آبی، سیاه و سبز
یادم نمیآید از عکسهایی که با قصد قبلی گرفته باشمشان همیشه یاد کنم و خواسته باشم هم که همه ببینندشان. اگر بخواهم اصلاً برایتان بشمارم و آماری بدهم، شاید عکسهایی که از ته دل افتخار گرفتنشان را دارم حتی به تعداد انگشتان یک دست هم نرسد. به کسی هم نگفتهام این عکسم از چه سنخیست؛ از آنهاییست که مثل خیال میمانند و دوستشان میدارم و یا از آنهایی که فقط عکساند و ملات آن قاعدههای سستی که هر عکاسی باید انگاری آنها را یاد بگیرد. برای گرفتن عکسهایی که من دوست میدارم، نه دوربین مهم است (البته چه بهتر اگر آنی باشد که دوستش داشته باشی) و نه لنز و دیگر ابزاری که خودتان میدانید. شاید هم اینها مهم باشند، ولی چون در آن لحظهای که میخواهی ابدی شود، اصلاً فکرت آهنگ تنظیم نور و سایه را نمیکند، اهمیتی ندارد اینها چه باشند. برای من مهم این است که رنگها کجای گستره آبی تا سبز عکسات را پوشاندهاند، پسزمینه تا چه حدی محو است و گوشهها تا کجای مرکز عکسات دم به تیرگی میزنند. اینهایی که گفتم از آنجا برایم مهماند که اکثر عکسهایی که بعد از گرفتنشان فهمیدهام که دوستشان دارم، اینگونه بودهاند. وگرنه شاید آنقدرها دور نباشد این قاعده بیخود هم اصلاً بشکند و دیگر حرفی برای گفتن نماند و جایش را به نشانههای دیگری بدهد.
چند روز پیش، در پرسههای اینترنتیام به عکس خوبی برخوردم؛ خیلی خوب، مثل آنهایی که خودم دوستشان دارم. اگر اجازه بدهید اصل عکس محفوظ بماند و بگویمتان که چون معمولاً رسم نیست در وبسایتهایی که مثلاً در مورد موسیقی است، اسم و رسم عکاس را هم کنار کارش بنویسند، به لطف امکانات محیرالعقول Google images، بالاخره توانستم هنرمندمان را پیدا کنم. جالب است بدانید این نشانیها مرا به یک اکانت ساده فلیکر کشاندند؛ جایی که حتماً میدانید الزامی برای عکاس بودنتان وجود ندارد؛ هرچند عکاس مدنظرم وبسایت مختصری را هر برای خودش دست و پا کرده، ولی در آن وبسایت هم آن عکسهایی که میگویم پیدا نمیشدند. فقط در همان بیپیرایهترینترین قالبی که میشد عکسی را در اینترنت دید، این بهترینها را دیدم. آنهایی که واکنشی فراتر از مکث و سکوتی ساده میطلبند. عکسهایی که در آن سادهترین اِلمان تصویریشان هم انعکاسی از فلسفههای بلند انسانیاند.

قبلاً هر وقت همهچیز ِ عکاسی برایم همان ابزارآلات معروف و زبانزدش میشد، چندین فریم از فیلم کوتاه «سه زن» (Three Women)، ساخته «اریک مایرسون» (Eric Maierson) به یادم میآمد و میفهمیدم آنچیزی که من عکس میخوانم، احتیاجی به ابزار گران ندارد. من در عکسهایی که میدانم احساساتم را تحتالشعاع خودشان میگیرند، هیچ قاعدهای، اعم از آنچه که در کتب و وبسایتهای آموزشی عکاسی نوشته نمیبینم. برای من عکس، یعنی چیزی که فقط آن را باید دید و در نبودش، جهان، خالی از آن مفهوم میشود. من حتی برای عکاس بودن هم هیچ تعریف دقیقی نمیبینم، کمااینکه لزوماً کل عکسهای کاترین هم آنقدرها بهخوبی ِ چندین نمونهای که بهگمانم از همه بهترند، نباشد.
فقط میخواستم بگویم هر از گاهی که جابهجای زمینه ذهنت ترک بر میدارد، این عکسها، دانهدانه شدیدتر میشوند.
پینوشت:
[ به برخی دوستان ]: جان عزیزتان نگویید این عکسها مگر چه چیزی دارد و یا چه هنری میطلبند. حتماً چیزی داشته که تختهبند فکر گسستهام شدهاند.
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۸/۰۱ ساعت 2:22 PM توسط ارداویراف
|