خود حک کند. و داستان فیلم نارنگی‌ها از همین جنس است؛ داستانی راجع به درگیری‌های سرزمین آبخازیا در قفقاز. نارنگی‌ها، فیلمی به کارگردانی زازا اوروشادزه و محصول مشترک گرجستان و استونی (طرفین درگیر منازعات آبخازیا)، پاسخی‌ست به این سؤال که:


چنانچه یک جنگ را از پوسته و گوشته‌‌اش بپالاییم، در هسته‌ آن چه خواهد ماند؟

 

*



مردی با دوربین فیلمبرداری (1929) / ژیگا ورتوف

http://s7.picofile.com/file/8260052600/Vertov.jpg


در پُست قبلی‌ام حرف تاریخ علم شد و حیف‌ام آمد که به چیزی اشاره نکنم: چند سال پیش، بخش‌هایی از کتاب کازموتئوروس را می‌خواندم، مال ۳۱۸ سال پیش. این، بیست‌و‌یکمین و آخرین کتاب کریستیَن هویْگِنس، ریاضیدان و اخترشناس هلندی قرن ۱۷ (کاشف تایتان، بزرگ‌ترین قمر زحل، و مبدع ساعت پاندولی) است. آن را خطاب به برادرش کنستانتین نوشت‌؛ اما نه عمر کریستیَن به چاپ کتاب قد داد، و نه عمر کنستانتین به توزیع آن. کازموتئوروس کتاب نسبتاً مختصری‌ست راجع به ساختار گیتی از نگاه یکی از بزرگ‌ترین طبیعی‌دانان قرن ۱۷. هویگنس به زبانی کاملاً علمی، از ذخایر عظیم آب در سیاره مشتری نوشته، و اینکه مگر می‌شود که ساکنین مرّیخ ندانند عدالت چیست، یا صداقت یعنی چه؟ "نمی‌گویم احتمال‌اش نیست؛ می‌گویم امکان ندارد" – این را هویگنس نوشته.
با این‌همه، وقتی فهرست سرفصل‌های جلد اول کتاب را می‌خواندم، به نظم جالبی برخوردم؛ نظمی که قاعدتاً نمی‌توانسته برای یک دانشمند قرن‌هفدهمی چیزی جز تسلسل چند عنوان باشد، اما برای منِ قرن بیست‌ویکمی، چیزی شده بودند شبیه به یک شعر کهن. این سرفصل‌ها نماینده استدلالات علمی هویگنس راجع به ابعاد مختلف سرشت موجودات فرازمینی‌اند، و دقّت کنیم که به یک دانشمند طراز اول تعلّق دارند. من عناوین فصول ۴۴ تا ۵۵ کتاب را، بی‌کمترین دخالتی در ترجمه، ذکر می‌کنم؛ اما شکاف صدهاساله‌ای که بین ما و علم قرن ۱۷ فاصله انداخته، به این عناوینْ حال و هوایی چنان غریب داده که انگار خودِ هویگنس یک موجود فرازمینی است که دارد ما زمینیان را توصیف می‌کند:

آنها دست دارند
و پا
راست‌قامت هستند
این نه بدان‌معناست که شبیه به ما هستند
چه بسا یک نفْس خردورز به هیأتی به غیر ما باشد
سیاره‌نشینان، پَست‌تر از ما نیستند
آنها در جامعهْ زیست می‌کنند
از لذّات جامعه کام می‌بَرند
خانه‌هایی دارند که از گزند هوا پناه‌شان می‌دارد
دریانوردی دارند و جملگی فنون مرتبطش را
و هندسه
آنها موسیقی دارند

همان غرابتی که امروزه بر توصیفات هویگنس از "فرازمینیان" سایه افکنده، روایت فیلم مردی با دوربین فیلمبرداری از عدّه‌ای از زمینیان را هم متأثر از خود کرده. این مستندِ منحصربفرد، حاصل نبوغ و خلاقیّت ژیگا ورتوف در توصیف ظرائف حیات روزمره یک کلان‌شهر در ابتدای قرن بیستم است (اگرچه در واقع تصاویر آن در چهار شهر اودِسا، خارکوف، کی‌یِف، و مسکو فیلمبرداری شده)؛ مستند بلندی محصول شوروی سابق، که گرچه در زمان تولیدش پیامی متفاوت داشته، ولی امروزه پاسخی‌ست به این سؤال که:


وقتی‌ سینما بچّه بود، جهان را چطور می‌دید؟

 

*



روزی روزگاری در آناتولی (2011) / نوری بیلگه جیلان

http://s6.picofile.com/file/8260052342/Anatolia.jpg


همیشه وقتی‌که‌ پس از اتمام سفرهای شباهنگامی‌مان (به قصد رصد)، خروس‌خوان سحر از حومه به شهر برمی‌گشتیم، می‌شد قشنگ دید که همه‌چیز سر جایش هست الّا آدم‌ها. نقره‌پاش خیابان‌های خلوت و سردی که نگاه آدم را تا افق بدرقه می‌کرد (و در این بین هم هر از چندی با چشمک تابلوهای نئون، از لکّه‌های پخشیده‌ی سرخ و زرد و آبیْ اشباع می‌شد)، حس کوفتگیِ بعد از این‌همه شب‌بیداری‌ را به یک وضعیّت وهم‌انگیز بدل می‌کرد. انگار فرصتی‌ بود برای دست نگه داشتن و فکر کردن به چیزهای مهم؛ فرصتی که داشت لحظه‌به‌لحظه هم – به تندیِ سربرزدن سپیده – هرز می‌رفت، چون هنوز مطمئن بودی که فقط رختخوابْ پاسخی به این وضعیّت توست، نه دست نگه داشتن و نه فکر کردن به چیزهای مهم. پس می‌خوابیدی و شهرْ بلند می‌شد تا چیزهای مهم را باد ببرد و برای بامداد و نیمه‌شبی دیگر، دوباره در امتداد خیابان‌های خلوت شهرْ آنها را به وزش درآورَد.
این بود قصّه چیزی که من آن شب‌ها می‌دیدم، و بعداً نگذاشت تا ماجرای فیلم روزی روزگاری در آناتولی را در عین ضرباهنگ کندش از خاطر ببرم. فیلم، ماجرای اودیسه‌ای‌ست به "همین دور و بر"، به قصد "کارهای همیشگی"، و انتهایی هم که "خودت می‌دانی"؛ اما پُر از لحظاتی برای دست نگه داشتن و فکر کردن به چیزهای مهم. یونانیان از قدیم به فلات آناتولی می‌گفته‌اند سرزمین آفتابِ خیزان (یا همان طلوع آفتاب)؛ و روزی روزگاری در آناتولی فیلمی‌ست که در خروس‌خوان سحر این سرزمین می‌گذرد، وقتی که نقر‌ه‌پاش جاده‌های خلوت و سرد، نگاه آدم را تا افق بدرقه می‌کنند؛ فیلمی به کارگردانی نوری بیلگه جیلان و محصول ترکیه، که پاسخی‌ست به این سؤال که:


"چیزهای مهم"، به چه شکل از آن سمت آسیاب روزمرگی خارج می‌شوند؟

اعترافات یک عنصر نامطلوب

 


آمده‌ام اینجا نشسته‌ام توی اتاق خلوتی از خانه بی‌بی، کنار پنجره قدّی مُشرف به حیاط کوچک‌شان و لای صداهای بلند خاکبرداری همسایه، تا برای خودم آماده‌ترین شرایط تحریر چیزهایی که هفته‌ها بود می‌خواستم بنویسم‌شان را جشن بگیرم. اینجا، سر ظهر، ساکت‌تر از حتی اتاق مطالعه‌ام، از هجوم وسوسه‌‌‌هایم به خواندن چیزهای بیشتر، و بهتر نوشتنِ ِ آنچه که می‌خواهم بنویسم – و نیز این ضربات ناتمام پتک وجدانم که «هنوز زود است برای گفتن اینها» – کاملاً در امانم. چراکه اینجا دور و برم نه کتابی‌ست، نه مقاله‌ای، نه اینترنتی. خالیِ خودم هستم با میل به ارضای قلم خیره‌سرم.
تا صداها و سائقه‌های سرم پیدایشان نشده، قال قضیه را بکنم و بگویم که: چیزی دیده‌ام! دقیقاً نمی‌دانم چه چیز (و از همین بابت هم به وجدانم حق می‌دهم که مدام می‌گوید «هنوز زود است برای گفتن اینها»)، اما می‌ترسم این چیزِ لیز از دستم سُر بخورد. هی می‌جنبد، و تنها چیزی که در این اضطرابِ پس از کشف نابهنگام آن می‌دانم این است که نباید آنقدرها فشارش بدهم. گیر بدهم. عیانش کنم. اما خوب می‌دانم این چیز را قبلاً ندیده بوده‌ام. خوب می‌دانم که این یک کشف است. اینکه توانسته‌ام عنصری جدّی را در انبوهی از اوهام و خاطرات و خواب‌ها و فراموشی‌هایم پیدا کنم. البته تا یادم نرفته، بگویم که: تا عینی از کار درآوردن این عنصر جدّی و صورت‌بندی قالبی برای بیان آن، چه بسا سال‌ها مطالعهْ راه باشد؛ اما خوشحالم که می‌دانم همچو راهی وجود دارد. راهی به فتح همان نام‌هایی که فکر کردید لابد همه‌اش را برای زینت متن آوردم؛ اما نه، منظورم دقیقاً همان‌‌هاست: اوهام، خاطرات، خواب‌ها، و فراموشی‌ها؛ و خلاصه هر آن چیزی‌‌ که در مختصات ذهن انسان تعریف می‌شود و بس؛ بی‌هیچ دلالتی (؟) به جهان خارج. خوب یادم است که همیشه در خلأ موقّتی که بعد از خواندن واژه‌های خشک و دوست‌داشتنیِ یک متن تحلیلی (اعم از علمی یا فلسفی) بر فکرم عارض می‌‌شد، آرزو می‌کردم که ای کاش می‌شد که در این طرح زیبای جهان، که برای شناختن آن انگار می‌شود که به حدیث اصحاب آکادمی و هنرمندان بسنده کرد و کل تجارب حسّی‌ات را به همان توصیفات و استدلالات محکم و منطقی آنان فروخت، کاش در این طرح زیبا، خواب دیدن جایی نداشت. نفس ِ خواب دیدن (نه محتوای خواب‌ها) برایم مثل چیزی‌ست که در ادبیات سیاسی به آن می‌گویند: persona non grata (عنصر نامطلوب). چرا؟ چون نه می‌شود انکارش کرد، نه توضیح‌اش داد، و نه حتی به‌ درستی و دقّت برای فرد مقابل‌ات توصیف‌اش کرد. می‌آید. از کجا؟ نمی‌دانی. در وجودت آهسته رسوب می‌کند. چطور؟ نمی‌دانی. و بعد، انگار که در رؤیای شیرینی بوده‌ای، از خواب بیدارت می‌کند. چرا؟ نمی‌دانی. و بدا به وقتی که آن عنصر نامطلوب، همان خواب دیدن باشد: تجربهای، که در عین حال حس نمی‌شود، و در مختصات زمان و مکان هم رقم نخورده تا بتوانی بر این مبنا به تجربیات مشابه دیگری نزد کسی دیگر استناد کنی و بدینوسیله بهتر آن را بفهمی‌‌. (آنقدر مطمئنی که خواب تو را بقیه ندیده‌اند که اگر مثلاً خواب دیده بوده‌ای که پشت همین دیوار روبرو، عفریت سیاه و کریه‌‌ای پنهان شده، دست رفیقت را می‌گرفتی و می‌بردی‌اش آن پشت؛ نشانش می‌دادی، و خب؟ "نگفته‌‌ام این یک خواب بوده؟" این را به خودت می‌گویی). البته که همه خواب می‌بینند، اما نه آنچه را که بقیه می‌بینند. درست مثل اینکه همه می‌دانند که واقعیتی وجود دارد، اما نه لزوماً آنچه را که بقیه می‌دانند. پس یعنی خواب و واقعیت اساساً ...؟ از هر مسیری که به سمت راز خواب خیز برداری، دیر یا زود همین پارادوکس‌ها را دور و برت می‌بینی که قاطعانه به ساده‌لوحی‌‌ات می‌خندند. چه کابوسی! نه؛ من عادت کرده بودم این عنصر نامطلوب را هم بگذارم بین باقی پرسش‌های بی‌‌جوابی که خدا را چه دیدی؟ شاید در آینده برایشان جوابی پیدا شد. (مثل پولی سنگین و بادآورده‌ در یک کیف ناخوانده، که نمی‌توانی خرج‌اش کنی؛ پس پنهانش می‌کنی. مثل کلیدی که نمی‌دانی به کدام دَر میخورد، اما نگه‌اش می‌داری).

 

http://s6.picofile.com/file/8246137942/Mulholland_Dr_.jpg


اما یک فیلم. هنوز هم باورم نمی‌شود که طلسم یک عنصر نامطلوب، به ضربه ‌‌یک فیلم هم بتواند فروبشکند. عادت کرده بودیم به این‌که فیلم‌ها ساختگی‌اند. که آنچه در آنها می‌گذرد، بازی است و لاغیر. مثل اینکه هیچ ارکستری در کار نبوده نباشد و در عین حال هم از جایی صدای ارکستر بشنوی. این‌‌‌که فیلم‌ها توهّم‌اند. پس می‌‌‌گذاری‌‌شان برای شب‌ها، آخر وقت؛ تا بی‌هیچ آمادگی قبلیْ ببینی‌شان و فهرست دیده‌هایت را مدام فربه‌تر کنی، و بعد، آسوده بخوابی. اما دست تقدیر، بیست دقیقه مانده به پایان جاده مالهالند، ترمزش را می‌گیرد و تهدیدت می‌کند تا پیاده شوی. و بعد؟ نمی‌دانم. همین‌قدر یادم مانده که یک تصادف بود. در جاده مالهالند. مثل ضربه ناگهانی یک عنصر نامطلوب. حالا که خوب فکرش را کرده‌ام (و به همین خاطر هم نشسته‌ام اینجا)، خیال می‌کنم چیزی دیده‌‌ام! دقیقاً نمی‌‌دانم چه‌چیز (و از همین بابت هم به وجدانم حق می‌دهم که مدام می‌گوید «هنوز زود است برای گفتن اینها»)، اما می‌ترسم این چیزِ ِ لیز از دستم سُر بخورد. هی می‌جنبد، و تنها چیزی که در این اضطرابِ پس از کشف نابهنگام آن می‌دانم این است که نباید آنقدرها فشارش بدهم. گیر بدهم. عیانش کنم. اما خوب می‌دانم این چیز را قبلاً ندیده بوده‌ام. خوب می‌دانم که این یک کشف است.
نمی‌دانم عاقبتش به کجا ختم میشود، اما مایل‌ام بدانم این چیست که دیده‌ام؟ آن شب و شب‌های بعدی‌اش چه گذشت؟ و کجا رفتم؟ چرا دیگر از آن شب (و تا وقتی که حافظه‌‌ام نیز یاری می‌‌کند) هیچ فیلمی آنطور نلرزاندم؟ تمام این چندوقته را مقیم مقالات و نقدها بوده‌ام؛ تا مگر کسی پیدا بشود شبیه خودم که یادش بیاید آن شب چه گذشت. می‌‌خواهم بنویسم؛ اما نمی‌‌دانم از چه چیز. فقط این را می‌دانم که در آنجا، در خالیِ خاطراتم چیزی‌‌ست. از همان شب شروع کردم به دیدن فیلم‌های مشابه؛ مثل پرسونا، بزرگراه گمشده، سان‌سنت بولوار، شبح آزادی، سه زن، و همین دیشب یک سگ آندلسی. حاصل‌اش؟ هیچ. و حالا؟ توی هال خانه خالی‌مان نشسته‌ام و منتظرم که مهمانان بروند؛ مهمانان خانه‌ی بی‌بی. تا بروم بنشینم کنار پنجره قدّی مشرف به حیاط کوچک‌شان، تا ببینم آیا لااقل آنجا می‌شود از هجوم وسوسه‌‌‌هایم به خواندن چیزهای بیشتر، و بهتر نوشتنِ ِ آنچه که می‌خواهم بنویسم برَهَم و آماده تحریر چیزهایی بشوم که هفته‌هاست می‌خواهم بنویسم‌شان؟


پی‌نوشت:

توضیح تصویر: صحنه‌‌ای از فیلم جاده مالهالند (2001)، ساخته دیوید لینچ.

دو مطلب



1.
فیس‌بوک که اخیراً ده‌ساله شده، فیلم‌هایی یک‌دقیقه‌ای را به کاربرانش – از پَست و بلند فعالیت‌شان در این شبکه اجتماعی –  هدیه داده که من از دیروز همین‌طور سوتِ ظرافت و سلیقه‌ی به‌کاررفته در این فیلم هستم (این مال من است). حیف که شما زندگی ِ مرا نمی‌کنید و نمی‌دانید اینها چه اهمیتی برایم داشته و چه دلالت‌هایی برایم دارند. از این چیزهای کوچکِ دل‌خوش‌کُنک اگر اقلّاً ده‌تایشان را در طول یک‌سال‌تان به آدم‌های دیگر عرضه کنید (بیافرینید و عرضه کنید)، از هر انقلابی ماندنی‌تر و از هر اقدامی کاری‌تر است – فقط بیایید توی گود آفریدن، تا بگویم‌تان رسالت آدم یعنی چه. اگر بحثِ جدی بود، اسم چنین موقعیتی را می‌گذاشتم دیالکتیک تدریج و توقّع؛ وضعیتی که در آن تا خارج از گودی، توقع کولاک و انقلاب داری؛ پا که تَر می‌کنی، باران هم برایت بس است. در واقع تازه می‌فهمی که باران یعنی چه.


2.
این را در واقع برای پشت کامیون نوشتم (+)؛ گفتم حالا اینجا هم بگذارم:

http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Quotation-(1).jpg
شماره 355 نشریه محلی آیینه، واپسین شماره همکاری من در امر تولید محتوا و طراحی گفتگوهای ویژه‌ بود، و بنا به صلاحدید مدیر مسئول محترم، این گفتگوها به چنین هیأتی ادامه نخواهد یافت. این تجربه‌ی چندماهه، در کنار شانس همکاری با دوستان تازه، همچنین داشته‌هایی را هم به‌شخصه برایم به ارمغان داشت که بد ندیدم آنها را مختصراً عرضه کنم.


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Cover%2C-353.jpg

[   بخشی از صفحات 4 و 5 شماره 353 آیینه   ]
از وقتی‌که پیشنهاد سردبیر را برای گفتگو با اعضای شورای شهر پذیرفتم و بنا شد صرفاً در امر تهیه و تدوین همان یک شماره – یعنی ضمیمه شهر در آیینه شورا – همکاری کنم، ابتدا بنا بر مصاحبه بود، نه گفتگو (چنانکه بعداً متوجه شدم این امکان فراهم است و خوشبختانه عملاً هم اجرا شد). لذا این گفتگوها نخستین تجارب گفتگوی حضوری من بود، و نمی‌دانم حاصل‌اش خوب بوده یا نه؛ ولی دست‌کم برای من این حُسن را داشت که بهانه‌ای برای تورّق شش رساله افلاطون باشد (بهانه‌ای که صرفاً از بابت اولین بودنِ این گفتگوها برای خودم مطرح بود؛ نه شخصیت و یا کِسوت گفتگوشونده‌ها – با این توضیح که رسالات افلاطون، فی‌الجمله، به جز یکی، به حالت محاوره‌اند). از این شش رساله، در الکبیادس به جملاتی برخوردم که با توجه به دغدغه شخصی‌ام حین جملگی این گفتگوها، و نیز آنهایی که بعدها درصدد انجام‌شان بودم، لازم دیدم از آنها ذکری به میان بیاورم؛ چراکه این سؤال که چرا ما همیشه در نسبت ما غربْ «عقب‌مانده» بوده و هستیم، قطعاً جوابی متفاوت از آنچه تاکنون داده شده می‌طلبد (که در غیراینصورت تاکنون مسأله‌ای مبتلابه نمی‌ماند)؛ و من طرحی از این جواب را در همین جملاتِ ساده پیدا کردم.
در این بخش از رساله الکبیادس، سقراط، جوانی به همین نام را مخاطب قرار داده، که فرزند یکی از سیاستمداران برجسته‌ی یونانی است و گویا در آینده جانشین پدر خواهد شد. نکته جالب این بخش از گفتگوی مفصّل آنها – که از قول افلاطون نقل شده – این است که الکبیادس در شرایطی بناست زمام امور یونان را به دست بگیرد که این کشور عملاً از همسایگان شرقی‌ و غربی‌اش – یعنی ایران هخامنشی و امپراطوری لاکدمن (اسپارت) – ضعیف‌تر است و لذا سقراط، با مقایسه وضع وقت یونان و ایران و لاکدمن، سعی در ترسیم وضعیت عقب‌ماندهی کشورش برای الکبیادس ِ جوان می‌کند؛ اما در انتها راهکاری را هم برای برون‌رفت از این وضع ارائه می‌کند که دلالت‌های هنگفتی برای اکنونِ ما دارد (که در غیراینصورت، از هزاره‌ی اول پیش از میلاد تاکنون همچنان خوانده و باز خوانده نمی‌شد). او در انتهای گفتگویش گفته:
"پس ای کودک ساده، به سخن‌ام گوش دار و کلامی را که در [معبد] دِلفس منقوش است، به یاد بسپار که می‌گوید: خود را بشناس"1.

این جمله یعنی چه؟ قبلش اجازه دهید اصلاً این را بپرسم که به اعتقاد شما پیشرفت غرب از کجا ریشه گرفته؟ (که در اینجا لزوماً از این پیشرفت، عنصر تکنولوژیک‌اش را مراد نمی‌کنم؛ بلکه در وهله‌ی اول، بُعد اندیشگی‌اش را مدنظر دارم.) هیچکس نمی‌تواند ادعا کند این معمّا را حل کرده؛ ولی سؤالی که در اکثریت قریب به اتفاق مواردْ این معمّا را جدی می‌کند این است که مگر «آنها» دنبال علم و فلسفه نرفتند؟ – پس لابد عیب از ماست که در دین و کلام و سنّت‌مان درجا زده‌ایم. نظرات هرکس محترم؛ اما اجازه دهید این سؤال و جواب نخ‌نما را با پاسخی که به‌شخصه در این برهه دریافته‌ام، حتی‌المقدور منحل کنم: البته من هم پاسخ این سؤال را نمی‌دانم؛ اما می‌دانم اگر علم و دین و فلسفه و دین و سنّت و تجدد و از این دست جبهه‌بندی‌ها را به تناسب دیگری ساده کنیم، جواب مسألهْ خوداخودْ هویدا خواهد شد.
واقعیت این است که اگر بپذیریم که بنیادهای تمدّنی ِ ما شرقیان (البته تأکید می‌کنم شرق اندیشگی، نه لزوماً جغرافیایی) بر این گزاره استوار مانده که: «خدایی هست» و لذا مناسبات تمدّنی‌مان متضمن الوهیتی ذاتی‌‌ست؛ می‌توان گفت که بنیادهای تمدّنی ِ غرب مدرن، نه بر نقیض این گزاره، بلکه بر گزاره‌ مکمّل و به‌ظاهرْ بدیهی‌اش استوار گشته؛ که: «من خدا نیستم» – و به زعم من، ریشه‌ی تفاوت‌های ما، به همین دو روی سکه‌ی ایمان برمی‌گردد. "تو خدا نیستی"، تأویل کاملاً شیوایی‌ست که هانس-گئورگ گادامر، از جمله‌ی منقّش بر معبد دلفس ارائه کرده – یعنی همان‌که سقراط هشدار می‌دهد؛ اینکه «خودت را بشناس». گادامر در صفحه 150 از کتاب عقل در عصر علم می‌نویسد: "این تقاضای دلفی که خودت را بشناس، معنی‌اش این بوده که بدان تو یک انسانی، نه خدا"2.
بر خلاف باور مرسوم، بزرگترین فلاسفه‌ی غرب مدرن، از دکارت و بیکن گرفته تا لاک و هیوم و کانت، که جملگی ِ براهین عقلی ِ اثبات خدا (و بسیاری مقولاتِ پذیرفته‌ی دیگر از قبیل علّت تامّه و جبر و اختیار و ...) را یکی‌یکی تا ته خطّ – البته به بن‌بست –‌ کشانده‌ و از تناقض ذاتی‌شان پرده برگرفته‌اند، حرف‌شان این بوده که «تو خدا نیستی»؛ نه اینکه «خدایی، و الوهیتی، در کار نیست» (چراکه بررسی عقلانی این مسأله، نفیاً و اثباتاً راه به جایی نمی‌برد. کافی‌ست نگاهی به مدخل هرکدام از این فلاسفه در دایره‌المعارف استنفورد بیاندازید) – آنقدر که کانت در پیشگفتار نقد عقل محض (که سهمگین‌ترین ضربه عقلانی ِ تاریخ فلسفه بر اتوریته‌ی عقل محض بوده)، می‌نویسد: "من لازم دیده‌ام شناخت را کنار بزنم تا جا را برای ایمان بگشایم"؛ آن‌هم‌ با بسط تلویحی ِ این گزاره‌ی به‌ظاهرْ بدیهی که «ما – هیچ‌کدام‌مان – خدا نیستیم».
اگر این را بپذیریم و به دلالت‌های عمیق‌اش پی ببریم که من خدا نیستم؛ که تو خدا نیستی، علم و فلسفه دیگر زینت‌المجالس جامعه نیست؛ بلکه رکن و بنیاد یک جامعه‌ی پویا را شکل می‌دهد؛ چراکه صورت ایجابی ِ گزاره‌ی من خدا نیستم این است که: من مطلقاً هیچ نمی‌دانم (یا نادانم)؛ و ضرورت عَملی ِ این شناخت، ما را به گفتگو فرامی‌خوانَد – گفتگویی که در آن، هر دو طرف می‌دانند که مطلقاً هیچ نمی‌دانند؛ اما در عین حال هم هرکدام‌شان می‌داند که من خدا نیستم – و لذا می‌کوشد از هم‌سخن‌اش بیاموزد آنچه را که نمی‌داند. محصول ناخودآگاه این شناخت می‌شود همان چیزی که ما اسم‌اش را پیشرفت و اخلاق حرفه‌ای و از این قبیل عبارات گذاشته‌ایم؛ حال‌آنکه چنانچه چنین مقولاتی را برساخته‌های خودآگاهِ یک جامعه‌ی پبشرفته تلقّی کنیم (کمااینکه ما، از موضع بیرونی‌مان، چنین می‌پنداریم و چنین نیز می‌خواهیم)، لاجرم پی فایدهی علم می‌گردیم؛ پی فایدهی فلسفه. و در این برزخ ِ بلاتکلیفی، آنچه برای‌مان پاسخی خرسندکننده مهیّا می‌کند، انگار نفی ایمان است؛ نفی سنّت است و نفی باور مردمان – و در جبهه‌ای مخالف، انگار نفی علم، نفی فلسفه و نفی ملت‌های پیشرفته. ولی کو کسی که افسوس خواجه‌ی شیراز را به جان بشنود که "زین قصه، هفت گنبد افلاکْ پرصداست / کوته‌نظر ببین که سخن مختصر گرفت".

در این چهار شماره‌ی آیینه سعی‌ من اقلّاً بر این بود که از رهگذر گفتگوهایی حول برخی مقولات به‌ظاهرْ بدیهی، اندکی مشق ِ ندانستن کنیم، آن‌هم فارغ از کمّ و کیف مباحث (و به‌همین‌واسطه هم بالغ بر نود درصد سؤالات‌ام وجهه‌ی سلبی داشت تا به‌نحوی خلأ یک پاسخ خرسندکننده را ترجیع‌بند بحث‌مان کنم) – کمی گفتگو کنیم؛ آن‌هم نه با هدف واگشایی ِ شخصیت حافظ و واقعه‌ی عاشورا و مقولات سنّت و تجدد (از موضعی خداگونه و تخصص‌مآبانه؛ چراکه اصلاً بنا نبود بحث‌مان تخصصی باشد)؛ بلکه بیاموزیم – از هم – که حافظ که بود؟؛ که در عاشورا چه گذشت؟؛ که راستی چرا عقب‌مانده‌ شدیم؟ و سنّت‌مان را چه شد؟ ‌- و البته هم امیدوار بودیم که در پی بازخوردهای احتمالی‌شان، گفتگوهایی اقماری حول همان بازخوردها تشکیل دهیم و حتی‌المقدور آن کاستی‌هایی را که قطعاً بوده، یکی‌یکی برطرف کنیم؛ که متأسفانه کوچکترین بازخوردی – به من اقلاً – منعکس نشد.
این بود قصه‌ی این چند ماهِ همکاری‌ام و کسب تجاربی که ارزش نوشتن را داشت – با این تکمله که یادمان باشد هرچه هم که محتوای چیزی گران باشد، آنچه نهایتاً عرضه می‌شود، از رهگذر فرم است؛ و لذا بالغ بر دو برابر وقتی که صرف تهیه محتوای این گفتگوها شد را مصروف طراحی صفحات – علی‌الخصوص طرح جلد – و ویرایش و تنظیم نوشته‌ها کردم که حقّا آیینه کمی در آن لنگ می‌زد؛ و امیدوارم این خلأ در آن شماره‌ها جبران شده باشد.

پی‌نوشت:
دیروز [که می‌شود جهارشنبه هفته پیش]، دهمین سالگرد تولد فیس‌بوک بود. شاید اولین باری که پی به اهمیّت هنگفت این شبکه اجتماعی – که اقلاً خودم تجربه‌ی حضور در آن را داشته‌ام – بردم، وقتی بود که فهمیدم از حلقه‌ی محدود دوستانم، بعضاً هستند کسانی که واقعاً از آنچه در ظاهرشان می‌نماید، داناترند و گفتگوهای‌ مجازی‌مان انگیزه‌ای شد که بفهمم از برخی جهات حقیقتاً نادانم (از جمله حیطه‌ی فلسفه، که شرح مفصل‌اش را ذیل یادداشتی تحت عنوان از زبان و زندگی در وبلاگم آورده‌ام). امروز مصاحبه‌ای را می‌خواندم که نشریه‌ی داخلی دانشگاه هاروارد با جاناتان زیترین (استاد حقوق این دانشگاه) حول پدیده‌ی فیس‌بوک انجام داده. مصاحبه‌گر در پرسش ِ هوشمندانه‌ای پرسیده: "فیس‌بوکِ بعدی چه خواهد بود؟ هیچ حوزه و پایگاه نوباوه‌ای امروزه وجود دارد که هنوز موسم باردهی‌اش فرانرسیده؟" یعنی بعد از فیس‌بوک، انتظار شکوفایی چه شبکه‌ی اجتماعی ِ منحصربفردی می‌رود؟ جواب زیترین، جای تأمل زیادی دارد: "من به خدمات بهتری خوشبین‌ام که با جوامع محلی گره خورده؛ یعنی شیوه‌ای که در آن مردم بتوانند همدیگر را در فضایی واقعی این‌بار، و به‌نحوی راحت، ملاقات کنند"3 [ترجمه‌ام از این مصاحبه را می‌توانید از این لینک بخوانید].
دقیقاً این همان هدفی‌ست که به‌واسطه‌اش کار برای نشریه‌ای محلی نظیر آیینه را – اقلاً در حیطه‌ی مقولات اجتماعی – به روزنامه‌ای کثیرالانتشار و یا مجله‌ای معتبر ترجیح می‌دهم (و نیز از آنجاکه راحتی ِ این گفتگوها خدشه‌دار شد، از ادامه‌ی همکاری انصراف دادم). فیس‌بوک ابزاری‌ست که به ما اجازه می‌دهد هر مبحثی – از مباحث اجتماعی و سیاسی گرفته تا علمی و فلسفی – را در حلقه‌ی دوستان‌مان (و نه برای مخاطب عامی که کمترین منفعت مشترکی را با وی داریم) راحت طرح و بررسی کنیم. حلقه‌‌ مفقوده‌‌‌ای از سلسله‌ی گفتگو که فیس‌بوک احیایش کرده، دقیقاً همین راحتی‌مان با حلقه دوستان خودمان، و تمایز آن با مخاطب عام است؛ به‌طوریکه زمینه را نه‌تنها برای گذار از خطابه به گفتگو فراهم می‌کند (اتفاقی که از آن به‌عنوان لحظه‌ی عزیمت فلسفه‌ی نوین غرب، در چارچوب فلسفه‌ورزیِ سقراط، یاد می‌شود)، بلکه گفتگویی که امکان تسری به جهان واقع را هم – از بابت دوست بودن طرفین – دارد؛ و این، کاری‌ست که مایل بودم از یک نشریه محلّی، فضایی بسازد برای گفتگوهایی مفارق از گپ و گفت روزمره مابین کسانی که به جهات متعدّدی – به غیر از فرند بودنِ فیسبوکی – همدیگر را می‌شناسند و دغدغه‌های مشترکی دارند – که کمترین‌اش حفظ و ارتقای زیستگاه‌ مشترک‌شان است.


منابع:

1- افلاطون، شش رساله، ترجمه‌ی محمدعلی فروغی، انتشارات هرمس (1392)، ص. 299
2- Reason in the Age of Science، Hans-Georg Gadamer، translated by Frederick G. Lawrence، Cambridge: The MIT Press (1981)، p. 150
3- On Facebook’s 10th Birthday, Harvard looks ahead، Christina Pazzanese، Harvard Gazette (چهارم فوریه 2014)

http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Quotation-(2).jpg

پارادوکس کنجکاوی


لابد ماجرای کشف غار لاسکو (با دیوارنگاره‌های کلاسیک‌اش) و مقبره‌های زیرزمینی دره پادشاهان مصر (علی‌الخصوص قبر توت‌عنخ‌آمون – که مصطلح شده به توتان‌خامون!) را شنیده‌اید؛ که چطور ابتدا با یک کنجکاوی ساده شروع شده‌اند. لیوانی مثلاً از دست فلان کارگر افتاده؛ آب جاری شده و در یک‌جا فرورفته. پیگیر ماجرا که می‌شوند، مثلاً ابتدا به یک راه‌پله‌ی مخفی خورده‌اند و خلاصه رسیده‌اند به گنجینه‌هایی که تا دنیا بوده، نظیرش را نساخته‌ بوده‌اند.
ماجرای پریروزْ صبح من هم بی‌شباهت به چنین کشفیات هیجان‌انگیزی نبود. مثل همیشه شروع به گشتن ِ خبری برای ترجمه کردم. رسم‌ام این است که اول به سایت NewScientist سرمی‌زنم، اگر چیزی پیدا نشد به ScienceDaily و باز اگر نشد به Scientific American و Nature و ScienceNews و  National Geographic و خلاصه دیدم اگر واقعاً چیز تازه‌‌ای نیست، بی‌خیالِ خبر می‌شوم و شروع می‌کنم به کتاب و مجله خواندن و صبح را با خواندنی‌های دوست‌داشتنی‌ام سپری کردن. اما صبح ِ این سه‌شنبه، نمی‌دانم چرا خیال می‌کردم حتماً خبری هست. اصلاً آمدم همین‌طور در گوگل اسم Mozart (موتسارت) را سرچ کردم که مگر خبری در این‌باره پیدا کنم (که خب البته انتخاب‌ام بی‌عقبه‌ی قبلی هم نبود، اما در اینجا مجال بسطش نیست). اتفاقاً خبری هم در این‌زمینه بود؛ اما خب از آن اخبار مربوط به افزایش هوش کودکان با شنیدن و یا نواختن ساخته‌های موتسارت و بتهوون و از این مهملات. خبرْ مربوط می‌شد به وب‌سایت خبرگزاری گاردین. در صفحه مربوط به خود خبر، لینک بخش علمی وب‌سایت را نتوانستم پیدا کنم که اگر اقلاً خبر دیگری کار کرده‌اند را تماشا کنم. دیگر می‌توانستم راحتْ قید جستجو را بزنم. اما نزدم. توی گوگل اسم Science و Guardian را سرچ کردم و بالاخره صفحه علمی گاردین را پیدا کردم. آن ‌روز خبرِ دندان‌گیر و تازه‌ای نبود؛ اما پایین‌تر که آمدم، یک تیتر خبریْ ناخودآگاه چشم‌ام را گرفت: What Scientific Idea is Ready for Retirement? – یعنی کدام ایده علمی دیگر وقتش رسیده که بازنشسته شود؟
از روی کنجکاویْ زدم روی همین لینک و خیال کردم خبری کوتاه است و می‌شود نشست و صبحی ترجمه‌اش کرد. اما صفحه را که رفته‌رفته پایین آوردم، متوجه شدم مقاله‌ای‌ست بلند و کمی هم عجیب – چراکه انگار چندین نویسنده داشت. اول اصلاً از فرم نوشتهْ سر در نیاوردم. مثلاً در بین نویسنده‌ها، هم اسم چند پزشک بود، هم حتی بازیگر سینما و هم حتی رمان‌نویس و هم حتی ریچارد داوکینز! (اسم ماکس تگمارکِ فیزیکدان هم در بین‌شان بود که قبلاً از او چیزهایی خوانده بودم). همیشه اسم داوکینز را که می‌خوانم، حقیقتش علاقه‌ای به پیگیری ماجرا پیدا نمی‌کنم؛ اما عنوان یاددشت داوکینز، این‌بار توجه‌ام را جلب کرد: Essentialism – یا ذات‌انگاری، که معمولاً اصطلاحی‌ست که در فلسفه نقّادیِ زبان استفاده‌ی بسیار دارد (اگرچه عموماً اصطلاحی فلسفی‌ست) و از لحن نوشته‌ی داوکینز هم معلوم بود که از بحث و جدل‌های عوام‌پسندانه‌اش، لااقل در نگاه اول، خبری نیست. متن را که سرسری خواندم، کم‌کَمک دوزاری‌ام افتاد که ماجرا از چه قرار است: گویا وب‌سایت گاردین از این چهره‌ها خواسته تا به همان سؤال عنوان مقاله، به زعم خودشان پاسخ بدهند (اینکه «کدام ایده علمی دیگر وقتش رسیده که بازنشسته شود؟»). اما بیشتر که خواندم، فهمیدم این کار اصلاً ارتباطی به خبرگزاری گاردین هم ندارد و مربوط می‌شود به بنیادی به نام Edge (یا مرز؛ سرحد) که گویا هرساله از عده‌ای از متفکرین سرشناس جهان، ُسؤالاتی از این دست می‌پرسد. اما تازه وقتی وارد وب‌سایت بنیاد Edge شدم بود که انگار به تالار اصلی مقبره توت‌عنخ‌آمون رسیدم ...
http://s5.picofile.com/file/8109687942/Edge.jpg
صحبتْ سر یک یادداشت و فوق‌اش ده یادداشتِ فلان دانشمند و نویسنده در پاسخ به این سؤال نبود. اول حتی خیال کردم کلَکی در کار است: 174 نوشتار مقاله‌مانند در پاسخ به این سؤال، آن‌هم توسط کی؟ آندره لینده، مارتین ریس، آلن گوت، سین کرول، پل اشتاینهارت، پل دیویس (نجومی‌ها می‌دانند که دارم از چه کسانی صحبت می‌کنم)، آنتون زیلینگر، فریمن دایسون، لارنس کراس، لی اسمولین، فرانک ویلچک (و فیزیکی‌ها)، دنیل دنت، استیون پینکر، پاتریسیا چرچ‌لند، ارنست پوپل، پل بلوم، ریچارد نیسبت، جمیل زکی (و فلسفی‌ها) و ... خلاصه 174 متفکّر درجه‌یک دنیا دیگر! شوخی نمی‌کنم؛ بروید و فقط یک نوشته‌اش را بخوانید و ببینید آیا نگاه‌تان به مسأله‌ی مدنظر ِ نویسندهْ عوض شده یا نه. سؤال، سؤال معمولی‌ای نیست – که اگر اصلاً می‌بود، این‌همه جواب ارزنده نمی‌خواست – و لذا وقتی جواب پل سافو را می‌خوانید که گفته «توهم پیشرفت علم» (یعنی پیشرفت علم از همان ایده‌هایی‌ست که وقتش رسیده تا دورش انداخت)، یا جواب کیت جفریِ عصب‌پژوه را که گفته «فقدان ذهن جانوری» (یعنی این ایده که جانوران فاقد ذهن‌اند) و خلاصه این‌همه مفاهیمی که مدت‌هاست به شنیدن و پذیرفتن‌شان عادت کرده‌ایم، توقّع یک تغییر بزرگ از خودتان را داشته باشید – که اگر این اتفاق نیافتد، حتماً یک‌جای کارتان عیب دارد و کنتور عمرتان به خطا می‌چرخد. این معیار من؛ حالا بروید و بخوانید (البته این را هم بگویم که من نمی‌گویم هیچ‌کدام از این جواب‌ها درست یا غلط است؛ مهم این است که هست – و اهمیت این مسأله را وقتی می‌فهمید که خواندیدشان).
مسألهْ البته به همین‌ سؤال هم ختم نمی‌شود. سؤال سال گذشته این بوده: باید نگران چه باشیم؟، با 155 جواب؛ و یا سؤال سال 2009: چه چیز همه‌چیز را عوض می‌کند؟، با 152 جواب؛ و یا سؤال سال 2001: کدام سؤالات دیگر ناپدید شده‌اند؟، با 92 جواب و خلاصه برو تا سال 1998. یعنی مجموعاً 18 سؤال، و این‌همه جواب.
نخستین سؤالی که به ذهن من‌یکی خطور کرد اما این بود: حالا باید چه‌کار کنم؟ بخوانم‌شان؟ بی‌خیال‌شان شوم که وقتش نیست؟ ترجمه کنم؟ اصلاً توصیه کنم که فلانی! تو بردار و بخوان؟ (اصلاً کی؟!) چه‌کار کنم؟ – فقط این را می‌دانستم و می‌دانم که بزرگترین تحولات فکری تاریخ از سؤالاتی منحصربفرد و جواب‌هایی غیرمنتظره شروع شده‌اند – و این یعنی که هرکدام از این جواب‌ها می‌تواند چیدمان مفاهیم ذهنی و به تبع‌اش سؤالات و اندیشه‌ام را به‌نحوی جان‌افزا متأثر از خودش کند. مثل اپلیکشین‌های متنوعی که نمی‌دانی کدام‌شان دقیقاً چه می‌کند؛ اما همگی مجانی‌اند و هیجان‌انگیز! همه این نوشته‌ها از قلم کسانی تراویده که دست‌کم سی سال را به تأمل و تفکر در سؤالات مشترک نوع بشر گذرانده‌اند، و حالا نشسته‌اند تا برای ما بنویسند. واقعاً چه باید می‌کردم؟ آن روز ظهر، باغ بی‌بی بودیم؛ نه توانستم کتابم را بخونم، و نه خواب رفتم. سرم دردی گرفت که تا صبح فردایش دست از سرم برنداشت. شاید عجیب باشد، اما فقط آرزویم این بود که کاش آن روز صبح این‌همه کنجکاوی به خرج نمی‌دادم و به این‌همه پتانسیل حیرت‌انگیز تفکّر برنمی‌خوردم – باز تکرار می‌کنم اصلاً مهم نیست این نوشته‌ها در رابطه با چه‌اند و حرف‌شان چیست؛ مهم این است که تمام‌شان خواندنی‌اند. به‌قول پیکاسو که در کافه‌ای نشسته بوده و برای خوش‌آیند کافه‌دار، نقاشی‌ای روی دستمال برایش کشیده و بعدش که صورت‌حساب را پرسیده، و کافه‌دار هم مثلاً گفته 10 دلار، پیکاسو در جوابش گفته خب 19هزار و 990 دلار رد کن بیاید!؛ و کافه‌دار هم گفته مگر پنج‌دقیقه نقاشی هم این‌همه خرج دارد؟؛ و پیکاسو گفته: پنج دقیقه و 65 سال – این نوشته‌ها هم فوق‌اش پانصد کلمه‌اند و دست‌کم سی سال (می‌گویم «دست‌کم» سی سال؛ وگرنه برای مثلاً فریمن دایسون می‌شود به حسابی، شصت و اندی سال). راستی حالا باید چه کنم؟ - یادداشت داوکینز را ترجمه کرده‌ام، اما فرصت و فضای بحث جدی در اینجا درباره‌اش نیست؛ موکول‌اش می‌کنم به مطلبی دیگر که در آن مفصّل از نقش ذات‌انگاری بنویسم که چقدر در راه شناخت‌مان قد علم کرده.


بعد تحریر: ابن شب‌ها و روزها نشسته‌ام زیر آسمان‌های جهان را می‌خوانم (از معدود کتاب‌هایی که عنوانی از این بهتر، محتوای درونش را منعکس نکرده). گفتگویی‌ست خواندنی میان رامین جهانبگلو و داریوش شایگان. آخر این شایگان چقدر جهان را دیده؟ چقدر دنبال چیزی رفته؟ رفته سانسکریت را یاد گرفته که وقتی از شکوه نقاشی‌های ورمیر می‌گوید، کلمه کم نیاورد؟ که بگوید خواندن نووالیس و شلر دقیقاً یعنی چه؟ یا ... چه میان‌مایگی‌ها که در این توصیفاتم نهفته؛ چراکه تازه وقتی روی مرز (روی edge) باشی می‌فهمی که کنجکاویْ دلیل نمی‌خواهد و لازم نیست عطف به‌ماسبقْ آنچه دیده‌ای را توجیه بکنی – جهان جای تصرّفِ چیزی، تو بخوان حتی علمی یا حکمتی و از این‌ها نیست که برگردی و به بقیه بگویی، آها! ببین چه دیدم! – بقیه اگر می‌خواستند که بدانند و بیایند که همین‌ها را به تو الآن می‌گفتند. نه جانم؛ جهان جای کتاب‌هایی‌ست مثل زیر آسمان‌های جهان؛ مثل تمهیدات کانت؛ و خلاصه مثل خیلی‌های دیگری که دلم را در همین چندروزه به تفاصیلْ غنج برده‌اند؛ عین رد پاهایی که از رفتن‌ و گذشتن‌ صاحبان‌شان می‌فهمی حقّا که جهان هنوز هم هست؛ هنوز هم راه می‌دهد؛ آنقدر که شبانه زیر بارانِ نرمه‌ی دی‌ماهیْ برشان داری و با هر دفعه‌ای که بی‌بی از حالَ‌ات و از ساعت می‌پرسد، به استقبال حال بهتری بروی.

از زبان و زندگی



نگاه کنید و ببینید که چگونه زندگی‌مان عملاً سامان یافته؛ می‌بینید و باید هم ببینید که مفاهیم تعیین‌کننده‌مان (نظیر مدرک، زمان، یا حس) همان معانی‌ای را [برای ما] دارند که برای سایر کسانی که به همین نحو استفاده‌شان می‌کنند.

ل. ویتگنشتاین
به نقل از استفان تولمین



ولی "آیا جمعیت کنونی دنیای امروز را دانشمندان و فلاسفه تشکیل داده که پاسخ «مسأله دنیای امروز» را در ایده‌های ماخ و اینشتین و وینکنشتاین بیابند؟"
این سؤال را خودم پرسیده‌ام، دقیقاً در بیستم اردیبهشت‌ 90؛ با ذکر همین مصادیق: ماخ، اینشتین و وینکنشتاین – که لابد اگر قرار بود انگلیسی ِ این آخری‌اش را اسپل کنم، مثلاً می‌نوشتم Vinkenstein یا فوق‌اش Winkenstein! بله؛ این سؤال را من پرسیدم که نتیجه بگیرم: "اگر مقالات مرا با دقت بیشتری بررسی می‌کردید، متوجه می‌شدید که اتفاقاً هدفم با فیزیکالیسم کواین و گاه حتی پوزیتویسم منطقی منطبق است".

رابرت میوزیل (Robert Musil)، نویسنده اتریشی ِ اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیست میلادی، کتابی را در سال 1906 نوشته به اسم تورلس جوان. ماجرای این کتاب – که نخوانده‌ام‌اش – حکایت فساد اخلاقی گسترده‌ی مستولی بر مدارس اتریش ِ آن دوران است؛ اما نکته‌ی کتاب اینجاست که وقتی شخصیت اول داستان، یعنی همان تورلس جوان، درصدد بیان احساسات سوزناکش علیه دولت‌مندان و حکّام سیاسی و معنوی جامعه‌‌اش برمی‌آید، احساس می‌کند امکان چنین کاری را ندارد. نه اینکه «نمی‌گذارند» حرفش را بزند و یا اینکه شکایاتش را «نمی‌شنوند»؛ بلکه چون خودش  احساس می‌کند – و در واقع بر او آشکار می‌شود – که «نمی‌تواند» آنچه دیده و در صمیم وجدانش حس کرده و مدتها فروخورده بوده را حالا – که تازه درصدد بیانش برآمده – بیان کند؛ چراکه می‌فهمد آنچه فاسدتر از دیده‌ها و شنیده‌های خودش هم‌اینک پیشاپیش خودش می‌بیند، زبان جامعه‌ای‌ست که دیگر او هرچه هم که بگوید، امکان بازنمایی دقیق و مؤثر تجاربش را در ذهن شنوندگان هم‌وطن و هم‌خون خودش نخواهد داشت؛ و لذا می‌فهمد اینک همان روزی‌ست که نمکْ گندیده – یعنی مهلک‌ترین وضعیتی که یک جامعه می‌تواند متحمّل‌اش بشود؛ آنچنانکه که کارل کراوس ِ اتریشی، چنان جامعه‌ای را "دست‌گرمی‌ای برای آخرالزمان" نامیده بود؛ جامعه‌ی fin-de-Siècle Vienna – یا وین ِ پایان قرن [نوزدهم]1.

من هرچه در عمر اندیشگی‌ام به دست آورده‌ام را تاکنون مدیون دو نفر هستم، که مرا با دو واقعیتی که دانستن‌شان چندان متناسب سن‌ام نبوده، عملاً مواجه کردند. یکی دبیر علوم دوره راهنمایی‌مان، و معلم نجوم‌ مقدّماتی‌‌ام آقای رئوفی (که خدا سلامت‌اش بدارد)؛ و یکی خانم نیلوفر شیدمهر (یک رهگذر مجازی!؛ که باز هرجا که هست، خدا سلامتش بدارد). تازه چهارده‌سال‌ام شده بود که آقای رئوفی جدّاً و بلکه مصرّانه از من خواست که در جریان یک اردوی نجومی، برای جمعی از معلمین‌مان، آسمان و صور فلکی و این‌ها را معرفی کنم. این به خودیِ خود – هرچند اتفاق مهمی برای خودم، و خروج از آن وضعیت خجالتی ِ همیشگی‌ام بود اما – اتفاق خاصی در قبال آنچه بعداً برایم حاصل کرد، محسوب نمی‌شد؛ چراکه به یمن همین تجربه، با ریختن ترسی که من از مواجهه با شخصیت معلم داشتم، حالا – و بعدها که در جمع معلمین صحبت می‌کردم و می‌فهمیدم ای بسا که چیزهایی هست که معلمین‌مان هم حتی نمی‌دانند – می‌توانستم مفهوم معلم را زمینی‌تر و خودمانی‌تر از آنچه قبل‌ترش خیال می‌کردم تصور کنم و لذا خودم را متعهد – و بلکه مفتخر – به خواندن و پیگیری مقولاتی کنم که می‌دانستم معلمین‌ام آنها را نمی‌دانند. این از اولین تغییر.
حالا که رفته بودم این‌همه کتاب – به‌ویژه کتاب‌های سفیدِ مانده از ابتدای انقلاب – که در قفسه‌های خاک‌‌گرفته اتاق انباری و زیرزمین مادربزرگ از نویسندگانی مثل شریعتی و بازرگان و به‌ویژه جمعی از نویسندگان (!) و حزب توده و ... پیدا کرده بودم – و نشسته بودم خوانده بودم و می‌دانستم که چه‌ها که معلمین‌مان نمی‌دانند (!)، سعی می‌کردم همچنان بخوانم و در اوقات خوش ِ ناشی از این چله‌نشینی‌هایم، عمیق‌ترین معماهای زندگی‌ام را بکاوم و برای‌شان جوابی بتراشم. این بود که سرنوشت بشر ِ لکومت دو نوئی را می‌خواندم و تاریخ تمدن و اسلام‌شناسی و بازگشت و هنر و کویر و میعاد با ابراهیم و گفتگوهای تنهایی و تشیع علوی و تشیع صفوی شریعتی را؛ مدیر مدرسه و نون و القلم و غربزدگی آل احمد را و حاصل عمر اینشتین را و مجموعه‌مقالات مارکسیسم را و قس‌علی‌هذا – کتاب‌های انقلابی را خلاصه. یکی از این کتاب‌ها هم علم به کجا می‌رود؟ ِ ماکس پلانک بود با ترجمه خوب مرحوم احمد آرام.
(این را هم بگویم که لحن نوشته‌هایم آن زمان خیلی مکتبی بود؛ از شعر و قطعات ادبی مضایقه نمی‌کردم و بلکه پند هم می‌دادم؛ و با خواندن علم به کجا می‌رود؟ بود که دیگر عزم‌ام را جزم کردم که مقاله‌ای بنویسم و همه را بیدار کنم). تا آن‌وقت، مثل تورلس جوان انگار می‌دانستم که "مسأله دنیای امروز" از چه قرار است؛ و فقط مانده که بگویم‌اش – و در واقع پی فرصتی بودم که چنین کنم. این شد که دو مقاله نوشتم؛ اولی فرگشت و درآمدی بر آشتی دین و دانش (که ترجمه فصل نخست کتاب سرنوشت بشر ِ لکومت دونوئی بود)؛ و دومی علیت: از فلسفه تا علم، که در واقع می‌خواستم از طریقش بگویم که فلسفه به پایان رسیده و این صحبت‌ها. اتفاقاً همان وقت‌ها هم در همین وبلاگ نوشتم: "هفته‌ای که رفت را به تأمل دامنه‌داری (!) در توصیفات جامع و روشن‌گرانه پروفسور ماکس پلانک از اصل علیت، و نهایتاً تقریر مقاله «در چیستی علیت» سپری کردم" و بعدش افزوده بودم: "... باید اسطوره‌ها را غالباً از چشم یک دانای کل دید و آنگاه اصل علیت را بر آن‌ها پیاده کرد؛ وگرنه با نگاهِ جزئی‌بین ِ یک دانشمندِ معمولی، اعاده‌ی معنای راستین ِ اسطوره از مسیر علیت و عقل ِ عدداندیش، میسر نیست ..." و از این مهملات. هنوز باورم نمی‌شود این‌ها را همین دو سال پیش نوشته بودم.
انتشار عمومی مقاله‌ام باعث شد که یک شیر پاک‌خورده‌ای ابتدا مرا متوجه شش مغلطه‌ی مقاله‌ام کند و نهایتاً سنگ‌اش را با ما وابکند و بنویسد: "... اشکال خیلی مهم شما این است که در زمینه‌‌ی فلسفهْ کم می‌دانید"؛ که راست هم می‌گفت. من از فلسفه نهایتاً این را می‌دانستم که در شُرُف پایان است و خلاصه فقط جذبه‌های صوفیانه‌ای مانده که آ‌ن‌ را هم لابد از سر گذرانده بودم! گرچه بحث‌مان با خانم شیدمهر آنقدر بالا گرفت که فوق‌اش تا یکی دو ماه از آن خانقاه – و در واقع برج عاج – عقیدتی‌ام دست نکشم (و سؤال ابتدای همین یادداشت را هم از خلال همان بحث آوردم)؛ اما رفته‌رفته – که کمی فلسفه خواندم – دو چیز را فهمیدم: یک اینکه من اصلاً زبان فلسفه را نمی‌دانستم – آنقدر که ندانم حتی اسم ویتگنشتاین را چطور می‌نویسند، تا اینکه ندانم همین کاری را که با نوشتن آن مقاله درصدد انجامش برآمده بودم – برای آبروداری هم که شده – نبایستی به "فیزیکالیسم کواین" و "پوزینویسم منطقی" (که خانم شیدمهر خودش آنها را در توصیف مدعیات من عنوان کرده بوده) حوالت دهم؛ چراکه بعدها فهمیدم این کار، از چاله به چاه افتادن بود؛ گرچه ضمناً این را هم فهمیدم که چه چاه و چه چاله، من اصلاً در هیچ‌ جاده‌ای نبودم.


http://s5.picofile.com/file/8107300184/Picasso_Constellation_drawing_1924a_.jpg

[    صور فلکی / پابلو پیکاسو (1924)   ]


حالا دو سال از آن روزها گذشته و مثل خیلی‌های دیگر–ی که در این برهه فهمیده‌ام عین من بودند – عزم خودم را جزم یک زندگی ِ بی‌دغدغه، با چاشنی کتاب و تماشا کرده‌ام – البته به قیمت یک چیز: اینکه به سکوت ناگزیر ِ ناشی از این دگردیسی هم خو کنم؛ چراکه در آن اثناءْ ضمناً این را هم فهمیدم که زبانِ شلخته جامعه‌ فعلی‌ام امکان بازنمایی آنچه گذشت را ندارد. فهمیدم که وضع زبان‌مان – وضع مناسبات و جنس تعاملات‌مان - بد، و بلکه از این هم بدتر است. روزبه‌روز حرص می‌خورم از برساخته‌های نامستدل و پرطمطراقی که همین زبان شلخته بر سر راه اندیشه‌مان علَم کرده. همین دیشب بود که بر سر سفره، از تلویزیونْ از قول جناب فیلسوف عالی‌قدری (که در واقع از سنخ همان سوفسطائیان متکلّم وحده‌ی یونانی است)، می‌شنیدم که واژه آسمان از فلان ریشه‌ای‌ست که مگر به‌نحوی مؤیدِ مدعیات پیشین جنابِ خودش حول توحید باشد؛ غافل از آنکه آسمان یعنی آس + مان؛ یعنی مانند آسیاب. والسّلام. مجری برنامه هم – که حقّا که حق پرسشگریِ مستقل فلسفی را ادا کرده – با چنان کبکبه‌ای می‌گوید "هرمس و فیثاغورس هم در مکاتب ایرانِ باستان درس می‌خوانده‌اند"، انگار که نمی‌دانیم هرمس اسم یک خدای یونانی‌ست، نه یک انسان! از تکفیر هومر و تراژدی‌نویسان یونانی که بگذریم، این پَرستش ِ بی‌پرده‌ی فردوسی و حافظ و مولوی را دیگر کجای خود بگذاریم؟ نام این بزرگان را که شعرشان ختم کلام‌‌شان بوده و محصول تجربه‌ی کاملاً دست‌یافتنی ِ موقعیتی که باید از طریق زبان تحوبل‌ناپذیر شعر آنها را فهمید، به اسم تفسیر شعر آمده‌ایم و وصله‌ی سستی کرده‌ایم برای زبان مندرس و شلخته‌ای که تا چنین اشعاری را مَلات‌اش نکنی انگار حرفت خریداری ندارد و تا به تقدیس شاعر و بلکه نژاد و ملّیت‌اش نپردازی استدلال‌ات حتماً اِشکال دارد! این‌ها همه سهل؛ آخرْ گفتگو که – زهدان ذهن فلسفی بوده و هست – را کجا برده‌ایم؟ و تواضع را؟ آخر این خطابه‌خوانی و منبرمآبی ِ روشنفکران‌مان کی تمام می‌شود؟
چند وقت پیش، در پاسخ به سؤال دوستی می‌خواستم از واژه «متافیزیکی» استفاده کنم؛ دیدم اگر یک صفحه تبصره نیاورم حتماً آن  را حمل بر ماوراءالطبیعی و این مهملات می‌کند. حرفم را فروخوردم و گفتم هرچه مشکل داریم، از همین زبان شلخته است و بس. این زبان شلخته فقط به درد همین خورده که – به یمن تجاربی که قبلاً از سر گذرانده‌ام – روزنه‌ای به ذهنیت کاربرانش باشد؛ این‌که چقدر اضطرار پاک و مسلُم ِ دانستن‌شان را با تفکرات میان‌مایه‌ی شبه‌عرفانی ِ یک جامعه آرمان‌پرداز آلوده کنند و به یقین بادآورده‌ی یک دو سه بیت از خیّام و مولانا هم اکتفا – و این است که نه فکر می‌کنیم و نه شعر را می‌فهمیم و نه اصلاً متوجه‌ایم این وقت‌گذرانی‌ها را به حساب زندگی گذاشتن – اقلاً به زعم من – اشتباهی نابخشودنی‌ست؛ کمااینکه خودم سال‌ها گذاشتم.
حالا ولی زندگی‌ام طور دیگری‌ست؛ که نمی‌شود گفت؛ به دلایلی که گفتم. کتاب می‌خوانم و از طرفی لذتِ خوانده‌هایم را می‌برم و از طرفی هم ترس برگشتن ِ ناگزیرم به همان زبان شلخته و ناتوانی از شرح خوانده‌هایم و آموخته‌هایم را دارم. زبان روزمره را نمی‌گویم که شلخته است؛ آن زبانی را می‌گویم که اگر سر و سامانی داشت؛ اگر واژه‌ها سر جای خودشان بودند، می‌توانستم بگویم‌تان که چه فهمیده‌ام از این خواندن‌ها. اما نمی‌شود. البته چرا؛ می‌شود، فقط وقتی که مثل برهان اثبات جهان خارج ِ جی. ای. مور آن را مطرح کنم: یعنی دست‌ات را بلند کنی؛ روبروی چهره‌ات بگیری و بگویی: "این دست است"؛ همین. و بعد، زارزار گریه کنی.

پی‌نوشت:
1- شاید از این بابت عجیب هم نباشد که اکثریت قریب به اتفاق شاعران بزرگ تاریخ کشورمان در آشفته‌ترین اوضاع اجتماعی این سرزمین سربرآورده‌اند؛ از فردوسی و سنایی گرفته در عهد غزنویان، تا عطار و مولوی و حافظ در اثنای ایلغار مغول و سعدی در عهد خوارزمشاهیان (و حتی حمله به شیراز) و نیما و اخوان و سهراب و فروغ و ... هم که در اوضاع نابسامان معاصرمان. اینها «زبان» دیگری می‌طلبیده‌اند و شخصاً آن را محقق کردند.

سه مطلب


1.
دوستی نوشته بود "آدم که به فکر کردن بیفتد، یعنی یک جایی، یک چیزی درست نیست"؛ یا به عبارتی، یک جای کار می‌لنگد. راست می‌گوید. از قدیم هم گفته‌اند اتفاق خودش نمی‌افتد؛ یا بالاخره چیزی باعث‌اش شده، یا که چیزی باعث شده نگاه‌مان را جلب کند. همیشه همین‌طور بوده. وقایع و اتفاقات همیشه منطقی‌اند، و یا چنانچه در وهله اول اینچنین به نظر نرسد، اقلاً وقت که بگذرد، حول‌شان استدلالاتی تنیده می‌شود و نگاه‌ کنجکاومان را عاقبت از خودشان طرد می‌کنند. عمر که می‌گذرد، هرچه دیده‌ایم و یا که به فکرمان خطور کرده، به قول انگلیسی‌ها همدیگر را cancel out می‌کنند؛ خنثی می‌کنند و تنها سر یک چیز است که در این میان بی‌کلاه می‌ماند؛ و همان بهتر که بماند، چراکه آنوقت همه‌چیز "درست" است.
(در علم کیهان‌شناسی، معضل لاینحلی وجود دارد به اسم معضل بی‌توازنی ِ ماده/پادماده که می‌گوید ابتدا جهان مملوء از ماده و پادماده بوده که رفته‌رفته تقریباً تمامی‌شان هم را خنثی کرده، به پرتوهای گاما بدل شده‌اند و ... فقط مشکل اینجاست که پس چرا ما اینجاییم؟! در واقع مشکل سر همان «تقریباً» ِ کذاست؛ چراکه نه‌تنها ما اینجاییم، بلکه پادماده‌ای هم اینجا نیست. مگر این دو توزیع متوازنی نداشته‌اند و هم را خنثی نکرده‌اند؟ پس اینکه هم‌اینک جهان آکنده از ماده است – و نه پادماده یا پرتوهای گامای ناشی از واپاشی ماده/پادماده – چه توجیهی دارد؟ فعلاً که هیچ. گفتم که یک معمای بزرگ کیهان‌شناسی است و حسگر LHCb شتاب‌دهنده LHC را هم برای پاسخ به همین معما طراحی کرده‌ و راه انداخته‌اند).
منظورم این بود که ما سرمان بی‌کلاه مانده که امروز از جنس پرتوهای گاما نیستیم. یک‌جورهایی «فرد» شده‌ایم و از مهلکه‌ی زوج ِ ماده/پادماده در ابتدای جهان جان به در برده‌ایم. این فردیّت در ساحت زندگی‌هایمان هم هست. گفتم که تنها سر یک چیز است که در میان وقایع و اتفاقات عمرمان بی‌کلاه می‌ماند. منظورم این است که هرچه در این دنیاست، لابد توجیهی دارد و اگر هم ندارد، برایش توجیهی می‌تراشیم. بالاخره منطق راه خودش را باز می‌کند. اما یک چیز از این‌همه جان به در برده که می‌شود آن را فردترین عنصر دنیا نامید: «من». ضمیر «من». اینکه بگوییم، «من هستم»، یا چه می‌دانم «من می‌اندیشم پس هستم» و از این صحبت‌ها، کار را خراب می‌کند؛ چراکه رفته‌رفته در پیوستار منطق حل می‌شود و شگفتی‌اش از دست می‌رود. اینکه «من هستم»، لابد دلیلی دارد. اصلاً بگذارید اسم‌اش را بگذارم جبر. بله! همه این چیزهایی که می‌گویند من از کجا آمده‌ام قبول. اشتباه از خودم بوده که این جمله را گفتم. «من» اگر در جمله‌ای – هر جمله‌ای – قرار بگیرد، عاقبتش همین می‌شود که دیدید. همین‌که به پیوستار دلنشین منطق بپیوندد و شگفتی‌ها را بزداید. اما «من» ِ خالی، حکایت دیگری دارد. به‌قول مولوی، "زین دو هزاران من و ما / هین عجبا من که من‌ام". این «عجب»ش را می‌گویم که همیشه هست. و همین "درست" است. 
 
2.
چند شب پیش فیلم بازیگران سیّار آنجلوپولوس را می‌دیدم؛ از آن فیلم‌هایی که آدم را کُفری می‌کنند. سه ساعت و نیم می‌دانید یعنی چه؟ یعنی هی این پا و آن پا کردن. هی به فیس‌بوک رفتن و برگشتن و play را زدن. هی خبری نشدن. هی حرفی نشنیدن و به صحنه‌های کشدار و اِلمان‌های ثابتش نگاه کردن. این‌ها همه درست. اما صحنه‌هایش کاری‌اند. امروز نه؛ فردا هم نه؛ ولی پس‌فردا و بعدش نمی‌شود که برایت تداعی نشوند. هوای ابری و نور نرم و رقص کولی. صحنه‌های کشدار و آکوردئونی که در پس‌زمینه می‌زنند. این‌ها مثل آوار رویت خراب می‌شوند. حالا نه؛ فردا و پس‌فردا هم اصلاً نه، ولی بالاخره می‌شوند. عجیب هم می‌شوند. سناریو هم اگر فراموش‌تان بشود، آنچه درد دارد، احساس حضور در آنجاهاست؛ در آن خرابه‌های یونانی، در کاقه‌های گرفته‌ی شهرهای بارانی، در مسافرخانه‌های خالی، با کاشی کفِ شطرنجی و نیمکت‌های ابریِ مجروح، مثل درمانگاه‌های قدیمی و سرد (اصلاً به توصیفات من اعتماد نکنید؛ همه‌شان را باید دید تا فهمید)؛ و بالاخره وسوسه‌ای که در این وانفسا دیگر از همه بدتر است: بنشینم دوباره ببینم؟ :|

3.
قلم‌ام به نوشتن نمی‌رود. امیدم چرا؛ امیدم از دست می‌رود. در این چندوقته چیزی ننوشته‌ام؛ اما همان‌ها هم که نوشته‌ام، ازشان خیری ندیده‌ام. از آزادی نوشته‌ام و از ماندلا که نشد چاپ بشود. احساس می‌کنم از چیزی جا مانده‌ام؛ از قافله‌ای چیزی. می‌خواستم بنویسم. که من هستم؛ که حرف‌هایی برای خودم دارم. نشد که چاپ بشود. نخواستم اینجا هم بنویسم. نوشته بودم که با خش‌خش کاغذِ زیر دست‌تان نوش جان کنید. با «یادداشت»ای که عنوانش آن بالا خورده بود و با هارمونی ِ صفحه‌ای که خودم طرح‌اش را زده بودم. آخرش نگذاشتند چاپ کنم. اینها نمی‌دانند این کار عین سقط جنین است. عمری را گرفته‌اند. نفهمیده‌اند که گرفته‌اند. نمی‌فهمند. آدمی که نگذارند بچه‌اش متولد شود، عاقبت تنهاست. «فرد» است؛ عین «من» – بی‌بار و سترون.


http://s5.picofile.com/file/8105792426/The_Typhoon_Il_Tifone_1911.jpg


[     Il Tifone؛ طوفان / نقاشی از گالیلئو چینی (1911)     ]


پی‌نوشت:
این نوشته‌ی اپیزودیک را برای این نوشتم که بگویم این‌ها را همه می‌خواستم بگویم، اما نه فرصت ارتباط‌شان را به هم را داشتم و نه دلیلی برایش.

از یک ماهِ نبودن‌ام


حقیقتِ عشق جز بر مَرکب جانْ سوار نیاید؛ اما دلْ محل صفات اوست و او خود به حُجب عِزّ خود متعزّز است؛ و هیچ‌کس ذات و صفات او چه دانَد؟

السوانح فی‌العشق
احمد غزالی



راست می‌گوید؛ عشق به "حُجبِ عزّ خود متعزّز است"؛ و نمونه‌ی ملموس‌اش می‌شود همان که می‌گویند (و من حکایت دقیق‌اش خاطرم نیست) که فرضاً اگر «حقیقت»ای در کار باشد، مثلاً می‌گویند این حقیقت نزدِ یک نفر از اهالی فلان شهر است؛ برو پیدایش کن! و تو مجبوری به مصاف تک‌تک شهرها و چهره‌ها بروی. یعنی عزّت و شکوه عشق ِ به چنین حقیقتی اصلاً از قِبَل حُجب مستولی بر حقیقت است. آدم اگر کل عمرش را پی چیزی بگردد که نمی‌داند چیست؛ که نمی‌فهمد این جستجو یعنی چه ... می‌دانید؟ دیوانه نیست؛ بیکار و چه بسا منافق نیست؛ مجنون است. با شخص لیلی‌اش کاری نیست؛ "با «خاک سر کوی تو» کاری" دارد – تا بادهای همیشهْ این خاک را به کجاها بپراکنند.
راست‌اش این چندوقته به کارهایی مشغول‌ام که تا شاید همین یکی دو ماه پیش اصلاً به خیالم هم نمی‌رسیدند. اینکه بنشینم و فرصتی که می‌شده صرف خواندن چندین و چند کتابِ ناب و مانده-در-نوبتِ چند ماهِ پیش‌ام بکنم را به کارهایی مثل گفتگو با اعضای سابق شورای شهرم بپردازم، و یا طراحی و صفحه‌بندی یک نشریه محلی را به پیشنهاد خودم به عهده بگیرم؛ و عجیب‌تر اینکه پشیمان نشوم و همان جستجوهای قبلی‌ام را، این دفعه در کِسوتی متفاوت ادامه دهم. اتفاقاً همین پریشب بود – شب عاشورا – که به دوستم می‌گفتم حتی شده چیزهایی را به قلم آورم که اگر یک لحظه به معنی‌شان فکر می‌کردم، امکان داشت همان‌جا قلم را زمین بزنم. از محتشم کاشانی می‌نوشتم، اما نه به‌عنوان یک مدّاح و سخن‌سرای بزرگ فارسی؛ بلکه به‌عنوان یکی از اهالی همان شهر مجهولی که فقط انگاری گفته‌اندم حقیقتْ همین‌جاهاست. شاید حدود سه-چهار ساعتِ قبلش بود که دوست دیگری هم ازم پرسیده بود تو کجا و حسینیه کجا؟ کجای این مردمْ اصلاً دیدن دارد که تو اینقدر می‌خواهی ببینی‌شان؛ پی چه می‌گردی؟ و من در آن هوای باران‌زده و لای همهمه‌ی دور از آن خیابان‌های خالی، هِی حرف‌هایی می‌زدم که می‌دانستم اصلاً جواب سؤالاتِ او نبود – جواب او یک کلمه بیشتر نبود؛ که: خودم هم نمی‌دانم (اتفاقاً گفتم‌‌اش که خیال می‌کنی نمی‌دانم مردم این شهر – همان شهر مجهول را می‌گویم – که‌اند و چه می‌کنند؟ اما نگفتم‌اش که خوب می‌دانم آن لیلی – آن حُجب ابدی – جایی میان همین مردم است).

اگر می‌خواستم به هرچه تناقضی که در این چندوقته تجربه کرده‌ام حتی لحظه‌ای فکر کنم، حتماً دیوانه می‌شدم؛ اما بهتر است همین مجنونی که هستم – و دوستانم اقلاً این را فهمیده‌اند – بمانم و ببینم این جستجو به کجا راه می‌برَد. مدتی‌ست حرص کار زاهد و محتسبِ این شهر درندشت را نمی‌خورم؛ راست‌اش دعوت حافظ را به گوش ِ جان شنفته‌ و پذیرفته‌ام که:

نقطه عشــق نمودم به تو، هان سهو مکن
ور نه چون بنگــری، از دایــره بیــرون باشی


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Ayine.jpg

[    در این یک ماهی که نبودم، سرم گرم تهیه و تنظیم گفتگوها، و همچنین طراحی جلد و صفحات همین سه ویژه‌نامه‌ی نشریه محلّی ِ «آیینه» بود. تناقض این تصاویر و حرف‌هایی که در این پست‌ام آورده‌ام هم از همان تناقضاتی‌ست که در پاراگراف آخر خواندید!    ]


دُرکاری





به مقتضای زمان اقتصار کن سـعدی
که آن‌چه غایـت جهد تو بود کوشیدی

   
راست می‌گوید؟ سعدی را می‌گویم. نمی‌دانم؛ اما حکایت این روزهای من‌ شده مثل یک صیادِ دُر. همین که از خانه درمی‌روم، نفَس مُستوفایی می‌گیرم و به امید خدا می‌زنم به آب. نمی‌دانم آن پایین، توی ژرفای کَلّه‌ این مردم ِ دوست‌داشتنی و نسبت‌شان با مسائل مبتلابهِ آن بالا چه می‌گذرد، اما همین‌که دوباره به خانه برمی‌گردم – به اتاق – حتماً اگر کسی باشد و ببیندم، کبودِ کبودم؛ وگرنه که اینقدره دلم، نفس‌ام نمی‌گرفت. کتابی برمی‌دارم و برای خودم ورق می‌زنم تا نفس‌ام جا بیایید. ده دقیقهْ The Family of Man، اینجور وقت‌ها خیلی جواب می‌دهد. می‌نشینم و عکس‌هایش را می‌بینم و با خودم می‌گویم اصلاً بی‌خیالِ دُر؛ پهنه‌ی آب‌های روبه‌رو و وسوسه‌ی دستی به ته‌‌شان رساندن – همان وسوسه‌ی خالی‌اش را بگو – بس نیست؟ اما سرم باد دارد؛ همین چندوقت پیش، زد و دو سه تا دُر ِ هفت‌رنگِ مَشتی پیدا کردم و صبح تا شب نشستم برای تراش و حک و اصلاح‌شان – تا مگر نوشته‌های خوبی بشوند. اما خب استثناست؛ "آدم کف دستش را که بو نکرده"! آمدیم و دُری نبود، حرف کمی نیست؛ حکایت وقت آدم است که دیگر گذشته و تو در این مدت می‌توانسته‌ای سراغ از پیاله‌ی فیدون افلاطون بگیری، و یا داستانی را با تمام آدم‌های ریز و درشت‌اش استشمام کنی. به‌هرحال هر چه بود، بهتر از هیچی بود؛ اقلاً صدف‌های بی‌زبان را معطل خود نمی‌کردی. راستش اگر وسوسه‌ی دُر هم نبود، می‌توانستی با صدف‌ها خلوت کنی، از حال و روزشان بپرسی و احوال ژرفای جامعه را جویا شوی.
... این‌ها را که نوشتم، از شما چه پنهان، حال امشبم بهتر شد. امیدم برگشت؛ اما وسوسه‌ام هم؛ وسوسه اینکه برگردم و دوباره سراغ از دُری، چیزی آن پایین بگیرم. من این صدف‌ها و دنیای کوچک‌شان را دوست دارم؛ هرچه هم که نفس نکشند، اقلاً ساکن اعماق‌اند.

دیگر از هوای مهرماهی و سوتک چرخ‌ریسک قهّار حیاط و حجم سیاهِ بامداد یکشنبه مگر توقعی بیش این نوشته‌ها دارید؟ از سقراط و گادامر و ویتگنشتاین ِ جان بنویسم که فیلسوف می‌شوم؛ از مثنوی و حافظ هم که بیاورم لابد حکیمی چیزی، و تحلیل علمی هم اگر خدای‌ناکرده بکنم، زیادی شق و رق و خشک از آب درمی‌آیم. آدم ماندن و عمر کردن به ما نیامده؛ جدی که بگیرم، مصیبت است. باری، لابد حکمتی بوده که در این ماندن‌ها هم دُری عاید آدم نمی‌شود؛ اما وسوسه‌اش چرا. خلاصه  باید بروم سراغ نوشته‌ای، چیزی؛ برش دارم و چراغ‌ها را خاموش کنم. کلید بیاندازم بروم پای تخت بی‌بی، بودن‌ام را به تجربه بنشینم. این، بهترین نمای اعماق از این بالاست. بروم نفسی بگیرم و به امید خدا یواشکی، طوری که سعدی نفهمد، فردا بزنم به آب؛ برای خاطر قدری دُر.


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Sea.jpg


                                             [      بالطبع اثر کامبیز درم‌بخش    ]


پی‌نوشت:

ندارد.

سه پرده از حکایت «کاف»




"کجای اطلس تاریخْ تو می‌خواهی
به آبِ حرف بشویی،
و قصر قیصر را
و تاج خاقان را؟
"
و تازیانه فرود آمد
و باز شِکوه نکرد.


از محاکمه فضل‌الله حروفی
محمدرضا شفیعی کدکنی




1.
حدود سه سال پیش که در خانقاه و بقعه‌ی متروک میرشمس‌الدینْ پَرسه می‌زدم، نمی‌دانم چشم خودم این کتیبه‌ی خسته را گرفت و یا که دوستم اتفاقاً آن را نشانم داد. هرچه بود، این کاف کوفی ِ آبی، لابلای چنین زوالی، آن بالا به هیچ عنوان توقّع تماشا را نداشت. راستش از مِکنت میرشمس‌الدین، داماد خواجه رشیدالدین فضل‌الله (همان وزیر معروف سه پادشاه ایلخانی – غازان‌خان، الجایتو و ابوسعید)، امروزه فقط ردّی از غبار مانده؛ غباری که کلیدش پیش ِ بقّالی ِ نبش خانقاه بود و از جنگل اسلیمی‌های گِلینی که روزگاری در آن گم می‌شده‌ای هم بوته‌های تُنُکی مانده بود و صدای باد.


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Kufi.jpg


2.
طلوع سلسله‌ی ایلخانان، مقارن بوده با حمله‌ی هلاکوی مغول به بغداد و شکست مستعصم عباسی. خواجه رشیدالدّین فضل‌الله، در کتاب جامع‌التواریخ و ذیل فصل داستان هلاگوخان ماجرای فتح بغداد را به دقت روایت کرده. هلاکو تا پیش از فتح قلاع اسماعیلیه، از مستعصم خواسته بوده لشگری را به کمکْ بفرستد و چون خلیفه از این خواستهْ سربازمی‌زند و به تعاقبش هلاکو هم الموتْ را فتح می‌کند، ‌ پیغامی به خلیفه می‌فرستد و برایش خط و نشان می‌کشد که بدان "از عهد چنگیزخان تا امروز از لشکر مغول بر عالَم و عالمیان چه رفته است، و با خاندان خوارزمشاهیان و سلجوقیان و ملوک دَیالمه و اتابکان و غیر ایشان ... و دربِ بغداد بر هیچ‌یک از آن طوایف بسته نبود و در آنجا تخت‌گاه داشتند. با وجود قدرت و توانایی‌ای که ما راست، چگونه [این در] بر ما بسته شود؟"
اما خلیفه در پاسخ، به پیامی کوتاهْ اکتفا کرده، می‌نویسد: "همانا شهزاده نمیداند که از خاور تا باختر و از شاه تا گدای و از پیر تا برنا که خداپرست و دیندار است، تمامتْ بنده‌ی این درگاهاند و سپاه من؟ راهِ دوستی سپَر و به خراسان بازگرد! ... هر پادشاه که قصد خاندان عبّاسی و دارالسّلام ِ بغداد کرد، عاقبتِ وی وخیم گشت ... بنایِ این دولتخانه به غایتْ محکم افتاده است و تا قیامتْ پایدار خواهد بود ... پادشاه را قصدِ خاندان عبّاسی اندیشیدنْ مصلحت نیست. از چشمِ بدِ روزگارِ غدّار بیندیشد" ... از آن سخنان، خشم هولاگو زیادت شد و رسولان را بازگردانید و گفت: اگر بر سپهری، به زیر آرمت؛ به ناکامْ در کام ِ شیر آرمَت."
"... در بیست و دوم محرّم، جنگ آغاز کردند، و تا شش روزْ جنگِ سخت، دنباله داشت ... خلیفه چون چاره‌ای دیگر ندید، روز چهارم صفر 656 ه.ق. با هر سه پسر خود – ابوالفضل و ابوالعبّاس و احمد – بیرون آمد و سه هزار کس از سادات و ائمه و قضات و اکابر و اعیان شهر با وی بودند. هولاگوُ به دیدنِ او هیچ خشم ظاهر نکرد و از خلیفه با خوشرویی احوال پرسید، و آنگاه گفت بگو تا مردم شهر سلاح از کف بگذارند و بیرون آیند تا آنان را شماره کنیم. خلیفه به شهر فرستاد تا ندا زدند که مردمْ سلاح بیندازند و بیرون آیند. اهل شهر گروه‌گروه سلاح انداخته بیرون آمدند، و مغولان ایشان را به قتل میآوردند ... چهارشنبه هفتم صفر، ابتدایِ قتل و غارت عام بود و لشکر به یکباره در شهر رفتند و تر و خشک همی‌سوختند ...".


3.
در این بحبوحه‌، جمال‌الدین یاقوت مستعصمی، خطاّط بزرگ آستان مستعصم و از اعاظم عرصه‌ی نگارش ثلث، در مسجدی پناه گرفت. حاج‌ میرزا عبدالمحمدخانِ ایرانی، در کتاب پیدایش خط و خطاطان، در این‌باره می‌نویسد:
"هلاكوخانِ مغولی با آن فضايل، وحشيانهْ به بغداد وارد شد و تيغ ِ بی‌دريغ در ميان پير و برنا نهاد و جوی‌های خون در خيابان‌ها و كوچه‌های بغداد بگشاد. ياقوت از خوف جانْ فرار، و در بيرون بغداد به يكی از مساجد مخروبه پناه برد و در مناره‌ی او جای گزيد و چون قلم و مركبْ همراه داشت و كاغذ همراهش نبود، دستار خود را بگشاد و به منار بست و بنای كتابی را گذارْد و يک كاف كوفی در روی پارچه‌ی مربوطه نگاشت كه پهنای او دو وجب بود! ... در آن حال كه اشتغال به تحرير بود، يک از شاگردان او كه از مكانِ مخفی ِ او آگهی داشت، به نزدش آمد و گفت چه آسوده‌ای و بی‌خبری كه خون و دمانِ بی‌گناه، مانند سيلی كه از نشيب به فراز آيد، همين قِسم در كوچه‌های بغداد در جريان است! و در هر گوشه‌اش از كُشته‌ها پُشته‌ها موجود شده! و در تمام بغداد يک عمارت و خانه‌ی معمور باقی نمانده! ياقوت در جوابش گفت: ای يار عزيز، خموش باش كه کافی نوشته‌ام كه به روی زمینْ بیارزد، چه رسد به بغداد!"


*

آن روز، در گوشه‌ای از بقعه‌ی متروک میرشمس‌الدین، داماد خواجه رشیدالدین فضل‌اللهِ همدانی، دولتمرد منتخب دستگاه هلاکو و وزیر تازه‌مسلمان سه شاه بعدیِ ایلخانان، فقط یک «کاف» کوفی بود و صدای باد و آوار آفتاب.

پاییز 89
ذیحجه 1430
http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Baghdad.jpg                             

[   قبله‌الکتاب، جمال‌الدین یاقوت مستعصمی، مشغول مَشّاقی ِ «کاف» در هنگامه‌ی فتح بغداد.                   
(بریده‌ای از یک مینیاتور ایرانی ِ مربوط به قرن هفتم هجری) 
  ]     
                                


منابع:

جامع‌التواریخ، خواجه رشیدالدین فضل‌الله، صص. 1003-1004
تاریخ جهانگشای جوینی، جلد سوم، رساله‌ای منسوب به خواجه نصیرالدین طوسی، صص. 290-289
پیدایش خط و خطاطان، عبدالمحمد ایرانی، ابن سینا (1346)، ص. 241

شبی از شب‌ها، مسافری



همه‌چیز ِ این شب‌ها را می‌شود به موزائیک‌های بیست‌سانتی ِ گُل‌پَرخورده‌ی کف راهرو ساده کرد؛ یا به بوی تندِ اُدکلن ِ رهگذران از برابر چرخانه‌های مرغ بریانِ نبش یک پاساژ شلوغ، و حتی به دکّه‌های خلوت و وسوسه‌برانگیز لب جوب و به خیابان‌های شب‌شکن فلان شهری که حالا مهمانش شده‌ای (ترجیحاً کرمان، قشم و یا مثلاً گنبد). این‌جور سفرها به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شوند؛ الّا و بلّا باید از خجالت وجدان درآمد و تا می‌شود، از مایحتاج لحظات شیرینْ هزینه کرد. ولخرجی‌هایی برای شکم (ع) و ترجیحاً برای رفع تشنگی‌های هرازچندگاهی که با یک قُلپْ آبِ آب‌سردکنی در همین نزدیکی هم می‌شده قیدش را زد؛ اما ...
حتماً مسافرخانه باشد و ترجیحاً دو اتاق ِ بافاصله؛ طوری که برای هر رفت و آمدی، چشم‌ات مدام پی یک دمپایی‌ ِ ابری بگردد (ترجیحاً لاانگشتی و چه بهتر که خیس و لذا مستعد شکوائیه‌ای به انضمام اَه‌اَه و فحش و فترات و خنده‌ی زیرجُلکی به رفقا). بعدش البته چایی که خوبِ خوبْ دم کشید، استکان‌ها دور ِ قوریْ دوره می‌کنند و قند از لای کیسه‌‌ْفریزر – از بین چندین فقرهْ چای لیپتون – هوایی تازه می‌کند. هوای عصرگاهی ِ بیرون اتاق هم دم به کبودی زده و هرازگاهی انعکاس محو ِ صدای همسایگانِ ته راهرو (ترجیحاً بچه‌ای که سر به عَر گذاشته)، مشغولیت حواسَت، که سرگرم تصویرسازی از لکه‌های چربی ِ رقصانِ روی فنجانِ داغ ِ چایی بوده را پرت می‌کند. هوس ِ چایْ آخرش برَت می‌دارد و به کیسه‌ی قند حمله‌ور می‌شوی (ترجیحاً قندِ حبّه [که یعنی نه قند یزدی]، که ناگزیرت می‌کند انگشتان شست و سبابه را بلافاصله بعدِ خوردنِ هرکدام‌شان بتپانی). بعد از دو-سهْ استکان چای، دیگر آرنج‌ات تاب تمرگیدن ندارد و باید این-دنده-به-آن-دنده شوی و همچنان به حکایتِ برنامه‌‌ریزی‌ برای خوراکِ امشب و فردا و مقصد فردا-ظهر و مأمن فرداشب و ... گوش بسپری و خداخدا‌ کنی که اقلاً امشبْ کِیف همگی کوک باشد و قید تُن و کنسرو و اولوویه را بزنند و با طرح پیشنهادِ شلّیک کبابی به بدن، از کوره به در نروند که: "پس این‌همه تُن و کنسرو آوردیم که چه؟!" یا مثلاً: "هنوز یک روز هم نگذشته که کباب خوردی" و جانم برایتان بگوید این "یک روز"ی که طرفْ با چنین منّتی بارمان می‌کند، آخرْ چاره‌ای نبوده. خسته و عرق‌ریز از ترمینال رسیده بودیم و روی نخستین میز ِ نزدیک‌ترین رستوران، بساط کوله و مخلّفات را ولو کرده بودیم به سفارش ِ چندین و چند پُرس کباب و بلکه چندین بطریِ دوغ. چاره‌ای نبود؛ آخر مسافرخانه‌ای نبود هنوز، و برای فرار از گرمایی که چشیده‌ای هم شده، می‌خواستی یک‌ساعتی زیر خنکای کولرهای رستوران، تَنی به صندلی بزنی. پاها داغ و پُرتاوَل بوده و تنها با تعمّق در همین قفقازی‌ها می‌شده به نثار ِ صرفاً یک فحش ِ ملایم به جیب مبارک اکتفا کرد و با خود گفت: "حالا می‌مُردند این کیسه‌ی لامصب را برای پنج‌تومن تاکسی از ترمینالْ شُل می‌کردند؟!" اما همین‌که کبابِ کذا به جَستِ گارسنْ دَررسید، حرف‌ها همه رو می‌شوند و دست‌ها به اشارتی جنبان که: "کوله‌ها را بگذار اینجا!" (ترجیحاً روی میز خالی ِ بغلی). و همین دعوتی‌ست تا دست از سر در ِ لَقّ نمک‌پاش ِ روی میز برداری و به خالی ِ شکم ِ خود برسی – بله؛ در چنین شرایطی کباب دیروز را خورده‌ای! نه حالا که دمَرو روبروی پنجره تمرگیده‌ای و خنکای باد و آبی غروب و صدای دوردست اذان مؤذن‌زاده را به تماشا نشسته‌ای و به مکافاتِ خنکای این لحظهْ محکوم به خوردن کنسروی! – بله همیشه یک جای کار ...
خلاصه چای دوم و قند حبّه‌ی چندم، برای هبوط از این خیالاتِ خوشْ انگاری کافی بوده. بله؛ تُن و کنسرو ِ مستوفایی همچنان در کوله داری و گویا در اثنای همین خیالات هم بوده‌ای که رگِ عاقله‌مردیِ رفقا واقعاً باد کرده و امشب را مهمان همان قوطی‌حلبی‌های سربسته‌ای – وگرنه پیداست که به همین سادگی‌ها نباید تسلیم کنسرو شد؛ حیف که نمی‌شود این لاف را به زبانِ بلند آمد!  
چای که ته کشید و قوری که به انتها رسید، حکایتِ استکان است و اسکاچ! حکایت یک‌نَمه پودر ماشین، عشوه و ادای حریفان و ... اما باز همان موزائیک‌های گُل‌پَر‌خورده‌ی کف راهرو. آشپرخانهْ همین نزدیکی‌ست. به جَستی از اتاقْ درمی‌پَری و پا در اولین دمپایی ِ روبرو که کردی و نخستین سکندری را که خوردی (اگر البته شانس آورده باشی و شست‌ات به همین تکان، جا رفته باشد)، به چپ می‌پیچی و منتظر زن مسافر همسایه می‌مانی که بساط ظروفش را از روی سینک خسته‌ی ظرفشویی هرچه‌زودترْ برچینَد. اما مگر این خنده‌های محو و هر از چندوقتِ رفقای توی اتاق‌ اصلاً حواسْ برایت می‌گذارد؟ چشم‌هایت را می‌بندی و ... تو هم پُقی می‌زنی زیر خنده.

خلاصه شب است و مسافرخانه و این خاطراتِ خوب و معمولی.


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Parse.jpg

ما و ماندلا



"رنج‌اش نبود که عذاب‌ام مى‌داد (چون باورم نمى‌شد او رنج مى‌کشد)؛ چیزى که عذاب‌ام مى‌داد این بود که براى اولین بارْ حالى‌ام می‌شد که با مرگ یک انسان، جهانی بکر و ناشناخته درمى‌گذرَد". این را آنتوان دو سنت اگزوپرى (که پریروز یکصد و سیزدهمین سالگرد تولدش هم بود)، در خاطره‌اى راجع به یک برده‌ی اعرابى نوشته که در صحراى مراکش او را دیده بود و در توصیف تن نحیف و بى‌جانش افزوده: "نمى‌توانستم بدانم آیا در این توده‌ی سیاه، فقط غصه‌هاى حقیر و بى‌مقدار بودند که خاموش مى‌شدند... آیا روح بَرده‌اى بود که در خواب مى‌شد، یا انسانى که با بیدار شدنِ خاطراتش سربرآورده بود و در عین سربلندى و شکوه مى‌مرد؟ ... نمى‌دانستم که در این خواب خطیر ِ واپسینْ روزها، در این جان و در این تن که تدریجاً به ژرفا و به ظلمت خاک برمى‌گشت، کدامین جزءِ جهان از میان مى‌رفت"1.


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Mandela.jpg


حالا همین شده حکایت ما و ماندلا. حکایت ما و کسى که توصیفات تغزّلى ِ اگزوپرى از یک برده‌ی سیاه و ناشناس ِ مراکشى را، کاملاً جدّى و بى‌تقلب، آورده در سرخط خبرگزارى‌هاى بزرگ جهان. حکایت ما و جهانى که براى مرگ ماندلا آماده مى‌شود؛ جهانى که براى مرگ جزئى از جهان (جزئى بکر و ناشناس از این جهان) آماده مى‌شود.

تیتر بالا را میان تیترهای امروز صبح دیدم. می‌دانید؛ فرق یک متن تغزّلى با یک تیتر خبرى در این است که دومى دیگر انعطافى ندارد، و اگر بر فرض محال هم پهلو به پهلوى یک متن تغزلى زد، از دو حالت خارج نیست: یا پاکْ دروغ مى‌گوید؛ و یا واقعاً اتفاق بزرگى در جریان است. حالا به همین تیتر، همین‌طورى که هست – مثل یک جمله‌ی کاملاً خبرى – زل بزنید و بخوانید. شما هم احساس نمى‌کنید که کلمه‌اى، چیزى، در اینجا دلالت بر اتفاقى، واقعیتى، چیزى، خیلى بزرگ دارد؟ خیلى خیلى بزرگ؟


پانوشت:

1- – اگزوپری، آنتوان دو سنت؛ «زمین ِ انسان‌ها»؛ برگردان سروش حبیبی؛ نشر نیلوفر (1382)؛ صص. 103-104 (با اندکی تصرّف و تخلیص)

خردادنامه



البته اگر بخواهی با حساب دودوتا-چهارتا به روح ملت پی ببری، بعید است که به نتیجه برسی. گرفتن رأی در کشور ما معمول نشده و نمی‌تواند معمول بشود؛ چون نتیجه‌ی آن، نمودار اراده‌ی ملت نیست. اما برای این کار، راه‌های دیگری هم هست. اراده‌ی مردم، با هوایی که به سینه می‌کشیم به ما الهام می‌شود؛ آن را در دل‌هامان حس می‌کنیم. من صحبت از جریان‌های عمیقی نمی‌کنم که مثل کلان‌موج‌های ژرف، دریای به-ظاهر-آرام ِ جامعه را به جنبش انداخته‌‌اند و بر هر شخص ِ بَری از پیش‌داوری، آشکار هستند. نه؛ جامعه را به معنای محدودش در نظر بیاور. همه‌ی احزاب گوناگونِ روشنفکران که در گذشته همیشه با هم در ستیز بودند، متحد شده‌اند. اختلاف‌ها همه تمام شده است و تمام جرایدْ هم‌صدا شده‌اند و همه‌ی مردم، نیروی تندبادی که آنها را در خود گرفته و در یک جهت واحد به پیش می‌برد، احساس کرده‌اند.


آنا کارنینا – لئو تولستوی (برگردان سروش حبیبی)
فصل 8، بخش 16، صفحه 986




فکر کن همین شب‌های خرداد است، اما مثل باقی ِ شب‌ها نیم‌ساعتی قبل ِ خوابیدن، آنا کارنینا را از همان‌جایی که دیشب مانده، باز می‌کنی، و نخستین خطوطی که می‌خوانی، همین بند بالاست. تازه قضیهْ وقتی جالب‌تر می‌شود که همان شب‌اش، یادداشت انتخاباتی‌ای به تاریخ 20 خرداد 88 را پیدا کرده‌ بودی. می‌خواهم این یادداشت را هم اینجا نقل کنم (احساسی شبیه نفس‌گیریِ قبل از شیرجه در استخر!) یادداشت، مربوط می‌شود به بعد از مناظره‌های معروف و قبل از انتخابات. نارضایتی ِ جناب‌مان از روند مدیریت مناظره‌ها، گرچه خبر از خیلی وقایع ِ پیش ِ رو می‌داد، اما خب حالا با اطلاع از همان وقایع، بازخوانی ِ این یادداشتی که در حین نوشتن‌اش طبیعتاً از آن وقایعْ بی‌خبر بودم، لطف مضاعفی دارد:


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Manus-1.jpg

دیر به سراغ این دفتر آمدم، اما نام بردن از برخی رخدادهای تاریخی‌ای که در جریان این روزها به‌وقوع پیوست، شاید خالی از لطف نباشد. یکی از ابتکارات این دوره، برگزاری مناظره‌های رودرروی تلویزیونی ِ کاندیداها بود که همه‌اش حاشیه بود. آقای احمدی‌نژاد که انصافاً ملت را خر فرض کرده و خود را خرسوار. اگرچه از عنایات بی‌شائبه ایشان در سال‌های قبل بی‌خبر نبودیم که چه بر سر این کشور آورد؛ اما این چند روز، الحق‌والانصاف که سنگ تمام گذاشت و با دروغ‌های چند-منی و تهمت‌های ده‌-گزی به این و آن، ظرفیت خود را برای احراز پست چهار سال ریاست جمهوری ایران، به‌خوبی به اثبات همه رساند. روزهای خوبی بود این روزها که شاید در چندین سال آینده به‌وقوع نپیوندد. اینکه بسیاری مسائل پشت پرده‌ی این نظام، در معرض قضاوت عقل منصف این مردم ِ دست-از-همه-جا-کوتاهْ واقع شده و آن کوچکترین کاری که از دست‌شان برمی‌آید، یعنی یک رأی را، بااهمیت جلوه می‌دهد.
پس‌فردا انتخابات است و شانس مشروعیت این نظام، 3/4. گرچه از دید ما هیچ‌کس بهتر از http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Mir.jpg برای نشستن در این منصب و مرهمی بر دل این ملت بیچاره در این مَقطع از زمان نیست.
واقعاً که خیانت به این ملت و دروغ‌گویی در جمع همه‌ی آنها آنقدر برای این آقا آسان شده که تازه برای این فک‌ زدن‌هایش جوابیه هم می‌خواهد صادر کند! نهایتِ پروررویی‌ست ...
پروژه ترم دوم Swinburne را هم با موضوع «مرکز کهکشان»، یک‌هفته‌ای‌ست که فرستاده‌ام برای دکتر Bhat، تا همین روزها این آخرین نمره نیز در لیست نمرات این ترم ما درج، و کارنامه صادر شود. تا حالا پیشرفت ما حدود 82% بوده که امیدوارم با کسب نمره خوبی در پروژه بتوانم رکورد 85% را شکانده، به مقام HD برسم! چه آرزوهای خوبی ...
تلسکوپ فضایی هابل هم برای پنجمین و آخرین بار، سه هفته پیش در جریان مأموریت STS-125 توسط سرنشینان شاتل آتلانتیس تعمیر شد تا با چشمانی بازتر و دقیق‌تر به تماشای آغازینْ ثانیه‌های پیدایش بپردازد ...
امشب هم قرار است مأموریت ژاپنی ِ Kaguya به ماه برخورد کند و از بین برود وبدین‌ترتیب، مأموریتش به پایان برسد. اگر خدا بخواهد، قصد دارم نور حاصل از انفجار را اگر توانستم، پشت تلسکوپ ببینم و حتی از آن عکسبرداری هم بکنم! ملاحظه کردید که همه‌ی اینها آرزو بود!
خب دیگر؛ نوشتنْ فکر کنم بس باشد، آن‌هم برای دستانی که هفته‌ها به قلمی نخورده. 
http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Manus-2.jpg

به‌هرشکل، اگر بناست حقی برای رأی دادن ما ملت، و برای من به‌طور اخص، وجود داشته باشد، به‌قول سرگئی ایوانویچ ِ رمان آنا کارنینا، "نتیجه‌ی آن، نمودار اراده‌ی ملت نیست"؛ چراکه، گذشته از وقایع بعد از انتخابات آن سال، دست‌کم تکلیف تهمت‌های آقای رئیس‌جمهور حین همان مناظرات، هنوز مشخص نیست؛ آن‌هم در حکومتی که دعویِ مسلمانی دارد. اما من از آنجاکه حق دارم از این حق‌ام بگذرم، باز رأی می‌دهم؛ چون گرچه به قول سیف فرغانی، "تو مسلمان گشته و از نامسلمانْ حاکمان / اندرین کشورْ نمانده از مسلمانی اثر"، ولی: "عارفان بی‌جای و جامه، عالمان بی‌نان و آب / خانقَه بی‌فرش و سقف و مدرسهْ بی‌بام و در". 

دیدن، در ساعت 8 صبح




بیایید دیدن را به منزله‌ی چیز مرموزی به خود عرضه کنیم.

ل. ویتگنشتاین
نکاتی در باب فلسفه‌ی روان‌شناسی (جلد اول) – فقره 961




چندوقتی‌ست که فهمیده‌ام شبکه‌ی تماشا دارد سریال پوآرو را پخش می‌کند و لذا بعد از قریب به پنج-شش سال، صبح‌ها پیگیر تلویزیون شده‌ام و رأس ساعت هشت، پای‌اش ولو می‌شوم و به موسیو، مادموازل‌های بامزه‌ی هرکول پوآرو گوش می‌دهم. من از کل این سریال، فقط یک قسمت‌اش را – از حدود ده سال پیش – خوب یادم مانده؛ که آن‌هم بین دو قسمتْ تقسیم شده بود و از قضا هم امروز صبح، نوبت اولی‌اش بود. یعنی من الآن می‌دانم کدام‌شان قاتل است و با چه ترفندهایی طفره می‌رود. حالا که خوب دقت می‌کنم، می‌فهمم اتفاقاً می‌شود از روی قیافه‌ و طرز بازی‌ها به هویّت قاتل پی برد (حال‌آنکه فکر می‌کردم کارگردان، طوری بازی‌ها را چیده که پوآرو در تشخیص قاتل، بی‌رقیب بمانَد). در واقع این من بودم که رفتارهای متمایز ِ قاتل را نمی‌دیدم. اما حالا خوب می‌فهمم که پوآرو در تمام قسمت‌ها، از روی همین تمایزات، به هویت قاتل پی می‌برده (تمایزاتی که بودند و من فقط نمی‌دیدم). فهمیدنِ این تمایزات، هیجان خاصی دارد؛ علی‌الخصوص وقتی که کسی – تا پیش از برملا شدن ماجرا – به آن‌ها هیچ وَقَعی نمی‌گذاشته. مثلاً یکی‌ از همین جزئیات، علاقه‌ی خودم به سریال پوآروست – و البته یکی دیگر از آثار مستقل آگاتا کریستی، که در اوان بچگی از کتابخانه گرفته بودم و هنوز هم جلد آبی‌اش یادم مانده، ولی اسم‌اش را نه. راستی چرا من این قصه‌ها را دوست دارم؟


                              http://s3.picofile.com/file/7718566448/poirot.jpg


چند وقت پیش، مقاله‌ای ترجمه می‌کردم از ماریا کُنی‌کوا (maria konnikova)، روان‌شناس و از نویسندگان مجازی وب‌سایت scientific american، تحت عنوان: شرلوک هولمز به ما چه یاد می‌دهد؟ متأسفانه لینک مقاله، فعلاً مخدوش است و تا مسئولینْ پیگیری کنند (!)، چند جمله‌ای از آن را به انتخاب خودم نقل می‌کنم. راست‌اش کُنی‌کوا هم مثل من در بچگی‌هایش عاشق قصه‌های کارآگاهی بوده. "وقتی بچه بودم، پدرم عادت داشت هر شب قبل از خواب، برای‌مان از قصه‌های شرلوک هولمز بخواند. گرچه این موضوع برای برادرم فرصت غنیمتی بود و بی‌معطلی در کنج تختْ هوش از سرش می‌رفت، اما بقیه‌مان سراپا گوش می‌شدیم. به‌خصوص یک قصه‌اش هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود". مثل خودم. البته قصه‌ای که او به یادش مانده، طبعاً جرئیاتی متفاوت از مال من داشته، ولی در یک چیزش با هم مشترک‌ایم: اینکه هردو‌مان، اوایلْ گول جزئیاتِ همان قصه را خورده بودیم: "تا مدت‌ها بعد سعی می‌کردم هر پله و راه‌پله‌ای که می‌بینم را خوب بشمارم و به خاطر بسپارم تا هر وقت کسی از من پرسید، جواب‌اش را بدهم. من هولمز را روسفید کردم". ولی خب بعدش هردومان فهمیدیم که: "با تمرکز شدیدی که روی حافظه‌ام داشتم، اصلاً متوجه قضیه نبودم و در واقع با چنین کاری، هشیاری‌ من کمتر می‌شد، تا بیشتر".
بعدها، در سنین دبیرستان، معلمین و مسئولین مدرسه، علائق غیردرسی‌ام را با اصطلاح ِ امور جنبی مدام به روی‌ام می‌آوردند و من اگر کار درستی در زندگی‌ام کرده باشم، از جمله همین بوده که هیچ‌وقت حرف‌شان را باور نکردم. از همین‌رو هم اصطلاحاتی نظیر جنبی و اطلاعات عمومی، هنوز هم که هنوز است، مو بر تنم سیخ می‌کنند. حالا خوب می‌بینم آنهایی که به این توصیه‌ها گوش کردند و اطلاعات خصوصیشان (!) را قوی کردند، زندگی‌شان پر از رفتار و کردارهایی‌ست که مصداق عینی ِ مفهوم ناخودآگاه است. اینکه برخی روان‌شناسان هم آمده‌اند و ناخودآگاه را به کلیه‌ی انسان‌ها تسرّی داده‌اند، از این بابت است که روان‌شناس‌اند؛ نه بیننده‌ی جامع‌الاطرافی مثل پوآرو. در آشفته‌بازار جزئیاتی که پیش روی‌شان پهن است، آن‌ها فقط همان‌چه را که برازنده‌ی زنجیره‌ی استدلالات فعلی‌شان باشد، می‌بینند. به عبارت دیگر، آن‌ها در حال چیدناند؛ نه دیدن. اما پوآرو می‌بیند؛ بی‌مدعا. "به نفع ما و تصمیمات ماست که به توصیه‌ی این کارآگاهِ مشهور توجه کنیم؛ از دیدن فراگذَریم و به قلمرو رصد کردن قدم بگذاریم. به هر چه که دور و برتان هست، توجه کنید. به اینکه چرا، و چگونه متأثر از آن‌هایید، توجه کنید. شاید یک کارآگاه حرفه‌ای نشوید؛ اما تضمین می‌کنم این موضوع، کیفیت زندگی و تصمیمات‌تان را متحول می‌کند". در غیراینصورت از همان‌هایی خواهید شد که مثلاً از ورود به وادیِ علوم محض و مُوسّعاً فلسفه، اِبا دارند؛ چراکه وانهادنِ یک زنجیره‌ی استدلالی ِ ده‌هاساله (به بلندای هراندازه که عمر کرده‌اند) و مواجهه با ناخودآگاههایی که این دفعه در برابر چشم‌شان واقع شده (نه در پس ِ پشت‌شان؛ چنانکه پیروان فروید می‌گویند)، طبیعتاً سخت است؛ اما خب لابد نمی‌دانند که "این موضوع، کیفیت زندگی و تصمیمات‌[شان] را متحول می‌کند".

اطلاق نام ناخودآگاه بر تصمیمات‌مان مثل این می‌ماند که از پشت یک دوربین عکاسی به اتاق‌مان بنگریم و دوربین هم فوکوس نباشد (در واقع اصلاً فوکوس نباشد). در این‌صورت به توده‌های توبرتوی روبروی‌مان – بی‌آنکه بفهمیم این‌ها عملاً متشکل از ده‌ها شیء ریز و درشت‌اند، یک اسمْ اطلاق می‌کنیم. مثلاً می‌گوییم این [توده‌ی ناواضح و رنگارنگ] یک مِیل فروکوفته در سنین کودکی‌ست. بعد می‌پرسیم حالا این میل فروکوفته یعنی چه؟ بعد آن را در نسبت با توده‌های پیرامون‌اش (که برای هرکدام‌شان اسم مجزایی گذاشته‌ایم) تعریف می‌کنیم و الی آخر. بعد می‌پرسیم آگاهی یعنی چه؟ خب معلوم است: هرچه زیاد می‌مانَد.
ولی اگر دوربین‌مان فوکوس باشد (و روان‌شناسان، قبلاً از هزارتوی فلسفه گذشته باشند)، می‌فهمیم که ناخودآگاه در واقع همان آگاهیست؛ همان چیزی که می‌بینیم1؛ همان شاکله‌ی ادراکی‌مان از اتاق. واتسون و کاپیتان هِستینگز (دستیاران شرلوک هولمز و پوآرو)، می‌بینند؛ اما به نحو ِ ناخودآگاه (به‌معنای فرویدیِ کلمه) و لذا متوجهِ ماجرا نمی‌شوند. حال‌آنکه هولمز و پوآرو می‌بینند اما خودآگاه. چه را می‌بینند؟ چیزهایی که ناخودآگاه به سراغ‌شان آمده! اینکه این میخ چوبی ِ کوچک هم با اتاق، و از آن مهم‌ترْ اینکه با ماجرای قتل، نسبت دارد.
به این داستانِ مستند توجه کنید:

در سال 1928 میلادی، فیزیکدان انگلیسی، پل دیراک (paul dirac)، با تلفیق اصول مکانیک کوانتومی، نسبیّت خاص اینشتین و مفهوم تازه‌واردِ اسپین (به‌معنای کلاسیکی ِ چرخش ذاتی ِ یک ذره‌ی زیراتمی به دورِ خودش)، نتیجه گرفت که برای توضیح یک پدیده‌‌ی طیفی موسوم به اثر زیمان، باید به وجود یک ذره‌ی تازه قائل بود که گرچه جرمی مشابه الکترون دارد، اما بار آن – برخلاف الکترون - مثبت است. این فرضیه، نهایتاً در سال 1931 میلادی به فرم نهایی‌اش درآمد و این ذره‌‌ی فرضی هم پوزیترون (positron) نامیده شد. یک سال بعد، فیزیکدان آمریکایی، کارل اندرسون (carl anderson) موفق شد ردپای این ذره را بر صفحه‌ی عکاسی ِ ویژه‌ای که به‌منظور ثبت مسیر واپاشی ذرات زیراتمی استفاده می‌شد، بیابد و جایزه‌ی نوبل ِ فیزیکِ سال بعدش هم به دیراک رسید. اما جالب اینجا بود که بعد از اعلام رسمی ِ کشف ذره‌ی پوزیترون، ایرنه کوری (irène curie / فرزند فیزیکدانِ ماری کوری) و همسرش فردریک ژولیوت (frédéric joliot) هم متوجه شدند که ردپای پوزیترون، در همان سال 1928 میلادی (یعنی سال انتشار نسخه‌ی اولیه‌ی فرضیه‌ی دیراک) بر صفحات عکاسی ِ آنها هم به ثبت رسیده بوده؛ ولی موفق به دیدن آن نشده بودند. از این گذشته، آن‌ها متوجه شدند که در همین‌ صفحات، متوجّه ردپای نوترون هم – که در سال 1932 میلادی توسط فیزیکدان انگلیسی، جیمز چادویک (james chadwick) کشف شده بود – نشده بودند! - ایرنه کوری و چادویک، هر دو در سال 1935 میلادی به نوبل فیزیک رسیدند؛ ایرنه برای کشف چیزی که طی همان تحقیقات می‌خواست ببیند و بالاخره دید (یعنی رادیواکتیویته‌ی القایی)؛ و چادویک برای کشف همان چیزی که گرچه در جریان تحقیقات ایرنه هم ظاهر شده بود، اما او نمی‌خواست ببیند و ندید (یعنی نوترون) - اما چادویک می‌خواست ببیند و دید.

پس همه‌ْ همان چیزی را دیدند که می‌خواستند ببیند. از کجا معلوم که دیدن همان چیدنِ [مبتنی بر خواستِ خود] نباشد؟ به داستانِ مستند دیگری توجه کنید:
از معدود متفکرینی که بهترین اوقات‌ روزم را دربستْ وقفِ خواندن آثار و آموختن از او می‌کنم، لودویگ ویتگنشتاین است و بارها هم در این وبلاگ به نوشته‌هایش استناد کرده‌ام. قبلاً در کتاب خاطرات ِ نورمن مالکولم (norman malcolm / شاگردِ فقید، و از دوستان صمیمی ویتگشتاین) خوانده بودم که ویتگنشتاین، از طرفداران پروپاقرص قصه‌های کارآگاهی بوده. بعد از دو سه دفعه که سریال پوآرو را دیدم، به یاد همین موضوع افتادم و لذا دوباره سراغ ِ همین کتاب را گرفتم. فکر می‌کنید این‌ دفعهْ چه دیدم؟ ماجرا از این قرار بوده که ویتگنشتاین، مشترک مجله‌ی detective story، وابسته به انتشارات street and smith بوده؛ و در طول جنگ جهانی ِ دوم هم انتشار این مجله موقتاً در بریتانیا متوقف می‌شود. اما مالکولم، این مجلات را از آمریکا برایش می‌فرستاد. ویتگنشتاین، در نامه‌ای به مالکولم، نوشته:

... مجلات‌ات حرف ندارند. دارم فکر می‌کنم اگر ملّت بروند مجلات street & smith را بخوانند، دیگر کی سراغ [مجله‌ی] mind را می‌گیرد. اگر فلسفه، سنخیتی با حکمت داشته باشد، قطعاً یک ذره حکمت هم در mind پیدا نمی‌شود؛ حال‌آنکه در داستان‌های کارآگاهی، بسیار.  

بعد، مالکولم افزوده:
یک‌ بار ویتگنشتاین به قدری از یک داستان کارآگاهی خوش‌اش آمد که آن را به [جورج ادوارد] مور (استاد وقت علوم اخلاقی ِ کمبریج) و [یوریک] اسمایتیز (دوست و دانشجوی ویتگنشتاین) قرض داد و از من هم خواست که ببینم این نویسنده، دیگر چه نوشته:

"شاید دیوانگی بیاید؛ اما اخیراً که این داستان را دوباره خواندم، باز آنقدر از آن خوش‌ام آمد که فکر کردم بیایم واقعاً یک نامه برای نویسنده‌اش بنویسم و از او تشکّر کنم. اگر دیوانگی‌ست، تعجب نکن؛ چون من دقیقاً دیوانه‌ام".


کاش می‌توانستم بگویم‌تان که "اخیراً که این داستان را دوباره خواندم"، از چه لذتی سرشارم کرد.
مجله‌ی mind، برجسته‌ترین مجله فلسفی در جهان انگلیسی‌زبان است (و در واقع جهانیان از همان‌جا با نام ویتگنشتاین آشنا شدند).  
من نامه‌ی او را قبلاً خوانده بودم، اما جزئیات‌اش را ندیده بودم؛ درست مثل واتسون و کاپیتان هستینگز. اما سؤال اینجاست که آیا باید می‌دیدم؟ آیا ایرنه کوری و فردریک ژولیوت، باید به رد پوزیترون و نوترون پی می‌بردند؟ راست‌اش پوآرو و شرلوک هولمز، هر دو شخصیت‌هایی خیالی‌اند و اصولاً نمی‌توانسته‌اند وجود خارجی داشته باشند؛ چراکه کوری و ژولیوت هم اصولاً نمی‌توانسته‌اند در نبود عقبه‌ی لازم برای درک رد این ذرات زیراتمی، به وجودشان پی‌ ببرند. چشم داشتند، اما نمی‌توانستند ببینند (و لذا من هم اصولاً نمی‌توانستم از همان لذتی که با خواندن مجدّد نامه ویتگنشتاین نصیب‌ام شد، سرشارتان کنم).

*

اما واقعیت این است که گرچه پوآرو و هولمز خیالی‌اند، اما داستانهای پوآرو و هولمزْ دیگر خیالی نیستند. به همین‌واسطه هم تنها کاری که فعلاً از دست‌ام برمی‌آید تا شما را از لذت سرشاری که چه از دیدن پوآرو و چه از خواندن ملاحظات ویتگنشتاین نصیب‌ام می‌شود، سرشارتان کند؛ این است که به توصیه‌ی معلمین‌تان گوش نکنید. هیچ چیز جنبیای در زندگی وجود ندارد. جهان، فی‌الجملهْ متن است.  کافی‌ست بگذارید علائق‌تان، تأثیرشان را بر شما بگذارند و دل‌تان را غنج ببرند و بعد بروید و بی‌معطلی بفهمید که چرا چنین تأثیری بر شما گذاشته‌اند؟ شاید مجبور باشید، کتاب‌های خوانده‌تان را با عقبه‌ای سرشارتر و ذهنی بازتر، دوباره ورقی بزنید. مثل کاری که دیشب کردم. نمی‌دانستم شب‌های روشن ِ داستایوسکی (و همچنین اقتباس سینمایی ِ خوبِ فرزاد مؤتمن) و تصاویر بی‌بدیل‌اش چرا مدام در ذهن‌ام رژه می‌رود. روان‌شناسانِ فرویدی، شاید حال و حوصله‌اش را ندارند که بروند پای کتابخانه؛ شب‌های روشن را بردارند؛ باز کنند و درجا بخوانند:
"خواننده‌ی عزیز! شبی زیبا بود. از آن شب‌ها که تنها به هنگام جوانی به درک آن تواناییم. آسمان بدان‌سان پاک و پرستاره بود که انسان با دیدن آن بی‌اختیار از خود می‌پرسید چگونه مردمانی چنان بداندیش و هوس‌کیش، در زیر چنین آسمانی به زندگانی سرگرمند؟"


            http://s1.picofile.com/file/7718567090/white_nights.jpg

پی‌نوشت:

1- تمنّا دارم این تأکید من بر واژه‌ی «دیدن» را برداشت «استعاری‌»ام از همان دیدن با چشم نگیرید؛ منظورم همان «دیدن با چشم» (to see) است، که اتفاقاً فروکاستن آن به همان مضمونی که پزشکان به کار می‌برند، خودِ مفاهیم علم پزشکی را (مثل مفاهیم روان‌شناسی ِ فرویدی) دچار کژتابی‌های عمیق معناشناختی کرده: جهت کسب اطلاعات بیشتر، ر. ک. کتاب philosophical foundations of neuroscience.

91/12/22




"هیچ‌کس نمی‌گوید بیایید یک عکس ِ دیگر بگیریم. دیگر توریست نیستیم. می‌نشینیم در ایوان تاج‌محل در سکوت، و به بازتاب نور از دیواره‌های سفیدِ بنا خیره می‌مانیم. آن لحظهْ برایم این تصویر، معنای «زیبایی» است و برای اولین بار می‌فهمم که چطور می‌شود آدم نخواهد از زیبایی دل بکند. زمین، بازتاب آسمان شده و عشق را بازمی‌تابانَد. می‌نشینیم تا غروب. تا خودِ خودِ غروب. بازتاب نورهای زرد و نارنجی از دیواره‌های تاج‌محل. بعدْ زیبایی را جا می‌گذاریم و برمی‌گردیم".

روایت شیرین ِ نغمه‌ی ثمینی، فیلمنامه‌نویس و کارگردان تئاتر، از نخستین نگاهی که به تاج‌محل انداخته، در ویژه‌نامه‌ی نوروز داستانِ همشهری [که توصیه به خواندن‌اش البته به جای خود، اما] مرا یادم ِ مواجهاتِ مشابه‌ام انداخت. نه البته به این سنگینی و مهابت؛ نه به طعم روزهایی "که بخواهیم و نخواهیم، روزهای پس از تاج‌محل هستند"؛ بلکه مواجهاتی به حد و ابعاد همین‌که دیگر توریست نباشم. که تماشا را تا خودِ خودِ غروب کش بدهم و بعد، بی‌همان زیبایی، برگردم. جاهایی بوده، مثل صحن مزار شاه نعمت‌الله ولی، که فقط برای نشستن بوده و تماشا. جایی مثل ایوان اُلجایتو، جنب مزار بایزید بسطامی، یا خاصُه ده-دوازدهْ قدم آن‌ورترش در اتاقک امامزاده‌ی کناری، که خیال می‌کنی دوربینْ نگاهت را پابه‌پا پرورده، حالا آورده‌ تا به همین‌جا؛ که بعدْ خاموش‌اش کنی و ببینی. نمی‌دانم؛ اینجا نه پیشکشی برای عشق به ممتازمحل است و نه شاید "خاطره‌ی هر زیبایی ِ مدفون‌شده‌ی ایرانی"؛ ولی مثل همان‌جا، "نه کوچک است آنقدر که به چشم نیاید؛ و نه بزرگ، آنقدر که در برابرش حقیر باشیم. اندازه است". مثل روایت ثمینیْ اندازه‌ی اندازه؛ نه حقیر آن‌قدر که لابد به چشم ِ همهْ صرفاً زیبا بیاید؛ نه بزرگ، آن‌قدر که نتواند بازتابی از تجربه‌ی حقیر من هم باشد. "از آن دستْ تجربه‌هایی که کلمات در برابرش حقیرند و ناتوان. یک‌جور انرژی، انرژیِ ناب. یک‌جور پا گذاشتن به جهانی دیگر. یک‌جور غرق شدن در بی‌زمانی و بی‌مکانی. آن زمان به یاد ندارم و حالا هم به یاد نمی‌آورم که هرگز هیچ بنایی در من چنین تأثیری گذاشته باشد".


     http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Bayazid.B.jpg

     مزار بایزید بسـطامی
      پاییز 89

این یک شعر نیست



کشف واقعی، کشفی‌ست که تا خواستم فلسفه بورزَم، از این کارْ بازم دارد. کشفی که فلسفه را آرام بخشد؛ به‌طوریکه دیگر زجر سؤالاتی را نکشم که خوداخودْ پرسیده می‌شوند.

ل. ویتگنشتاین
پژوهش‌های فلسفی / فقره 133



"امروزْ چندشنبه است؟"
اگر چند سالی عادت کرده باشی هر روزه صبح‌ات را با سلام ِ بى‌بى و این سؤال‌اش شروع کنى؛ که ساعت‌ها سالم‌اند یا نه؛ که نکند او بیدارت کرده باشد یا نه و اینها، مى‌توانى باقى ِ روزت را به پیشواز هر سؤالى که گمان مى‌کردى سخت و طاقت‌سوز بوده بروى و با سوزاندن یک پَر از آن عادات پُر و پیمانی که بر فکر و خیال‌ات حکم می‌رانده، حل‌شان کنى. آن‌وقت مى‌فهمى که چرا مى‌گویم این یک شعر نیست؛ که چه اجحاف‌ها که با شعر نامیدن یک شعر، در حق حرف شاعر نکرده‌اند. بى‌بى ِ ما به خیلى چیزها عادت ندارد؛ عوض‌اش همان چیزى را دارد که عادت داریم اسم‌اش آلزایمر باشد. او چهار قرآن دارد که هر دفعه یکى‌‌شان را مى‌خوانَد که "غریب نمانند"؛ که وقتى باز انگشترى، عصایى، چیزى خیالِ گم شدن کرد، نذر کند که برگردند.
بى‌بى ِ ما کارش به کار کسى نیست. در سیاستِ این مملکت، از پهلَوىِ اول به این‌ور حرفى نمى‌زند. آن قاب عکسى هم که از "محمدآقا" بالاسر تخت‌اش خورده، دخلى به دوم خرداد و تمدن‌ها و این‌ها ندارد. او "محمدآقا" را به خاطر این‌که قبل‌ترها مدتى شیرش می‌داده، دوست دارد؛ چیزی که به ما هم دخلى ندارد. حرف‌ها و سَکنات بى‌بى، مثل خنده و دلشوره‌اش، چرا برنمى‌دارند. خیال مى‌کنم او چقدر شبیه ایرانِ خود ماست؛ عزیز و بى‌چرابردار – آنقدر که شک مى‌کنى نکند اصلاً این نَک و نال‌هایت عیبِ خود توست؛ همین خودى که خیال ندارد کمى به عادات خودش شک ببرد. او، بى‌بى ما، با بودن‌اش مُجاب‌ام کرده که چراهاى جسورانه‌ام انگار همهْ معطوف به خودم‌اند؛ معطوف به یک عمر یقین ِ بیهوده.


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Bibi.jpg          


به خانه‌ی بى‌بى که فکر مى‌کنى؛ به سوت سمعک و وزوز مهتابى، به این‌همه عادت و تنهایى، به این‌همه بوده‌هایى که چرا برنمى‌دارند؛ احساس مى‌کنى خوابیدنِ در این خانه ممکن نیست، مگر اینکه پَر دیگرى از عادات‌ات را بسوزانى تا چشم‌ات به هم برود – تا صبح که صداى کوچهْ دوباره به دنیاى حافظه‌ها برَت گردانَد. با زنگ ساعت و نور سر صبح و اینها نمى‌شود از خوابِ خانه‌ى بى‌بى پرید. زنگ ساعت و آفتاب صبح و اینها همه میهمان خانه بى‌بى‌اند؛ جزئی از این خواب شیرین‌اند. مگر صداى کوچه بگوید امروز سه‌شنبه است؛ که مثل هر روز بگویم خیال‌ات تخت بى‌بى، ساعت‌ها همهْ سالم‌اند.

سیب‌زمینی‌های تورین


بیداریْ خودش را،
مثل رؤیا،
فراموش نمی‌کند؛    
نه زنگ تلفن، نه صدای ناموزون،
بیداری را به‌ هم ‌نمی‌زند.
نه جیغی، یا جغجغه‌ای،
ما را از بیداری نمی‌پرانَد.

ویسلاوا شیمبورسکا
شاعره لهستانی (1923 – 2012)



گرچه دارم به خودم عادت مى‌دهم هیچ‌وقت از موضع منفى به پدیده‌اى یا چیزى نتازم، اما خوش ندیدم این یک فرصت اصیل را، دست‌کم برای شروع بحث خودم، به نفع چنین مصلحتِ بعضاً مزاحمى از کف بدهم. البته خودِ اینکه چرا من اصلاً انتقاد را در مقامى پایین‌تر از نقد می‌نشانم و چندان اعتنایی هم به منطق دوجهى ِ منتهى به دوگانه‌هایى نظیر خوب/بد و مثبت/منفى و اینها نمی‌کنم، بحث جدا و حوصله‌ی مقتضى‌اش را می‌طلبد؛ اما خلاصه‌اش که کنم، این مى‌شود که هر چیزى یک پدیده است و نه صرفاً یک چیز؛ و مهم‌تر اینکه چنین پدیده‌اى در بستر مستقلى از منظومه ذهنى من حادث نشده. یعنى اتفاق، خودش نمى‌افتد! (اسم فیلمنامه‌اى از بیضایى که همین دیروز خواندم).
به عبارت دیگر، آموخته‌هاى زندگى‌ام همیشه دوشادوش نقیض‌شان (و یا به عبارت بهتر، آنتى‌تزشان) بالیده‌اند و لذا کلامى که از تقابل این دو قطب ایجاد مى‌‌شود، دفعتاً در کام من فرومى‌خشکد و این مى‌شود که اگر علامه دهر هم بشوم، حرفى بیش از امروز و دیروزم نخواهم گفت. سکوتْ همچنان باقی است و آنچه در این بین همیشه بر اعتبارش افزون مى‌شود، حیرت است؛ حیرتى که در لابلاى همه چیز، از تماشاى یک فیلم گرفته تا نوشتن همین جملات، هى جوانه مى‌زند و باز همان داستان همیشگى را تکرار مى‌کند که: سکوت، على‌الحساب حرف‌هاى نگفته‌ام را مصادره مى‌کند و من همیشه تا نوشتن ِ چیزى دیگر، از حیرتِ اینکه هنوز هم مى‌شود نوشت، هر مطلبى را وامى‌نهم و به خودم مشغول مى‌شوم. به عبارت دیگر، انگار محکوم‌ام به اینکه چنین دیر به دیر بنویسم.

نوشتن ِ  یک چیز هم بستر و بنیانِ خودش را مى‌طلبد و این بنیانْ اگر هر دو سه روزى تغییر نکند، آدمْ قدر خودش را ندانسته. به اعتقاد من اگر جهانْ غمى درون خودش داشته باشد، همین سیَلان مدام است؛ و تازه چه غمى، وقتى که دو روز بعدش، هرآنچه بنیان همین غم بوده به ضربتِ شک دیگرى مى‌شکند و مى‌شود از اِبرازش پشیمان شد. من آن متفکرى را که بند کردهْ جهان هیچ در هیچ است، از قماش زندگان نمی‌شمرم؛ همان که با فتاوایش هى لاف فلسفه مى‌زند و در این گفته‌هایش هیچ فرقى هم با آباى دین نمى‌کند. اینها همه در شوق سه‌پنجه‌روزى یقین ِ بادآورده به هر شکى در اندیشه‌هاى خودشان پشت پا زده‌اند - یقینْ از اینکه شنیده مى‌شوند؛ حالا به هر قالبی که درآید و باب پسندشان افتد.
داشتم فکر مى‌کردم که چرا زندگى روزمره‌ام آن اتفاقات هیجان‌انگیزى که مثل هنجارى براى نویسنده‌ها شده‌اند را ندارد و به جایش اتفاقاً بهانه‌هاى غم‌آلوده زیاد دارد. از صبح تا شب خواندن و تایپ کردن و فوق‌اش عکسی گرفتن و در حیاط چریدن. همین چند شب پیش اصلاً کتاب‌هایم، حال و هوای همین سکون خوب را داشتند. مثلاً سوگلى ِ زویا پیرزاد را گذاشته بودم براى وقتى که چراغ‌ها را خاموش مى‌کنم؛ و واقعاً حیف از این کتاب‌‌ها که تمام مى‌شوند. چند هفته‌اى نگذاشتم مادر حیاط را جارو بکشد و داشتم کل طیف طرف‌هاى زرد و نارنجی ِ رنگ را بلد مى‌شدم که سر از صفحه‌هاى سفیدِ خط‌آلوده درآوردم و باز موسم ِ درس و نوشتن شد. صبح‌ها کفِ باران‌خورده‌ی کوچه بود و بعدش سطح نقره‌پوش ماه و دشت‌هاى سرخ مریخ. دو سه هفته‌ای که گرفتار چین و شکن این سیاره‌ها بودم، حیاط‌ْ جارو شده بود.
همین؛ دیگر از روزمرگى‌هایم اینکه یک فیلم دیدم، فیلمى که لابد اگر سوژه‌اش من مى‌شدم (همین منی که زندگی‌اش بهانه‌های غم‌آلوده زیاد دارد)، آن هم با همان وضع تب‌آلود و سردردى که وقت تماشاى فیلم دچارش بودم، حتماً اثری خسته‌کننده‌تر و سنگین‌تر از اینى که هست، می‌شد. فیلمى از سنگینى ِ بار هستی. گرچه کارگردانش این‌گونه فکر مى‌کند، اما من از وقتى که فیلم‌هاى دیگرى هم دیده‌‌ام، معتقدم همیشه یک آملى ِ درونی هست که در اوج تماشاى فیلمى که رویهمرفته لاف گزاف مى‌زند، بتواند عبور یک مگس از برابر پرده را هم به حساب نقض دعاوى کارگردان بگذارد. و این یعنى که جهان، هنوز پابرجاست آقاى بلاتار؛ حتى هم اگر خدایش مرده باشد! نمى‌دانم آن مرد گاریچى ِ فیلم ِ اسب تورین، دیگر چه باید مى‌کرد، که خبر از نشاطِ و شور هستى بدهد. این سادگى و حومه‌نشینی‌‌اش؛ این خانه‌ی خالى و آتشى که مدام برپاست؛ این دختر نجیبى که کتاب هم مى‌خوانَد؛ این سیب‌زمینى‌هاى همیشه، آخر از کجاى مرگِ جهان حکایت مى‌کنند؟ البته مى‌دانم هنر کارگردان چقدر بوده وقتى که از همین ترکیب ساده، بیننده را به مصاف سنگینی و صعوبتِ هستى مى‌برد (این را گفتم که بگویم اتفاقاً روایت فیلم از زندگى، چقدر هم خوب است -  گفتم که "آموخته‌هایم همیشه دوشادوش نقیض‌شان بالیده‌اند").
می‌گویند فردریش نیچه در میدان شهر تورین، به گاریچی ِ خشمگینی که اسب‌اش را می‌زده، تاخته و دست در گردن اسب، آخرین لحظات زندگی ِ فلسفی‌اش را سپری کرده. بعد، همسایه‌اش او را به خانه برده و مرد فیلسوف، نجواکنان به مادرش گفته، "مادر، من دیوانه‌ام"؛ و تا ده سال را در جنون سپری کرده1. جواب سؤال اول کارگردانِ اسب تورین، که چه بر سر این اسب آمده را نیم‌قرن پیش، سهراب خودمان در سه خط آورده بود: ... چرخ یک گارى در حسرت واماندن اسب / اسب در حسرت خوابیدن گاریچى / مرد گاریچى در حسرت مرگ. اما بگذار این سپهرى ما هم حرف‌هایش را تا آخر بزند: ... بد نگوئیم به مهتاب، اگر تب داریم / ... و نترسیم از مرگ / مرگ پایان کبوتر نیست ... / در نبندیم به روى سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهاى صدا مى‌شنویم2.


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Turin-Horse.jpg     

مى‌خواهم ببینم چطور مى‌شود این حقیقتى که آقای کارگردانْ فریاد کشیده را با سیب‌زمینى‌هاى سر ِ میز گاریچى و دخترش آشتى داد (مى‌دانى؟ سیب‌زمینى اگر کامل‌تر و گِردتر از اینى که هست بشود، دیگر نیست؛ دیگر سیب‌زمینى نیست). جایى مى‌خواندم که ریچارد رورتى (Richard Rorty)، فیلسوف فقید آمریکایی، مدتى مى‌خواسته گُل ارکیده را به اندیشه‌هاى لئون تروتسکى (از نظریه‌پردازان برجسته سوسیالیسم) بپیوندد. نمى‌دانم؛ اما کار ما شاید از این بیشتر هم نیست، که میان گل نیلوفر و قرن / پى آواز حقیقت بدویم.


پی‌نوشت:

1- در اینکه این بشر چه گفته، بریده‌ای از مقدمه سیاوش جمادی بر کتاب متافیزیک چیست؟ ِ هایدگر کافی‌ست:

"هرگز نباید فراموش کنیم که خطر ِ فلسفه‌ی نیچه و هایدگر – که صرفاً برای مؤمنانِ سنتی خطر است – آن است که در جستجوی خدا، قبل از هرچیز باید به ایمانِ تاکنونی پشت پا بزنیم. آن‌گاه که "خدا مرده است" ِ نیچه را در جهت نیات خویش تکرار و تفسیر می‌کنیم، باید به یاد داشته باشیم این جمله از آنِ «مرد مجنونی»ست که فریاد دردمندانه‌اش را با این سخن می‌آغاز: "خدا را جویم! خدا را جویم!" پس این سخن گزافه نیست که این دو متفکر بت‌شکن برای آن کسانی که پروای خدا و در واقع استعلای اصیل انسانی را ندارند، یعنی آن مگسان بازار، برای آن افراد گلّه و منتشرشده در اتوماسیون و همسانی، که فارغبال زندگی می‌کنند؛ حرفی برای گفتن ندارند و نباید فراموش کنیم که اهل دیانت در صدر این فارغبالان و بی‌دردانند؛ چراکه با تکیه بر خدایی دروغین، مرده و ابژه شده (به تعبیر هایدگر)، خود را از هر پرسش و تفکری، از جمله این‌که چرا اساساً موجودات «هستند»، معاف کرده‌اند".

- سیاوش جمادی / مقدمه بر «متافیزیک چیست؟» نگاشته مارتین هایدگر – نشر ققنوس (1389) – ص. 118


2- از شعر صدای پای آب

رازهای کوچک زندگی


آن کو قـدم تو را زمین شد
کـی یاد کند ز آسمــان‌ها

بربند زبــان ما به عصـمت
ما را مفکن در این زبـان‌ها

مولانا


آدم باید خیلی بی‌وجدان باشد که چند روزی را آن‌طور که بایدْ کتاب نخوانَد؛ عکس نگیرد، سرخابی ِِ نبش ِ غروب را با یک استکان چای داغ ِ مَشتی از نظر نگذراند و به جایش بنشیند پای ترجمه، یا درس خواندن و این‌ها. حالا چه ترجمه‌هایی هم! زنون‌های زمین کجا رفته؟؛ عنکبوت‌ها کودن‌تر شده‌اند! و یا نیمه‌عمر DNA، پانصد و بیست و یک سال است. این‌ها همگی به جای خود، اما گاهی باید از چیزها توقع ِ حیرت داشت؛ دراز کشیدن و سقف را دیدن، سنگینی ِ وقت را چشیدن و با نیم‌چرخی روی تختِ چهارخانه‌ی آبی-سفید، به حیاطِ نیمه‌‌زرد این روزها خیره ماندن. مثل همان وقت‌هایی که کار و بارَت آغایی کرده‌اند و گذاشته‌اند اقلاً برای تدارک یک خواب بعدازظهر، به هیچ چیزی، اصلاً به هیچ هم فکر نکنی (بچه‌گربه روی پایم چنان خواب رفته که حیف دیدم اسم‌اش را نیاورم؛ آخر همین وقت‌ها هم حال‌ات آغشته به همان خوبی‌ست).
یکی از منابع ترجمه‌هایم، این روزها وب‌سایت قشنگی‌ست با عنوان رازهای کوچولوی زندگی: Life’s Little Mysteries. کاش می‌شد اقلاً نوشت این رازهای کوچک زندگی از چه لذتی سرشارند. من اگر طی‌الارض بلد بودم، به یکی بیکارتر از خودم قلق‌اش را یاد می‌دادم و می‌نشستم حیرت‌ او را تماشا می‌کردم. راستش را بخواهید، پاهای من مناسبِ ارض است؛ که پیاده تا باغ بی‌بی بروم، پشت حوض‌شان، روبروی ایوان، با سرمای لای انارها، معجزه‌ها را یکی‌یکی بشمارم و تا سروقتِ عادتْ همین‌طور رستگار بمانم. چوبی برمی‌دارم، به علف‌ها می‌زنم و باریکه‌راهی تا ته باغ، قدم‌به‌قدمْ شکاف برمی‌دارد. هی؛ چه معجزه‌ای بالاتر از این؟ 


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Marcos-Bolaos.jpg               


                                                                                                      [   عکس از Marcos Bolaños   ]

مردم از این‌ها چه می‌فهمند نادرجان؟ کاشکی کتاب‌هایی که به این و آن داده بودم‌شان بودند تا بگویم‌ات این مردم چه‌ها که نمی‌فهمند! اول از همه که یک خط می‌کشند و با تیغ نگاه کوته‌بین‌شان، تکلیفِ به خیال خودْ تخیل را مشخص می‌کنند. بعد اگر یکی بیاید و "به جای پاسخ دادن به سؤالاتی راجع به کتاب‌اش، پشت به جمعْ بنشیند و بیش از یک ساعت از تاگور، شاعر هندی بخواند و بعد، خاموشانه اتاق را ترک کند"؛ حتماً از دیگران یکی به رئیس ِ جمع می‌گوید "حدس می‌زنم از ما نیست"1. راست هم می‌گوید. این‌‌‌همه خط و مرز اگر نبود، ما چه معنی می‌داشت؟
نوشته‌ای "سی سال است که با فرزندی نابینا زندگی می‌کنم" و هیچ‌کس باورش نیست که او هم عین ما همه‌چیز را می‌بیند2. این مردم اگر تاب سکوت را می‌آوردند و چندوقتی را به چکش‌کاریِ عقل سلیم (Commonsense)شان می‌نشستند، که چنان افسار باورشان بند تخیل نمی‌مانْد. حیف که تَن ِ آدم، او را هرچه که باشد، همچنان بزرگ می‌کند. حیف، که تا عرصه بر اندکی سؤال خالی می‌شود، این مردمْ افسار باورشان را سخت‌تر می‌کشند و به اسم پاسخ، آیینه دنیای‌مان – همین دنیای خاکی ِ خودمان، که ساق علفی را بهشت‌اش نمی‌فروشم – از هر چه بوده، خط‌خطی‌تر می‌کنند.
نوشته‌ای، "هر سه با هم راضی هستیم؛ هم او [فرزندم] که می‌پرسد چرا شما نمی‌بینید؟ و هم من که می‌فهمم؛ و هم آن‌ها [کارشناسانی] که از این بابت رزق و روزی‌شان را دریافت می‌کنند". راست می‌گویی؛ همه راضی هستیم، و چه معجزه‌ای بالاتر از این؟ 


پی‌نوشت:

* این یادداشت را همینجا، برای مخاطب ِ بی‌‌نشان یکی از ترجمه‌های دوست‌داشتنی‌ام نوشته‌ام (ر.ک. بخش نظرات).
    میان نوشته‌هایم، این را گوش می‌کردم و باز می‌نوشتم.

1- اشاره به لودویگ ویتگنشتاین، حین شرکت در جلسات حلقه وین. جمله دوم را رودولف کارناپ (Rudolf Carnap)، از اعضای حلقه، خطاب به موریس اشلیک (Moritz Schlick)، مؤسس حلقه گفته بود. به نقل از:

Wittgenstein’s Vienna, A. Janik, & S. Toulmin, New York: Simon and Schuster (1973), p. 215

2- در اینجا، بحثِ «چشم دل» و این اباطیل ِ تکراری نیست؛ بحثِ دیدن یک میز است. ر.ک. مقاله اصلی.

لذتِ کاشفی



اگر کلمه‌های مستندساز و مؤلف را در گوگل بگردید، حدود شانزده‌هزار و دویست نتیجهْ ردیف می‌شود. اما وقتی هر دوی‌شان را در عبارت "مستندساز مؤلف" بگنجانید و بگردید، هیچ نتیجه‌ای نمی‌گیرید. اصلاً مستندساز ِ مؤلف یعنی چه؟ مگر می‌شود هم مستندساز بود و هم مؤلف؟ این را خودِ من هم تا همین چند روز پیش، نمی‌دانستم؛ این‌که می‌شود را. ولی حالا می‌فهمم که می‌شود؛ یعنی شدن‌اش را کشف کرده‌ام.
یکی دو سال پیش، که تمام همّ خودم را گذاشتم تا جستجوی نام یک دانشمند گمنام ِ اتریشی در گوگل، به جز یکی دو فرمول و قضیه، به نوشتاری در شرح اقلاً چند لایه از افکارش راه ببرَد؛ اصلاً خیال هم نمی‌کردم حالا، با جستجوی نام "لودویگ بولتزمن"، اولین نتیجه‌ای که نمایش داده می‌شود، از قلم خودم باشد (حتی بالاتر از ویکی‌پدیا)؛ آن‌هم با عنوان لودویگ بولتزمن: بنیانگذار گمنام فیزیک جدید؛ که وقتی واردش بشوید، عنوان دیگری می‌بینید: در ستایش مردی برای تمام دوران‌ها (که البته آن‌وقت‌ها قلم‌ام احساساتی بود). ولی خب همان وقت‌ها هم نکردم نگاهی به چند لینکِ پایین‌ترش بیاندازم؛ به جایی‌که نوشته «دانش خطرناک| یک پزشک»؛ یعنی وبلاگ علیرضا مجیدی و همسرشان، که حدود سه سال پیش، مستندی تحت عنوان Dangerous Knowledge را از کانال چهار شبکه BBC معرفی کرده بودند. من این صفحه را ندیدم. باید می‌گذشت تا ‌کشف‌اش کنم؛ چراکه در این برهه باید آدم‌ها و ایده‌های دیگری را هم کشف می‌کردم تا همه‌چیز جدی شود. آدم‌هایی که می‌شد حتی یک‌بار هم در کل عمرْ اسم‌شان را نشنید و زندگی کرد. بود و کاری به بودن‌شان نداشت. اما حالا، با همین حرف‌ها و ایده‌ها و آدم‌هایی که کتب دانشگاهی‌مان هم تاب و توش ِ طرح‌شان را ندارند؛ زندگی‌ام را کشف کرده‌ام. آدم‌هایی که خیال‌ام را تخت کرده‌اند هنوز هستم و راهی برای کشفْ همیشه هست. حالا، حرف‌هایشان شده موسیقی ِ متن هر آنچه می‌بینم.

عبارت Disturbingly Lyrical را نمی‌شود آسان ترجمه کرد؛ اما می‌شود فهمید و کشف‌اش کرد. وقتی منتقدین، مستندهای دیوید مالون را به‌همین سبکْ ارزش‌گذاری می‌کنند؛ با تماشای هرکدام‌شان، می‌شود این را فهمید. اما طُرفه اینکه همان یک مستندِ اول را هم ابتداْ خودت کشف کنی. یعنی صبح، اتفاقاً چیزهایی درباره‌اش بخوانی؛ بعد کنجکاو شوی تا شب بنشینی دانلودش کنی و فردایش اکران کنی. وقتی‌که Dangerous Knowledge، اثر دیوید مالون را دیدم (که به‌رغم کل خصائل‌ نیک‌اش، عنوان نچسبی دارد و چندان هم‌آوای معنی ِ این روایتِ ناب و مستند نیست)، نشستم برای خودم حیرت کردم. می‌دانید؛ اگر تمام چیزهایی که می‌دانی و خودت کشف‌‌شان کرده‌ای را فرد دیگری هم بداند، سهل است. اما وقتی هرآنچه می‌دانی را فرد دیگری ببیند و بهتر از خودت نشان‌ات بدهد ... اصلاً مشکل همین‌جاست؛ نمی‌دانی چه اتفاقیْ افتاده. نمی‌شود این احساس را نوشت و به تصریحْ عنوان کرد. به‌قول ریچارد دی‌ویت (فیلسوف علم آمریکایی، که اخیراً شانس هم‌کلامی ِ با وی را داشته‌ام)، کشف این‌جور چیزها اول‌اش سخت است؛ اما رفته‌رفته به پاسخی قانع می‌شوی که در وهله اول، شبیه یک شوخی‌ست: این‌که چون جهان‌مان همین‌شکلی‌ست. و بعد، فکرش را می‌کنی و می‌بینی راست می‌گوید؛ حالا، جهان را هم با این قد و بالایش انگاری کشف کرده‌ای.

    http://s3.picofile.com/file/7495837418/Dorer.jpg

[   Carl Sagan، اخترشناس فقید آمریکایی، یک‌بار گفته بود، همه چیز؛ از آب و آفتاب و موشک گرفته تا تمدن و شعر و علم و ... کلاً همه‌چیز را با یک توده گاز هیدوژن می‌شود ساخت، اگر سیزده میلیارد سال به آن فرصت بدهید.
حالا ما در آستانه 2.5 میلیارد سال تطوّر و تکوین بی‌وقفه‌ی حیات ایستاده‌ایم و نخستین موجودی هستیم که می‌تواند انگشت سبابه‌‌اش را دقیقاً روی شست خودش ثابت نگه دارد. آلبرخت دورر (Albrecht Dürer)؛ نقاش آلمانی سده شانزده میلادی، در این تماس ساده‌ی انگشتانش همان معنایی را دید و کسی نفهمید، که میکل آنژ همان وقت‌ها در بخشی از اثر «خلقت آدم»اش، به هیأتی متفاوت بر سقف کلیسای سیستین نشانْد و همه تحسین‌اش کردند. حالا ما در آستانه قرن بیست و یک، چقدر از این کشف‌ها بلدیم و چقدر از این تحسین‌ها به دنیا و خودمان بدهکاریم؟1   ]


نشستم این مستند را زیرنویس کردم. برای چه کسی‌اش را نمی‌دانم؛ اما مطمئنم آدریان مالون (پدر همین آقای کارگردان)، وقتی مستند The Ascent of Man (عروج انسان) را هم برای همین شبکه‌ی BBC می‌ساخت؛ حسابش را نکرده بود روزی ترجمه کتاب نریشن‌های شاهکاری که در این سلسله‌فیلم – از زبان ژاکوب برونوفسکی؛ ریاضیدان لهستانی‌تبار – عنوان شده را ده‌ها سال بعد، دوستی از کتابخانه خودش به من هدیه کند (آن‌هم سر یک صحبت کاملاً اتفاقی) و من از صفحات آخر این کتاب، اولین بار اسم بولتزمن را – با تبصره‌های فلسفی‌اش – بخوانم و در مسیری بیفتم که چندین سال بعد، به کشف یکی ‌دو فیزیکدان و فیلسوفِ مستقل و چندین فیلم و کتاب رؤیایی، و بالاخره مستند فرزندش، Dangerous Knowledge انجامید – اگرچه تا حتی بعد از ماجرای زیرنویس هم از ارتباط این دو کارگردان، بی‌‌خبر بودم.

این‌هم از زیرنویس؛ قسمت اول و دوم (کافی‌ست کل محتویات صفحه را در یک فایل txt ذخیره کنید؛ و بعد، پسوندش را به srt تغییر بدهید. لینک دریافت هر دو قسمت فیلم هم ذیل توضیحات آقای مجیدی پیداست). حالا، یادتان باشد اگر کشفی نکرده‌اید؛ تا عمری مانده، تجربه‌اش کنید. کافی‌ست عین آدم‌های همین مستند، این را باور کنیم که جهانْ همانی نیست که فکرش را می‌کنیم؛ هیچوقت اینچنین نخواهد بود. آن‌وقت همه‌کارمان می‌شود یک کشف2.

پی‌نوشت:

1- پیوندی که در اینجا بین آثار دورر و میکل‌آنژ برقرار کرده‌ام، از کشفیات خودم است و دنبال سند نباشید!

2- البته قبل از مرکززدایی از ارزش‌های ظاهراً اصیل و افسون‌زدایی از برخی اعتقادات انسانی؛ تقریباً واجب است که ما ایرانی‌های جَوزدهْ باور کنیم هیچ‌جای‌مان به مرکزیت دنیای فعلی نمی‌خورَد – برای شروع، مقاله «در غم غربت قدیم» مرتضی مردیها؛ در شماره اخیر دوماهنامه اندیشه پویا را توصیه می‌کنم.


به‌شکل حزن پریشانِ واقعیت


اسم‌اش را دانه‌ی شن می‌گذاریم؛
اما او خود را نه دانه می‌دانَد و نه شن.
...
و افتادن‌اش روی هرّه‌ی پنجره، حادثه‌ای‌ست برای ما؛ نه برای او.

ویسلاوا شیمبورسکا – شاعره فقید لهستانی


نمی‌دانم این تجربه را داشته‌ و دارید یا نه که بعضی وقت‌ها، مخصوصاً اگر مات‌‌تان هم برده باشد، حرف‌های کسانی که دور و برَتان هستند – و یا بهتر بگویم، همهمه مبهم‌شان – حالت وحشتناکی به خودش می‌گیرد. چیزی که ضمن این احساس، حین شنیدن این صدای محو ْ می‌بینی – که انگار از تهِ چاهی، جایی، برآمده – چیزی شبیه یک صفحه‌ی تخت و سیاه است که رویش چند خط محو و تیره هی تکان می‌خورند؛ خیال می‌کنی خنده می‌کنند، میوه پوست می‌کَنند؛ اما هرچه می‌کُنند، باور نمی‌کنی که منشأ این صدا باشند. این واضح‌ترین تجربه‌ای‌ست که من از فاجعهْ در ذهنم دارم. می‌شود اسم‌اش را بُهتان گذاشت؛ ولی فقط اسم‌اش را می‌شود بُهتان گذاشت. ترسیم بهتر این احساس، این غم، امکانات فراتری می‌طلبد. همیشه می‌خواستم بدانم اگر یک نویسندهْ فاجعه را به تجربه درآورَد؛ آیا کلماتی که بی‌واسطه بر قلم‌اش جاری می‌شوند؛ هیچْ این صدا و تصویر ِ غریب را هم منعکس می‌کنند؟


http://s3.picofile.com/file/7495838488/Angel_of_Grief.jpg       

[  فرشته اندوه – مجسمه‌ای اثر William Wetmore Story (مربوط به سال 1894) / عکس از Kyter Steffes  ]                     


مثلاً حبیبه جعفریان؛ که در تحریر زندگی‌نامه‌ بزرگانْ تعصب و البته تبحر خاصی دارد، آن‌‌گونه که در یادداشت‌های قبل از درگذشت پدرش شرح می‌داد، هیچ‌گونه تجربه‌ای از فاجعه؛ یعنی مواجهه با صریح‌ترین نوع فقدان را نداشته. ناگفته نمانَد که اگر توصیفات وی از غم غاده چمران، یا لیلی گلستان را خوانده باشید؛ حتماً متوجه می‌شوید این توقع ِ من از جنس دیگری بود. آن توصیفات، حتی هم اگر کلام را در گلوی قلم‌ات خشک اندازند و "با بُغضی که به اندازه یک توپ بسکتبال هم شده"1 درگیرت کنند، در بهترین حالتْ استعاره‌ای از فاجعه‌اند و نویسنده تا زمانی‌که خودش آن را نفَس نکشد و مات‌اش نبرَد، نه معنای فاجعه را می‌فهمد و نه عمق معمّای هستی ِ چیزها، و این‌که هنوز هستند را.
ولی وقتی‌که اولین یادداشت رسمی او بعد از مرگ پدرش را خواندم، انگار جوابم را گرفتم. "... دکتر روانکاوم وقتی یکریز گریه می‌کردم و می‌گفتم احساس بی‌پناهی می‌کنم، می‌گفت «تو یک بابای پیرمرد داشته‌ای که به قول خودت از وقتی یادت می‌آید، پیرمرد بوده. بابایی که هیچ‌وقت به معنی ِ کلاسیک‌اش برای تو بابا نبوده. آیا پول زیادی خرج تو کرده؟ آیا ارثی برایت گذاشته؟ آیا آدم قلچماقی بوده که هروقت، هرجا کسی حق‌ات را خورده، برود پدرش را دربیاورد؟ آیا کسی بوده که تو ریز ِ دردها و مسأله‌هایت را به او بگویی؟». نه؛ نبوده. ولی بابا آن نقطه‌ای بود که به‌واسطه‌اش می‌توانستم به سطح دیگری از جهان، به شکل دیگری از تماشا و تفسیر جهان متصل شوم. نقطه‌ای که به من یادآوری می‌کرد آنچه هستم و می‌بینم و از هستیْ ادراک می‌کنم – که سراسرْ رنج و ناامیدی و سرگردانی است – تنها واقعیتِ موجود و تنها گزینه موجود نیست. بابا بهم یادآوری می‌کرد که «من» مرکز جهان نیستم ... بودنِ بابا، تنها تصویر نزدیک، مطمئن و آرام‌بخش من از جهان بود. تصویری که یادآوری می‌کرد من گم نشده‌ام و جهان بی‌صاحب نیست و «بودن»، آغاز و انجام دارد و «مقصد»، یک واقعیت است؛ و «امید» یک واقعیت است و «ایمان» یک واقعیت است؛ هرچند از قلب‌ها گریخته باشد"2.

هدفْ این نبود که بگویم فاجعه چیست؛ که بودن چیست، که مقصد چیست، که امید و ایمان چیست. فقط این را می‌خواستم بگویم که این‌ها چیزی نیستند که بدان چیزْ موصوف و متشبه شوند – مثل همان توصیفاتی که طی چند روز گذشته؛ یعنی بعد از زلزله‌ی دلخراش آذربایجان‌مان، همهْ انگار آن را وظیفه خود می‌شمرند (دست‌شان درد نکند؛ از چیزی هم فروگذار نکرده‌اند، اما حرف‌شان نمی‌تواند ارجاعی به تمام تجربیات فرد سوگوار داشته باشد)*. این بودن، این مقصد و این امید، فقط هست، و با لمس هستی آن می‌شود "به‌ شکل دیگری از تماشا و تفسیر جهان متصل" شد. در آن‌صورت احساس‌مان نسبت به هستی، به مرگ، به امید و به ایمانِ دیگران، رنگ احترام – و نه ترحم – خواهد گرفت. روایت فاجعه یا هر رخداد تعلق‌زای دیگری که به توصیف درنیاید، از مؤلفه‌های علم و فلسفه هم نیست که دست‌مایه بحث و تدقیق پیگیر دیگران باشد؛ بلکه تجربه‌ای‌ست که شاید آن را بشود در سایه‌ی داستان، بازآفرینی کرد. همان ادبیات داستانی، "که به‌منظور اطلاع از وقایعْ خوانده نمی‌شود؛ بلکه برای درک معنا خوانده می‌شود"؛ همان ادبیات را می‌گویم: "داستان؛ شبکه‌ای از داستان‌ها، شناختی از انسان به دست می‌دهد که به شیوه‌ی دیگری نمی‌توان به دستش آورد ... وقتی که واقعیتْ غیرواقعی می‌شود؛ وظیفه‌ی غیرواقعیت – یعنی تخیل – این خواهد بود که انسان را به خود آورَد و به جهان بازش گردانَد"3. این جملات را یان شرشتاد (Jan Kjærstad)؛ نویسنده صاحب‌سبک نروژی می‌نویسد؛ که طنین این تجربه، در نوشته‌هایش پیداست.
اگر در حل یک مسأله علمی – به طریقی که داعیه درک واقعیتِ دنیا را دارد – جایی برای توجه به فاجعه نیست؛ اگر نَقل یک خاطره یا چه می‌دانم ارجاع پیوسته به تجربه، در تبیین یک معمای فلسفیْ مغالطه محسوب می‌شود؛ بگذار همان چیزی را بازتاب واقعیت ِ دنیا بنامم که این‌همه را مُجاز می‌شمرَد و با این‌حال علم و فلسفه را هم با مسامحهْ درون خودش جا داده است. این چیز، همان داستان است. اگر علمْ این مرجعیت فعلی‌اش را دارد، حتماً داستانِ جذابی برای گفتن داشته. اما دانستن ِ اینکه، با دانستن ِ صِرفِ وقایع و پرهیز از لمس هستی هم نمی‌شود از معنای چیزی مثل فاجعه پرده برگرفت، از بیشتر دانستنی‌ها مهم‌تر است؛ طوری‌که امروزه "وفور دانستنی‌ها شکل تازه‌ای از نادانی شده است"3.

رالف اِمرسون (Ralph W. Emerson) شاعر و نویسنده آمریکایی ِ قرن نوزده، در رساله Experience (تجربه)، می‌نویسد: "کشف این‌که ما هستیم، کشف حزن‌انگیزی‌ست؛ اگرچه دیرتر از آن صورت پذیرفته که بتوان کار زیادی از پیش برد. کشفی که اسم‌اش هبوط انسان است".

پی‌نوشت:

عنوان مطلب، بخشی از مصرعی در شعر دوست، سروده سهراب سپهری‌ست.
* راه‌های کمک مالی به زلزله‌زدگان آذربایجان شرقی

1– «شلیک به مرگ» - حبیبه جعفریان – ماهنامه داستان همشهری (14) – ص. 34
2– «برای پدرم» - حبیبه جعفریان – هفته‌نامه همشهری جوان (361) / 13 خرداد 91 – ص. 14
3– «استعاره‌ای برای عصر ما» - یان شرشتاد – ترجمه‌ی محمد ربوبی – ماهنامه کارنامه (31) / آبان 1381 – ص. 36

پنج حلقه با یک مشعل


از کلیشه‌های قدیم ِ نویسنده‌های معمولی – مِن‌باب شروع بحث – این بوده که بنویسند این چیز یا آن چیز، "از دیرباز" فلان‌طور بوده؛ که وقتی دقت بکنید، حرف درستی نیست. مثلاً هیچ‌وفت حتی فکرش را هم نمی‌کردم – از دیرباز! – که روزی بیایم اینجا بنشینم و برای‌تان از بازی‌های المپیک بنویسم. ولی طی همین دو سه روزی که المپیکِ لندن آغاز شده، ساعتی نرفته که به فکر این قضیه نبوده باشم؛ نه! حتی یک ساعت هم نبوده. بحث وفاق فراسیاسی و گردهمایی ملت‌ها و از این صحبت‌ها نیست، که این‌ها همه جای خودش را دارد؛ اما چیزی که المپیک را برای من از هر چیز دیگری در این روزها خواستنی‌تر کرده، چیز – و یا بهتر بگویم، چیزهای – دیگری‌ست که دیگرتر از احوال روزمره‌ام هستند. 


http://s3.picofile.com/file/7495840963/Luke_MacGregor.jpg     
        

                 [   تیم دوچرخه‌سواری هلند – المپیک 2012 لندن / عکس از Reuters - Luke MacGregor  ]


مثلاً همین فرصتی که هر صبح، حین تماشای عکس ِ بازی‌ها برای شناسایی رنگ‌ها و زوایای تازه پیدا کرده‌ام، از علل اصلی ِ این علاقه زایدالوصف من است. پریروز، از میان همین عکس‌ها، یک‌جور آبی ِ متمایل به بنفش، هوای محوطه افتتاحیه بازی‌ها را میان آن‌همه دود و نور پر کرده بود. این قسمْ آبی‌ها، کیفیت و اصالت‌شان را مدیون تنوع رنگ‌های پیرامون خود هستند و به همین خاطر احتمال دارد آن آبی ِ به‌خصوصی که صحبتش را کردم، اصلاً نمی‌توانسته در نبودِ آن دودکش‌های طوسی‌رنگی که میان استادیومْ افراشته بود و حلقه‌های سرخ لوگوی غول‌آسای المپیک و ده‌ها چیز دیگری که در آن عکس بودند، انگاری وجود داشته باشد. مثلاً چند وقت پیش، از آبی جذاب دیگری برای دو دوستم گفتم که حول و حوش هفده‌، هجده دقیقه بعد از غروب، آسمان را پر می‌کند. اما هرچه صبر کردیم، از آبی خبری نشد؛ چون نمی‌دانستم این آبی، زرد هم می‌خواهد؛ قدری سبز سیر و حاشیه‌‌های سرخ و چندین خط سفید و دو سه خالِ ریز قهوه‌ایِ سوخته که این‌ها را همه تنها روی ایوان حیاط‌مان یکجا می‌شود کنار هم داشت و از میان این قاب، آن آبی ِ کذا را دید. 
عکس‌های المپیک را که می‌بینم، احساس خوبی دارم؛ احساسی که نه‌تنها در آن رنگ هست، بلکه زاویه هم دارد. گئورگ گرستر (Georg Gerster)، عکاس نام‌آشنای مناظر هوایی دنیا، در پاسخ اینکه آیا گوگل‌ارث از آب و نان نیانداخته‌تان، گفته بود؛ "گوگل‌ارث، یک نگاه عمودی و خشک است. بعضی مواقع جالب است؛ اما بعضی مواقع هم خسته‌کننده می‌شود، چراکه احساسی در آن نیست. من در عکس‌های هوایی‌ام، دلم می‌خواهد احساس داشته باشم. نگاهی که من از آن حرف می‌زنم، عمودی هست؛ اما صرفاً عمودی نیست. کمی زاویه دارد؛ و این زاویه، بُعدی را در تصویر به وجود می‌آورَد که من اسمش را احساس می‌گذارم. عکس، نه‌فقط با چشم، بلکه با روح ارتباط پیدا می‌کند". عکس‌های المپیک، زاویه خاصی ندارند؛ اما به‌جایش، این روح‌شان به دید من اندکی زاویه داده. باعث شده تا کمی بالاتر بروم و همه را تحسین کنم؛ فدرری1 که می‌خندد، میلوتایتی2 که می‌گرید، فلپسی3 که نگاه می‌کند. فلپس امسال حضور نسبتاً موفقی نداشت؛ اما حضور داشت و همین بس است. آدم باید پشت به درب آکادمی‌های فیزیولوژی دنیا بنشیند و 9 ثانیه سمفونی ماهیچه‌های اوسین بولْت4 را تماشا کند.
از این‌ها هم که بگذریم، انگاری میان این‌همه حرف، حق با رقابت‌های المپیک است. باید دوید و به لحظه آغاز بازی فلان قهرمان – Athlete، این کلمه‌ای‌ست که انگلیسی‌ها برای شرکت‌کنندگان این تورنومنت استفاده می‌کنند و نمی‌توانم ذوق خودم از خواندنش را پنهان کنم ... داشتم می‌گفتم؛ باید دوید و به لحظه آغاز بازی فلان قهرمان، به لحظه پخش زنده بازی آن قهرمان رسید. نگاه که می‌کنم، حال خوبی دارم؛ حال یک بیننده بازی‌های المپیک را.


پی‌نوشت:

نوشتارهای «روح شهر» و «ما چگونه ما شدیم؟»، بخش سومی هم دارند که اخیراً برایم ثابت شده است و لذا آخرین بخش این سه‌گانه، که من اسم «سه‌گانه استعاره‌ها» را برایش انتخاب کرده‌ام، در آینده‌ای نزدیک منتشر خواهد شد. علی‌الحساب، الآن لینک همین مجموعه را ذیل ستون «رسته‌ها» می‌بینید.


1- Roger Federer
2- Ruta Meilutytes
3- Michael Phelps
4- Usain Bolt (+)

پرسه در حوالی ِ متن



- دوستی ِ مَشتی چنان است که اجازه دهد دوستانْ خود را چنان که [در لحظه] هستند، بنمایند؛ یعنی رابطهْ ایشان را بروز دهد؛ ابراز کند.
- به نظرم این بیش از آنکه ارمغانِ رابطه باشد، نمودِ شخصیت افراد است.
- قبول، اما به نظرم ...
- راستی وسط حرفت؛ این دیوارِ آجری‌ِ رنگ‌پریده را اگر رنگ روغنی ِ قرمز می‌زدند، چه خوب بود.
- هان، چه خوب بود.
- جمله‌ام معترضه بود.
- دوستی ِ مشتی، جمله‌ی معترضه [البته که] زیاد دارد.

از استاتوس‌های به‌یادماندنی ِ رضا در فیس‌بوک
(31 می 2012)


زندگی ِ بعضی‌ها هم معترضه زیاد دارد. معترضه‌های پَت و پهنی که معلوم نیست از کجا شروع می‌شوند و کِی خیال خلاصی دارند. هر از گاهی؛ هر از چندفرسخی، یک خط تیره‌ی معمولی – مثل یکی از این‌ها – طرز ِ بودن‌شان را تقسیم می‌کند به دو قسمتِ متن و حاشیه؛ که معلوم نیست از این نقطه به بعدش، متن است که ادامه می‌یابد و یا معترضه‌ای‌ست که تازه شروع می‌شود. من از این قِسم آدم‌ها فقط یکی را می‌شناسم. دخترکی که تا به حالْ هرجوره که حسابش را بکنی، باید الآن هشتاد، نود سالی می‌داشت. ولی نه پیر می‌شود و نه اصلاً عمر می‌کند. میان صفحه‌های پاخورده‌ی کتاب آخر (از سمت راستِ) ردیف چهارم، ستون سوم ِ کتابخانه‌ام هی بزرگ می‌شود و باز همانی که بوده می‌ماَند. همان جودیِ سال‌های دانشکده؛ تالار فرگوسن، اتاق 215، 24 سپتامبر؛

آقای مهربانی که یتیم‌ها را به دانشکده می‌فرستید؛

حالا من اینجا هستم. دیروز با قطار، چهار ساعت سفر کردم. گرفتار احساسات خنده‌داری بودم. چون هنوز سوار قطار نشده بودم. دانشکدهْ محیط بزرگی است و سخت باعث حیرت من شده. به حدی که هروقت از اتاقم بیرون می‌آیم، فکر می‌کنم گم شده‌ام و فوری به اتاقم برمی‌گردم. وقتی‌که تا حدودی از این حیرت و گیجی آسوده شوم، از اوضاع و شرایط اینجا به‌طور مفصل برایتان خواهم نوشت.
حالا غروب شنبه است و درس، صبح ِ دوشنبه شروع می‌شود. بعد من برایتان در مورد درس‌هایم می‌نویسم. حالا می‌خواهم چند کلمه‌ای بنویسم تا با شما آشنا بشوم. نامه نوشتن به کسی که تاکنون ندیده‌ام و او را نمی‌شناسم، خنده‌آور است. کلاً مکاتبه برای من حیرت‌انگیز است. من تاکنون کسی را نداشته‌ام تا برایش نامه بنویسم. پس اگر نامه‌هایم خیلی در سطح بالا و عالی نیست، عذر می‌خواهم.
دیروز، پیش از حرکت به‌سوی دانشکده، خانم لیپت کنفرانس مفصلی داد و باید بگویم که او تکلیف مرا تا آخر عمر روشن کرد. مثلاً ایشان رفتار مرا نسبت به آقایی که در حق من این‌قدر لطف و مهربانی و بزرگواری کرده، معلوم کرد و چندین مرتبه در مورد ایشان سفارش کرد که باید خیلی احترام‌شان را نگه دارم. اما تو را به خدا من چطور می‌توانم به کسی که اسم مستعار ِ «جان اسمیت» را برای خودش انتخاب کرده، احترام بگذارم؟ «جان اسمیت» هم شد اسم؟ «جان اسمیت»، یک اسم پیش پا اتفاده مثل چراغ برق یا چوب‌لباسی است. چرا اسمی


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Manuez.jpg          

[   عکس از Douglas Manuez  - از مجموعه Heaven, Earth, Tequila   ]                         


معلوم نیست اگر کل ِ کتابی مثل این را فقط از نامه‌ پُر کرده باشند، اصلاً می‌شود همه‌اش را چیزی به جز معترضه هم به حساب آورد یا نه؟ آن‌هم نامه‌هایی که مخاطبینش یک نفرند و مهم اینکه او، تو ِ خواننده نیستی. ولی خوبی‌اش اینجاست که جودی را فقط از میان همین نامه‌هاست که می‌شود شناخت. غیر از این نوشته‌ها، انگار نمی‌شود آدمی مثل او پیدا کرد ... ولی شاید هم بشود. اقلاً مثل بچگی‌های آملی ِ فیلم Amélie، بعید نیست یکی از همین آدم‌های معمولی ِ دور و برمان آنقدر تنها بوده باشد که وقتی پدرش برای چک‌آپ ماهانه‌ی دخترک، گوشی ِ طبی را روی سینه‌اش می‌چسبانْد، از بس این صمیمیت و نزدیکی ِ پدرانه را تجربه نکرده بود که قلبش تلُپ‌تلُپ می‌زد. آن‌وقت، پدر هم بعدِ مدتی خیال می‌کرد که بچه‌اش تپش ِ قلب دارد و خلاصه او را به مدرسه نفرستاد و الخ. این است که معترضه‌ها گاهی به ناچار بسته می‌شوند. وقت‌هایی که دوستی ِ افراد، آنقدرها مَشتی نباشد، [البته که] بسته می‌شوند.
به همین خاطر است که بعضی کتاب‌ها را نمی‌شود در متن‌شان – که محل تلاقی ِ با ماست ... حالا منظورْ این بود که دقت کردید آخر ِ بازی ایتالیا-اسپانیا، بچه‌های بازیکنان اسپانیا چه جشنی وسط زمین راه انداخته بودند؟ اصلاً خودِ زندگی بود این صحنه‌ها (1+).


پی‌نوشت:

بریده متن ِ جودی آبوت از کتاب بابالنگ دراز؛ نگاشته جین وبستر، ترجمه داریوش شاهین، انتشارات مهتاب (چاپ چهارم - 1374)، ص. 22-23

1- عکس از Reuters / Eddie Keogh

*When the Thoughts Turn Inward


... مسألهْ صرفاً این نیست که فضانوردان در قبال نقطه‌نظرات انسانی ِخود بی‌تفاوت شده‌اند، بلکه دیدگاه‌شان راجع به اینکه چه چیزی اصلاً اساس ِ انسانیت‌مان را شکل داده به کلْ فرق می‌کند.

- از متن مصاحبه‌ام با پروفسور Douglas Vakoch، استاد روان‌شناسی بالینی انیستیتو مطالعات تلفیقی ِ کالیفرنیا (CIIS)


در این چند روزی که گذشت، اغلبِ روزم را با ترجمه یا ویرایش و طرح سؤال مصاحبه‌ای سپری می‌کردم که تا حد زیادی به تجربیات و دانسته‌هایم افزود. اولْ این را هم بگویم که تجربه‌ی گفتگو با بزرگانی – که اخیراً انتخاب‌شان بر سَبیل ِ علائق غیرنجومی‌ ِ من هم افتاده – صرفاً تجربیات عرَضی و فرع ِ بر احوال فکری خودم نیستند، و چه بسا مثل یک کلاس درس شیرین برایم شده‌اند. اگر در این مصاحبه‌ها کسی بگویدم که فلانی، فلان چیز را گفته و این گفته به فکرم وادارد، اندیشه‌های این فلانی، رزق ذهنی ِ هفته‌های بعدِ من است؛ کمااینکه پروفسور Layzer (استاد ممتاز کیهان‌شناسی دانشگاه هاروارد)، جمله‌ای معروف – هرچند عمیقاً به‌جا – از ویتگنشتاین برایم نوشت و من از آن لحظه تا به امروز که اینجا خدمت‌تان نشسته‌ام و قلم می‌زنم، هرگز آثاری به غنای تراوشات ذهن ِ این متفکر ِ فقید را نخوانده‌ام و هرچند که حین خواندن‌شان حس می‌کنم اصلاً اهل این بحث و فحص‌ها نیستم و ما را چه به این کارها؛ ولی درست عین پایان‌بندی فیلم‌های محبوبم، از وقتی که لای کتاب را می‌بندم، احساس می‌کنم انگاری پر ِ توت و تلاطم آرام آب حوض ِ حیاطمان هم این کتاب را قبلاً خوانده بودند. می‌دانم؛ می‌دانم هیچ‌کس تا چنین تجربیاتی را از سر نگذرانده باشد، اصلاً اصرار به بیانش هم هیچ ارزشی ندارد. 

این‌ها را مثلاً از مصاحبه اخیرم یاد گرفته‌ام؛ مصاحبه‌ام با یک روان‌شناس برجسته که زبان‌شناس هم هست و دستی بر آتش ِ توصیف هم دارد1. برای من، توصیف یعنی گذر از مرزی که در این‌سویش انسانْ دل از تبیین کَنده و رهسپار وصفِ اشیاء شده است؛ و رفته تا بوی باغچه را ... روی فرش فراغت، نثار حاشیه‌ی صاف زندگی بکند2.


           http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/WTTTI.jpg


[      پرتره آب‌رنگ از چهره John Young، فرمانده نخستین مأموریت شاتل‌های فضایی؛ لحظاتی پیش از پرتاب، با عنوان «When The Thoughts Turn Inward» (وقتی‌که اندیشه‌ها به درونْ می‌خزند) – اثر Henry Casselli. این طرح، بر جلد کتاب Psychology of Space Exploration از انتشارات تاریخ ناسا نقش بسته که در سال 2011، زیر نظر پروفسور Vakoch انتشار یافت      ]


برای طرح سؤالات این مصاحبه، می‌خواستم از دو دریچه به موضوع ِ اصلی بنگرم، که همان روان‌شناسی ِ سفر به فضا بود (و دست بر قضا، یکی از کتاب‌های پرفسور Vakoch هم به همین نام است). می‌خواستم از یک منظر، از تجربه تماشا بپرسم و تلنگر حیرت؛ و از منظری هم به منتهای تنهایی ِ کسی که زمین را ترک گفته. منظر اول، اندکی برایم آشنایی داشت و حتی مخاطب آن هم بوده‌ام. اما تجربه دوم برایم تازه بود. این بود که در جستجوهای خودم هم به چیزهای تازه‌ای برخوردم. البته این را بگویم که من از قِـبَل تماشای یک فیلم (زیر آسمان برلین؛ ساخته 1987 آلمان)، و بعد از مشورتِ با یکی از دوستان مجله‌مان بود که به این موضوع علاقه خاصی نشان دادم. اصلاً قبل از این هم می‌خواستم مطلب مخصوصی راجع به فیلم کذا در اینجا بنویسم و به‌قولی، سنگ خودم را با توصیفش وابکَنم و به تماشای صحنه‌های به‌یادماندنی‌اش دعوت‌تان کنم. حتی زیرنویس‌ آن را هم مجدداً ترجمه کردم، چون مطمئن بودم آنچه فرد از فیلم می‌بیند، اقتباسی تصویری از متن گفتگوهاست. ولی خب دیگر مجالی برای نوشتن فراهم نشد و شما شاید همان حرف‌ها را در همین مطلب، با قیافه‌ی نوتری بخوانید – از گلوی قلم من ِ تازه‌تری بشنویدشان.
خلاصه در این جستجوها، به نامه‌های فضانورد آمریکایی، Jerry Linenger از فضا برای فرزند خردسالش برخوردم. در آن زمان، او در ایستگاه روسی ِ میر اقامت داشته و راجع به چیزهایی قلم فرسوده که واژگانش همان واژگان روزمره‌اند، اما صورت‌بندی‌شان هیچ ارجاعی به معانی روزمره ندارد. در نامه‌ای به تاریخ بیستم آوریل 1997، با عنوان این دنیای تازه من است - که بخشی از آن را در مقدمه مصاحبه‌ هم نقل کرده‌ام – چنین می‌خوانیم:

... امروز در جریان تماس‌های هفتگی‌ام با زمین، داشتم با رفقایم تام لایننگر و جیم برَنت حرف می‌زدم. دنبال یک نفر ِ چهارم می‌گشتند که با هم بروند گُلف؛ و مرا دعوت کردند ... بعدِ صحبت‌مان فهمیدم که واقعاً زندگی کردنِ بر زمین چقدر حیرت‌انگیز و جذاب است. اگر حس یأس به سراغت آمد، می‌توانی برَوی گلفْ بازی کنی. یا بنشینی و زیر یک درختِ بزرگ و سایه‌انداز، روزنامه بخوانی. یا توی باغ، برای خودت ول بچرخی. چه کارها که نمی‌توانی بکنی.

... دیگر هیچوقت، هیچ چیزی برایم بدیهی نخواهد بود. قدر چیزهای ساده را میدانم – شب‌های آرام؛ آرامش؛ درختانی که با باد به هرسو می‌روند؛ حبه‌های یخ؛ روزهای بی‌مدعا؛ همین که با همیم. انزوا، دوری از زمین و زندگی در همین پاسگاهِ مرزی بوده که اینها را به من آموخته.

و حالا جملات بالا را با این مونولوگِ Bruno Ganz در نقش فرشته‌ی فیلم زیر آسمان برلین (با ترجمه خودم از زیرنویس انگلیسی) بخوانید که خطاب به فرشته دیگری (کاسیل) می‌گوید:

زندگی ِ ابدی و شبح‌گونه خیلی عالیه؛ فقط از این بابت که هر روز شاهد افکار روحانی ِ مردم هستی. ولی گاهی اوقات از این وجودِ گازی‌شکل ِ خودم خسته میشم؛ دلم می‌خواد به جای اینکه تا ابد اون بالا بالاها چرخ بزنم، وزن خودمو احساس کنم. به ابدیت خاتمه بدم، بیام پایین و به زمین بچسبم. دلم می‌خواد با هر قدمی که بر می‌دارم، با هر نسیمی که حس می‌کنم؛ بتونم بگم "حالا". "حالا و همین حالا". دیگه نمی‌خوام بگم "همیشه" و "تا ابد". دلم می‌خواد روی یک صندلی ِ خالی، پشت میز ِ ورقْ لم بدم و یکی بهم سلام کنه؛ حتی با یه تکونِ سر ... تب کنم! انگشتام با روزنامه سياه بشن. نمی‌خوام فقط در خیالاتم هیجان‌زده بشم. یه بشقاب غذا، اصن دیدن چین و چروکای گردن و تماشای یک گوش هم واسه‌م کافیه ... می‌خوام هر وقت راه میرم، وزن استخونام رو حس کنم ... نمی‌خوام هیچی رو از قبل بدونم؛ می‌خوام حدس بزنم ... اینکه بتونی کفشاتو زیر میز در بیاری و این‌شکلیْ پابرهنه انگشتاتو بجنبونی ... اینکه تنها بشی! اینکه بگذاری وقایع، همینطوری که هستن اتفاق بیفتن!


این جملات را باید از شاعرانه‌های معمولی جدا دانست. این جملات، حاصل تجربیات سربسته‌ای‌ست که پروفسور Vakoch از قول ویلیام جیمز (فیلسوف و روان‌شناس بزرگ آمریکایی)، آن‌ها را تجربیات رازْورزانه می‌نامد. این‌ها را باید از مدلولِ جملاتی که هر روز از قول فلان‌اُفسکی (!) در صفحات فیس‌بوک و جراید می‌خوانیم، تفکیک کرد – اصلاً من نمی‌فهمم چطور یک جمله‌ی تنها؛ یک جمله‌ی منسلخ از متن، حائز آن ظرفیتی می‌تواند باشد که تاب معنا را بیاورد؟ معنا یعنی وقتی‌که فضانوردی از خلالِ تجربیات زیسته‌اش می‌نویسد: "یک پیاده‌روی هم بس است ... هوای تازه می‌خواهم. می‌خواهم باد به صورتم بخورد ... صدای پیچیدن باد را در درختان بالای سرم می‌خواهم" (نگاشته Linenger، در نامه‌ای به تاریخ بیست و هفتم آوریل 1997). 
تجربه یعنی وقتی که وجود خودت را آمیخته به مهابتِ مرگ می‌بینی؛ یعنی پیشرفتِ حجم زندگی در مرگ3. وقتی‌که هایدگر از مرگ‌اندیشی و رو-به-مرگ‌بودگی می‌نویسد (و چقدر انتقادات تندِ مخالفینش از قبیل پوپر و کارنپ را شبیه این بیتِ مولوی از زبان شِکوه‌آلود پرندگان شهر ِ سبا می‌بینیم که: بلبل ِ باغ جنان بودیم ما / مرغ مرگ‌اندیش گشتیم از شما)؛ آیا می‌دانست روزی Alan Bean، فضانورد مأموریت آپولو-12 در وصف تماشای ظلمات پشت پنجره‌ی فضاپیمایش بگوید "مرگ، در یک اینچی ِ من بود" و بعدش ادامه دهد که "نمی‌دانم مردم چرا از زمین می‌نالند. ما در بهشت زندگی می‌کنیم".

*
این چندوقته خیلی ذهنم محل رفت و آمدِ مثالی شده که دوستش می‌دارم: به‌گمانم تعریف ارسطو از انسان، که "انسان، حیوان ناطق است"، خیلی به این جمله‌ی معروف شباهت دارد که "یوزپلنگ، سریع‌ترین حیوان طبیعت است". این جمله‌ی دوم را چنان می‌گویند که انگاری تمام یوزپلنگ‌های زمین، کلاً با سرعت 120 کیلومتر بر ساعت حرکت می‌کنند؛ حال‌آنکه این حیوان نهایتاً از هشت تا ده ثانیه عملاً این قابلیت را دارد و در مابقی ِ اوقاتش، به لحاظ سرعتِ حرکت، هیچ تفاوتی با سایر گربه‌سانان نمی‌کند. وقتی هم که می‌گوییم "انسان، حیوان ناطق است"؛ این نکته را هم باید حتماً مدنظر گرفت که انسان، تا چند جمله بیشتر تاب سخن ندارد. بعدش برمی‌گردد؛ فکر می‌کند و می‌گوید "عجب! این واقعاً چیزی نبود که می‌خواستم بگویم". هرکسی که با عظمت معضلاتِ زبانی مواجه شده باشد (و زبان هم برایش از بدیهی بودنْ به درآید)، می‌فهمد که چگونه تنها ده جمله را یکسره پشت سر ِ هم گفتن (صرفنظر از معنی‌شان)، چه کار طاقت‌فرسا و چه بسا غیرممکنی‌ست. 
انسان، حیوان ناطقی‌ست که هرازگاه اندیشه‌اش به درون، و جملاتش به سکوت می‌خزند. حالا ربط این بندِ واپسینْ با متن بالا چه بود؟ اینکه فرد فضانورد، تازه وقتی‌که به فضا می‌رود می‌فهمد هنگام به زبان آوردنِ عبارت تجربه سفر به فضا (قبل از سفرش)، چقدر سریع از «تجربه»اش عبور می‌کرده تا خودش را به «سفر به فضا»یش برساند!

پی‌نوشت:

* رجوع کنید به توضیح تصویر.

1-  این مصاحبه در شماره تیرماه 91 ماهنامه «آسمان شب» منتشر خواهد شد.
2- از شعر مسافر؛ سروده سهراب سپهری
3- همچنین از شعر مسافر، سروده سهراب

بعد تحریر: البته حالا که فکرش را می‌کنم، آن جمله که هرگز آثاری به غنای ویتگنشتاین نخوانده‌ام، می‌تواند با چندین پارگراف‌ بعدترش (در رابطه با معناباختگی ِ یک جمله‌ی بریده از متن) همخوانی نداشته باشد. اما منظورم این بود که هم‌اینک آثار ِ این متفکر (و خصوصاً آثاری که در خصوصش نوشته‌اند) با توقعاتم همخوان است – و طبعاً این توقعات را از کسان دیگری هم آموخته‌ام.    

به باریکی ِ یک مرز


هندسه‌ای میان همهمه‌ی بی‌قرار تارها[ی ارغنونْ مخفی]ست. نغمه‌ای میان چیدمانِ فلک‌ها نهفته است. 

- فیثارغورس


مدتی‌ست دستم به نوشتن نمی‌رود که هیچ، فکرم هم به جایی قد نمی‌دهد. همین چند وقت پیش می‌خواستم چیزی بنویسم؛ اولین جمله‌اش عین برق از خاطرم گذشت: "این روزها با هرکه صحبت می‌کنی، انگار اصلاً متوجهِ مسأله نیست". همین ... یک ربع و نیم ساعت و یک ساعت گذشت؛ کاغذ حیف شد و شب هم رفت. اما مگر حرف را چند دفعه باید زد؟ اصلاً همین یک جمله، تکمله می‌خواهد چه کار؟ خب هیچکس متوجه مسآله نیست دیگر. اگر همین تک‌جمله را هم به کسی بگویی، گزافه گفته‌ای؛ چون متوجه نیست. صبح از خوابِ خوب دیشب‌ات بلند می‌شوی، با باد می‌نشینی سر سفره‌ی صبحانه که بهترین ِ کارهاست. پنیر را با شست‌ات می‌کشی روی نان و با یک تکه گوجه می‌گذاری کنج دهان. آسمان هم که آبی‌ست. جدی‌تر از این‌ها می‌خواهم چه کار؟ چند روز پیش، دم ایوان به مادرم گفتم این حیاط، فقط - این فقط را از ته دل گفتم - یک دانه چنار کم دارد؛ به یک صدای بم میان باد.
ولی وقتی همین بساط را توی آشپزخانه برمی‌گردانم، چند لحظه‌ای صدای تلویزیون می‌آید که "ناتو فلان کاری کرد" و "اشتون، بَهمان حرفی زد". چند ثانیه بعد، صدای حرف اشتون به غیچ‌غیچ در ِ یخچال‌مان هم نمی‌چربد؛ به دنگ‌دنگِ ظرف ارده که بی‌هوا می‌خورد به کاسه ماست. نقشه‌های ناتو یا فلان مصوبه استانی ِ دولتْ حریف صدای در ِ ناکوک نان‌دان‌مان هم نیست. مشروح خبرها تمام می‌شود، اما بچه‌گربه با دلِ سیرْ هنوز عر می‌زند و مجبوری نازش را بخری. اخبار تمام می‌شود؛ اما روز من تازه شروع می‌شود.

باور کنید یا نه، ما خیلی پیشدادی‌تر از طهمورث و جمشیدیم. اسطوره تا صمیم ِ خلوت‌مان هم فروخزیده و در لفاف توسعه تا به استخوان‌مان هم رسیده؛ بعدْ می‌گوییم اودیسه قدیمی‌ست؟ والله اگر سیرن‌های قصه‌ی هومر هم الآن بودند، در هیچ دکانی شیپور ِ شاخی گیرشان نمی‌آمد؛ ولی خودکشی که نمی‌کردند! با تلویزیونی، رادیویی چیزی بالاخره همه را خواب می‌کردند و امورات‌شان هم می‌گذشت. چرا راه دور اصلاً؛ همین یک سؤال: این دایره که می‌گویند، چیست؟ می‌دانیم؛ خوبِ خوب هم می‌دانیم. اما کو دایره؟ اگر این یقین ِ لعنتی‌ام را ول کنم و به اصرارْ از شما بخواهم یک دایره را نشانم بدهید؛ همان دایره‌ای را که در پس ِ ذهن‌تان نقش بسته؛ دست‌تان کجای این جهان را نشانه می‌رود؟ سمت ماه بدر؟ یا خورشید؟ یا ردپای پرگار؟ این‌ها ماه بدر است و خورشید و رد پرگار؛ شکل هیچکدام‌شان هم آن دایره‌ای نیست که در ذهن‌مان داریم. یعنی همه در یک جهانیم و با این همهْ هیچکس نمی‌تواند دایره‌اش را به دیگری نشان بدهد. اما آیا مهم است که اصلاً دایره‌ای وجود ندارد؟ ابداً. مهم این است که ما خیال می‌کنیم دارد.



[ ... آن مرز نازک نور، همان مرز پدیدارها و خیال است /                                                      
                                                          عکس از T. Kampschulte ]                               
                     

"دایره‌هایم را به هم نریز!" نه آقای ارشمیدس! این آخرین جمله‌ی عمرت را که به سرباز ِ رومی گفتی و تاریخی از آن سرازیر شد، اشتباه بود. خب اقلاً می‌گفتی آن شیارهای روی ماسه‌ها را به هم نریزد؛ وگرنه مگر اصلاً می‌‌شود یک دایره را به هم ریخت؟ ... می‌شود؛ اما به همان اندازه که بشود آهنگی را هم شنید و عمداً از آن چیزی نفهمید. البته در این مثَل خیلی مناقشه هست؛ چون تقریباً همگی‌مان در موضع ِ باور ایستاده‌ایم و به‌نوعیْ در همهمه‌ی مبهم آهنگ هم هیچ چیزی نمی‌شنویم. مثل حرف جان میلتون که گفت: "ارسطو، [باور به] سمفونی ِ آسمانی؛ به موسیقی افلاک را به فیثاغورس نسبت می‌داد. اما گفته‌اند که تنها فیثاغورس این ضرباهنگ را شنیده بود. اگر دل‌های ما هم به خلوص و صفا و سپیدی وی بود، گوش‌های‌مان به رعشه می‌افتاد و مالامال از موسیقی شوق‌انگیز ستارگانِ چرخان می‌شد".

می‌گویند لذتی که در تماشای خورشیدگرفتگی‌ست، در هیچ چیز دیگری نیست (قرین حزن‌انگیز چنین حسی در اولین سکانس فیلم سفر قندهار ِ مخلباف، پیداست). از وقتی عکس ِ تماس سوم ماه را با خورشید، حین همین کسوف حلقویِ چند روز پیش دیدم، خوب متوجه شدم منظورشان چیست. خوب متوجه شدم آن مرز نازک نور، همان مرز پدیدارها و خیال است؛ مرز دایره با ماه – با پست و بلندِ دشت‌ها و اوج و فرود کوه‌هایش، که باریکه‌نور لب خورشید را به‌رغم ایده‌آل‌مان شکن‌شکن می‌کند. اصلاً چرا عادت کرده‌ایم که خیالْ باید از چیزی که هست، جلاخورده‌تر باشد؛ صیقلی‌تر؟ ماه بس نیست؟
نه دایره‌ای در کار است و نه مرزی. در اسطوره‌ها چرا؛ هم دایره هست و هم مرز و هم ققنوس و تکشاخ. ولی از اسطوره به بعد؛ از اندیشه‌های شخص ِ هرکس به بعد، چیزها همینی‌اند که هستند. مرزی نیست. و تعجب می‌کنم از اینکه آدم‌ها گمان می‌کنند اسطوره‌ها را می‌شود از کسی به کسی انتقال داد. اسطوره‌ها صمیمی‌ترین تجربیاتِ متکی به فکرمان‌اند که با واقعیتْ اشتباه‌شان گرفته‌ایم و چون جزءِ خودی‌ترین داشته‌هایمان هستند، فکر می‌کنیم حتماً از فراز آسمان، یا از پشت کوه قاف آمده‌اند - اگر اسطوره‌ای، شعری، هنری، به این معنی رهنمون‌تان شد، باورش کنید؛ چون روایت محض ِ واقعیت است. اما یادتان باشد که مرز بین اسطوره‌ها و جهان، مرز باریکی‌ست؛ به باریکی ِ یک مرز1.

پی‌نوشت:

صدای خانم اشتون در صدا بودنش خوب است، نه در خبر بودنش.

1- منظورم این است که هرچه مرز را بیشتر باور کنیم، اسطوره ها هم برایمان انتزاعی ترند. 

... اما تردید، زیباتر است


نویسنده‌ها کلمات را جدی می‌گیرند – و شاید آخرین گروه از حرفه‌ای‌ها هم باشند که چنین می‌کنند.
جان آپدایک - نویسنده و شاعر معاصر آمریکایی



روی صندلی فلزیِ چسبیده به یک ستون ضخیم لم داده بودم و مشغول تماشای مانکن‌های پشت ویترین ِ یک دکانِ تعطیل، با جلف‌ترین تزئینات تئوریکِ ممکن بر قد و قواره پلاستیکی‌شان بودم. چرخش چشم‌ام هم نما به نما، با گذر از ویترین دکان‌ها، سطح توقعاتم از سلیقه ملت را به اقل ممکن رسانده بود. با این حال کافی‌ست حتی در همین جلف‌ترین‌ها و لابلای هیاهوی سود و صرفه‌ی بازار آزاد یکی از جزایر جنوبی هم روزن امیدی بیابی تا بشود از میانش نقبی به جهانی زد که مدت‌هاست آن را به دور از این بازارها، و وقتی که در اتاقت نشسته بودی، آفریده‌‌ای؛ جهانی که به گمانم حالا به کل ِ آن مجتمع تجاری کذا هم نمی‌فروشم‌اش.
خلاصه نشسته‌ام روی صندلی فلزی ِ چسبیده به یک ستون ضخیم و دو کیسه به دستم داده‌اند، پر از پوشاکِ زیر و زبر ِ خُرد و بزرگ فامیل و من همچنان محو تماشای تجلیات ناخوشایند سلیقه خریدارانِ پوشاک هستم، که مادرم از درگاه یک دکان پر زرق و برق ِ ظروف استیل و کریستال اشاره‌ام می‌کند که بیایم داخل و نظرم را راجع به چند و چون و قیمت یک قندان بدهم. حالا قندان به کنار، این دکانِ کوچک، سه فروشنده داشت که یکی می‌فروخت و یکی حساب می‌کرد و یکی تا زمانی که من آنجا بودم، کتاب می‌خواند و این، حقا که وصله ناجوری بود. اول خیال کردم کتابی‌ست مثل همان‌ها که کرور کرورش را در ایستگاه قطار ِ بندر امانت می‌دادند و هرکدام‌شان از خجالتِ چندین مجله زرد هم درآمده بود. اما کتابی که در دست دکان‌دار ِ جوان دیدم، سه‌تار آل احمد بود. مدت‌ها پیش، نصفش را خوانده بودم اما دیگر از همان نیمه‌اش هم چیزی در خاطرم نیست. چشم از روی تیتر کتابِ غریب برداشتم تا چهره دکان‌دارِ غریب‌تر ِ بازار شلوغ را به دقت ببینم و دیدم او هم نگاه متعجبش را به چشمانِ ظاهراً آدم‌ندیده‌ام انداخته. ناچار پای نگاهم را بی‌معطلی کشیدم و رفتم سراغ یک دست سرویس آرکوپالِ امارات که لابد اینجا ارزان‌تر از همه‌جا می‌دهند.

*
غرض از تعریف این حکایت، این است که می‌خواهم از نفْس ِ پل زدن مابین روایتی ساده از یک صبح جمعه در بازار، و ورود به دنیای ادبیات بگویم؛ که صاحب‌نظرانش البته با راوی یک خاطره فرق می‌کنند. فی‌الواقع در جریان همین پل زدن‌هاست که از ذهن تنها یک فرد و یک راوی، به ذهن مجموعه‌ای از اندیشمندان وارد می‌شویم. پلی که شالوده یک سمتش در قوام ِ روایی ِ یک داستانِ خاص استوار است، و سمت دیگرش هم در تفاهمات فکریِ مجموعه‌ای وسیع از نویسندگان صاحب‌سبکِِ دوره‌های مختلف ریشه دوانده است. نویسندگانی که نه دغدغه کاملاً مشترکی دارند و نه سبْک‌های سراسر مشابهی که بشود همچون روایت من، آنها را در تعریف مشخصی جا داد. آنها همینی هستند که هستند؛ با تمام دغدغه‌هایشان و با تمام سبک‌هایشان. اما همه در یک چیز مشترکند و آن هم اینکه مرزهای واژه‌ها، و درزهای مابین‌شان حین چفت کردن‌ آنها در قالب روایت‌ها را می‌شناسند و پیش از آنکه به واژه‌ها خو کنند، به نارسایی‌شان در بیان احساس خود اشراف پیدا می‌کنند. به یک اعتبار، آنها راویان سکوت هستند.
واکنش احتمالی‌تان نسبت به این موضوع، مرا به یاد نخستین بند از کتاب تراکتاتوس ِ «لودویگ ویتگنشتاین»1، فیلسوف فقید اتریشی می‌اندازد که: "جهان، همینی‌ست که هست". و البته هفتمین و واپسین بند کتاب سترگش که: "آنچه درباره‌اش نمی‌توان سخن گفت، می‌باید درباره‌اش خاموش ماند".
یک نویسنده، جهان را همینی که هست می‌بیند. اما بر خلاف تصورات معمول، همیشه ساکت است و تا پایان عمرش آگاهانه سکوت می‌کند. او سکوت می‌کند، تا لحظه پایان نخستین داستانش و تا لحظه آغاز داستان بعدی، و بدین‌ترتیب تا واپسین لحظه‌ی بودن‌اش. او سکوت را کاری نمی‌داند که بتوان انجامش داد و در خلأ گفتار، آن را به چنگ آورد. سکوت، چیزی‌ست که هست؛ و از آنجاکه او خود را پیوسته در معرض کورانِ عطش بی‌پایانش به «بیان» قرار می‌دهد، می‌داند این، بیانی خواهد بود که نمی‌توان پایانی بر آن متصور شد. داستانی که در انتهایش تو را به سکوت فرانخوانَد و روایت فیلمنامه‌ای که به پایان مطمئن ِ یک قصه بکشاندتان را باور نکنید.
قصه‌ها اگر واقعاً قصه باشند، همیشه ساکت‌اند. با همین سکوت است که نویسنده، «هست بودن» ِ جهانی که هست را با نارسایی ِ واژه‌ها طوری تراش می‌دهد که یک روایتِ داستانی از آن بیافریند. اما من همیشه فکر می‌کردم که یک نویسنده، داستان را مثل یک دیوار، از هیچ آغاز می‌کند ... از سکوت؛ و رفته‌رفته مثل یک نقاشی، آن را با خودِ واژه‌ها شکل می‌بخشد. اما من اشتباه می‌کردم و این نگاهِ ساده‌لوحانه‌ام به جهانِ ژرف ادبیات، میراث سال‌های مدرسه و ایدئولوژی‌های کوپنی ِ محصول همان سال‌ها در سرتاسر جامعه ما و شاید دیگران است. من هرگز نخواستم قصه سووشون سیمین دانشور را؛ یعنی همان بریده‌ای که در کتاب ادبیات‌مان آمده بود را، محصول برساختن یک واقعیتِ خیالی از صفر ِ ذهن نویسنده بدانم. یک نویسنده، پیش از آنکه داستانی را بنویسد، چیزی را می‌بیند که نمی‌تواند بگوید، و سکوتش را با کتمانِ گام‌به‌گام امکاناتی که زبانش را هی از بیان آن معنا دور و دورتر می‌کنند، کنار می‌زند تا بدین‌واسطه در زنجیره‌ای از روایت‌ها به جریانش درآورَد و خواننده را پا‌به‌پای ناتوانی ِ خود از بیان آن معنا، و همچنین نارسایی ِ واژه‌ها در انتقال آن، بکشاند. او سکوتش را در انتهای قصه با شمایلی غریب و جلاخورده، ولی آشناتر از گذشته به مخاطبش تحویل می‌دهد. مخاطبی که انسان است و سکوت را بالقوه «درک می‌کند».
وقتی که نویسنده‌ای از پیش ما پر می‌کشد، مهم نیست که چه کسی با چه تفکری بوده. مهم این است که او یک نویسنده باشد و داستانش را بتوان «داستان» نامید. تازه بعد از همین اطمینان است که ما تنها می‌شویم؛ چراکه یک سکوتِ بالفعل از پیش‌مان رفته و ما مانده‌ایم و مهملات کسانی که نمی‌دانند با حرافی‌شان، به ساحت «هستی» و «هست بودن» ِ این جهان – نه جهانی برساخته از خیالات مهمل خودشان – تعرض می‌کنند: جهانی که هست؛ که بنیادش بر سکوت استوار است و زیبایی‌اش بر تردید.


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/SDaneshvar.jpg        

[ عکس از آرشیو شخصی ِ زنده‌یاد سیمین دانشور ]                    

چه فایده که تمام عمرت این‌ها را بگویی و باز هم نتوانی بگویی؛ تا روزی برسد که نبودنت چاره‌ساز کار ِ نکرده‌ات شود و سکوتی محسوس را در جامعه‌ی زمستان‌زده‌ پیرامونت بگسترانَد. جامعه‌ای که اهالی‌شان به خیال خود همه چیز را می‌دانسته‌اند و حال می‌دانند که چقدر تنهایند. به‌همین‌واسطه هم وقتی نویسنده‌ای از جهان ما رخت برمی‌کشد؛ صرفنظر از اینکه اهل کجا و کدام نِحله فکری بوده باشد، من احساس تنهایی می‌کنم. او، که مصالح داستانهایش از جنس همین جهانی‌ست که ما می‌بینیم، نمی‌تواند قصه‌اش را به پایانی خوش و یا ناخوش اتمام دهد؛ چراکه جهان، هرگز به کلام درنخواهد آمد. به همین خاطر همیشه جمله آغازین انجیل یوحنا را ستایش می‌کنم که: "در آغاز کلمه بود". هیچ سکوتی سرشارتر از جهانی متشکل از تنها یک کلمه، که همان کلمه‌ی «کلمه» باشد را سراغ دارید؟

*
مدت‌ها بود که می‌خواستم چیزی در اینجا بنویسم؛ اما نمی‌شد. نمی‌دانم علتش چه بود، اما درگذشتِ یک نویسنده، مرا به خلئی تیره‌تر کشاند و باعث شد اصلاً من از خلأ بنویسم؛ که کاری بسیار دشوارتر از توصیف «هست»هاست. می‌خواستم بگویم‌تان که ایمان من به نیستی، بیشتر از ایمانم به هستی‌ست. به همین خاطر اصلاً تعجب نکردم که در همان روزهایی که نمی‌نوشتم، شاعری هم در لهستان از جهان‌مان رفت و باز تنهاترمان کرد. تعجب نکردم که گفته بود "چنین اطمینانی زیباست؛ اما تردید زیباتر است"2. با درگذشت همین شاعر بود که انگیزه دیگری که ماه‌ها می‌خواستم در خصوصش بنویسم و کوچکترین بهانه‌ای برای روایتش پیدا نمی‌کردم را پیدا کردم. عکس‌هایی از یک عکاس ِ نه‌چندان نام‌آشنا که لبالب از نیستی‌اند. عکس‌هایی نه آنقدر زیبا با رعایت قوانین نور و ترکیب‌بندی؛ و نه تصویرگر سوژه‌هایی همه‌پسند و ظاهراً جذاب. «گیزل فروند»3 اما عکس‌هایی گرفته که فعلاً آنها را با هیچ عکسی عوض نمی‌کنم. او روایتگر نیستی شده تا من از طریقش بتوانم آن را برایتان به بهترین نحو ممکن - هرچند پردست‌انداز و دشوار - بگویم. فروند، عکاس چندی از نویسنده‌های سرشناس و معاصر غربی بود، حین نوشتن‌شان. معامله خوبی هم بود؛ او با نور، از سکوتِ ساری در افکار سوژه‌ها می‌نوشت، و آنها هم با واژه‌ها مرزهای گفتن را تا در نزدیکی‌های سرزمین سکوت علَم می‌کردند.


          http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/VWoolf.jpg

                    [ میز تحریر ویرجینیا ولف؛ نویسنده شهیر بریتانیایی / عکس از Gisèle Freund ]


*
شمس تبریزی سروده بود:

من گنگ خواب دیده و عالَم تمام کر      من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

نویسنده‌ها نه گنگ بوده و هستند و نه مثل رسولان خواب‌دیده‌اند. آنها گویاترین بیدارانی‌اند که من سراغ دارم. مخاطبین‌شان هم کَر نبوده و نیستند. آنها گفتند و خلق هم شنید و فهمید که نویسنده‌ها هم مثل کسی چون شمس، همیشه در سکوت زیسته‌اند و نجیبانه به سکوت خو کرده‌اند.
نویسنده‌ها، مترجمین ِ ناب نیستی بوده و هستند.

پانوشت:

این متن، به یاد زنده‌یاد سیمین دانشور و تمام نویسندگانی نوشته شده که هنوز آثارشان را نخوانده‌ام.

1- Ludwig Wittgenstein
2- اشاره به «ویسلاوا شیمبورسکا» (Wisława Szymborska)، شاعره فقید لهستانی و برنده نوبل ادبی 1996. لینک متن کامل شعر.
3- Gisèle Freund

ملاقات با فانوس‌بان دریای آسمان !



خیال می‌کنم که همه‌چیز وقتی در اوج زیبایی به‌نظر می‌رسد که لذت ما از دیدن آن، با سایه‌ای از غم یا هراس همراه باشد.

هرمان هسه / داستان دوست من
ترجمه استاد سروش حبیبی



چند لحظه حواس‌تان را خوب جمع کنید و ببینید از کجا می‌دانیم که زمین به گرد خورشید می‌چرخد و نه مثلاً بالعکس؟ از کجا مطمئنیم که چرخش ِ 30 کیلومتر بر ثانیه‌ایِ زمین به دور خودش هم حتی برای پرتاب ما مثل فشنگی به فضا کفایت نمی‌کند؟ این‌ها را که خودمان می‌دانیم. خوانده‌ایم. هیچوقت اما دست‌کم من که نپرسیده بودم این‌ها را از کجا می‌دانیم. مثل روز برایمان روشن شده که شب‌ها همه تاریک‌اند، زمین می‌چرخد و دنیا به قرار خود بوده و خواهد بود.
اگر از پشت کرسی‌های دانشگاه و از زبان دانشمندی هم بگویندمان که خورشید همیشه به گرد زمین می‌گشته و خواهد گشت، ما، همگی‌مان، به‌ همان اندازه‌ای تعجب می‌کنیم که از پشت همین کرسی‌ها اعلام کنند که دلیل تاریک بودن آسمان شب، نه دیگر غیاب موقتی خورشید در آسمان، که دو چیز است: 1) جهان در حال انبساط است و 2) سرعت نور، بی‌نهایت نیست. باور کنید!

راستش را بخواهید، ما در کنج خلوت دورافتاده‌ترین جزیره سرگردانی هم اگر مثل کودکی‌هایمان به «چرا»محوری مبتلا نشویم، افکارمان قابل پیش‌بینی می‌شوند. ما زنگ می‌زنیم. انعطاف فکر نرم انسانی‌مان از دست می‌رود و آن‌وقت هر واکنش شگفت‌آلوده‌ای را که در برابر شنیدن حقیقت بارزی که در پهنه هستی به‌وقوع پیوسته از خود نشان دهیم، مشخص می‌کند که چقدر از قافله‌ی خلوت امثال کسانی که در این نوشته قصد معرفی یکی‌شان را دارم، دور مانده‌ایم. ما ساده تعجب می‌کنیم. بعد عادت می‌کنیم. و بعد هم فراموش می‌کنیم و نمی‌دانیم این تاریخ است که نسخه چنین واکنش‌هایی را پیچیده؛ نه ما در مقام یک انسان مستقل و خودآگاه. تا روایت تاریخ را هم نشنویم، این حقیقت بر همگی‌مان پوشیده می‌ماند، برای همیشه.
خاطرم است که دوم، سوم راهنمایی بودم که کتاب دوجلدی نجوم و اخترفیزیک مقدماتی (با ترجمه مرحوم دکتر تقی عدالتی و دکتر جمشید قنبری) را خریدم، که کتاب مرجع درس اخترفیزیک دانشجویان مقطع کارشناسی فیزیک بود. سعی می‌کردم فقط آن قسمت‌هایی را که دست‌کم معادله کمتر دارد بخوانم و صفحات پایانی جلد دوم از این لحاظ نعمتی بود. در آن صفحات، اولین بار به نام «جوسلین بل» (Jocelyn Bell) برخوردم؛ اخترشناسی که با کشف تپ‌اخترها یا «ستاره‌های نوترونی» در اواخر دهه 1960 میلادی، آکادمی نوبل را بر آن داشت تا پس از 73 سال، بخشی از نخستین جایزه نوبل اخترفیزیکی را به «آنتونی هیویش» (Antony Hewish)، که در آن زمان استاد راهنمای وی بود اعطا کند. دیگر هیچ چیزی از این کشف و بستر فکری‌اش نمی‌دانستم، تا حدود 1 ماه پیش، که با راهنمایی خود جوسلین بل، دست به‌کار نگارش زندگینامه علمی او برای پروژه درسی‌ام شدم؛ دانشمندی که در نظرسنجی سال 2009 نشریه علمی NewScientist، به‌عنوان مؤثرترین زن دانشمند زنده جهان شناخته شد، و پس از «ماری کوری»، «روزالیند فرانکلین» و «هیپاتیای اسکندرانی» (اختربانوی رومی قرن سوم و چهارم میلادی که به دست تندروهای مذهبی کشته شد)؛ در رده چهارم مؤثرترین دانشمندان زن تاریخ جای گرفت.


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Jocelyn-bell-burnell.jpg
                           [   پروفسور جوسلین بل / منبع: BBC   ]

بل، از دانشمندانی‌ست که با جهان‌بینی مختص خودشان و نه با تکیه بر اصطلاحاً «خوانده‌هایشان»، راه درک فعلی‌مان از این جهان را گشودند. دانشمندانی که به شدت از محافظه‌کاری پرهیز دارند و چندان روی خوشی هم به ایده‌های محافظه‌کارانه‌ی علمی نشان نمی‌دهند. دانشمندانی که به ما می‌آموزند اگر از طریق برهان نظم و حس حیرتِ در برابر هستی به وجود خدا پی برده‌ایم، ضرورت گنجاندن الفبای تاریخ در گوشه‌ای از ذهن‌مان و لذا رمزگشایی از افکار «بدیهی»مان هم به همان اندازه‌ای‌ست که خدا را برای برپاسازی چنین جهانی ضروری می‌دانیم. در آن‌صورت است که نیاز به الوهیت هستی نه دیگر از طریق شگفتی‌های گاهنگاه و گذرا، که به‌گفته بل، از مسیر «انکشاف دائمی» (Constant Revelation) خودنمون می‌شود و چه بسا که ما را در برابر صراحت تاریخ، و ترجیع‌بند وقایعش – که محافظه‌کاری و مقاومت در برابر جریانش باشد – همیشه مصون می‌دارد1.
او در پاییز 1967 میلادی (1346 شمسی)، به‌عنوان دانشجوی دکتری فیزیک آزمایشگاه کاوندیش دانشگاه کمبریج انگلستان، ناخواسته موفق به کشف لاشه‌های ستارگان سنگین‌وزنی شد که فشار ناشی از انفجاری که به عمرشان پایان داده، نواحی درونی‌شان را چنان درهم‌فشرده که الکترون‌ها به پروتون‌ها پیوسته و بخش قابل توجهی از لاشه را به نوترون تبدیل کرده‌اند؛ لاشه‌ای که از این پس به «ستاره نوترونی» معروف است و دقیقاً به رغم نامش ابعادی فوق‌العاده ریز (در حدود 10 تا 12 کیلومتر) دارد. فروریزش ستاره‌ای چنین عظیم (دست‌کم 8 برابر خورشید) در حجمی چنین کوچک، ناگزیر به تولید شرایط خارق‌العاده‌ای هم می‌انجامد، چراکه مثلاً طبق قانون پایستگی تکانه زاویه‌ای، با کاهش ابعاد ستاره، سرعت چرخش این لاشه تا گاهی صدها بار بر ثانیه (!) افزایش می‌یابد و از آنجایی‌که در هسته‌ی ستارگان سنگین‌وزن، عنصر آهن به‌قدر فت و فراوانی به‌چشم می‌خورد، این چرخش ِ علی‌حده، میدان مغناطیسی لاشه‌ی آهن‌آلود را تا چندین میلیارد برابر میدان مغناطیسی زمین تقویت کرده و شرایطی را سبب می‌شود که دانشمندان برای تصور کردن‌شان تنها متوسل به گمانه‌زنی‌های خوشبینانه می‌شوند. طبق یکی از همین گمانه‌زنی‌ها هم هنگامی‌که گازهای باردار پیرامون ستاره‌ی نوترونی، جذب میدان‌های گرانشی و مغناطیسی دیوانه‌کننده‌اش می‌شوند، به سرعت و همزمانِ با همدیگر در قطبین مغناطیسی‌اش سقوط می‌کنند و این باعث می‌شود که انرژی پتانسیل گرانشی و مغناطیسی‌شان به شکل اشعه‌ای متمرکز و پرقدرت از جنس پرتوهای الکترومغناطیسی، از دو قطب مغناطیسی ستاره (چیزی شبیه به یک لیزر طبیعی) به بیرون تابش شود. نتیجه آن می‌شود که در اینجا می‌بینید (به همین دلیل است که به تپ‌اخترها، فانوس‌های دریایی آسمان می‌گویند).
رصدهای بل، به‌شکل کاملاً اتفاقی، نشان از وجود منبعی رادیویی در آسمان می‌داد که نورش هر 1.3 ثانیه یک‌بار، به‌شکل تپش‌های منظم و منسجم ِ انرژی  گسیل می‌شد و به‌همین‌واسطه هم شد که بعدها نام تپ‌اختر، یا Pulsar را به آن‌ها اطلاق کردند. چندین ماه، او و استادش بر این گمان بودند که این‌ها موجودات فرازمینی‌اند که به ما علامت می‌دهند و به‌همین واسطه نامش را LGM، مخفف Little Green Man گذاشته بودند! هر چهار تپ‌اختری که وی آن‌ها را در طول نقشه‌برداری رادیویی شش‌ماهه‌اش از آسمان پیدا کرد، دوره تناوبی در حدود 1 تپش در هر ثانیه (یا به‌عبارتی 1 هرتز) داشتند؛ حال‌آنکه امروزه تپ‌اخترهایی با دوره تناوب 700 هرتز هم پیدا شده‌اند ... یعنی 700 بار چرخش در هر ثانیه!

کشف «کاملاً تصادفی» تپ‌اخترها توسط بل، شانس تصاحب جایزه نوبل فیزیک 1974 را به استادش، که تلسکوپ و عملیات نقشه‌برداری را طرح زده بود رساند (به‌طوریکه دانشمندان، این رأی ناعادلانه را چنین تفسیر می‌کردند که Nobel، یعنی No-Bell !)؛ اما نه شهرت روزافزونش از آن پس، که عشق بی‌اندازه‌اش به پژوهش و کنکاش، او را واداشت که به‌رغم سختی‌های سرپرستی از خانواده، طی بیست سال متوالی، تقریباً تمام حوزه‌های رصدی علم اخترشناسی – شامل اخترشناسی پرتوهای گاما، پرتوهای ایکس و پرتوهای فروسرخ و زیرمیلیمتری – را بکاود و تازه پس از آن پا به تجربیات تازه‌اش در حوزه تدریس بگذارد. او، سومین پروفسور زن بریتانیاست که پس از 10 سال تدریس در دانشگاه Open انگلستان، تعداد خروجی‌های زن دکتری فیزیک کشورش را دو برابر کرد. پس از آن به ریاست دانشگاه Bath انگلستان رسید و در همین حین هم به‌عنوان استاد افتخاری دانشگاه پرینستون، به‌مدت یک‌سال در آمریکا تدریس فیزیک می‌کرد. بل، چهار سال به‌عنوان سرپرست انجمن نجوم سلطنتی انگلستان (سمتی که پیش‌تر در اختیار کسانی چون ویلیام هرشل (کاشف اورانوس) بود) نیز خدمت کرد. در سال 2007 میلادی، ملکه انگلستان، نشان بانو (Dame – معادل Sir) را به‌‌پاس یک عمر خدمت به امپراطوری بریتانیا به‌وی اعطا کرد.
بل، هم‌اکنون استاد افتخاری فیزیک دانشگاه آکسفورد و از اعضای خارجی آکادمی ملی علوم آمریکاست، که در لیست 100 نفره برترین دانشمندان تاریخ انگلستان، در رده پانزدهم جای گرفته؛ لیستی که کسانی چون «پیتر هیگز» (ایده‌پرداز ذره هیگز – بوزون) و «تیم برنرز لی» (مخترع www) را به‌ترتیب در رده سی و چهارم، و پنجاه و دوم خود دارد. در سال 2010، کانال چهار شبکه تلویزیونی BBC، نخستین قسمت از مستند سه قسمتی Beautiful Minds خود را به شرح حیات علمی جوسلین بل اختصاص داد.


پی‌نوشت:

1- این متن، فوق‌العاده طولانی‌تر از این مقدمه‌ای بود که شاید انتظار گرفتن پاسخ‌ پرسش‌هایی که در این پاراگراف مطرح شده را در انتهایش بکشید. البته تا دیشب آن را تا نزدیک به 2100 کلمه هم رسانده بودم، اما انتشارش را برای فضای محدود وبلاگ مناسب ندیدم و ترجیح دادم به معرفی سیر علمی زندگی پروفسور بل بسنده کنم. واقعاً شرح جهان‌بینی یک دانشمند، قلم‌فرساتر از آن چیزی بود که فکرش را می‌کردم!

آبی، سیاه و سبز



http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Kathryn-1.jpg       

یادم نمی‌آید از عکس‌‌هایی که با قصد قبلی گرفته باشم‌شان همیشه یاد کنم و خواسته باشم هم که همه ببینندشان. اگر بخواهم اصلاً برایتان بشمارم و آماری بدهم، شاید عکس‌هایی که از ته دل افتخار گرفتن‌شان را دارم حتی به تعداد انگشتان یک دست هم نرسد. به کسی هم نگفته‌ام این عکسم از چه سنخی‌ست؛ از آن‌هایی‌ست که مثل خیال می‌مانند و دوست‌شان می‌دارم و یا از آن‌هایی که فقط عکس‌اند و ملات آن قاعده‌های سستی که هر عکاسی باید انگاری آن‌ها را یاد بگیرد. برای گرفتن عکس‌هایی که من دوست می‌دارم، نه دوربین مهم است (البته چه بهتر اگر آنی باشد که دوستش داشته باشی) و نه لنز و دیگر ابزاری که خودتان می‌دانید. شاید هم این‌ها مهم باشند، ولی چون در آن لحظه‌ای که می‌خواهی ابدی شود، اصلاً فکرت آهنگ تنظیم نور و سایه را نمی‌کند، اهمیتی ندارد این‌ها چه باشند. برای من مهم این است که رنگ‌ها کجای گستره آبی تا سبز عکس‌ات را پوشانده‌اند، پس‌زمینه تا چه حدی محو است و گوشه‌ها تا کجای مرکز عکس‌ات دم به تیرگی می‌زنند. این‌هایی که گفتم از آنجا برایم مهم‌اند که اکثر عکس‌هایی که بعد از گرفتن‌شان فهمیده‌ام که دوست‌شان دارم، اینگونه بوده‌اند. وگرنه شاید آنقدرها دور نباشد این قاعده بیخود هم اصلاً بشکند و دیگر حرفی برای گفتن نماند و جایش را به نشانه‌های دیگری بدهد.
چند روز پیش، در پرسه‌های اینترنتی‌ام به عکس خوبی برخوردم؛ خیلی خوب، مثل آن‌هایی که خودم دوستشان دارم. اگر اجازه بدهید اصل عکس محفوظ بماند و بگویم‌تان که چون معمولاً رسم نیست در وب‌سایت‌هایی که مثلاً در مورد موسیقی است، اسم و رسم عکاس را هم کنار کارش بنویسند، به لطف امکانات محیرالعقول Google images، بالاخره توانستم هنرمندمان را پیدا کنم. جالب است بدانید این نشانی‌ها مرا به یک اکانت ساده فلیکر کشاندند؛ جایی که حتماً می‌دانید الزامی برای عکاس بودن‌تان وجود ندارد؛ هرچند عکاس مدنظرم وب‌سایت مختصری را هر برای خودش دست و پا کرده، ولی در آن وب‌سایت هم آن عکس‌هایی که می‌گویم پیدا نمی‌شدند. فقط در همان بی‌پیرایه‌ترین‌ترین قالبی که می‌شد عکسی را در اینترنت دید، این بهترین‌ها را دیدم. آن‌هایی که واکنشی فراتر از مکث و سکوتی ساده می‌طلبند. عکس‌هایی که در آن ساده‌ترین اِلمان تصویری‌شان هم انعکاسی از فلسفه‌های بلند انسانی‌‌اند.

http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Kathryn-3.jpg
«گریس کاترین» (Grace Kathryn)، عکس‌هایش را با یک دوربین آنالوگ و قطع متوسط 40 دلاری Holga 120N می‌گیرد. دوربینی که ویکی‌پدیا چنین تعریف‌اش می‌کند: «ساختار ارزان‌قیمت و لنز هلالی هولگا، غالباً به تهیه عکس‌هایی می‌انجامد که گوشه‌هایشان تاریک است، محو و نامشخص‌اند، نور از اطراف به فیلم درز می‌کند و دیگر معایب عکاسی». ولی کاترین عکاس است.

قبلاً هر وقت همه‌چیز ِ عکاسی برایم همان ابزارآلات معروف و زبان‌زدش می‌شد، چندین فریم از فیلم کوتاه «سه زن» (Three Women)، ساخته «اریک مایرسون» (Eric Maierson) به یادم می‌آمد و می‌فهمیدم آن‌چیزی که من عکس می‌خوانم، احتیاجی به ابزار گران ندارد. من در عکس‌هایی که می‌دانم احساساتم را تحت‌الشعاع خودشان می‌گیرند، هیچ قاعده‌ای، اعم از آنچه که در کتب و وب‌سایت‌های آموزشی عکاسی نوشته نمی‌بینم. برای من عکس، یعنی چیزی که فقط آن را باید دید و در نبودش، جهان، خالی از آن مفهوم می‌شود. من حتی برای عکاس بودن هم هیچ تعریف دقیقی نمی‌بینم، کمااینکه لزوماً کل عکس‌های کاترین هم آنقدرها به‌خوبی ِ چندین نمونه‌ای که به‌گمانم از همه بهترند، نباشد.
فقط می‌خواستم بگویم هر از گاهی که جابه‌جای زمینه ذهنت ترک بر می‌دارد، این عکس‌ها، دانه‌دانه شدیدتر می‌شوند.


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Kathryn-2.jpg     


پی‌نوشت:

[ به‌ برخی دوستان ]: جان عزیزتان نگویید این عکس‌ها مگر چه چیزی دارد و یا چه هنری می‌طلبند. حتماً چیزی داشته که تخته‌بند فکر گسسته‌ام شده‌اند.  

زرد کروم


روزی که دانش بر لب آب زندگی می‌کرد،
انســــان در تنبلی لطیــف یک مرتع،
با فلسفه‌های لاجوردی خوش بود

سهراب سپهری / از آب‌ها به بعد



وقتی‌که نام Irving Penn را در Google Images سرچ می‌کنید، آدم‌های زیادی به شما نگاه می‌کنند. چهره‌های سیاه و سفیدی که سایه در آن‌ها موج می‌زند و جا به‌ جا، صفحه را مثل حوضچه‌های هویت پر کرده‌اند. خودم آنقدرها طرفدار صراحت این صفحه نیستم و عکس‌های ایروینگ پن هم آنقدرها معروف است که جای خالی بعضی‌شان را بتوان با چرخاندن چشم و اشباع ذهن از هویت همسایه‌‌های مشابه‌شان پر کرد. همسایه‌هایی با یک چهره و یک جفت چشمان دریده دیگر. آن‌ها همیشه همین هستند: سیاه و سفید و صریح. اما در این صفحه هرچه هم که بگردی، حجم زرد قاب و قایقران تنهای یکی از عکس‌های پن پیدا نیست. عکسی که از نهایت یک نگاه انتزاع پیدا کرده. 

http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Irwing.Penn.jpg                  

آلدوس هاکسلی، نویسنده نیمه‌نابینا و فقید بریتانیایی، کتابی دارد به نام «زرد کروم» (Crome Yellow). هاکسلی و بورخس (نویسنده نیمه‌نابینا و فقید آرژانتینی)، هر دو در آثارشان بر این عقیده متفق‌اند که نابینایی ِ مزمن یعنی غیاب یک‌یک رنگ‌ها تا سیاهی و کوری؛ که در این بین، آخرین‌شان رنگ زرد کروم است. چیزی شبیه به طیف رنگ‌هایی که در عکس بالا یکی شده‌اند. مثل نیلی آسمان بالای سر قایقران و آبی سیر ِ دریایی که در آن می‌راند.

حالا دیگر این عکس تمام شده. وقتی نمانده تا بپرسی که عکاس از ثبت این قایقرانِ تنها چه مقصودی داشته، یا مثلاً خط درشتی که در آن پایین دیده می‌شود، انعکاس چیست؟ وقتی برای طرح چراها نمانده، باید دید. باید از واپس‌نشینی این زردِ واپسین هراسید و پرسید: تا سیاه چقدر مانده؟