دیدن، در ساعت 8 صبح
بیایید دیدن را به منزلهی چیز مرموزی به خود عرضه کنیم.
ل. ویتگنشتاین
نکاتی در باب فلسفهی روانشناسی (جلد اول) – فقره 961
چندوقتیست که فهمیدهام شبکهی تماشا دارد سریال پوآرو را پخش میکند و لذا بعد از قریب به پنج-شش سال، صبحها پیگیر تلویزیون شدهام و رأس ساعت هشت، پایاش ولو میشوم و به موسیو، مادموازلهای بامزهی هرکول پوآرو گوش میدهم. من از کل این سریال، فقط یک قسمتاش را – از حدود ده سال پیش – خوب یادم مانده؛ که آنهم بین دو قسمتْ تقسیم شده بود و از قضا هم امروز صبح، نوبت اولیاش بود. یعنی من الآن میدانم کدامشان قاتل است و با چه ترفندهایی طفره میرود. حالا که خوب دقت میکنم، میفهمم اتفاقاً میشود از روی قیافه و طرز بازیها به هویّت قاتل پی برد (حالآنکه فکر میکردم کارگردان، طوری بازیها را چیده که پوآرو در تشخیص قاتل، بیرقیب بمانَد). در واقع این من بودم که رفتارهای متمایز ِ قاتل را نمیدیدم. اما حالا خوب میفهمم که پوآرو در تمام قسمتها، از روی همین تمایزات، به هویت قاتل پی میبرده (تمایزاتی که بودند و من فقط نمیدیدم). فهمیدنِ این تمایزات، هیجان خاصی دارد؛ علیالخصوص وقتی که کسی – تا پیش از برملا شدن ماجرا – به آنها هیچ وَقَعی نمیگذاشته. مثلاً یکی از همین جزئیات، علاقهی خودم به سریال پوآروست – و البته یکی دیگر از آثار مستقل آگاتا کریستی، که در اوان بچگی از کتابخانه گرفته بودم و هنوز هم جلد آبیاش یادم مانده، ولی اسماش را نه. راستی چرا من این قصهها را دوست دارم؟

چند وقت پیش، مقالهای ترجمه میکردم از ماریا کُنیکوا (maria konnikova)، روانشناس و از نویسندگان مجازی وبسایت scientific american، تحت عنوان: شرلوک هولمز به ما چه یاد میدهد؟ متأسفانه لینک مقاله، فعلاً مخدوش است و تا مسئولینْ پیگیری کنند (!)، چند جملهای از آن را به انتخاب خودم نقل میکنم. راستاش کُنیکوا هم مثل من در بچگیهایش عاشق قصههای کارآگاهی بوده. "وقتی بچه بودم، پدرم عادت داشت هر شب قبل از خواب، برایمان از قصههای شرلوک هولمز بخواند. گرچه این موضوع برای برادرم فرصت غنیمتی بود و بیمعطلی در کنج تختْ هوش از سرش میرفت، اما بقیهمان سراپا گوش میشدیم. بهخصوص یک قصهاش هیچوقت از یادم نمیرود". مثل خودم. البته قصهای که او به یادش مانده، طبعاً جرئیاتی متفاوت از مال من داشته، ولی در یک چیزش با هم مشترکایم: اینکه هردومان، اوایلْ گول جزئیاتِ همان قصه را خورده بودیم: "تا مدتها بعد سعی میکردم هر پله و راهپلهای که میبینم را خوب بشمارم و به خاطر بسپارم تا هر وقت کسی از من پرسید، جواباش را بدهم. من هولمز را روسفید کردم". ولی خب بعدش هردومان فهمیدیم که: "با تمرکز شدیدی که روی حافظهام داشتم، اصلاً متوجه قضیه نبودم و در واقع با چنین کاری، هشیاری من کمتر میشد، تا بیشتر".
بعدها، در سنین دبیرستان، معلمین و مسئولین مدرسه، علائق غیردرسیام را با اصطلاح ِ امور جنبی مدام به رویام میآوردند و من اگر کار درستی در زندگیام کرده باشم، از جمله همین بوده که هیچوقت حرفشان را باور نکردم. از همینرو هم اصطلاحاتی نظیر جنبی و اطلاعات عمومی، هنوز هم که هنوز است، مو بر تنم سیخ میکنند. حالا خوب میبینم آنهایی که به این توصیهها گوش کردند و اطلاعات خصوصیشان (!) را قوی کردند، زندگیشان پر از رفتار و کردارهاییست که مصداق عینی ِ مفهوم ناخودآگاه است. اینکه برخی روانشناسان هم آمدهاند و ناخودآگاه را به کلیهی انسانها تسرّی دادهاند، از این بابت است که روانشناساند؛ نه بینندهی جامعالاطرافی مثل پوآرو. در آشفتهبازار جزئیاتی که پیش رویشان پهن است، آنها فقط همانچه را که برازندهی زنجیرهی استدلالات فعلیشان باشد، میبینند. به عبارت دیگر، آنها در حال چیدناند؛ نه دیدن. اما پوآرو میبیند؛ بیمدعا. "به نفع ما و تصمیمات ماست که به توصیهی این کارآگاهِ مشهور توجه کنیم؛ از دیدن فراگذَریم و به قلمرو رصد کردن قدم بگذاریم. به هر چه که دور و برتان هست، توجه کنید. به اینکه چرا، و چگونه متأثر از آنهایید، توجه کنید. شاید یک کارآگاه حرفهای نشوید؛ اما تضمین میکنم این موضوع، کیفیت زندگی و تصمیماتتان را متحول میکند". در غیراینصورت از همانهایی خواهید شد که مثلاً از ورود به وادیِ علوم محض و مُوسّعاً فلسفه، اِبا دارند؛ چراکه وانهادنِ یک زنجیرهی استدلالی ِ دههاساله (به بلندای هراندازه که عمر کردهاند) و مواجهه با ناخودآگاههایی که این دفعه در برابر چشمشان واقع شده (نه در پس ِ پشتشان؛ چنانکه پیروان فروید میگویند)، طبیعتاً سخت است؛ اما خب لابد نمیدانند که "این موضوع، کیفیت زندگی و تصمیمات[شان] را متحول میکند".
اطلاق نام ناخودآگاه بر تصمیماتمان مثل این میماند که از پشت یک دوربین عکاسی به اتاقمان بنگریم و دوربین هم فوکوس نباشد (در واقع اصلاً فوکوس نباشد). در اینصورت به تودههای توبرتوی روبرویمان – بیآنکه بفهمیم اینها عملاً متشکل از دهها شیء ریز و درشتاند، یک اسمْ اطلاق میکنیم. مثلاً میگوییم این [تودهی ناواضح و رنگارنگ] یک مِیل فروکوفته در سنین کودکیست. بعد میپرسیم حالا این میل فروکوفته یعنی چه؟ بعد آن را در نسبت با تودههای پیراموناش (که برای هرکدامشان اسم مجزایی گذاشتهایم) تعریف میکنیم و الی آخر. بعد میپرسیم آگاهی یعنی چه؟ خب معلوم است: هرچه زیاد میمانَد.
ولی اگر دوربینمان فوکوس باشد (و روانشناسان، قبلاً از هزارتوی فلسفه گذشته باشند)، میفهمیم که ناخودآگاه در واقع همان آگاهیست؛ همان چیزی که میبینیم1؛ همان شاکلهی ادراکیمان از اتاق. واتسون و کاپیتان هِستینگز (دستیاران شرلوک هولمز و پوآرو)، میبینند؛ اما به نحو ِ ناخودآگاه (بهمعنای فرویدیِ کلمه) و لذا متوجهِ ماجرا نمیشوند. حالآنکه هولمز و پوآرو میبینند اما خودآگاه. چه را میبینند؟ چیزهایی که ناخودآگاه به سراغشان آمده! اینکه این میخ چوبی ِ کوچک هم با اتاق، و از آن مهمترْ اینکه با ماجرای قتل، نسبت دارد.
به این داستانِ مستند توجه کنید:
در سال 1928 میلادی، فیزیکدان انگلیسی، پل دیراک (paul dirac)، با تلفیق اصول مکانیک کوانتومی، نسبیّت خاص اینشتین و مفهوم تازهواردِ اسپین (بهمعنای کلاسیکی ِ چرخش ذاتی ِ یک ذرهی زیراتمی به دورِ خودش)، نتیجه گرفت که برای توضیح یک پدیدهی طیفی موسوم به اثر زیمان، باید به وجود یک ذرهی تازه قائل بود که گرچه جرمی مشابه الکترون دارد، اما بار آن – برخلاف الکترون - مثبت است. این فرضیه، نهایتاً در سال 1931 میلادی به فرم نهاییاش درآمد و این ذرهی فرضی هم پوزیترون (positron) نامیده شد. یک سال بعد، فیزیکدان آمریکایی، کارل اندرسون (carl anderson) موفق شد ردپای این ذره را بر صفحهی عکاسی ِ ویژهای که بهمنظور ثبت مسیر واپاشی ذرات زیراتمی استفاده میشد، بیابد و جایزهی نوبل ِ فیزیکِ سال بعدش هم به دیراک رسید. اما جالب اینجا بود که بعد از اعلام رسمی ِ کشف ذرهی پوزیترون، ایرنه کوری (irène curie / فرزند فیزیکدانِ ماری کوری) و همسرش فردریک ژولیوت (frédéric joliot) هم متوجه شدند که ردپای پوزیترون، در همان سال 1928 میلادی (یعنی سال انتشار نسخهی اولیهی فرضیهی دیراک) بر صفحات عکاسی ِ آنها هم به ثبت رسیده بوده؛ ولی موفق به دیدن آن نشده بودند. از این گذشته، آنها متوجه شدند که در همین صفحات، متوجّه ردپای نوترون هم – که در سال 1932 میلادی توسط فیزیکدان انگلیسی، جیمز چادویک (james chadwick) کشف شده بود – نشده بودند! - ایرنه کوری و چادویک، هر دو در سال 1935 میلادی به نوبل فیزیک رسیدند؛ ایرنه برای کشف چیزی که طی همان تحقیقات میخواست ببیند و بالاخره دید (یعنی رادیواکتیویتهی القایی)؛ و چادویک برای کشف همان چیزی که گرچه در جریان تحقیقات ایرنه هم ظاهر شده بود، اما او نمیخواست ببیند و ندید (یعنی نوترون) - اما چادویک میخواست ببیند و دید.
پس همهْ همان چیزی را دیدند که میخواستند ببیند. از کجا معلوم که دیدن همان چیدنِ [مبتنی بر خواستِ خود] نباشد؟ به داستانِ مستند دیگری توجه کنید:
از معدود متفکرینی که بهترین اوقات روزم را دربستْ وقفِ خواندن آثار و آموختن از او میکنم، لودویگ ویتگنشتاین است و بارها هم در این وبلاگ به نوشتههایش استناد کردهام. قبلاً در کتاب خاطرات ِ نورمن مالکولم (norman malcolm / شاگردِ فقید، و از دوستان صمیمی ویتگشتاین) خوانده بودم که ویتگنشتاین، از طرفداران پروپاقرص قصههای کارآگاهی بوده. بعد از دو سه دفعه که سریال پوآرو را دیدم، به یاد همین موضوع افتادم و لذا دوباره سراغ ِ همین کتاب را گرفتم. فکر میکنید این دفعهْ چه دیدم؟ ماجرا از این قرار بوده که ویتگنشتاین، مشترک مجلهی detective story، وابسته به انتشارات street and smith بوده؛ و در طول جنگ جهانی ِ دوم هم انتشار این مجله موقتاً در بریتانیا متوقف میشود. اما مالکولم، این مجلات را از آمریکا برایش میفرستاد. ویتگنشتاین، در نامهای به مالکولم، نوشته:
بعد، مالکولم افزوده:... مجلاتات حرف ندارند. دارم فکر میکنم اگر ملّت بروند مجلات street & smith را بخوانند، دیگر کی سراغ [مجلهی] mind را میگیرد. اگر فلسفه، سنخیتی با حکمت داشته باشد، قطعاً یک ذره حکمت هم در mind پیدا نمیشود؛ حالآنکه در داستانهای کارآگاهی، بسیار.
کاش میتوانستم بگویمتان که "اخیراً که این داستان را دوباره خواندم"، از چه لذتی سرشارم کرد.یک بار ویتگنشتاین به قدری از یک داستان کارآگاهی خوشاش آمد که آن را به [جورج ادوارد] مور (استاد وقت علوم اخلاقی ِ کمبریج) و [یوریک] اسمایتیز (دوست و دانشجوی ویتگنشتاین) قرض داد و از من هم خواست که ببینم این نویسنده، دیگر چه نوشته:"شاید دیوانگی بیاید؛ اما اخیراً که این داستان را دوباره خواندم، باز آنقدر از آن خوشام آمد که فکر کردم بیایم واقعاً یک نامه برای نویسندهاش بنویسم و از او تشکّر کنم. اگر دیوانگیست، تعجب نکن؛ چون من دقیقاً دیوانهام".
مجلهی mind، برجستهترین مجله فلسفی در جهان انگلیسیزبان است (و در واقع جهانیان از همانجا با نام ویتگنشتاین آشنا شدند).
من نامهی او را قبلاً خوانده بودم، اما جزئیاتاش را ندیده بودم؛ درست مثل واتسون و کاپیتان هستینگز. اما سؤال اینجاست که آیا باید میدیدم؟ آیا ایرنه کوری و فردریک ژولیوت، باید به رد پوزیترون و نوترون پی میبردند؟ راستاش پوآرو و شرلوک هولمز، هر دو شخصیتهایی خیالیاند و اصولاً نمیتوانستهاند وجود خارجی داشته باشند؛ چراکه کوری و ژولیوت هم اصولاً نمیتوانستهاند در نبود عقبهی لازم برای درک رد این ذرات زیراتمی، به وجودشان پی ببرند. چشم داشتند، اما نمیتوانستند ببینند (و لذا من هم اصولاً نمیتوانستم از همان لذتی که با خواندن مجدّد نامه ویتگنشتاین نصیبام شد، سرشارتان کنم).
*
اما واقعیت این است که گرچه پوآرو و هولمز خیالیاند، اما داستانهای پوآرو و هولمزْ دیگر خیالی نیستند. به همینواسطه هم تنها کاری که فعلاً از دستام برمیآید تا شما را از لذت سرشاری که چه از دیدن پوآرو و چه از خواندن ملاحظات ویتگنشتاین نصیبام میشود، سرشارتان کند؛ این است که به توصیهی معلمینتان گوش نکنید. هیچ چیز جنبیای در زندگی وجود ندارد. جهان، فیالجملهْ متن است. کافیست بگذارید علائقتان، تأثیرشان را بر شما بگذارند و دلتان را غنج ببرند و بعد بروید و بیمعطلی بفهمید که چرا چنین تأثیری بر شما گذاشتهاند؟ شاید مجبور باشید، کتابهای خواندهتان را با عقبهای سرشارتر و ذهنی بازتر، دوباره ورقی بزنید. مثل کاری که دیشب کردم. نمیدانستم شبهای روشن ِ داستایوسکی (و همچنین اقتباس سینمایی ِ خوبِ فرزاد مؤتمن) و تصاویر بیبدیلاش چرا مدام در ذهنام رژه میرود. روانشناسانِ فرویدی، شاید حال و حوصلهاش را ندارند که بروند پای کتابخانه؛ شبهای روشن را بردارند؛ باز کنند و درجا بخوانند:
"خوانندهی عزیز! شبی زیبا بود. از آن شبها که تنها به هنگام جوانی به درک آن تواناییم. آسمان بدانسان پاک و پرستاره بود که انسان با دیدن آن بیاختیار از خود میپرسید چگونه مردمانی چنان بداندیش و هوسکیش، در زیر چنین آسمانی به زندگانی سرگرمند؟"

پینوشت:
1- تمنّا دارم این تأکید من بر واژهی «دیدن» را برداشت «استعاری»ام از همان دیدن با چشم نگیرید؛ منظورم همان «دیدن با چشم» (to see) است، که اتفاقاً فروکاستن آن به همان مضمونی که پزشکان به کار میبرند، خودِ مفاهیم علم پزشکی را (مثل مفاهیم روانشناسی ِ فرویدی) دچار کژتابیهای عمیق معناشناختی کرده: جهت کسب اطلاعات بیشتر، ر. ک. کتاب philosophical foundations of neuroscience.
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۱۹ ساعت 4:26 PM توسط ارداویراف
|