بهشکل حزن پریشانِ واقعیت
اما او خود را نه دانه میدانَد و نه شن.
...
و افتادناش روی هرّهی پنجره، حادثهایست برای ما؛ نه برای او.
ویسلاوا شیمبورسکا – شاعره فقید لهستانی
نمیدانم این تجربه را داشته و دارید یا نه که بعضی وقتها، مخصوصاً اگر ماتتان هم برده باشد، حرفهای کسانی که دور و برَتان هستند – و یا بهتر بگویم، همهمه مبهمشان – حالت وحشتناکی به خودش میگیرد. چیزی که ضمن این احساس، حین شنیدن این صدای محو ْ میبینی – که انگار از تهِ چاهی، جایی، برآمده – چیزی شبیه یک صفحهی تخت و سیاه است که رویش چند خط محو و تیره هی تکان میخورند؛ خیال میکنی خنده میکنند، میوه پوست میکَنند؛ اما هرچه میکُنند، باور نمیکنی که منشأ این صدا باشند. این واضحترین تجربهایست که من از فاجعهْ در ذهنم دارم. میشود اسماش را بُهتان گذاشت؛ ولی فقط اسماش را میشود بُهتان گذاشت. ترسیم بهتر این احساس، این غم، امکانات فراتری میطلبد. همیشه میخواستم بدانم اگر یک نویسندهْ فاجعه را به تجربه درآورَد؛ آیا کلماتی که بیواسطه بر قلماش جاری میشوند؛ هیچْ این صدا و تصویر ِ غریب را هم منعکس میکنند؟
[ فرشته اندوه – مجسمهای اثر William Wetmore Story (مربوط به سال 1894) / عکس از Kyter Steffes ]
مثلاً حبیبه جعفریان؛ که در تحریر زندگینامه بزرگانْ تعصب و البته تبحر خاصی دارد، آنگونه که در یادداشتهای قبل از درگذشت پدرش شرح میداد، هیچگونه تجربهای از فاجعه؛ یعنی مواجهه با صریحترین نوع فقدان را نداشته. ناگفته نمانَد که اگر توصیفات وی از غم غاده چمران، یا لیلی گلستان را خوانده باشید؛ حتماً متوجه میشوید این توقع ِ من از جنس دیگری بود. آن توصیفات، حتی هم اگر کلام را در گلوی قلمات خشک اندازند و "با بُغضی که به اندازه یک توپ بسکتبال هم شده"1 درگیرت کنند، در بهترین حالتْ استعارهای از فاجعهاند و نویسنده تا زمانیکه خودش آن را نفَس نکشد و ماتاش نبرَد، نه معنای فاجعه را میفهمد و نه عمق معمّای هستی ِ چیزها، و اینکه هنوز هستند را.
ولی وقتیکه اولین یادداشت رسمی او بعد از مرگ پدرش را خواندم، انگار جوابم را گرفتم. "... دکتر روانکاوم وقتی یکریز گریه میکردم و میگفتم احساس بیپناهی میکنم، میگفت «تو یک بابای پیرمرد داشتهای که به قول خودت از وقتی یادت میآید، پیرمرد بوده. بابایی که هیچوقت به معنی ِ کلاسیکاش برای تو بابا نبوده. آیا پول زیادی خرج تو کرده؟ آیا ارثی برایت گذاشته؟ آیا آدم قلچماقی بوده که هروقت، هرجا کسی حقات را خورده، برود پدرش را دربیاورد؟ آیا کسی بوده که تو ریز ِ دردها و مسألههایت را به او بگویی؟». نه؛ نبوده. ولی بابا آن نقطهای بود که بهواسطهاش میتوانستم به سطح دیگری از جهان، به شکل دیگری از تماشا و تفسیر جهان متصل شوم. نقطهای که به من یادآوری میکرد آنچه هستم و میبینم و از هستیْ ادراک میکنم – که سراسرْ رنج و ناامیدی و سرگردانی است – تنها واقعیتِ موجود و تنها گزینه موجود نیست. بابا بهم یادآوری میکرد که «من» مرکز جهان نیستم ... بودنِ بابا، تنها تصویر نزدیک، مطمئن و آرامبخش من از جهان بود. تصویری که یادآوری میکرد من گم نشدهام و جهان بیصاحب نیست و «بودن»، آغاز و انجام دارد و «مقصد»، یک واقعیت است؛ و «امید» یک واقعیت است و «ایمان» یک واقعیت است؛ هرچند از قلبها گریخته باشد"2.
هدفْ این نبود که بگویم فاجعه چیست؛ که بودن چیست، که مقصد چیست، که امید و ایمان چیست. فقط این را میخواستم بگویم که اینها چیزی نیستند که بدان چیزْ موصوف و متشبه شوند – مثل همان توصیفاتی که طی چند روز گذشته؛ یعنی بعد از زلزلهی دلخراش آذربایجانمان، همهْ انگار آن را وظیفه خود میشمرند (دستشان درد نکند؛ از چیزی هم فروگذار نکردهاند، اما حرفشان نمیتواند ارجاعی به تمام تجربیات فرد سوگوار داشته باشد)*. این بودن، این مقصد و این امید، فقط هست، و با لمس هستی آن میشود "به شکل دیگری از تماشا و تفسیر جهان متصل" شد. در آنصورت احساسمان نسبت به هستی، به مرگ، به امید و به ایمانِ دیگران، رنگ احترام – و نه ترحم – خواهد گرفت. روایت فاجعه یا هر رخداد تعلقزای دیگری که به توصیف درنیاید، از مؤلفههای علم و فلسفه هم نیست که دستمایه بحث و تدقیق پیگیر دیگران باشد؛ بلکه تجربهایست که شاید آن را بشود در سایهی داستان، بازآفرینی کرد. همان ادبیات داستانی، "که بهمنظور اطلاع از وقایعْ خوانده نمیشود؛ بلکه برای درک معنا خوانده میشود"؛ همان ادبیات را میگویم: "داستان؛ شبکهای از داستانها، شناختی از انسان به دست میدهد که به شیوهی دیگری نمیتوان به دستش آورد ... وقتی که واقعیتْ غیرواقعی میشود؛ وظیفهی غیرواقعیت – یعنی تخیل – این خواهد بود که انسان را به خود آورَد و به جهان بازش گردانَد"3. این جملات را یان شرشتاد (Jan Kjærstad)؛ نویسنده صاحبسبک نروژی مینویسد؛ که طنین این تجربه، در نوشتههایش پیداست.
اگر در حل یک مسأله علمی – به طریقی که داعیه درک واقعیتِ دنیا را دارد – جایی برای توجه به فاجعه نیست؛ اگر نَقل یک خاطره یا چه میدانم ارجاع پیوسته به تجربه، در تبیین یک معمای فلسفیْ مغالطه محسوب میشود؛ بگذار همان چیزی را بازتاب واقعیت ِ دنیا بنامم که اینهمه را مُجاز میشمرَد و با اینحال علم و فلسفه را هم با مسامحهْ درون خودش جا داده است. این چیز، همان داستان است. اگر علمْ این مرجعیت فعلیاش را دارد، حتماً داستانِ جذابی برای گفتن داشته. اما دانستن ِ اینکه، با دانستن ِ صِرفِ وقایع و پرهیز از لمس هستی هم نمیشود از معنای چیزی مثل فاجعه پرده برگرفت، از بیشتر دانستنیها مهمتر است؛ طوریکه امروزه "وفور دانستنیها شکل تازهای از نادانی شده است"3.
رالف اِمرسون (Ralph W. Emerson) شاعر و نویسنده آمریکایی ِ قرن نوزده، در رساله Experience (تجربه)، مینویسد: "کشف اینکه ما هستیم، کشف حزنانگیزیست؛ اگرچه دیرتر از آن صورت پذیرفته که بتوان کار زیادی از پیش برد. کشفی که اسماش هبوط انسان است".
پینوشت:
عنوان مطلب، بخشی از مصرعی در شعر دوست، سروده سهراب سپهریست.
* راههای کمک مالی به زلزلهزدگان آذربایجان شرقی
1– «شلیک به مرگ» - حبیبه جعفریان – ماهنامه داستان همشهری (14) – ص. 34
2– «برای پدرم» - حبیبه جعفریان – هفتهنامه همشهری جوان (361) / 13 خرداد 91 – ص. 14
3– «استعارهای برای عصر ما» - یان شرشتاد – ترجمهی محمد ربوبی – ماهنامه کارنامه (31) / آبان 1381 – ص. 36