ملاقات با فانوسبان دریای آسمان !
خیال میکنم که همهچیز وقتی در اوج زیبایی بهنظر میرسد که لذت ما از دیدن آن، با سایهای از غم یا هراس همراه باشد.
هرمان هسه / داستان دوست من
ترجمه استاد سروش حبیبی
چند لحظه حواستان را خوب جمع کنید و ببینید از کجا میدانیم که زمین به گرد خورشید میچرخد و نه مثلاً بالعکس؟ از کجا مطمئنیم که چرخش ِ 30 کیلومتر بر ثانیهایِ زمین به دور خودش هم حتی برای پرتاب ما مثل فشنگی به فضا کفایت نمیکند؟ اینها را که خودمان میدانیم. خواندهایم. هیچوقت اما دستکم من که نپرسیده بودم اینها را از کجا میدانیم. مثل روز برایمان روشن شده که شبها همه تاریکاند، زمین میچرخد و دنیا به قرار خود بوده و خواهد بود.
اگر از پشت کرسیهای دانشگاه و از زبان دانشمندی هم بگویندمان که خورشید همیشه به گرد زمین میگشته و خواهد گشت، ما، همگیمان، به همان اندازهای تعجب میکنیم که از پشت همین کرسیها اعلام کنند که دلیل تاریک بودن آسمان شب، نه دیگر غیاب موقتی خورشید در آسمان، که دو چیز است: 1) جهان در حال انبساط است و 2) سرعت نور، بینهایت نیست. باور کنید!
راستش را بخواهید، ما در کنج خلوت دورافتادهترین جزیره سرگردانی هم اگر مثل کودکیهایمان به «چرا»محوری مبتلا نشویم، افکارمان قابل پیشبینی میشوند. ما زنگ میزنیم. انعطاف فکر نرم انسانیمان از دست میرود و آنوقت هر واکنش شگفتآلودهای را که در برابر شنیدن حقیقت بارزی که در پهنه هستی بهوقوع پیوسته از خود نشان دهیم، مشخص میکند که چقدر از قافلهی خلوت امثال کسانی که در این نوشته قصد معرفی یکیشان را دارم، دور ماندهایم. ما ساده تعجب میکنیم. بعد عادت میکنیم. و بعد هم فراموش میکنیم و نمیدانیم این تاریخ است که نسخه چنین واکنشهایی را پیچیده؛ نه ما در مقام یک انسان مستقل و خودآگاه. تا روایت تاریخ را هم نشنویم، این حقیقت بر همگیمان پوشیده میماند، برای همیشه.
خاطرم است که دوم، سوم راهنمایی بودم که کتاب دوجلدی نجوم و اخترفیزیک مقدماتی (با ترجمه مرحوم دکتر تقی عدالتی و دکتر جمشید قنبری) را خریدم، که کتاب مرجع درس اخترفیزیک دانشجویان مقطع کارشناسی فیزیک بود. سعی میکردم فقط آن قسمتهایی را که دستکم معادله کمتر دارد بخوانم و صفحات پایانی جلد دوم از این لحاظ نعمتی بود. در آن صفحات، اولین بار به نام «جوسلین بل» (Jocelyn Bell) برخوردم؛ اخترشناسی که با کشف تپاخترها یا «ستارههای نوترونی» در اواخر دهه 1960 میلادی، آکادمی نوبل را بر آن داشت تا پس از 73 سال، بخشی از نخستین جایزه نوبل اخترفیزیکی را به «آنتونی هیویش» (Antony Hewish)، که در آن زمان استاد راهنمای وی بود اعطا کند. دیگر هیچ چیزی از این کشف و بستر فکریاش نمیدانستم، تا حدود 1 ماه پیش، که با راهنمایی خود جوسلین بل، دست بهکار نگارش زندگینامه علمی او برای پروژه درسیام شدم؛ دانشمندی که در نظرسنجی سال 2009 نشریه علمی NewScientist، بهعنوان مؤثرترین زن دانشمند زنده جهان شناخته شد، و پس از «ماری کوری»، «روزالیند فرانکلین» و «هیپاتیای اسکندرانی» (اختربانوی رومی قرن سوم و چهارم میلادی که به دست تندروهای مذهبی کشته شد)؛ در رده چهارم مؤثرترین دانشمندان زن تاریخ جای گرفت.

[ پروفسور جوسلین بل / منبع: BBC ]
بل، از دانشمندانیست که با جهانبینی مختص خودشان و نه با تکیه بر اصطلاحاً «خواندههایشان»، راه درک فعلیمان از این جهان را گشودند. دانشمندانی که به شدت از محافظهکاری پرهیز دارند و چندان روی خوشی هم به ایدههای محافظهکارانهی علمی نشان نمیدهند. دانشمندانی که به ما میآموزند اگر از طریق برهان نظم و حس حیرتِ در برابر هستی به وجود خدا پی بردهایم، ضرورت گنجاندن الفبای تاریخ در گوشهای از ذهنمان و لذا رمزگشایی از افکار «بدیهی»مان هم به همان اندازهایست که خدا را برای برپاسازی چنین جهانی ضروری میدانیم. در آنصورت است که نیاز به الوهیت هستی نه دیگر از طریق شگفتیهای گاهنگاه و گذرا، که بهگفته بل، از مسیر «انکشاف دائمی» (Constant Revelation) خودنمون میشود و چه بسا که ما را در برابر صراحت تاریخ، و ترجیعبند وقایعش – که محافظهکاری و مقاومت در برابر جریانش باشد – همیشه مصون میدارد1.
او در پاییز 1967 میلادی (1346 شمسی)، بهعنوان دانشجوی دکتری فیزیک آزمایشگاه کاوندیش دانشگاه کمبریج انگلستان، ناخواسته موفق به کشف لاشههای ستارگان سنگینوزنی شد که فشار ناشی از انفجاری که به عمرشان پایان داده، نواحی درونیشان را چنان درهمفشرده که الکترونها به پروتونها پیوسته و بخش قابل توجهی از لاشه را به نوترون تبدیل کردهاند؛ لاشهای که از این پس به «ستاره نوترونی» معروف است و دقیقاً به رغم نامش ابعادی فوقالعاده ریز (در حدود 10 تا 12 کیلومتر) دارد. فروریزش ستارهای چنین عظیم (دستکم 8 برابر خورشید) در حجمی چنین کوچک، ناگزیر به تولید شرایط خارقالعادهای هم میانجامد، چراکه مثلاً طبق قانون پایستگی تکانه زاویهای، با کاهش ابعاد ستاره، سرعت چرخش این لاشه تا گاهی صدها بار بر ثانیه (!) افزایش مییابد و از آنجاییکه در هستهی ستارگان سنگینوزن، عنصر آهن بهقدر فت و فراوانی بهچشم میخورد، این چرخش ِ علیحده، میدان مغناطیسی لاشهی آهنآلود را تا چندین میلیارد برابر میدان مغناطیسی زمین تقویت کرده و شرایطی را سبب میشود که دانشمندان برای تصور کردنشان تنها متوسل به گمانهزنیهای خوشبینانه میشوند. طبق یکی از همین گمانهزنیها هم هنگامیکه گازهای باردار پیرامون ستارهی نوترونی، جذب میدانهای گرانشی و مغناطیسی دیوانهکنندهاش میشوند، به سرعت و همزمانِ با همدیگر در قطبین مغناطیسیاش سقوط میکنند و این باعث میشود که انرژی پتانسیل گرانشی و مغناطیسیشان به شکل اشعهای متمرکز و پرقدرت از جنس پرتوهای الکترومغناطیسی، از دو قطب مغناطیسی ستاره (چیزی شبیه به یک لیزر طبیعی) به بیرون تابش شود. نتیجه آن میشود که در اینجا میبینید (به همین دلیل است که به تپاخترها، فانوسهای دریایی آسمان میگویند).
رصدهای بل، بهشکل کاملاً اتفاقی، نشان از وجود منبعی رادیویی در آسمان میداد که نورش هر 1.3 ثانیه یکبار، بهشکل تپشهای منظم و منسجم ِ انرژی گسیل میشد و بههمینواسطه هم شد که بعدها نام تپاختر، یا Pulsar را به آنها اطلاق کردند. چندین ماه، او و استادش بر این گمان بودند که اینها موجودات فرازمینیاند که به ما علامت میدهند و بههمین واسطه نامش را LGM، مخفف Little Green Man گذاشته بودند! هر چهار تپاختری که وی آنها را در طول نقشهبرداری رادیویی ششماههاش از آسمان پیدا کرد، دوره تناوبی در حدود 1 تپش در هر ثانیه (یا بهعبارتی 1 هرتز) داشتند؛ حالآنکه امروزه تپاخترهایی با دوره تناوب 700 هرتز هم پیدا شدهاند ... یعنی 700 بار چرخش در هر ثانیه!
کشف «کاملاً تصادفی» تپاخترها توسط بل، شانس تصاحب جایزه نوبل فیزیک 1974 را به استادش، که تلسکوپ و عملیات نقشهبرداری را طرح زده بود رساند (بهطوریکه دانشمندان، این رأی ناعادلانه را چنین تفسیر میکردند که Nobel، یعنی No-Bell !)؛ اما نه شهرت روزافزونش از آن پس، که عشق بیاندازهاش به پژوهش و کنکاش، او را واداشت که بهرغم سختیهای سرپرستی از خانواده، طی بیست سال متوالی، تقریباً تمام حوزههای رصدی علم اخترشناسی – شامل اخترشناسی پرتوهای گاما، پرتوهای ایکس و پرتوهای فروسرخ و زیرمیلیمتری – را بکاود و تازه پس از آن پا به تجربیات تازهاش در حوزه تدریس بگذارد. او، سومین پروفسور زن بریتانیاست که پس از 10 سال تدریس در دانشگاه Open انگلستان، تعداد خروجیهای زن دکتری فیزیک کشورش را دو برابر کرد. پس از آن به ریاست دانشگاه Bath انگلستان رسید و در همین حین هم بهعنوان استاد افتخاری دانشگاه پرینستون، بهمدت یکسال در آمریکا تدریس فیزیک میکرد. بل، چهار سال بهعنوان سرپرست انجمن نجوم سلطنتی انگلستان (سمتی که پیشتر در اختیار کسانی چون ویلیام هرشل (کاشف اورانوس) بود) نیز خدمت کرد. در سال 2007 میلادی، ملکه انگلستان، نشان بانو (Dame – معادل Sir) را بهپاس یک عمر خدمت به امپراطوری بریتانیا بهوی اعطا کرد.
بل، هماکنون استاد افتخاری فیزیک دانشگاه آکسفورد و از اعضای خارجی آکادمی ملی علوم آمریکاست، که در لیست 100 نفره برترین دانشمندان تاریخ انگلستان، در رده پانزدهم جای گرفته؛ لیستی که کسانی چون «پیتر هیگز» (ایدهپرداز ذره هیگز – بوزون) و «تیم برنرز لی» (مخترع www) را بهترتیب در رده سی و چهارم، و پنجاه و دوم خود دارد. در سال 2010، کانال چهار شبکه تلویزیونی BBC، نخستین قسمت از مستند سه قسمتی Beautiful Minds خود را به شرح حیات علمی جوسلین بل اختصاص داد.
پینوشت:
1- این متن، فوقالعاده طولانیتر از این مقدمهای بود که شاید انتظار گرفتن پاسخ پرسشهایی که در این پاراگراف مطرح شده را در انتهایش بکشید. البته تا دیشب آن را تا نزدیک به 2100 کلمه هم رسانده بودم، اما انتشارش را برای فضای محدود وبلاگ مناسب ندیدم و ترجیح دادم به معرفی سیر علمی زندگی پروفسور بل بسنده کنم. واقعاً شرح جهانبینی یک دانشمند، قلمفرساتر از آن چیزی بود که فکرش را میکردم!
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۹/۱۳ ساعت 10:30 AM توسط ارداویراف
|