91/12/22
"هیچکس نمیگوید بیایید یک عکس ِ دیگر بگیریم. دیگر توریست نیستیم. مینشینیم در ایوان تاجمحل در سکوت، و به بازتاب نور از دیوارههای سفیدِ بنا خیره میمانیم. آن لحظهْ برایم این تصویر، معنای «زیبایی» است و برای اولین بار میفهمم که چطور میشود آدم نخواهد از زیبایی دل بکند. زمین، بازتاب آسمان شده و عشق را بازمیتابانَد. مینشینیم تا غروب. تا خودِ خودِ غروب. بازتاب نورهای زرد و نارنجی از دیوارههای تاجمحل. بعدْ زیبایی را جا میگذاریم و برمیگردیم".
روایت شیرین ِ نغمهی ثمینی، فیلمنامهنویس و کارگردان تئاتر، از نخستین نگاهی که به تاجمحل انداخته، در ویژهنامهی نوروز داستانِ همشهری [که توصیه به خواندناش البته به جای خود، اما] مرا یادم ِ مواجهاتِ مشابهام انداخت. نه البته به این سنگینی و مهابت؛ نه به طعم روزهایی "که بخواهیم و نخواهیم، روزهای پس از تاجمحل هستند"؛ بلکه مواجهاتی به حد و ابعاد همینکه دیگر توریست نباشم. که تماشا را تا خودِ خودِ غروب کش بدهم و بعد، بیهمان زیبایی، برگردم. جاهایی بوده، مثل صحن مزار شاه نعمتالله ولی، که فقط برای نشستن بوده و تماشا. جایی مثل ایوان اُلجایتو، جنب مزار بایزید بسطامی، یا خاصُه ده-دوازدهْ قدم آنورترش در اتاقک امامزادهی کناری، که خیال میکنی دوربینْ نگاهت را پابهپا پرورده، حالا آورده تا به همینجا؛ که بعدْ خاموشاش کنی و ببینی. نمیدانم؛ اینجا نه پیشکشی برای عشق به ممتازمحل است و نه شاید "خاطرهی هر زیبایی ِ مدفونشدهی ایرانی"؛ ولی مثل همانجا، "نه کوچک است آنقدر که به چشم نیاید؛ و نه بزرگ، آنقدر که در برابرش حقیر باشیم. اندازه است". مثل روایت ثمینیْ اندازهی اندازه؛ نه حقیر آنقدر که لابد به چشم ِ همهْ صرفاً زیبا بیاید؛ نه بزرگ، آنقدر که نتواند بازتابی از تجربهی حقیر من هم باشد. "از آن دستْ تجربههایی که کلمات در برابرش حقیرند و ناتوان. یکجور انرژی، انرژیِ ناب. یکجور پا گذاشتن به جهانی دیگر. یکجور غرق شدن در بیزمانی و بیمکانی. آن زمان به یاد ندارم و حالا هم به یاد نمیآورم که هرگز هیچ بنایی در من چنین تأثیری گذاشته باشد".

پاییز 89
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۲/۲۲ ساعت 10:43 PM توسط ارداویراف
|