... اما تردید، زیباتر است
نویسندهها کلمات را جدی میگیرند – و شاید آخرین گروه از حرفهایها هم باشند که چنین میکنند.
جان آپدایک - نویسنده و شاعر معاصر آمریکایی
روی
صندلی فلزیِ چسبیده به یک ستون ضخیم لم داده بودم و مشغول تماشای
مانکنهای پشت ویترین ِ یک دکانِ تعطیل، با جلفترین تزئینات تئوریکِ ممکن
بر قد و قواره پلاستیکیشان بودم. چرخش چشمام هم نما به نما، با گذر از
ویترین دکانها، سطح توقعاتم از سلیقه ملت را به اقل ممکن رسانده بود. با
این حال کافیست حتی در همین جلفترینها و لابلای هیاهوی سود و صرفهی
بازار آزاد یکی از جزایر جنوبی هم روزن امیدی بیابی تا بشود از میانش نقبی
به جهانی زد که مدتهاست آن را به دور از این بازارها، و وقتی که در اتاقت
نشسته بودی، آفریدهای؛ جهانی که به گمانم حالا به کل ِ آن مجتمع تجاری
کذا هم نمیفروشماش.
خلاصه نشستهام روی صندلی فلزی ِ چسبیده
به یک ستون ضخیم و دو کیسه به دستم دادهاند، پر از پوشاکِ زیر و زبر
ِ خُرد و بزرگ فامیل و من همچنان محو تماشای تجلیات ناخوشایند سلیقه
خریدارانِ پوشاک هستم، که مادرم از درگاه یک دکان پر زرق و برق ِ ظروف
استیل و کریستال اشارهام میکند که بیایم داخل و نظرم را راجع به چند و
چون و قیمت یک قندان بدهم. حالا قندان به کنار، این دکانِ کوچک، سه فروشنده
داشت که یکی میفروخت و یکی حساب میکرد و یکی تا زمانی که من آنجا
بودم، کتاب میخواند و این، حقا که وصله ناجوری بود. اول خیال کردم
کتابیست مثل همانها که کرور کرورش را در ایستگاه قطار ِ بندر امانت
میدادند و هرکدامشان از خجالتِ چندین مجله زرد هم درآمده بود. اما کتابی
که در دست دکاندار ِ جوان دیدم، سهتار آل احمد بود.
مدتها پیش، نصفش را خوانده بودم اما دیگر از همان نیمهاش هم چیزی در
خاطرم نیست. چشم از روی تیتر کتابِ غریب برداشتم تا چهره دکاندارِ غریبتر ِ بازار شلوغ را به دقت ببینم و دیدم او هم نگاه متعجبش را به چشمانِ
ظاهراً آدمندیدهام انداخته. ناچار پای نگاهم را بیمعطلی کشیدم و رفتم
سراغ یک دست سرویس آرکوپالِ امارات که لابد اینجا ارزانتر از همهجا
میدهند.
*
غرض از تعریف این حکایت،
این است که میخواهم از نفْس ِ پل زدن مابین روایتی ساده از یک صبح جمعه در
بازار، و ورود به دنیای ادبیات بگویم؛ که صاحبنظرانش البته با راوی یک
خاطره فرق میکنند. فیالواقع در جریان همین پل زدنهاست که از ذهن تنها یک
فرد و یک راوی، به ذهن مجموعهای از اندیشمندان وارد میشویم. پلی که
شالوده یک سمتش در قوام ِ روایی ِ یک داستانِ خاص استوار است، و سمت دیگرش
هم در تفاهمات فکریِ مجموعهای وسیع از نویسندگان صاحبسبکِِ دورههای
مختلف ریشه دوانده است. نویسندگانی که نه دغدغه کاملاً مشترکی دارند و نه سبْکهای سراسر
مشابهی که بشود همچون روایت من، آنها را در تعریف مشخصی جا داد. آنها همینی
هستند که هستند؛ با تمام دغدغههایشان و با تمام سبکهایشان. اما همه در
یک چیز مشترکند و آن هم اینکه مرزهای واژهها، و درزهای مابینشان حین چفت
کردن آنها در قالب روایتها را میشناسند و پیش از آنکه به واژهها خو
کنند، به نارساییشان در بیان احساس خود اشراف پیدا میکنند. به یک اعتبار،
آنها راویان سکوت هستند.
واکنش احتمالیتان نسبت به این موضوع، مرا به یاد نخستین بند از کتاب تراکتاتوس ِ «لودویگ ویتگنشتاین»1، فیلسوف فقید اتریشی میاندازد که: "جهان، همینیست که هست". و البته هفتمین و واپسین بند کتاب سترگش که: "آنچه دربارهاش نمیتوان سخن گفت، میباید دربارهاش خاموش ماند".
یک
نویسنده، جهان را همینی که هست میبیند. اما بر خلاف تصورات معمول،
همیشه ساکت است و تا پایان عمرش آگاهانه سکوت میکند. او سکوت میکند، تا
لحظه پایان نخستین داستانش و تا لحظه آغاز داستان بعدی، و بدینترتیب تا
واپسین لحظهی بودناش. او سکوت را کاری نمیداند که بتوان انجامش داد و در
خلأ گفتار، آن را به چنگ آورد. سکوت، چیزیست که هست؛ و از آنجاکه او خود
را پیوسته در معرض کورانِ عطش بیپایانش به «بیان» قرار میدهد، میداند
این، بیانی خواهد بود که نمیتوان پایانی بر آن متصور شد. داستانی که در
انتهایش تو را به سکوت فرانخوانَد و روایت فیلمنامهای که به پایان مطمئن ِ یک
قصه بکشاندتان را باور نکنید.
قصهها اگر واقعاً قصه باشند،
همیشه ساکتاند. با همین سکوت است که نویسنده، «هست بودن» ِ جهانی که هست
را با نارسایی ِ واژهها طوری تراش میدهد که یک روایتِ داستانی از آن
بیافریند. اما من همیشه فکر میکردم که یک نویسنده، داستان را مثل یک
دیوار، از هیچ آغاز میکند ... از سکوت؛ و رفتهرفته مثل یک نقاشی، آن را
با خودِ واژهها شکل میبخشد. اما من اشتباه میکردم و این نگاهِ
سادهلوحانهام به جهانِ ژرف ادبیات، میراث سالهای مدرسه و ایدئولوژیهای
کوپنی ِ محصول همان سالها در سرتاسر جامعه ما و شاید دیگران است. من هرگز نخواستم قصه سووشون سیمین
دانشور را؛ یعنی همان بریدهای که در کتاب ادبیاتمان آمده بود را، محصول
برساختن یک واقعیتِ خیالی از صفر ِ ذهن نویسنده بدانم. یک نویسنده، پیش از
آنکه داستانی را بنویسد، چیزی را میبیند که نمیتواند بگوید، و سکوتش را
با کتمانِ گامبهگام امکاناتی که زبانش را هی از بیان آن معنا دور و دورتر
میکنند، کنار میزند تا بدینواسطه در زنجیرهای از روایتها به جریانش
درآورَد و خواننده را پابهپای ناتوانی ِ خود از بیان آن معنا، و همچنین
نارسایی ِ واژهها در انتقال آن، بکشاند. او سکوتش را در انتهای قصه با
شمایلی غریب و جلاخورده، ولی آشناتر از گذشته به مخاطبش تحویل میدهد.
مخاطبی که انسان است و سکوت را بالقوه «درک میکند».
وقتی
که نویسندهای از پیش ما پر میکشد، مهم نیست که چه کسی با چه تفکری بوده.
مهم این است که او یک نویسنده باشد و داستانش را بتوان «داستان» نامید.
تازه بعد از همین اطمینان است که ما تنها میشویم؛ چراکه یک سکوتِ بالفعل
از پیشمان رفته و ما ماندهایم و مهملات کسانی که نمیدانند با حرافیشان،
به ساحت «هستی» و «هست بودن» ِ این جهان – نه جهانی برساخته از خیالات
مهمل خودشان – تعرض میکنند: جهانی که هست؛ که بنیادش بر سکوت استوار است و
زیباییاش بر تردید.
[ عکس از آرشیو شخصی ِ زندهیاد سیمین دانشور ]
چه
فایده که تمام عمرت اینها را بگویی و باز هم نتوانی بگویی؛ تا روزی برسد که
نبودنت چارهساز کار ِ نکردهات شود و سکوتی محسوس را در جامعهی
زمستانزده پیرامونت بگسترانَد. جامعهای که اهالیشان به خیال خود همه چیز را
میدانستهاند و حال میدانند که چقدر تنهایند. بههمینواسطه هم وقتی نویسندهای از جهان ما رخت برمیکشد؛
صرفنظر از اینکه اهل کجا و کدام نِحله فکری بوده باشد، من احساس تنهایی
میکنم. او، که مصالح داستانهایش از جنس همین جهانیست که ما میبینیم،
نمیتواند قصهاش را به پایانی خوش و یا ناخوش اتمام دهد؛ چراکه جهان، هرگز
به کلام درنخواهد آمد. به همین خاطر همیشه جمله آغازین انجیل یوحنا را ستایش میکنم که: "در آغاز کلمه بود". هیچ سکوتی سرشارتر از جهانی متشکل از تنها یک کلمه، که همان کلمهی «کلمه» باشد را سراغ دارید؟
*
مدتها
بود که میخواستم چیزی در اینجا بنویسم؛ اما نمیشد. نمیدانم علتش چه
بود، اما درگذشتِ یک نویسنده، مرا به خلئی تیرهتر کشاند و باعث شد اصلاً
من از خلأ بنویسم؛ که کاری بسیار دشوارتر از توصیف «هست»هاست. میخواستم
بگویمتان که ایمان من به نیستی، بیشتر از ایمانم به هستیست. به همین خاطر
اصلاً تعجب نکردم که در همان روزهایی که نمینوشتم، شاعری هم در لهستان از
جهانمان رفت و باز تنهاترمان کرد. تعجب نکردم که گفته بود "چنین اطمینانی زیباست؛ اما تردید زیباتر است"2.
با درگذشت همین شاعر بود که انگیزه دیگری که ماهها میخواستم در خصوصش
بنویسم و کوچکترین بهانهای برای روایتش پیدا نمیکردم را پیدا کردم.
عکسهایی از یک عکاس ِ نهچندان نامآشنا که لبالب از نیستیاند. عکسهایی
نه آنقدر زیبا با رعایت قوانین نور و ترکیببندی؛ و نه تصویرگر سوژههایی
همهپسند و ظاهراً جذاب. «گیزل فروند»3 اما عکسهایی
گرفته که فعلاً آنها را با هیچ عکسی عوض نمیکنم. او روایتگر نیستی شده تا
من از طریقش بتوانم آن را برایتان به بهترین نحو ممکن - هرچند پردستانداز و
دشوار - بگویم. فروند، عکاس چندی از نویسندههای سرشناس و معاصر غربی بود، حین نوشتنشان. معامله
خوبی هم بود؛ او با نور، از سکوتِ ساری در افکار سوژهها مینوشت، و آنها
هم با واژهها مرزهای گفتن را تا در نزدیکیهای سرزمین سکوت علَم میکردند.

[ میز تحریر ویرجینیا ولف؛ نویسنده شهیر بریتانیایی / عکس از Gisèle Freund ]
*
شمس تبریزی سروده بود:
من گنگ خواب دیده و عالَم تمام کر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
نویسندهها
نه گنگ بوده و هستند و نه مثل رسولان خوابدیدهاند. آنها گویاترین
بیدارانیاند که من سراغ دارم. مخاطبینشان هم کَر نبوده و نیستند. آنها
گفتند و خلق هم شنید و فهمید که نویسندهها هم مثل کسی چون شمس، همیشه در
سکوت زیستهاند و نجیبانه به سکوت خو کردهاند.
نویسندهها، مترجمین ِ ناب نیستی بوده و هستند.
پانوشت:
این متن، به یاد زندهیاد سیمین دانشور و تمام نویسندگانی نوشته شده که هنوز آثارشان را نخواندهام.
1- Ludwig Wittgenstein
2- اشاره به «ویسلاوا شیمبورسکا» (Wisława Szymborska)، شاعره فقید لهستانی و برنده نوبل ادبی 1996. لینک متن کامل شعر.
3- Gisèle Freund