پارادوکس کنجکاوی
لابد ماجرای کشف غار لاسکو (با دیوارنگارههای کلاسیکاش) و مقبرههای زیرزمینی دره پادشاهان مصر (علیالخصوص قبر توتعنخآمون – که مصطلح شده به توتانخامون!) را شنیدهاید؛ که چطور ابتدا با یک کنجکاوی ساده شروع شدهاند. لیوانی مثلاً از دست فلان کارگر افتاده؛ آب جاری شده و در یکجا فرورفته. پیگیر ماجرا که میشوند، مثلاً ابتدا به یک راهپلهی مخفی خوردهاند و خلاصه رسیدهاند به گنجینههایی که تا دنیا بوده، نظیرش را نساخته بودهاند.
ماجرای پریروزْ صبح من هم بیشباهت به چنین کشفیات هیجانانگیزی نبود. مثل همیشه شروع به گشتن ِ خبری برای ترجمه کردم. رسمام این است که اول به سایت NewScientist سرمیزنم، اگر چیزی پیدا نشد به ScienceDaily و باز اگر نشد به Scientific American و Nature و ScienceNews و National Geographic و خلاصه دیدم اگر واقعاً چیز تازهای نیست، بیخیالِ خبر میشوم و شروع میکنم به کتاب و مجله خواندن و صبح را با خواندنیهای دوستداشتنیام سپری کردن. اما صبح ِ این سهشنبه، نمیدانم چرا خیال میکردم حتماً خبری هست. اصلاً آمدم همینطور در گوگل اسم Mozart (موتسارت) را سرچ کردم که مگر خبری در اینباره پیدا کنم (که خب البته انتخابام بیعقبهی قبلی هم نبود، اما در اینجا مجال بسطش نیست). اتفاقاً خبری هم در اینزمینه بود؛ اما خب از آن اخبار مربوط به افزایش هوش کودکان با شنیدن و یا نواختن ساختههای موتسارت و بتهوون و از این مهملات. خبرْ مربوط میشد به وبسایت خبرگزاری گاردین. در صفحه مربوط به خود خبر، لینک بخش علمی وبسایت را نتوانستم پیدا کنم که اگر اقلاً خبر دیگری کار کردهاند را تماشا کنم. دیگر میتوانستم راحتْ قید جستجو را بزنم. اما نزدم. توی گوگل اسم Science و Guardian را سرچ کردم و بالاخره صفحه علمی گاردین را پیدا کردم. آن روز خبرِ دندانگیر و تازهای نبود؛ اما پایینتر که آمدم، یک تیتر خبریْ ناخودآگاه چشمام را گرفت: What Scientific Idea is Ready for Retirement? – یعنی کدام ایده علمی دیگر وقتش رسیده که بازنشسته شود؟
از روی کنجکاویْ زدم روی همین لینک و خیال کردم خبری کوتاه است و میشود نشست و صبحی ترجمهاش کرد. اما صفحه را که رفتهرفته پایین آوردم، متوجه شدم مقالهایست بلند و کمی هم عجیب – چراکه انگار چندین نویسنده داشت. اول اصلاً از فرم نوشتهْ سر در نیاوردم. مثلاً در بین نویسندهها، هم اسم چند پزشک بود، هم حتی بازیگر سینما و هم حتی رماننویس و هم حتی ریچارد داوکینز! (اسم ماکس تگمارکِ فیزیکدان هم در بینشان بود که قبلاً از او چیزهایی خوانده بودم). همیشه اسم داوکینز را که میخوانم، حقیقتش علاقهای به پیگیری ماجرا پیدا نمیکنم؛ اما عنوان یاددشت داوکینز، اینبار توجهام را جلب کرد: Essentialism – یا ذاتانگاری، که معمولاً اصطلاحیست که در فلسفه نقّادیِ زبان استفادهی بسیار دارد (اگرچه عموماً اصطلاحی فلسفیست) و از لحن نوشتهی داوکینز هم معلوم بود که از بحث و جدلهای عوامپسندانهاش، لااقل در نگاه اول، خبری نیست. متن را که سرسری خواندم، کمکَمک دوزاریام افتاد که ماجرا از چه قرار است: گویا وبسایت گاردین از این چهرهها خواسته تا به همان سؤال عنوان مقاله، به زعم خودشان پاسخ بدهند (اینکه «کدام ایده علمی دیگر وقتش رسیده که بازنشسته شود؟»). اما بیشتر که خواندم، فهمیدم این کار اصلاً ارتباطی به خبرگزاری گاردین هم ندارد و مربوط میشود به بنیادی به نام Edge (یا مرز؛ سرحد) که گویا هرساله از عدهای از متفکرین سرشناس جهان، ُسؤالاتی از این دست میپرسد. اما تازه وقتی وارد وبسایت بنیاد Edge شدم بود که انگار به تالار اصلی مقبره توتعنخآمون رسیدم ...
صحبتْ سر یک یادداشت و فوقاش ده یادداشتِ فلان دانشمند و نویسنده در پاسخ به این سؤال نبود. اول حتی خیال کردم کلَکی در کار است: 174 نوشتار مقالهمانند در پاسخ به این سؤال، آنهم توسط کی؟ آندره لینده، مارتین ریس، آلن گوت، سین کرول، پل اشتاینهارت، پل دیویس (نجومیها میدانند که دارم از چه کسانی صحبت میکنم)، آنتون زیلینگر، فریمن دایسون، لارنس کراس، لی اسمولین، فرانک ویلچک (و فیزیکیها)، دنیل دنت، استیون پینکر، پاتریسیا چرچلند، ارنست پوپل، پل بلوم، ریچارد نیسبت، جمیل زکی (و فلسفیها) و ... خلاصه 174 متفکّر درجهیک دنیا دیگر! شوخی نمیکنم؛ بروید و فقط یک نوشتهاش را بخوانید و ببینید آیا نگاهتان به مسألهی مدنظر ِ نویسندهْ عوض شده یا نه. سؤال، سؤال معمولیای نیست – که اگر اصلاً میبود، اینهمه جواب ارزنده نمیخواست – و لذا وقتی جواب پل سافو را میخوانید که گفته «توهم پیشرفت علم» (یعنی پیشرفت علم از همان ایدههاییست که وقتش رسیده تا دورش انداخت)، یا جواب کیت جفریِ عصبپژوه را که گفته «فقدان ذهن جانوری» (یعنی این ایده که جانوران فاقد ذهناند) و خلاصه اینهمه مفاهیمی که مدتهاست به شنیدن و پذیرفتنشان عادت کردهایم، توقّع یک تغییر بزرگ از خودتان را داشته باشید – که اگر این اتفاق نیافتد، حتماً یکجای کارتان عیب دارد و کنتور عمرتان به خطا میچرخد. این معیار من؛ حالا بروید و بخوانید (البته این را هم بگویم که من نمیگویم هیچکدام از این جوابها درست یا غلط است؛ مهم این است که هست – و اهمیت این مسأله را وقتی میفهمید که خواندیدشان).
مسألهْ البته به همین سؤال هم ختم نمیشود. سؤال سال گذشته این بوده: باید نگران چه باشیم؟، با 155 جواب؛ و یا سؤال سال 2009: چه چیز همهچیز را عوض میکند؟، با 152 جواب؛ و یا سؤال سال 2001: کدام سؤالات دیگر ناپدید شدهاند؟، با 92 جواب و خلاصه برو تا سال 1998. یعنی مجموعاً 18 سؤال، و اینهمه جواب.
نخستین سؤالی که به ذهن منیکی خطور کرد اما این بود: حالا باید چهکار کنم؟ بخوانمشان؟ بیخیالشان شوم که وقتش نیست؟ ترجمه کنم؟ اصلاً توصیه کنم که فلانی! تو بردار و بخوان؟ (اصلاً کی؟!) چهکار کنم؟ – فقط این را میدانستم و میدانم که بزرگترین تحولات فکری تاریخ از سؤالاتی منحصربفرد و جوابهایی غیرمنتظره شروع شدهاند – و این یعنی که هرکدام از این جوابها میتواند چیدمان مفاهیم ذهنی و به تبعاش سؤالات و اندیشهام را بهنحوی جانافزا متأثر از خودش کند. مثل اپلیکشینهای متنوعی که نمیدانی کدامشان دقیقاً چه میکند؛ اما همگی مجانیاند و هیجانانگیز! همه این نوشتهها از قلم کسانی تراویده که دستکم سی سال را به تأمل و تفکر در سؤالات مشترک نوع بشر گذراندهاند، و حالا نشستهاند تا برای ما بنویسند. واقعاً چه باید میکردم؟ آن روز ظهر، باغ بیبی بودیم؛ نه توانستم کتابم را بخونم، و نه خواب رفتم. سرم دردی گرفت که تا صبح فردایش دست از سرم برنداشت. شاید عجیب باشد، اما فقط آرزویم این بود که کاش آن روز صبح اینهمه کنجکاوی به خرج نمیدادم و به اینهمه پتانسیل حیرتانگیز تفکّر برنمیخوردم – باز تکرار میکنم اصلاً مهم نیست این نوشتهها در رابطه با چهاند و حرفشان چیست؛ مهم این است که تمامشان خواندنیاند. بهقول پیکاسو که در کافهای نشسته بوده و برای خوشآیند کافهدار، نقاشیای روی دستمال برایش کشیده و بعدش که صورتحساب را پرسیده، و کافهدار هم مثلاً گفته 10 دلار، پیکاسو در جوابش گفته خب 19هزار و 990 دلار رد کن بیاید!؛ و کافهدار هم گفته مگر پنجدقیقه نقاشی هم اینهمه خرج دارد؟؛ و پیکاسو گفته: پنج دقیقه و 65 سال – این نوشتهها هم فوقاش پانصد کلمهاند و دستکم سی سال (میگویم «دستکم» سی سال؛ وگرنه برای مثلاً فریمن دایسون میشود به حسابی، شصت و اندی سال). راستی حالا باید چه کنم؟ - یادداشت داوکینز را ترجمه کردهام، اما فرصت و فضای بحث جدی در اینجا دربارهاش نیست؛ موکولاش میکنم به مطلبی دیگر که در آن مفصّل از نقش ذاتانگاری بنویسم که چقدر در راه شناختمان قد علم کرده.
بعد تحریر: ابن شبها و روزها نشستهام زیر آسمانهای جهان را میخوانم (از معدود کتابهایی که عنوانی از این بهتر، محتوای درونش را منعکس نکرده). گفتگوییست خواندنی میان رامین جهانبگلو و داریوش شایگان. آخر این شایگان چقدر جهان را دیده؟ چقدر دنبال چیزی رفته؟ رفته سانسکریت را یاد گرفته که وقتی از شکوه نقاشیهای ورمیر میگوید، کلمه کم نیاورد؟ که بگوید خواندن نووالیس و شلر دقیقاً یعنی چه؟ یا ... چه میانمایگیها که در این توصیفاتم نهفته؛ چراکه تازه وقتی روی مرز (روی edge) باشی میفهمی که کنجکاویْ دلیل نمیخواهد و لازم نیست عطف بهماسبقْ آنچه دیدهای را توجیه بکنی – جهان جای تصرّفِ چیزی، تو بخوان حتی علمی یا حکمتی و از اینها نیست که برگردی و به بقیه بگویی، آها! ببین چه دیدم! – بقیه اگر میخواستند که بدانند و بیایند که همینها را به تو الآن میگفتند. نه جانم؛ جهان جای کتابهاییست مثل زیر آسمانهای جهان؛ مثل تمهیدات کانت؛ و خلاصه مثل خیلیهای دیگری که دلم را در همین چندروزه به تفاصیلْ غنج بردهاند؛ عین رد پاهایی که از رفتن و گذشتن صاحبانشان میفهمی حقّا که جهان هنوز هم هست؛ هنوز هم راه میدهد؛ آنقدر که شبانه زیر بارانِ نرمهی دیماهیْ برشان داری و با هر دفعهای که بیبی از حالَات و از ساعت میپرسد، به استقبال حال بهتری بروی.
ماجرای پریروزْ صبح من هم بیشباهت به چنین کشفیات هیجانانگیزی نبود. مثل همیشه شروع به گشتن ِ خبری برای ترجمه کردم. رسمام این است که اول به سایت NewScientist سرمیزنم، اگر چیزی پیدا نشد به ScienceDaily و باز اگر نشد به Scientific American و Nature و ScienceNews و National Geographic و خلاصه دیدم اگر واقعاً چیز تازهای نیست، بیخیالِ خبر میشوم و شروع میکنم به کتاب و مجله خواندن و صبح را با خواندنیهای دوستداشتنیام سپری کردن. اما صبح ِ این سهشنبه، نمیدانم چرا خیال میکردم حتماً خبری هست. اصلاً آمدم همینطور در گوگل اسم Mozart (موتسارت) را سرچ کردم که مگر خبری در اینباره پیدا کنم (که خب البته انتخابام بیعقبهی قبلی هم نبود، اما در اینجا مجال بسطش نیست). اتفاقاً خبری هم در اینزمینه بود؛ اما خب از آن اخبار مربوط به افزایش هوش کودکان با شنیدن و یا نواختن ساختههای موتسارت و بتهوون و از این مهملات. خبرْ مربوط میشد به وبسایت خبرگزاری گاردین. در صفحه مربوط به خود خبر، لینک بخش علمی وبسایت را نتوانستم پیدا کنم که اگر اقلاً خبر دیگری کار کردهاند را تماشا کنم. دیگر میتوانستم راحتْ قید جستجو را بزنم. اما نزدم. توی گوگل اسم Science و Guardian را سرچ کردم و بالاخره صفحه علمی گاردین را پیدا کردم. آن روز خبرِ دندانگیر و تازهای نبود؛ اما پایینتر که آمدم، یک تیتر خبریْ ناخودآگاه چشمام را گرفت: What Scientific Idea is Ready for Retirement? – یعنی کدام ایده علمی دیگر وقتش رسیده که بازنشسته شود؟
از روی کنجکاویْ زدم روی همین لینک و خیال کردم خبری کوتاه است و میشود نشست و صبحی ترجمهاش کرد. اما صفحه را که رفتهرفته پایین آوردم، متوجه شدم مقالهایست بلند و کمی هم عجیب – چراکه انگار چندین نویسنده داشت. اول اصلاً از فرم نوشتهْ سر در نیاوردم. مثلاً در بین نویسندهها، هم اسم چند پزشک بود، هم حتی بازیگر سینما و هم حتی رماننویس و هم حتی ریچارد داوکینز! (اسم ماکس تگمارکِ فیزیکدان هم در بینشان بود که قبلاً از او چیزهایی خوانده بودم). همیشه اسم داوکینز را که میخوانم، حقیقتش علاقهای به پیگیری ماجرا پیدا نمیکنم؛ اما عنوان یاددشت داوکینز، اینبار توجهام را جلب کرد: Essentialism – یا ذاتانگاری، که معمولاً اصطلاحیست که در فلسفه نقّادیِ زبان استفادهی بسیار دارد (اگرچه عموماً اصطلاحی فلسفیست) و از لحن نوشتهی داوکینز هم معلوم بود که از بحث و جدلهای عوامپسندانهاش، لااقل در نگاه اول، خبری نیست. متن را که سرسری خواندم، کمکَمک دوزاریام افتاد که ماجرا از چه قرار است: گویا وبسایت گاردین از این چهرهها خواسته تا به همان سؤال عنوان مقاله، به زعم خودشان پاسخ بدهند (اینکه «کدام ایده علمی دیگر وقتش رسیده که بازنشسته شود؟»). اما بیشتر که خواندم، فهمیدم این کار اصلاً ارتباطی به خبرگزاری گاردین هم ندارد و مربوط میشود به بنیادی به نام Edge (یا مرز؛ سرحد) که گویا هرساله از عدهای از متفکرین سرشناس جهان، ُسؤالاتی از این دست میپرسد. اما تازه وقتی وارد وبسایت بنیاد Edge شدم بود که انگار به تالار اصلی مقبره توتعنخآمون رسیدم ...
صحبتْ سر یک یادداشت و فوقاش ده یادداشتِ فلان دانشمند و نویسنده در پاسخ به این سؤال نبود. اول حتی خیال کردم کلَکی در کار است: 174 نوشتار مقالهمانند در پاسخ به این سؤال، آنهم توسط کی؟ آندره لینده، مارتین ریس، آلن گوت، سین کرول، پل اشتاینهارت، پل دیویس (نجومیها میدانند که دارم از چه کسانی صحبت میکنم)، آنتون زیلینگر، فریمن دایسون، لارنس کراس، لی اسمولین، فرانک ویلچک (و فیزیکیها)، دنیل دنت، استیون پینکر، پاتریسیا چرچلند، ارنست پوپل، پل بلوم، ریچارد نیسبت، جمیل زکی (و فلسفیها) و ... خلاصه 174 متفکّر درجهیک دنیا دیگر! شوخی نمیکنم؛ بروید و فقط یک نوشتهاش را بخوانید و ببینید آیا نگاهتان به مسألهی مدنظر ِ نویسندهْ عوض شده یا نه. سؤال، سؤال معمولیای نیست – که اگر اصلاً میبود، اینهمه جواب ارزنده نمیخواست – و لذا وقتی جواب پل سافو را میخوانید که گفته «توهم پیشرفت علم» (یعنی پیشرفت علم از همان ایدههاییست که وقتش رسیده تا دورش انداخت)، یا جواب کیت جفریِ عصبپژوه را که گفته «فقدان ذهن جانوری» (یعنی این ایده که جانوران فاقد ذهناند) و خلاصه اینهمه مفاهیمی که مدتهاست به شنیدن و پذیرفتنشان عادت کردهایم، توقّع یک تغییر بزرگ از خودتان را داشته باشید – که اگر این اتفاق نیافتد، حتماً یکجای کارتان عیب دارد و کنتور عمرتان به خطا میچرخد. این معیار من؛ حالا بروید و بخوانید (البته این را هم بگویم که من نمیگویم هیچکدام از این جوابها درست یا غلط است؛ مهم این است که هست – و اهمیت این مسأله را وقتی میفهمید که خواندیدشان).
مسألهْ البته به همین سؤال هم ختم نمیشود. سؤال سال گذشته این بوده: باید نگران چه باشیم؟، با 155 جواب؛ و یا سؤال سال 2009: چه چیز همهچیز را عوض میکند؟، با 152 جواب؛ و یا سؤال سال 2001: کدام سؤالات دیگر ناپدید شدهاند؟، با 92 جواب و خلاصه برو تا سال 1998. یعنی مجموعاً 18 سؤال، و اینهمه جواب.
نخستین سؤالی که به ذهن منیکی خطور کرد اما این بود: حالا باید چهکار کنم؟ بخوانمشان؟ بیخیالشان شوم که وقتش نیست؟ ترجمه کنم؟ اصلاً توصیه کنم که فلانی! تو بردار و بخوان؟ (اصلاً کی؟!) چهکار کنم؟ – فقط این را میدانستم و میدانم که بزرگترین تحولات فکری تاریخ از سؤالاتی منحصربفرد و جوابهایی غیرمنتظره شروع شدهاند – و این یعنی که هرکدام از این جوابها میتواند چیدمان مفاهیم ذهنی و به تبعاش سؤالات و اندیشهام را بهنحوی جانافزا متأثر از خودش کند. مثل اپلیکشینهای متنوعی که نمیدانی کدامشان دقیقاً چه میکند؛ اما همگی مجانیاند و هیجانانگیز! همه این نوشتهها از قلم کسانی تراویده که دستکم سی سال را به تأمل و تفکر در سؤالات مشترک نوع بشر گذراندهاند، و حالا نشستهاند تا برای ما بنویسند. واقعاً چه باید میکردم؟ آن روز ظهر، باغ بیبی بودیم؛ نه توانستم کتابم را بخونم، و نه خواب رفتم. سرم دردی گرفت که تا صبح فردایش دست از سرم برنداشت. شاید عجیب باشد، اما فقط آرزویم این بود که کاش آن روز صبح اینهمه کنجکاوی به خرج نمیدادم و به اینهمه پتانسیل حیرتانگیز تفکّر برنمیخوردم – باز تکرار میکنم اصلاً مهم نیست این نوشتهها در رابطه با چهاند و حرفشان چیست؛ مهم این است که تمامشان خواندنیاند. بهقول پیکاسو که در کافهای نشسته بوده و برای خوشآیند کافهدار، نقاشیای روی دستمال برایش کشیده و بعدش که صورتحساب را پرسیده، و کافهدار هم مثلاً گفته 10 دلار، پیکاسو در جوابش گفته خب 19هزار و 990 دلار رد کن بیاید!؛ و کافهدار هم گفته مگر پنجدقیقه نقاشی هم اینهمه خرج دارد؟؛ و پیکاسو گفته: پنج دقیقه و 65 سال – این نوشتهها هم فوقاش پانصد کلمهاند و دستکم سی سال (میگویم «دستکم» سی سال؛ وگرنه برای مثلاً فریمن دایسون میشود به حسابی، شصت و اندی سال). راستی حالا باید چه کنم؟ - یادداشت داوکینز را ترجمه کردهام، اما فرصت و فضای بحث جدی در اینجا دربارهاش نیست؛ موکولاش میکنم به مطلبی دیگر که در آن مفصّل از نقش ذاتانگاری بنویسم که چقدر در راه شناختمان قد علم کرده.
بعد تحریر: ابن شبها و روزها نشستهام زیر آسمانهای جهان را میخوانم (از معدود کتابهایی که عنوانی از این بهتر، محتوای درونش را منعکس نکرده). گفتگوییست خواندنی میان رامین جهانبگلو و داریوش شایگان. آخر این شایگان چقدر جهان را دیده؟ چقدر دنبال چیزی رفته؟ رفته سانسکریت را یاد گرفته که وقتی از شکوه نقاشیهای ورمیر میگوید، کلمه کم نیاورد؟ که بگوید خواندن نووالیس و شلر دقیقاً یعنی چه؟ یا ... چه میانمایگیها که در این توصیفاتم نهفته؛ چراکه تازه وقتی روی مرز (روی edge) باشی میفهمی که کنجکاویْ دلیل نمیخواهد و لازم نیست عطف بهماسبقْ آنچه دیدهای را توجیه بکنی – جهان جای تصرّفِ چیزی، تو بخوان حتی علمی یا حکمتی و از اینها نیست که برگردی و به بقیه بگویی، آها! ببین چه دیدم! – بقیه اگر میخواستند که بدانند و بیایند که همینها را به تو الآن میگفتند. نه جانم؛ جهان جای کتابهاییست مثل زیر آسمانهای جهان؛ مثل تمهیدات کانت؛ و خلاصه مثل خیلیهای دیگری که دلم را در همین چندروزه به تفاصیلْ غنج بردهاند؛ عین رد پاهایی که از رفتن و گذشتن صاحبانشان میفهمی حقّا که جهان هنوز هم هست؛ هنوز هم راه میدهد؛ آنقدر که شبانه زیر بارانِ نرمهی دیماهیْ برشان داری و با هر دفعهای که بیبی از حالَات و از ساعت میپرسد، به استقبال حال بهتری بروی.
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۲۹ ساعت 1:29 PM توسط ارداویراف
|
