اعترافات یک عنصر نامطلوب
آمدهام اینجا نشستهام توی اتاق خلوتی از خانه بیبی، کنار پنجره قدّی مُشرف به حیاط کوچکشان و لای صداهای بلند خاکبرداری همسایه، تا برای خودم آمادهترین شرایط تحریر چیزهایی که هفتهها بود میخواستم بنویسمشان را جشن بگیرم. اینجا، سر ظهر، ساکتتر از حتی اتاق مطالعهام، از هجوم وسوسههایم به خواندن چیزهای بیشتر، و بهتر نوشتنِ ِ آنچه که میخواهم بنویسم – و نیز این ضربات ناتمام پتک وجدانم که «هنوز زود است برای گفتن اینها» – کاملاً در امانم. چراکه اینجا دور و برم نه کتابیست، نه مقالهای، نه اینترنتی. خالیِ خودم هستم با میل به ارضای قلم خیرهسرم.
تا صداها و سائقههای سرم پیدایشان نشده، قال قضیه را بکنم و بگویم که: چیزی دیدهام! دقیقاً نمیدانم چه چیز (و از همین بابت هم به وجدانم حق میدهم که مدام میگوید «هنوز زود است برای گفتن اینها»)، اما میترسم این چیزِ لیز از دستم سُر بخورد. هی میجنبد، و تنها چیزی که در این اضطرابِ پس از کشف نابهنگام آن میدانم این است که نباید آنقدرها فشارش بدهم. گیر بدهم. عیانش کنم. اما خوب میدانم این چیز را قبلاً ندیده بودهام. خوب میدانم که این یک کشف است. اینکه توانستهام عنصری جدّی را در انبوهی از اوهام و خاطرات و خوابها و فراموشیهایم پیدا کنم. البته تا یادم نرفته، بگویم که: تا عینی از کار درآوردن این عنصر جدّی و صورتبندی قالبی برای بیان آن، چه بسا سالها مطالعهْ راه باشد؛ اما خوشحالم که میدانم همچو راهی وجود دارد. راهی به فتح همان نامهایی که فکر کردید لابد همهاش را برای زینت متن آوردم؛ اما نه، منظورم دقیقاً همانهاست: اوهام، خاطرات، خوابها، و فراموشیها؛ و خلاصه هر آن چیزی که در مختصات ذهن انسان تعریف میشود و بس؛ بیهیچ دلالتی (؟) به جهان خارج. خوب یادم است که همیشه در خلأ موقّتی که بعد از خواندن واژههای خشک و دوستداشتنیِ یک متن تحلیلی (اعم از علمی یا فلسفی) بر فکرم عارض میشد، آرزو میکردم که ای کاش میشد که در این طرح زیبای جهان، که برای شناختن آن انگار میشود که به حدیث اصحاب آکادمی و هنرمندان بسنده کرد و کل تجارب حسّیات را به همان توصیفات و استدلالات محکم و منطقی آنان فروخت، کاش در این طرح زیبا، خواب دیدن جایی نداشت. نفس ِ خواب دیدن (نه محتوای خوابها) برایم مثل چیزیست که در ادبیات سیاسی به آن میگویند: persona non grata (عنصر نامطلوب). چرا؟ چون نه میشود انکارش کرد، نه توضیحاش داد، و نه حتی به درستی و دقّت برای فرد مقابلات توصیفاش کرد. میآید. از کجا؟ نمیدانی. در وجودت آهسته رسوب میکند. چطور؟ نمیدانی. و بعد، انگار که در رؤیای شیرینی بودهای، از خواب بیدارت میکند. چرا؟ نمیدانی. و بدا به وقتی که آن عنصر نامطلوب، همان خواب دیدن باشد: تجربهای، که در عین حال حس نمیشود، و در مختصات زمان و مکان هم رقم نخورده تا بتوانی بر این مبنا به تجربیات مشابه دیگری نزد کسی دیگر استناد کنی و بدینوسیله بهتر آن را بفهمی. (آنقدر مطمئنی که خواب تو را بقیه ندیدهاند که اگر مثلاً خواب دیده بودهای که پشت همین دیوار روبرو، عفریت سیاه و کریهای پنهان شده، دست رفیقت را میگرفتی و میبردیاش آن پشت؛ نشانش میدادی، و خب؟ "نگفتهام این یک خواب بوده؟" این را به خودت میگویی). البته که همه خواب میبینند، اما نه آنچه را که بقیه میبینند. درست مثل اینکه همه میدانند که واقعیتی وجود دارد، اما نه لزوماً آنچه را که بقیه میدانند. پس یعنی خواب و واقعیت اساساً ...؟ از هر مسیری که به سمت راز خواب خیز برداری، دیر یا زود همین پارادوکسها را دور و برت میبینی که قاطعانه به سادهلوحیات میخندند. چه کابوسی! نه؛ من عادت کرده بودم این عنصر نامطلوب را هم بگذارم بین باقی پرسشهای بیجوابی که خدا را چه دیدی؟ شاید در آینده برایشان جوابی پیدا شد. (مثل پولی سنگین و بادآورده در یک کیف ناخوانده، که نمیتوانی خرجاش کنی؛ پس پنهانش میکنی. مثل کلیدی که نمیدانی به کدام دَر میخورد، اما نگهاش میداری).

اما یک فیلم. هنوز هم باورم نمیشود که طلسم یک عنصر نامطلوب، به ضربه یک فیلم هم بتواند فروبشکند. عادت کرده بودیم به اینکه فیلمها ساختگیاند. که آنچه در آنها میگذرد، بازی است و لاغیر. مثل اینکه هیچ ارکستری در کار نبوده نباشد و در عین حال هم از جایی صدای ارکستر بشنوی. اینکه فیلمها توهّماند. پس میگذاریشان برای شبها، آخر وقت؛ تا بیهیچ آمادگی قبلیْ ببینیشان و فهرست دیدههایت را مدام فربهتر کنی، و بعد، آسوده بخوابی. اما دست تقدیر، بیست دقیقه مانده به پایان جاده مالهالند، ترمزش را میگیرد و تهدیدت میکند تا پیاده شوی. و بعد؟ نمیدانم. همینقدر یادم مانده که یک تصادف بود. در جاده مالهالند. مثل ضربه ناگهانی یک عنصر نامطلوب. حالا که خوب فکرش را کردهام (و به همین خاطر هم نشستهام اینجا)، خیال میکنم چیزی دیدهام! دقیقاً نمیدانم چهچیز (و از همین بابت هم به وجدانم حق میدهم که مدام میگوید «هنوز زود است برای گفتن اینها»)، اما میترسم این چیزِ ِ لیز از دستم سُر بخورد. هی میجنبد، و تنها چیزی که در این اضطرابِ پس از کشف نابهنگام آن میدانم این است که نباید آنقدرها فشارش بدهم. گیر بدهم. عیانش کنم. اما خوب میدانم این چیز را قبلاً ندیده بودهام. خوب میدانم که این یک کشف است.
نمیدانم عاقبتش به کجا ختم میشود، اما مایلام بدانم این چیست که دیدهام؟ آن شب و شبهای بعدیاش چه گذشت؟ و کجا رفتم؟ چرا دیگر از آن شب (و تا وقتی که حافظهام نیز یاری میکند) هیچ فیلمی آنطور نلرزاندم؟ تمام این چندوقته را مقیم مقالات و نقدها بودهام؛ تا مگر کسی پیدا بشود شبیه خودم که یادش بیاید آن شب چه گذشت. میخواهم بنویسم؛ اما نمیدانم از چه چیز. فقط این را میدانم که در آنجا، در خالیِ خاطراتم چیزیست. از همان شب شروع کردم به دیدن فیلمهای مشابه؛ مثل پرسونا، بزرگراه گمشده، سانسنت بولوار، شبح آزادی، سه زن، و همین دیشب یک سگ آندلسی. حاصلاش؟ هیچ. و حالا؟ توی هال خانه خالیمان نشستهام و منتظرم که مهمانان بروند؛ مهمانان خانهی بیبی. تا بروم بنشینم کنار پنجره قدّی مشرف به حیاط کوچکشان، تا ببینم آیا لااقل آنجا میشود از هجوم وسوسههایم به خواندن چیزهای بیشتر، و بهتر نوشتنِ ِ آنچه که میخواهم بنویسم برَهَم و آماده تحریر چیزهایی بشوم که هفتههاست میخواهم بنویسمشان؟
پینوشت:
توضیح تصویر: صحنهای از فیلم جاده مالهالند (2001)، ساخته دیوید لینچ.