دو مطلب
1.
فیسبوک که اخیراً دهساله شده، فیلمهایی یکدقیقهای را به کاربرانش – از پَست و بلند فعالیتشان در این شبکه اجتماعی – هدیه داده که من از دیروز همینطور سوتِ ظرافت و سلیقهی بهکاررفته در این فیلم هستم (این مال من است). حیف که شما زندگی ِ مرا نمیکنید و نمیدانید اینها چه اهمیتی برایم داشته و چه دلالتهایی برایم دارند. از این چیزهای کوچکِ دلخوشکُنک اگر اقلّاً دهتایشان را در طول یکسالتان به آدمهای دیگر عرضه کنید (بیافرینید و عرضه کنید)، از هر انقلابی ماندنیتر و از هر اقدامی کاریتر است – فقط بیایید توی گود آفریدن، تا بگویمتان رسالت آدم یعنی چه. اگر بحثِ جدی بود، اسم چنین موقعیتی را میگذاشتم دیالکتیک تدریج و توقّع؛ وضعیتی که در آن تا خارج از گودی، توقع کولاک و انقلاب داری؛ پا که تَر میکنی، باران هم برایت بس است. در واقع تازه میفهمی که باران یعنی چه.
2.
این را در واقع برای پشت کامیون نوشتم (+)؛ گفتم حالا اینجا هم بگذارم:

شماره 355 نشریه محلی آیینه، واپسین شماره همکاری من در امر تولید محتوا و طراحی گفتگوهای ویژه بود، و بنا به صلاحدید مدیر مسئول محترم، این گفتگوها به چنین هیأتی ادامه نخواهد یافت. این تجربهی چندماهه، در کنار شانس همکاری با دوستان تازه، همچنین داشتههایی را هم بهشخصه برایم به ارمغان داشت که بد ندیدم آنها را مختصراً عرضه کنم.

[ بخشی از صفحات 4 و 5 شماره 353 آیینه ]
در این بخش از رساله الکبیادس، سقراط، جوانی به همین نام را مخاطب قرار داده، که فرزند یکی از سیاستمداران برجستهی یونانی است و گویا در آینده جانشین پدر خواهد شد. نکته جالب این بخش از گفتگوی مفصّل آنها – که از قول افلاطون نقل شده – این است که الکبیادس در شرایطی بناست زمام امور یونان را به دست بگیرد که این کشور عملاً از همسایگان شرقی و غربیاش – یعنی ایران هخامنشی و امپراطوری لاکدمن (اسپارت) – ضعیفتر است و لذا سقراط، با مقایسه وضع وقت یونان و ایران و لاکدمن، سعی در ترسیم وضعیت عقبماندهی کشورش برای الکبیادس ِ جوان میکند؛ اما در انتها راهکاری را هم برای برونرفت از این وضع ارائه میکند که دلالتهای هنگفتی برای اکنونِ ما دارد (که در غیراینصورت، از هزارهی اول پیش از میلاد تاکنون همچنان خوانده و باز خوانده نمیشد). او در انتهای گفتگویش گفته:
"پس ای کودک ساده، به سخنام گوش دار و کلامی را که در [معبد] دِلفس منقوش است، به یاد بسپار که میگوید: خود را بشناس"1.
این جمله یعنی چه؟ قبلش اجازه دهید اصلاً این را بپرسم که به اعتقاد شما پیشرفت غرب از کجا ریشه گرفته؟ (که در اینجا لزوماً از این پیشرفت، عنصر تکنولوژیکاش را مراد نمیکنم؛ بلکه در وهلهی اول، بُعد اندیشگیاش را مدنظر دارم.) هیچکس نمیتواند ادعا کند این معمّا را حل کرده؛ ولی سؤالی که در اکثریت قریب به اتفاق مواردْ این معمّا را جدی میکند این است که مگر «آنها» دنبال علم و فلسفه نرفتند؟ – پس لابد عیب از ماست که در دین و کلام و سنّتمان درجا زدهایم. نظرات هرکس محترم؛ اما اجازه دهید این سؤال و جواب نخنما را با پاسخی که بهشخصه در این برهه دریافتهام، حتیالمقدور منحل کنم: البته من هم پاسخ این سؤال را نمیدانم؛ اما میدانم اگر علم و دین و فلسفه و دین و سنّت و تجدد و از این دست جبههبندیها را به تناسب دیگری ساده کنیم، جواب مسألهْ خوداخودْ هویدا خواهد شد.
واقعیت این است که اگر بپذیریم که بنیادهای تمدّنی ِ ما شرقیان (البته تأکید میکنم شرق اندیشگی، نه لزوماً جغرافیایی) بر این گزاره استوار مانده که: «خدایی هست» و لذا مناسبات تمدّنیمان متضمن الوهیتی ذاتیست؛ میتوان گفت که بنیادهای تمدّنی ِ غرب مدرن، نه بر نقیض این گزاره، بلکه بر گزاره مکمّل و بهظاهرْ بدیهیاش استوار گشته؛ که: «من خدا نیستم» – و به زعم من، ریشهی تفاوتهای ما، به همین دو روی سکهی ایمان برمیگردد. "تو خدا نیستی"، تأویل کاملاً شیواییست که هانس-گئورگ گادامر، از جملهی منقّش بر معبد دلفس ارائه کرده – یعنی همانکه سقراط هشدار میدهد؛ اینکه «خودت را بشناس». گادامر در صفحه 150 از کتاب عقل در عصر علم مینویسد: "این تقاضای دلفی که خودت را بشناس، معنیاش این بوده که بدان تو یک انسانی، نه خدا"2.
بر خلاف باور مرسوم، بزرگترین فلاسفهی غرب مدرن، از دکارت و بیکن گرفته تا لاک و هیوم و کانت، که جملگی ِ براهین عقلی ِ اثبات خدا (و بسیاری مقولاتِ پذیرفتهی دیگر از قبیل علّت تامّه و جبر و اختیار و ...) را یکییکی تا ته خطّ – البته به بنبست – کشانده و از تناقض ذاتیشان پرده برگرفتهاند، حرفشان این بوده که «تو خدا نیستی»؛ نه اینکه «خدایی، و الوهیتی، در کار نیست» (چراکه بررسی عقلانی این مسأله، نفیاً و اثباتاً راه به جایی نمیبرد. کافیست نگاهی به مدخل هرکدام از این فلاسفه در دایرهالمعارف استنفورد بیاندازید) – آنقدر که کانت در پیشگفتار نقد عقل محض (که سهمگینترین ضربه عقلانی ِ تاریخ فلسفه بر اتوریتهی عقل محض بوده)، مینویسد: "من لازم دیدهام شناخت را کنار بزنم تا جا را برای ایمان بگشایم"؛ آنهم با بسط تلویحی ِ این گزارهی بهظاهرْ بدیهی که «ما – هیچکداممان – خدا نیستیم».
اگر این را بپذیریم و به دلالتهای عمیقاش پی ببریم که من خدا نیستم؛ که تو خدا نیستی، علم و فلسفه دیگر زینتالمجالس جامعه نیست؛ بلکه رکن و بنیاد یک جامعهی پویا را شکل میدهد؛ چراکه صورت ایجابی ِ گزارهی من خدا نیستم این است که: من مطلقاً هیچ نمیدانم (یا نادانم)؛ و ضرورت عَملی ِ این شناخت، ما را به گفتگو فرامیخوانَد – گفتگویی که در آن، هر دو طرف میدانند که مطلقاً هیچ نمیدانند؛ اما در عین حال هم هرکدامشان میداند که من خدا نیستم – و لذا میکوشد از همسخناش بیاموزد آنچه را که نمیداند. محصول ناخودآگاه این شناخت میشود همان چیزی که ما اسماش را پیشرفت و اخلاق حرفهای و از این قبیل عبارات گذاشتهایم؛ حالآنکه چنانچه چنین مقولاتی را برساختههای خودآگاهِ یک جامعهی پبشرفته تلقّی کنیم (کمااینکه ما، از موضع بیرونیمان، چنین میپنداریم و چنین نیز میخواهیم)، لاجرم پی فایدهی علم میگردیم؛ پی فایدهی فلسفه. و در این برزخ ِ بلاتکلیفی، آنچه برایمان پاسخی خرسندکننده مهیّا میکند، انگار نفی ایمان است؛ نفی سنّت است و نفی باور مردمان – و در جبههای مخالف، انگار نفی علم، نفی فلسفه و نفی ملتهای پیشرفته. ولی کو کسی که افسوس خواجهی شیراز را به جان بشنود که "زین قصه، هفت گنبد افلاکْ پرصداست / کوتهنظر ببین که سخن مختصر گرفت".
در این چهار شمارهی آیینه سعی من اقلّاً بر این بود که از رهگذر گفتگوهایی حول برخی مقولات بهظاهرْ بدیهی، اندکی مشق ِ ندانستن کنیم، آنهم فارغ از کمّ و کیف مباحث (و بههمینواسطه هم بالغ بر نود درصد سؤالاتام وجههی سلبی داشت تا بهنحوی خلأ یک پاسخ خرسندکننده را ترجیعبند بحثمان کنم) – کمی گفتگو کنیم؛ آنهم نه با هدف واگشایی ِ شخصیت حافظ و واقعهی عاشورا و مقولات سنّت و تجدد (از موضعی خداگونه و تخصصمآبانه؛ چراکه اصلاً بنا نبود بحثمان تخصصی باشد)؛ بلکه بیاموزیم – از هم – که حافظ که بود؟؛ که در عاشورا چه گذشت؟؛ که راستی چرا عقبمانده شدیم؟ و سنّتمان را چه شد؟ - و البته هم امیدوار بودیم که در پی بازخوردهای احتمالیشان، گفتگوهایی اقماری حول همان بازخوردها تشکیل دهیم و حتیالمقدور آن کاستیهایی را که قطعاً بوده، یکییکی برطرف کنیم؛ که متأسفانه کوچکترین بازخوردی – به من اقلاً – منعکس نشد.
این بود قصهی این چند ماهِ همکاریام و کسب تجاربی که ارزش نوشتن را داشت – با این تکمله که یادمان باشد هرچه هم که محتوای چیزی گران باشد، آنچه نهایتاً عرضه میشود، از رهگذر فرم است؛ و لذا بالغ بر دو برابر وقتی که صرف تهیه محتوای این گفتگوها شد را مصروف طراحی صفحات – علیالخصوص طرح جلد – و ویرایش و تنظیم نوشتهها کردم که حقّا آیینه کمی در آن لنگ میزد؛ و امیدوارم این خلأ در آن شمارهها جبران شده باشد.
پینوشت:
دیروز [که میشود جهارشنبه هفته پیش]، دهمین سالگرد تولد فیسبوک بود. شاید اولین باری که پی به اهمیّت هنگفت این شبکه اجتماعی – که اقلاً خودم تجربهی حضور در آن را داشتهام – بردم، وقتی بود که فهمیدم از حلقهی محدود دوستانم، بعضاً هستند کسانی که واقعاً از آنچه در ظاهرشان مینماید، داناترند و گفتگوهای مجازیمان انگیزهای شد که بفهمم از برخی جهات حقیقتاً نادانم (از جمله حیطهی فلسفه، که شرح مفصلاش را ذیل یادداشتی تحت عنوان از زبان و زندگی در وبلاگم آوردهام). امروز مصاحبهای را میخواندم که نشریهی داخلی دانشگاه هاروارد با جاناتان زیترین (استاد حقوق این دانشگاه) حول پدیدهی فیسبوک انجام داده. مصاحبهگر در پرسش ِ هوشمندانهای پرسیده: "فیسبوکِ بعدی چه خواهد بود؟ هیچ حوزه و پایگاه نوباوهای امروزه وجود دارد که هنوز موسم باردهیاش فرانرسیده؟" یعنی بعد از فیسبوک، انتظار شکوفایی چه شبکهی اجتماعی ِ منحصربفردی میرود؟ جواب زیترین، جای تأمل زیادی دارد: "من به خدمات بهتری خوشبینام که با جوامع محلی گره خورده؛ یعنی شیوهای که در آن مردم بتوانند همدیگر را در فضایی واقعی اینبار، و بهنحوی راحت، ملاقات کنند"3 [ترجمهام از این مصاحبه را میتوانید از این لینک بخوانید].
دقیقاً این همان هدفیست که بهواسطهاش کار برای نشریهای محلی نظیر آیینه را – اقلاً در حیطهی مقولات اجتماعی – به روزنامهای کثیرالانتشار و یا مجلهای معتبر ترجیح میدهم (و نیز از آنجاکه راحتی ِ این گفتگوها خدشهدار شد، از ادامهی همکاری انصراف دادم). فیسبوک ابزاریست که به ما اجازه میدهد هر مبحثی – از مباحث اجتماعی و سیاسی گرفته تا علمی و فلسفی – را در حلقهی دوستانمان (و نه برای مخاطب عامی که کمترین منفعت مشترکی را با وی داریم) راحت طرح و بررسی کنیم. حلقه مفقودهای از سلسلهی گفتگو که فیسبوک احیایش کرده، دقیقاً همین راحتیمان با حلقه دوستان خودمان، و تمایز آن با مخاطب عام است؛ بهطوریکه زمینه را نهتنها برای گذار از خطابه به گفتگو فراهم میکند (اتفاقی که از آن بهعنوان لحظهی عزیمت فلسفهی نوین غرب، در چارچوب فلسفهورزیِ سقراط، یاد میشود)، بلکه گفتگویی که امکان تسری به جهان واقع را هم – از بابت دوست بودن طرفین – دارد؛ و این، کاریست که مایل بودم از یک نشریه محلّی، فضایی بسازد برای گفتگوهایی مفارق از گپ و گفت روزمره مابین کسانی که به جهات متعدّدی – به غیر از فرند بودنِ فیسبوکی – همدیگر را میشناسند و دغدغههای مشترکی دارند – که کمتریناش حفظ و ارتقای زیستگاه مشترکشان است.
منابع:
1- افلاطون، شش رساله، ترجمهی محمدعلی فروغی، انتشارات هرمس (1392)، ص. 299
2- Reason in the Age of Science، Hans-Georg Gadamer، translated by Frederick G. Lawrence، Cambridge: The MIT Press (1981)، p. 150
3- On Facebook’s 10th Birthday, Harvard looks ahead، Christina Pazzanese، Harvard Gazette (چهارم فوریه 2014)

+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۱/۱۹ ساعت 12:33 AM توسط ارداویراف
|