از کلیشه‌های قدیم ِ نویسنده‌های معمولی – مِن‌باب شروع بحث – این بوده که بنویسند این چیز یا آن چیز، "از دیرباز" فلان‌طور بوده؛ که وقتی دقت بکنید، حرف درستی نیست. مثلاً هیچ‌وفت حتی فکرش را هم نمی‌کردم – از دیرباز! – که روزی بیایم اینجا بنشینم و برای‌تان از بازی‌های المپیک بنویسم. ولی طی همین دو سه روزی که المپیکِ لندن آغاز شده، ساعتی نرفته که به فکر این قضیه نبوده باشم؛ نه! حتی یک ساعت هم نبوده. بحث وفاق فراسیاسی و گردهمایی ملت‌ها و از این صحبت‌ها نیست، که این‌ها همه جای خودش را دارد؛ اما چیزی که المپیک را برای من از هر چیز دیگری در این روزها خواستنی‌تر کرده، چیز – و یا بهتر بگویم، چیزهای – دیگری‌ست که دیگرتر از احوال روزمره‌ام هستند. 


http://s3.picofile.com/file/7495840963/Luke_MacGregor.jpg     
        

                 [   تیم دوچرخه‌سواری هلند – المپیک 2012 لندن / عکس از Reuters - Luke MacGregor  ]


مثلاً همین فرصتی که هر صبح، حین تماشای عکس ِ بازی‌ها برای شناسایی رنگ‌ها و زوایای تازه پیدا کرده‌ام، از علل اصلی ِ این علاقه زایدالوصف من است. پریروز، از میان همین عکس‌ها، یک‌جور آبی ِ متمایل به بنفش، هوای محوطه افتتاحیه بازی‌ها را میان آن‌همه دود و نور پر کرده بود. این قسمْ آبی‌ها، کیفیت و اصالت‌شان را مدیون تنوع رنگ‌های پیرامون خود هستند و به همین خاطر احتمال دارد آن آبی ِ به‌خصوصی که صحبتش را کردم، اصلاً نمی‌توانسته در نبودِ آن دودکش‌های طوسی‌رنگی که میان استادیومْ افراشته بود و حلقه‌های سرخ لوگوی غول‌آسای المپیک و ده‌ها چیز دیگری که در آن عکس بودند، انگاری وجود داشته باشد. مثلاً چند وقت پیش، از آبی جذاب دیگری برای دو دوستم گفتم که حول و حوش هفده‌، هجده دقیقه بعد از غروب، آسمان را پر می‌کند. اما هرچه صبر کردیم، از آبی خبری نشد؛ چون نمی‌دانستم این آبی، زرد هم می‌خواهد؛ قدری سبز سیر و حاشیه‌‌های سرخ و چندین خط سفید و دو سه خالِ ریز قهوه‌ایِ سوخته که این‌ها را همه تنها روی ایوان حیاط‌مان یکجا می‌شود کنار هم داشت و از میان این قاب، آن آبی ِ کذا را دید. 
عکس‌های المپیک را که می‌بینم، احساس خوبی دارم؛ احساسی که نه‌تنها در آن رنگ هست، بلکه زاویه هم دارد. گئورگ گرستر (Georg Gerster)، عکاس نام‌آشنای مناظر هوایی دنیا، در پاسخ اینکه آیا گوگل‌ارث از آب و نان نیانداخته‌تان، گفته بود؛ "گوگل‌ارث، یک نگاه عمودی و خشک است. بعضی مواقع جالب است؛ اما بعضی مواقع هم خسته‌کننده می‌شود، چراکه احساسی در آن نیست. من در عکس‌های هوایی‌ام، دلم می‌خواهد احساس داشته باشم. نگاهی که من از آن حرف می‌زنم، عمودی هست؛ اما صرفاً عمودی نیست. کمی زاویه دارد؛ و این زاویه، بُعدی را در تصویر به وجود می‌آورَد که من اسمش را احساس می‌گذارم. عکس، نه‌فقط با چشم، بلکه با روح ارتباط پیدا می‌کند". عکس‌های المپیک، زاویه خاصی ندارند؛ اما به‌جایش، این روح‌شان به دید من اندکی زاویه داده. باعث شده تا کمی بالاتر بروم و همه را تحسین کنم؛ فدرری1 که می‌خندد، میلوتایتی2 که می‌گرید، فلپسی3 که نگاه می‌کند. فلپس امسال حضور نسبتاً موفقی نداشت؛ اما حضور داشت و همین بس است. آدم باید پشت به درب آکادمی‌های فیزیولوژی دنیا بنشیند و 9 ثانیه سمفونی ماهیچه‌های اوسین بولْت4 را تماشا کند.
از این‌ها هم که بگذریم، انگاری میان این‌همه حرف، حق با رقابت‌های المپیک است. باید دوید و به لحظه آغاز بازی فلان قهرمان – Athlete، این کلمه‌ای‌ست که انگلیسی‌ها برای شرکت‌کنندگان این تورنومنت استفاده می‌کنند و نمی‌توانم ذوق خودم از خواندنش را پنهان کنم ... داشتم می‌گفتم؛ باید دوید و به لحظه آغاز بازی فلان قهرمان، به لحظه پخش زنده بازی آن قهرمان رسید. نگاه که می‌کنم، حال خوبی دارم؛ حال یک بیننده بازی‌های المپیک را.


پی‌نوشت:

نوشتارهای «روح شهر» و «ما چگونه ما شدیم؟»، بخش سومی هم دارند که اخیراً برایم ثابت شده است و لذا آخرین بخش این سه‌گانه، که من اسم «سه‌گانه استعاره‌ها» را برایش انتخاب کرده‌ام، در آینده‌ای نزدیک منتشر خواهد شد. علی‌الحساب، الآن لینک همین مجموعه را ذیل ستون «رسته‌ها» می‌بینید.


1- Roger Federer
2- Ruta Meilutytes
3- Michael Phelps
4- Usain Bolt (+)