درباره من:با تخلیص و تصرف از ديباچه ترجمه کهن ارداويرافنامه به پارسي:

گويند که چون شاه اردشير بابکان بپادشاهي نشست، نود پادشاه بکشت و بعضي گويند نودوشش پادشاه بکشت و جهانرا از دشمنان خالي کرد و آرميده گردانيد و موبداني که در آن زمان بودند همه را پيش خويشتن خواند و گفت که دين راست و درست که ايزد تعالي به زرتشت گفت و زرتشت در گيتي روا کرد مرا بازنمائيد تا من اين کيشها و گفت و گوها از جهان برکنم و اعتقاد با يکي آورم و کس بفرستاد به همه ولايتها، هرجايگاه که دانائي و يا موبدی بود، همه را بدرگاه خود خواند.
چهل هزار مرد بر درگاه انبوه شد. پس بفرمود و گفت آنهايي که ازين داناترند بیایند. چهارهزار داناتر از آن جمله گزيدند و شاهان شاه را خبر کردند و گفت ديگر بار احتياط بکنيد، ديگر نوبت از آن جمله قومي که تميز و عاقل از بر دارند جدا کنيد. چهارصد مرد برآمد. ديگرباره احتياط کردند در ميان ايشان چهل مرد بگزيدند. ديگر در ميان آن جملگي هفت مرد بودند که از اول عمر تا به آن روزگار که ايشان رسيده بودند بر ايشان هيچ گناه پيدا نيامده بود و دل در ايزد بسته بودند. بعد از آن هر هفت را به نزديک شاه اردشير بردند.
بعد از آن شاه فرمود که مرا مي بايد که اين شک و گمان از دين برخيزد و مردمان همه بر دين اورمزد و زرتشت باشند و گفت و گوي از دين برخيزد چنانکه مرا و همه عالمان و دانايان را روشن شود که دين کدام است و اين شک و گمان از دين بيفتد. بعد ازآن ايشان پاسخ دادند که کسي اين خبر بازنتواند دادن الا آن کس که از هشت سالگي تا بدان وقت که رسيده باشد هيچ گناه نکرده باشد و اين مرد «ويراف» است که از او پاکيزه تر و مينو روشنتر و راستگوي تر کس نيست و اين قصه اختيار بر وي بايد کردن و ما ششگانه نيرنگها که در دين از بهر اين کار گفته است بجاي آوريم تا ايزد عز و جل احوالها به ويراف نمايد و ويراف ما را از آن خبر دهد تا همه کس به دين اورمزد و زرتشت بيگمان شوند و ويراف اين کار در خويشتن پذيرفت و شاه اردشير را آن سخن خوش آمد و پس گفتند اين کار راست نگردد الا که بدرگاه آذران شوند و پس برخاستند و عزم کردند و برفتند و بعد از آن، آن شش مرد که موبد بودند از يک سوي آتشگاه ساختند و ويراف سر و تن بشست و جامه سفيد درپوشيد و بوي خوش بر خويشتن کرد و پيش آتش ایستاد و از هر گنهی توبه کرد ...
پس شاهنشاه اردشير با سواران سلاح پوشيده، گرد بر گرد آتشگاه نگاه ميداشت تا نه که منافقي پنهان چيزي بر ويراف نکنند که او را خللي رسد و چيز بدي در آتش کند که آن نيرنگ باطل شود. پس در ميان آتشگاه تختي بنهادند و جامه هاي پاکيزه برافکندند و ويراف را بر آن تخت نشاندند و روي بند بر وي فروگذاشتند. چون تمام شد، قدحی شراب به ويراف دادند و هفت شبانروز آن شش موبد به بالينش نشسته بود. سي وسه مرد ديگر که بگزيده بودند از گرد بر گرد تخت؛ و آن شصت مرد که پيشتر بگزيده بودند از آن گرد بر گرد ايشان؛ و آن سي وشش هزار گرد بر گرد آتشگاه پاس می دادند و شاهنشاه سلاح پوشيده بر اسب نشسته با سپاه از بيرون گنبد مي گرديد و باد را آن جا راه نميدادند و بر اين سختي کالبد ويراف نگاه ميداشتي. شد تا هفت شبان روز برآمد. پس ويراف بازجنبيد و بازنشست و مردمان و موبدان چون بديدند که ويراف از خواب درآمد خرمي کردند و شاد شدند و بر پاي ايستادند و نماز بردند و گفتند: شادآمدي ارداي ويراف ... چگونه آمدي و چون رستي و چه ديدي؟ ما را بازگوي تا ما نيز احوال آن جهان بدانيم ...

ارداويراف واج گرفت ...