همه‌چیز ِ این شب‌ها را می‌شود به موزائیک‌های بیست‌سانتی ِ گُل‌پَرخورده‌ی کف راهرو ساده کرد؛ یا به بوی تندِ اُدکلن ِ رهگذران از برابر چرخانه‌های مرغ بریانِ نبش یک پاساژ شلوغ، و حتی به دکّه‌های خلوت و وسوسه‌برانگیز لب جوب و به خیابان‌های شب‌شکن فلان شهری که حالا مهمانش شده‌ای (ترجیحاً کرمان، قشم و یا مثلاً گنبد). این‌جور سفرها به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شوند؛ الّا و بلّا باید از خجالت وجدان درآمد و تا می‌شود، از مایحتاج لحظات شیرینْ هزینه کرد. ولخرجی‌هایی برای شکم (ع) و ترجیحاً برای رفع تشنگی‌های هرازچندگاهی که با یک قُلپْ آبِ آب‌سردکنی در همین نزدیکی هم می‌شده قیدش را زد؛ اما ...
حتماً مسافرخانه باشد و ترجیحاً دو اتاق ِ بافاصله؛ طوری که برای هر رفت و آمدی، چشم‌ات مدام پی یک دمپایی‌ ِ ابری بگردد (ترجیحاً لاانگشتی و چه بهتر که خیس و لذا مستعد شکوائیه‌ای به انضمام اَه‌اَه و فحش و فترات و خنده‌ی زیرجُلکی به رفقا). بعدش البته چایی که خوبِ خوبْ دم کشید، استکان‌ها دور ِ قوریْ دوره می‌کنند و قند از لای کیسه‌‌ْفریزر – از بین چندین فقرهْ چای لیپتون – هوایی تازه می‌کند. هوای عصرگاهی ِ بیرون اتاق هم دم به کبودی زده و هرازگاهی انعکاس محو ِ صدای همسایگانِ ته راهرو (ترجیحاً بچه‌ای که سر به عَر گذاشته)، مشغولیت حواسَت، که سرگرم تصویرسازی از لکه‌های چربی ِ رقصانِ روی فنجانِ داغ ِ چایی بوده را پرت می‌کند. هوس ِ چایْ آخرش برَت می‌دارد و به کیسه‌ی قند حمله‌ور می‌شوی (ترجیحاً قندِ حبّه [که یعنی نه قند یزدی]، که ناگزیرت می‌کند انگشتان شست و سبابه را بلافاصله بعدِ خوردنِ هرکدام‌شان بتپانی). بعد از دو-سهْ استکان چای، دیگر آرنج‌ات تاب تمرگیدن ندارد و باید این-دنده-به-آن-دنده شوی و همچنان به حکایتِ برنامه‌‌ریزی‌ برای خوراکِ امشب و فردا و مقصد فردا-ظهر و مأمن فرداشب و ... گوش بسپری و خداخدا‌ کنی که اقلاً امشبْ کِیف همگی کوک باشد و قید تُن و کنسرو و اولوویه را بزنند و با طرح پیشنهادِ شلّیک کبابی به بدن، از کوره به در نروند که: "پس این‌همه تُن و کنسرو آوردیم که چه؟!" یا مثلاً: "هنوز یک روز هم نگذشته که کباب خوردی" و جانم برایتان بگوید این "یک روز"ی که طرفْ با چنین منّتی بارمان می‌کند، آخرْ چاره‌ای نبوده. خسته و عرق‌ریز از ترمینال رسیده بودیم و روی نخستین میز ِ نزدیک‌ترین رستوران، بساط کوله و مخلّفات را ولو کرده بودیم به سفارش ِ چندین و چند پُرس کباب و بلکه چندین بطریِ دوغ. چاره‌ای نبود؛ آخر مسافرخانه‌ای نبود هنوز، و برای فرار از گرمایی که چشیده‌ای هم شده، می‌خواستی یک‌ساعتی زیر خنکای کولرهای رستوران، تَنی به صندلی بزنی. پاها داغ و پُرتاوَل بوده و تنها با تعمّق در همین قفقازی‌ها می‌شده به نثار ِ صرفاً یک فحش ِ ملایم به جیب مبارک اکتفا کرد و با خود گفت: "حالا می‌مُردند این کیسه‌ی لامصب را برای پنج‌تومن تاکسی از ترمینالْ شُل می‌کردند؟!" اما همین‌که کبابِ کذا به جَستِ گارسنْ دَررسید، حرف‌ها همه رو می‌شوند و دست‌ها به اشارتی جنبان که: "کوله‌ها را بگذار اینجا!" (ترجیحاً روی میز خالی ِ بغلی). و همین دعوتی‌ست تا دست از سر در ِ لَقّ نمک‌پاش ِ روی میز برداری و به خالی ِ شکم ِ خود برسی – بله؛ در چنین شرایطی کباب دیروز را خورده‌ای! نه حالا که دمَرو روبروی پنجره تمرگیده‌ای و خنکای باد و آبی غروب و صدای دوردست اذان مؤذن‌زاده را به تماشا نشسته‌ای و به مکافاتِ خنکای این لحظهْ محکوم به خوردن کنسروی! – بله همیشه یک جای کار ...
خلاصه چای دوم و قند حبّه‌ی چندم، برای هبوط از این خیالاتِ خوشْ انگاری کافی بوده. بله؛ تُن و کنسرو ِ مستوفایی همچنان در کوله داری و گویا در اثنای همین خیالات هم بوده‌ای که رگِ عاقله‌مردیِ رفقا واقعاً باد کرده و امشب را مهمان همان قوطی‌حلبی‌های سربسته‌ای – وگرنه پیداست که به همین سادگی‌ها نباید تسلیم کنسرو شد؛ حیف که نمی‌شود این لاف را به زبانِ بلند آمد!  
چای که ته کشید و قوری که به انتها رسید، حکایتِ استکان است و اسکاچ! حکایت یک‌نَمه پودر ماشین، عشوه و ادای حریفان و ... اما باز همان موزائیک‌های گُل‌پَر‌خورده‌ی کف راهرو. آشپرخانهْ همین نزدیکی‌ست. به جَستی از اتاقْ درمی‌پَری و پا در اولین دمپایی ِ روبرو که کردی و نخستین سکندری را که خوردی (اگر البته شانس آورده باشی و شست‌ات به همین تکان، جا رفته باشد)، به چپ می‌پیچی و منتظر زن مسافر همسایه می‌مانی که بساط ظروفش را از روی سینک خسته‌ی ظرفشویی هرچه‌زودترْ برچینَد. اما مگر این خنده‌های محو و هر از چندوقتِ رفقای توی اتاق‌ اصلاً حواسْ برایت می‌گذارد؟ چشم‌هایت را می‌بندی و ... تو هم پُقی می‌زنی زیر خنده.

خلاصه شب است و مسافرخانه و این خاطراتِ خوب و معمولی.


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Parse.jpg