سیبزمینیهای تورین
بیداریْ خودش را،
مثل رؤیا،
فراموش نمیکند؛
نه زنگ تلفن، نه صدای ناموزون،
بیداری را به هم نمیزند.
نه جیغی، یا جغجغهای،
ما را از بیداری نمیپرانَد.
ویسلاوا شیمبورسکا
شاعره لهستانی (1923 – 2012)
گرچه دارم به خودم عادت مىدهم هیچوقت از موضع منفى به پدیدهاى یا چیزى نتازم، اما خوش ندیدم این یک فرصت اصیل را، دستکم برای شروع بحث خودم، به نفع چنین مصلحتِ بعضاً مزاحمى از کف بدهم. البته خودِ اینکه چرا من اصلاً انتقاد را در مقامى پایینتر از نقد مینشانم و چندان اعتنایی هم به منطق دوجهى ِ منتهى به دوگانههایى نظیر خوب/بد و مثبت/منفى و اینها نمیکنم، بحث جدا و حوصلهی مقتضىاش را میطلبد؛ اما خلاصهاش که کنم، این مىشود که هر چیزى یک پدیده است و نه صرفاً یک چیز؛ و مهمتر اینکه چنین پدیدهاى در بستر مستقلى از منظومه ذهنى من حادث نشده. یعنى اتفاق، خودش نمىافتد! (اسم فیلمنامهاى از بیضایى که همین دیروز خواندم).
به عبارت دیگر، آموختههاى زندگىام همیشه دوشادوش نقیضشان (و یا به عبارت بهتر، آنتىتزشان) بالیدهاند و لذا کلامى که از تقابل این دو قطب ایجاد مىشود، دفعتاً در کام من فرومىخشکد و این مىشود که اگر علامه دهر هم بشوم، حرفى بیش از امروز و دیروزم نخواهم گفت. سکوتْ همچنان باقی است و آنچه در این بین همیشه بر اعتبارش افزون مىشود، حیرت است؛ حیرتى که در لابلاى همه چیز، از تماشاى یک فیلم گرفته تا نوشتن همین جملات، هى جوانه مىزند و باز همان داستان همیشگى را تکرار مىکند که: سکوت، علىالحساب حرفهاى نگفتهام را مصادره مىکند و من همیشه تا نوشتن ِ چیزى دیگر، از حیرتِ اینکه هنوز هم مىشود نوشت، هر مطلبى را وامىنهم و به خودم مشغول مىشوم. به عبارت دیگر، انگار محکومام به اینکه چنین دیر به دیر بنویسم.
نوشتن ِ یک چیز هم بستر و بنیانِ خودش را مىطلبد و این بنیانْ اگر هر دو سه روزى تغییر نکند، آدمْ قدر خودش را ندانسته. به اعتقاد من اگر جهانْ غمى درون خودش داشته باشد، همین سیَلان مدام است؛ و تازه چه غمى، وقتى که دو روز بعدش، هرآنچه بنیان همین غم بوده به ضربتِ شک دیگرى مىشکند و مىشود از اِبرازش پشیمان شد. من آن متفکرى را که بند کردهْ جهان هیچ در هیچ است، از قماش زندگان نمیشمرم؛ همان که با فتاوایش هى لاف فلسفه مىزند و در این گفتههایش هیچ فرقى هم با آباى دین نمىکند. اینها همه در شوق سهپنجهروزى یقین ِ بادآورده به هر شکى در اندیشههاى خودشان پشت پا زدهاند - یقینْ از اینکه شنیده مىشوند؛ حالا به هر قالبی که درآید و باب پسندشان افتد.
داشتم فکر مىکردم که چرا زندگى روزمرهام آن اتفاقات هیجانانگیزى که مثل هنجارى براى نویسندهها شدهاند را ندارد و به جایش اتفاقاً بهانههاى غمآلوده زیاد دارد. از صبح تا شب خواندن و تایپ کردن و فوقاش عکسی گرفتن و در حیاط چریدن. همین چند شب پیش اصلاً کتابهایم، حال و هوای همین سکون خوب را داشتند. مثلاً سوگلى ِ زویا پیرزاد را گذاشته بودم براى وقتى که چراغها را خاموش مىکنم؛ و واقعاً حیف از این کتابها که تمام مىشوند. چند هفتهاى نگذاشتم مادر حیاط را جارو بکشد و داشتم کل طیف طرفهاى زرد و نارنجی ِ رنگ را بلد مىشدم که سر از صفحههاى سفیدِ خطآلوده درآوردم و باز موسم ِ درس و نوشتن شد. صبحها کفِ بارانخوردهی کوچه بود و بعدش سطح نقرهپوش ماه و دشتهاى سرخ مریخ. دو سه هفتهای که گرفتار چین و شکن این سیارهها بودم، حیاطْ جارو شده بود.
همین؛ دیگر از روزمرگىهایم اینکه یک فیلم دیدم، فیلمى که لابد اگر سوژهاش من مىشدم (همین منی که زندگیاش بهانههای غمآلوده زیاد دارد)، آن هم با همان وضع تبآلود و سردردى که وقت تماشاى فیلم دچارش بودم، حتماً اثری خستهکنندهتر و سنگینتر از اینى که هست، میشد. فیلمى از سنگینى ِ بار هستی. گرچه کارگردانش اینگونه فکر مىکند، اما من از وقتى که فیلمهاى دیگرى هم دیدهام، معتقدم همیشه یک آملى ِ درونی هست که در اوج تماشاى فیلمى که رویهمرفته لاف گزاف مىزند، بتواند عبور یک مگس از برابر پرده را هم به حساب نقض دعاوى کارگردان بگذارد. و این یعنى که جهان، هنوز پابرجاست آقاى بلاتار؛ حتى هم اگر خدایش مرده باشد! نمىدانم آن مرد گاریچى ِ فیلم ِ اسب تورین، دیگر چه باید مىکرد، که خبر از نشاطِ و شور هستى بدهد. این سادگى و حومهنشینیاش؛ این خانهی خالى و آتشى که مدام برپاست؛ این دختر نجیبى که کتاب هم مىخوانَد؛ این سیبزمینىهاى همیشه، آخر از کجاى مرگِ جهان حکایت مىکنند؟ البته مىدانم هنر کارگردان چقدر بوده وقتى که از همین ترکیب ساده، بیننده را به مصاف سنگینی و صعوبتِ هستى مىبرد (این را گفتم که بگویم اتفاقاً روایت فیلم از زندگى، چقدر هم خوب است - گفتم که "آموختههایم همیشه دوشادوش نقیضشان بالیدهاند").
میگویند فردریش نیچه در میدان شهر تورین، به گاریچی ِ خشمگینی که اسباش را میزده، تاخته و دست در گردن اسب، آخرین لحظات زندگی ِ فلسفیاش را سپری کرده. بعد، همسایهاش او را به خانه برده و مرد فیلسوف، نجواکنان به مادرش گفته، "مادر، من دیوانهام"؛ و تا ده سال را در جنون سپری کرده1. جواب سؤال اول کارگردانِ اسب تورین، که چه بر سر این اسب آمده را نیمقرن پیش، سهراب خودمان در سه خط آورده بود: ... چرخ یک گارى در حسرت واماندن اسب / اسب در حسرت خوابیدن گاریچى / مرد گاریچى در حسرت مرگ. اما بگذار این سپهرى ما هم حرفهایش را تا آخر بزند: ... بد نگوئیم به مهتاب، اگر تب داریم / ... و نترسیم از مرگ / مرگ پایان کبوتر نیست ... / در نبندیم به روى سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهاى صدا مىشنویم2.
مىخواهم ببینم چطور مىشود این حقیقتى که آقای کارگردانْ فریاد کشیده را با سیبزمینىهاى سر ِ میز گاریچى و دخترش آشتى داد (مىدانى؟ سیبزمینى اگر کاملتر و گِردتر از اینى که هست بشود، دیگر نیست؛ دیگر سیبزمینى نیست). جایى مىخواندم که ریچارد رورتى (Richard Rorty)، فیلسوف فقید آمریکایی، مدتى مىخواسته گُل ارکیده را به اندیشههاى لئون تروتسکى (از نظریهپردازان برجسته سوسیالیسم) بپیوندد. نمىدانم؛ اما کار ما شاید از این بیشتر هم نیست، که میان گل نیلوفر و قرن / پى آواز حقیقت بدویم.
پینوشت:
1- در اینکه این بشر چه گفته، بریدهای از مقدمه سیاوش جمادی بر کتاب متافیزیک چیست؟ ِ هایدگر کافیست:
"هرگز نباید فراموش کنیم که خطر ِ فلسفهی نیچه و هایدگر – که صرفاً برای مؤمنانِ سنتی خطر است – آن است که در جستجوی خدا، قبل از هرچیز باید به ایمانِ تاکنونی پشت پا بزنیم. آنگاه که "خدا مرده است" ِ نیچه را در جهت نیات خویش تکرار و تفسیر میکنیم، باید به یاد داشته باشیم این جمله از آنِ «مرد مجنونی»ست که فریاد دردمندانهاش را با این سخن میآغاز: "خدا را جویم! خدا را جویم!" پس این سخن گزافه نیست که این دو متفکر بتشکن برای آن کسانی که پروای خدا و در واقع استعلای اصیل انسانی را ندارند، یعنی آن مگسان بازار، برای آن افراد گلّه و منتشرشده در اتوماسیون و همسانی، که فارغبال زندگی میکنند؛ حرفی برای گفتن ندارند و نباید فراموش کنیم که اهل دیانت در صدر این فارغبالان و بیدردانند؛ چراکه با تکیه بر خدایی دروغین، مرده و ابژه شده (به تعبیر هایدگر)، خود را از هر پرسش و تفکری، از جمله اینکه چرا اساساً موجودات «هستند»، معاف کردهاند".
- سیاوش جمادی / مقدمه بر «متافیزیک چیست؟» نگاشته مارتین هایدگر – نشر ققنوس (1389) – ص. 118
2- از شعر صدای پای آب