اگر کلمه‌های مستندساز و مؤلف را در گوگل بگردید، حدود شانزده‌هزار و دویست نتیجهْ ردیف می‌شود. اما وقتی هر دوی‌شان را در عبارت "مستندساز مؤلف" بگنجانید و بگردید، هیچ نتیجه‌ای نمی‌گیرید. اصلاً مستندساز ِ مؤلف یعنی چه؟ مگر می‌شود هم مستندساز بود و هم مؤلف؟ این را خودِ من هم تا همین چند روز پیش، نمی‌دانستم؛ این‌که می‌شود را. ولی حالا می‌فهمم که می‌شود؛ یعنی شدن‌اش را کشف کرده‌ام.
یکی دو سال پیش، که تمام همّ خودم را گذاشتم تا جستجوی نام یک دانشمند گمنام ِ اتریشی در گوگل، به جز یکی دو فرمول و قضیه، به نوشتاری در شرح اقلاً چند لایه از افکارش راه ببرَد؛ اصلاً خیال هم نمی‌کردم حالا، با جستجوی نام "لودویگ بولتزمن"، اولین نتیجه‌ای که نمایش داده می‌شود، از قلم خودم باشد (حتی بالاتر از ویکی‌پدیا)؛ آن‌هم با عنوان لودویگ بولتزمن: بنیانگذار گمنام فیزیک جدید؛ که وقتی واردش بشوید، عنوان دیگری می‌بینید: در ستایش مردی برای تمام دوران‌ها (که البته آن‌وقت‌ها قلم‌ام احساساتی بود). ولی خب همان وقت‌ها هم نکردم نگاهی به چند لینکِ پایین‌ترش بیاندازم؛ به جایی‌که نوشته «دانش خطرناک| یک پزشک»؛ یعنی وبلاگ علیرضا مجیدی و همسرشان، که حدود سه سال پیش، مستندی تحت عنوان Dangerous Knowledge را از کانال چهار شبکه BBC معرفی کرده بودند. من این صفحه را ندیدم. باید می‌گذشت تا ‌کشف‌اش کنم؛ چراکه در این برهه باید آدم‌ها و ایده‌های دیگری را هم کشف می‌کردم تا همه‌چیز جدی شود. آدم‌هایی که می‌شد حتی یک‌بار هم در کل عمرْ اسم‌شان را نشنید و زندگی کرد. بود و کاری به بودن‌شان نداشت. اما حالا، با همین حرف‌ها و ایده‌ها و آدم‌هایی که کتب دانشگاهی‌مان هم تاب و توش ِ طرح‌شان را ندارند؛ زندگی‌ام را کشف کرده‌ام. آدم‌هایی که خیال‌ام را تخت کرده‌اند هنوز هستم و راهی برای کشفْ همیشه هست. حالا، حرف‌هایشان شده موسیقی ِ متن هر آنچه می‌بینم.

عبارت Disturbingly Lyrical را نمی‌شود آسان ترجمه کرد؛ اما می‌شود فهمید و کشف‌اش کرد. وقتی منتقدین، مستندهای دیوید مالون را به‌همین سبکْ ارزش‌گذاری می‌کنند؛ با تماشای هرکدام‌شان، می‌شود این را فهمید. اما طُرفه اینکه همان یک مستندِ اول را هم ابتداْ خودت کشف کنی. یعنی صبح، اتفاقاً چیزهایی درباره‌اش بخوانی؛ بعد کنجکاو شوی تا شب بنشینی دانلودش کنی و فردایش اکران کنی. وقتی‌که Dangerous Knowledge، اثر دیوید مالون را دیدم (که به‌رغم کل خصائل‌ نیک‌اش، عنوان نچسبی دارد و چندان هم‌آوای معنی ِ این روایتِ ناب و مستند نیست)، نشستم برای خودم حیرت کردم. می‌دانید؛ اگر تمام چیزهایی که می‌دانی و خودت کشف‌‌شان کرده‌ای را فرد دیگری هم بداند، سهل است. اما وقتی هرآنچه می‌دانی را فرد دیگری ببیند و بهتر از خودت نشان‌ات بدهد ... اصلاً مشکل همین‌جاست؛ نمی‌دانی چه اتفاقیْ افتاده. نمی‌شود این احساس را نوشت و به تصریحْ عنوان کرد. به‌قول ریچارد دی‌ویت (فیلسوف علم آمریکایی، که اخیراً شانس هم‌کلامی ِ با وی را داشته‌ام)، کشف این‌جور چیزها اول‌اش سخت است؛ اما رفته‌رفته به پاسخی قانع می‌شوی که در وهله اول، شبیه یک شوخی‌ست: این‌که چون جهان‌مان همین‌شکلی‌ست. و بعد، فکرش را می‌کنی و می‌بینی راست می‌گوید؛ حالا، جهان را هم با این قد و بالایش انگاری کشف کرده‌ای.

    http://s3.picofile.com/file/7495837418/Dorer.jpg

[   Carl Sagan، اخترشناس فقید آمریکایی، یک‌بار گفته بود، همه چیز؛ از آب و آفتاب و موشک گرفته تا تمدن و شعر و علم و ... کلاً همه‌چیز را با یک توده گاز هیدوژن می‌شود ساخت، اگر سیزده میلیارد سال به آن فرصت بدهید.
حالا ما در آستانه 2.5 میلیارد سال تطوّر و تکوین بی‌وقفه‌ی حیات ایستاده‌ایم و نخستین موجودی هستیم که می‌تواند انگشت سبابه‌‌اش را دقیقاً روی شست خودش ثابت نگه دارد. آلبرخت دورر (Albrecht Dürer)؛ نقاش آلمانی سده شانزده میلادی، در این تماس ساده‌ی انگشتانش همان معنایی را دید و کسی نفهمید، که میکل آنژ همان وقت‌ها در بخشی از اثر «خلقت آدم»اش، به هیأتی متفاوت بر سقف کلیسای سیستین نشانْد و همه تحسین‌اش کردند. حالا ما در آستانه قرن بیست و یک، چقدر از این کشف‌ها بلدیم و چقدر از این تحسین‌ها به دنیا و خودمان بدهکاریم؟1   ]


نشستم این مستند را زیرنویس کردم. برای چه کسی‌اش را نمی‌دانم؛ اما مطمئنم آدریان مالون (پدر همین آقای کارگردان)، وقتی مستند The Ascent of Man (عروج انسان) را هم برای همین شبکه‌ی BBC می‌ساخت؛ حسابش را نکرده بود روزی ترجمه کتاب نریشن‌های شاهکاری که در این سلسله‌فیلم – از زبان ژاکوب برونوفسکی؛ ریاضیدان لهستانی‌تبار – عنوان شده را ده‌ها سال بعد، دوستی از کتابخانه خودش به من هدیه کند (آن‌هم سر یک صحبت کاملاً اتفاقی) و من از صفحات آخر این کتاب، اولین بار اسم بولتزمن را – با تبصره‌های فلسفی‌اش – بخوانم و در مسیری بیفتم که چندین سال بعد، به کشف یکی ‌دو فیزیکدان و فیلسوفِ مستقل و چندین فیلم و کتاب رؤیایی، و بالاخره مستند فرزندش، Dangerous Knowledge انجامید – اگرچه تا حتی بعد از ماجرای زیرنویس هم از ارتباط این دو کارگردان، بی‌‌خبر بودم.

این‌هم از زیرنویس؛ قسمت اول و دوم (کافی‌ست کل محتویات صفحه را در یک فایل txt ذخیره کنید؛ و بعد، پسوندش را به srt تغییر بدهید. لینک دریافت هر دو قسمت فیلم هم ذیل توضیحات آقای مجیدی پیداست). حالا، یادتان باشد اگر کشفی نکرده‌اید؛ تا عمری مانده، تجربه‌اش کنید. کافی‌ست عین آدم‌های همین مستند، این را باور کنیم که جهانْ همانی نیست که فکرش را می‌کنیم؛ هیچوقت اینچنین نخواهد بود. آن‌وقت همه‌کارمان می‌شود یک کشف2.

پی‌نوشت:

1- پیوندی که در اینجا بین آثار دورر و میکل‌آنژ برقرار کرده‌ام، از کشفیات خودم است و دنبال سند نباشید!

2- البته قبل از مرکززدایی از ارزش‌های ظاهراً اصیل و افسون‌زدایی از برخی اعتقادات انسانی؛ تقریباً واجب است که ما ایرانی‌های جَوزدهْ باور کنیم هیچ‌جای‌مان به مرکزیت دنیای فعلی نمی‌خورَد – برای شروع، مقاله «در غم غربت قدیم» مرتضی مردیها؛ در شماره اخیر دوماهنامه اندیشه پویا را توصیه می‌کنم.