کشف واقعی، کشفی‌ست که تا خواستم فلسفه بورزَم، از این کارْ بازم دارد. کشفی که فلسفه را آرام بخشد؛ به‌طوریکه دیگر زجر سؤالاتی را نکشم که خوداخودْ پرسیده می‌شوند.

ل. ویتگنشتاین
پژوهش‌های فلسفی / فقره 133



"امروزْ چندشنبه است؟"
اگر چند سالی عادت کرده باشی هر روزه صبح‌ات را با سلام ِ بى‌بى و این سؤال‌اش شروع کنى؛ که ساعت‌ها سالم‌اند یا نه؛ که نکند او بیدارت کرده باشد یا نه و اینها، مى‌توانى باقى ِ روزت را به پیشواز هر سؤالى که گمان مى‌کردى سخت و طاقت‌سوز بوده بروى و با سوزاندن یک پَر از آن عادات پُر و پیمانی که بر فکر و خیال‌ات حکم می‌رانده، حل‌شان کنى. آن‌وقت مى‌فهمى که چرا مى‌گویم این یک شعر نیست؛ که چه اجحاف‌ها که با شعر نامیدن یک شعر، در حق حرف شاعر نکرده‌اند. بى‌بى ِ ما به خیلى چیزها عادت ندارد؛ عوض‌اش همان چیزى را دارد که عادت داریم اسم‌اش آلزایمر باشد. او چهار قرآن دارد که هر دفعه یکى‌‌شان را مى‌خوانَد که "غریب نمانند"؛ که وقتى باز انگشترى، عصایى، چیزى خیالِ گم شدن کرد، نذر کند که برگردند.
بى‌بى ِ ما کارش به کار کسى نیست. در سیاستِ این مملکت، از پهلَوىِ اول به این‌ور حرفى نمى‌زند. آن قاب عکسى هم که از "محمدآقا" بالاسر تخت‌اش خورده، دخلى به دوم خرداد و تمدن‌ها و این‌ها ندارد. او "محمدآقا" را به خاطر این‌که قبل‌ترها مدتى شیرش می‌داده، دوست دارد؛ چیزی که به ما هم دخلى ندارد. حرف‌ها و سَکنات بى‌بى، مثل خنده و دلشوره‌اش، چرا برنمى‌دارند. خیال مى‌کنم او چقدر شبیه ایرانِ خود ماست؛ عزیز و بى‌چرابردار – آنقدر که شک مى‌کنى نکند اصلاً این نَک و نال‌هایت عیبِ خود توست؛ همین خودى که خیال ندارد کمى به عادات خودش شک ببرد. او، بى‌بى ما، با بودن‌اش مُجاب‌ام کرده که چراهاى جسورانه‌ام انگار همهْ معطوف به خودم‌اند؛ معطوف به یک عمر یقین ِ بیهوده.


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Bibi.jpg          


به خانه‌ی بى‌بى که فکر مى‌کنى؛ به سوت سمعک و وزوز مهتابى، به این‌همه عادت و تنهایى، به این‌همه بوده‌هایى که چرا برنمى‌دارند؛ احساس مى‌کنى خوابیدنِ در این خانه ممکن نیست، مگر اینکه پَر دیگرى از عادات‌ات را بسوزانى تا چشم‌ات به هم برود – تا صبح که صداى کوچهْ دوباره به دنیاى حافظه‌ها برَت گردانَد. با زنگ ساعت و نور سر صبح و اینها نمى‌شود از خوابِ خانه‌ى بى‌بى پرید. زنگ ساعت و آفتاب صبح و اینها همه میهمان خانه بى‌بى‌اند؛ جزئی از این خواب شیرین‌اند. مگر صداى کوچه بگوید امروز سه‌شنبه است؛ که مثل هر روز بگویم خیال‌ات تخت بى‌بى، ساعت‌ها همهْ سالم‌اند.