از یک ماهِ نبودنام
حقیقتِ عشق جز بر مَرکب جانْ سوار نیاید؛ اما دلْ محل صفات اوست و او خود به حُجب عِزّ خود متعزّز است؛ و هیچکس ذات و صفات او چه دانَد؟
السوانح فیالعشق
احمد غزالی
راست میگوید؛ عشق به "حُجبِ عزّ خود متعزّز است"؛ و نمونهی ملموساش میشود همان که میگویند (و من حکایت دقیقاش خاطرم نیست) که فرضاً اگر «حقیقت»ای در کار باشد، مثلاً میگویند این حقیقت نزدِ یک نفر از اهالی فلان شهر است؛ برو پیدایش کن! و تو مجبوری به مصاف تکتک شهرها و چهرهها بروی. یعنی عزّت و شکوه عشق ِ به چنین حقیقتی اصلاً از قِبَل حُجب مستولی بر حقیقت است. آدم اگر کل عمرش را پی چیزی بگردد که نمیداند چیست؛ که نمیفهمد این جستجو یعنی چه ... میدانید؟ دیوانه نیست؛ بیکار و چه بسا منافق نیست؛ مجنون است. با شخص لیلیاش کاری نیست؛ "با «خاک سر کوی تو» کاری" دارد – تا بادهای همیشهْ این خاک را به کجاها بپراکنند.
راستاش این چندوقته به کارهایی مشغولام که تا شاید همین یکی دو ماه پیش اصلاً به خیالم هم نمیرسیدند. اینکه بنشینم و فرصتی که میشده صرف خواندن چندین و چند کتابِ ناب و مانده-در-نوبتِ چند ماهِ پیشام بکنم را به کارهایی مثل گفتگو با اعضای سابق شورای شهرم بپردازم، و یا طراحی و صفحهبندی یک نشریه محلی را به پیشنهاد خودم به عهده بگیرم؛ و عجیبتر اینکه پشیمان نشوم و همان جستجوهای قبلیام را، این دفعه در کِسوتی متفاوت ادامه دهم. اتفاقاً همین پریشب بود – شب عاشورا – که به دوستم میگفتم حتی شده چیزهایی را به قلم آورم که اگر یک لحظه به معنیشان فکر میکردم، امکان داشت همانجا قلم را زمین بزنم. از محتشم کاشانی مینوشتم، اما نه بهعنوان یک مدّاح و سخنسرای بزرگ فارسی؛ بلکه بهعنوان یکی از اهالی همان شهر مجهولی که فقط انگاری گفتهاندم حقیقتْ همینجاهاست. شاید حدود سه-چهار ساعتِ قبلش بود که دوست دیگری هم ازم پرسیده بود تو کجا و حسینیه کجا؟ کجای این مردمْ اصلاً دیدن دارد که تو اینقدر میخواهی ببینیشان؛ پی چه میگردی؟ و من در آن هوای بارانزده و لای همهمهی دور از آن خیابانهای خالی، هِی حرفهایی میزدم که میدانستم اصلاً جواب سؤالاتِ او نبود – جواب او یک کلمه بیشتر نبود؛ که: خودم هم نمیدانم (اتفاقاً گفتماش که خیال میکنی نمیدانم مردم این شهر – همان شهر مجهول را میگویم – کهاند و چه میکنند؟ اما نگفتماش که خوب میدانم آن لیلی – آن حُجب ابدی – جایی میان همین مردم است).
اگر میخواستم به هرچه تناقضی که در این چندوقته تجربه کردهام حتی لحظهای فکر کنم، حتماً دیوانه میشدم؛ اما بهتر است همین مجنونی که هستم – و دوستانم اقلاً این را فهمیدهاند – بمانم و ببینم این جستجو به کجا راه میبرَد. مدتیست حرص کار زاهد و محتسبِ این شهر درندشت را نمیخورم؛ راستاش دعوت حافظ را به گوش ِ جان شنفته و پذیرفتهام که:

السوانح فیالعشق
احمد غزالی
راست میگوید؛ عشق به "حُجبِ عزّ خود متعزّز است"؛ و نمونهی ملموساش میشود همان که میگویند (و من حکایت دقیقاش خاطرم نیست) که فرضاً اگر «حقیقت»ای در کار باشد، مثلاً میگویند این حقیقت نزدِ یک نفر از اهالی فلان شهر است؛ برو پیدایش کن! و تو مجبوری به مصاف تکتک شهرها و چهرهها بروی. یعنی عزّت و شکوه عشق ِ به چنین حقیقتی اصلاً از قِبَل حُجب مستولی بر حقیقت است. آدم اگر کل عمرش را پی چیزی بگردد که نمیداند چیست؛ که نمیفهمد این جستجو یعنی چه ... میدانید؟ دیوانه نیست؛ بیکار و چه بسا منافق نیست؛ مجنون است. با شخص لیلیاش کاری نیست؛ "با «خاک سر کوی تو» کاری" دارد – تا بادهای همیشهْ این خاک را به کجاها بپراکنند.
راستاش این چندوقته به کارهایی مشغولام که تا شاید همین یکی دو ماه پیش اصلاً به خیالم هم نمیرسیدند. اینکه بنشینم و فرصتی که میشده صرف خواندن چندین و چند کتابِ ناب و مانده-در-نوبتِ چند ماهِ پیشام بکنم را به کارهایی مثل گفتگو با اعضای سابق شورای شهرم بپردازم، و یا طراحی و صفحهبندی یک نشریه محلی را به پیشنهاد خودم به عهده بگیرم؛ و عجیبتر اینکه پشیمان نشوم و همان جستجوهای قبلیام را، این دفعه در کِسوتی متفاوت ادامه دهم. اتفاقاً همین پریشب بود – شب عاشورا – که به دوستم میگفتم حتی شده چیزهایی را به قلم آورم که اگر یک لحظه به معنیشان فکر میکردم، امکان داشت همانجا قلم را زمین بزنم. از محتشم کاشانی مینوشتم، اما نه بهعنوان یک مدّاح و سخنسرای بزرگ فارسی؛ بلکه بهعنوان یکی از اهالی همان شهر مجهولی که فقط انگاری گفتهاندم حقیقتْ همینجاهاست. شاید حدود سه-چهار ساعتِ قبلش بود که دوست دیگری هم ازم پرسیده بود تو کجا و حسینیه کجا؟ کجای این مردمْ اصلاً دیدن دارد که تو اینقدر میخواهی ببینیشان؛ پی چه میگردی؟ و من در آن هوای بارانزده و لای همهمهی دور از آن خیابانهای خالی، هِی حرفهایی میزدم که میدانستم اصلاً جواب سؤالاتِ او نبود – جواب او یک کلمه بیشتر نبود؛ که: خودم هم نمیدانم (اتفاقاً گفتماش که خیال میکنی نمیدانم مردم این شهر – همان شهر مجهول را میگویم – کهاند و چه میکنند؟ اما نگفتماش که خوب میدانم آن لیلی – آن حُجب ابدی – جایی میان همین مردم است).
اگر میخواستم به هرچه تناقضی که در این چندوقته تجربه کردهام حتی لحظهای فکر کنم، حتماً دیوانه میشدم؛ اما بهتر است همین مجنونی که هستم – و دوستانم اقلاً این را فهمیدهاند – بمانم و ببینم این جستجو به کجا راه میبرَد. مدتیست حرص کار زاهد و محتسبِ این شهر درندشت را نمیخورم؛ راستاش دعوت حافظ را به گوش ِ جان شنفته و پذیرفتهام که:
نقطه عشــق نمودم به تو، هان سهو مکن
ور نه چون بنگــری، از دایــره بیــرون باشی
ور نه چون بنگــری، از دایــره بیــرون باشی

[ در این یک ماهی که نبودم، سرم گرم تهیه و تنظیم گفتگوها، و همچنین طراحی جلد و صفحات همین سه ویژهنامهی نشریه محلّی ِ «آیینه» بود. تناقض این تصاویر و حرفهایی که در این پستام آوردهام هم از همان تناقضاتیست که در پاراگراف آخر خواندید! ]
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۸/۲۴ ساعت 11:40 PM توسط ارداویراف
|