هندسه‌ای میان همهمه‌ی بی‌قرار تارها[ی ارغنونْ مخفی]ست. نغمه‌ای میان چیدمانِ فلک‌ها نهفته است. 

- فیثارغورس


مدتی‌ست دستم به نوشتن نمی‌رود که هیچ، فکرم هم به جایی قد نمی‌دهد. همین چند وقت پیش می‌خواستم چیزی بنویسم؛ اولین جمله‌اش عین برق از خاطرم گذشت: "این روزها با هرکه صحبت می‌کنی، انگار اصلاً متوجهِ مسأله نیست". همین ... یک ربع و نیم ساعت و یک ساعت گذشت؛ کاغذ حیف شد و شب هم رفت. اما مگر حرف را چند دفعه باید زد؟ اصلاً همین یک جمله، تکمله می‌خواهد چه کار؟ خب هیچکس متوجه مسآله نیست دیگر. اگر همین تک‌جمله را هم به کسی بگویی، گزافه گفته‌ای؛ چون متوجه نیست. صبح از خوابِ خوب دیشب‌ات بلند می‌شوی، با باد می‌نشینی سر سفره‌ی صبحانه که بهترین ِ کارهاست. پنیر را با شست‌ات می‌کشی روی نان و با یک تکه گوجه می‌گذاری کنج دهان. آسمان هم که آبی‌ست. جدی‌تر از این‌ها می‌خواهم چه کار؟ چند روز پیش، دم ایوان به مادرم گفتم این حیاط، فقط - این فقط را از ته دل گفتم - یک دانه چنار کم دارد؛ به یک صدای بم میان باد.
ولی وقتی همین بساط را توی آشپزخانه برمی‌گردانم، چند لحظه‌ای صدای تلویزیون می‌آید که "ناتو فلان کاری کرد" و "اشتون، بَهمان حرفی زد". چند ثانیه بعد، صدای حرف اشتون به غیچ‌غیچ در ِ یخچال‌مان هم نمی‌چربد؛ به دنگ‌دنگِ ظرف ارده که بی‌هوا می‌خورد به کاسه ماست. نقشه‌های ناتو یا فلان مصوبه استانی ِ دولتْ حریف صدای در ِ ناکوک نان‌دان‌مان هم نیست. مشروح خبرها تمام می‌شود، اما بچه‌گربه با دلِ سیرْ هنوز عر می‌زند و مجبوری نازش را بخری. اخبار تمام می‌شود؛ اما روز من تازه شروع می‌شود.

باور کنید یا نه، ما خیلی پیشدادی‌تر از طهمورث و جمشیدیم. اسطوره تا صمیم ِ خلوت‌مان هم فروخزیده و در لفاف توسعه تا به استخوان‌مان هم رسیده؛ بعدْ می‌گوییم اودیسه قدیمی‌ست؟ والله اگر سیرن‌های قصه‌ی هومر هم الآن بودند، در هیچ دکانی شیپور ِ شاخی گیرشان نمی‌آمد؛ ولی خودکشی که نمی‌کردند! با تلویزیونی، رادیویی چیزی بالاخره همه را خواب می‌کردند و امورات‌شان هم می‌گذشت. چرا راه دور اصلاً؛ همین یک سؤال: این دایره که می‌گویند، چیست؟ می‌دانیم؛ خوبِ خوب هم می‌دانیم. اما کو دایره؟ اگر این یقین ِ لعنتی‌ام را ول کنم و به اصرارْ از شما بخواهم یک دایره را نشانم بدهید؛ همان دایره‌ای را که در پس ِ ذهن‌تان نقش بسته؛ دست‌تان کجای این جهان را نشانه می‌رود؟ سمت ماه بدر؟ یا خورشید؟ یا ردپای پرگار؟ این‌ها ماه بدر است و خورشید و رد پرگار؛ شکل هیچکدام‌شان هم آن دایره‌ای نیست که در ذهن‌مان داریم. یعنی همه در یک جهانیم و با این همهْ هیچکس نمی‌تواند دایره‌اش را به دیگری نشان بدهد. اما آیا مهم است که اصلاً دایره‌ای وجود ندارد؟ ابداً. مهم این است که ما خیال می‌کنیم دارد.



[ ... آن مرز نازک نور، همان مرز پدیدارها و خیال است /                                                      
                                                          عکس از T. Kampschulte ]                               
                     

"دایره‌هایم را به هم نریز!" نه آقای ارشمیدس! این آخرین جمله‌ی عمرت را که به سرباز ِ رومی گفتی و تاریخی از آن سرازیر شد، اشتباه بود. خب اقلاً می‌گفتی آن شیارهای روی ماسه‌ها را به هم نریزد؛ وگرنه مگر اصلاً می‌‌شود یک دایره را به هم ریخت؟ ... می‌شود؛ اما به همان اندازه که بشود آهنگی را هم شنید و عمداً از آن چیزی نفهمید. البته در این مثَل خیلی مناقشه هست؛ چون تقریباً همگی‌مان در موضع ِ باور ایستاده‌ایم و به‌نوعیْ در همهمه‌ی مبهم آهنگ هم هیچ چیزی نمی‌شنویم. مثل حرف جان میلتون که گفت: "ارسطو، [باور به] سمفونی ِ آسمانی؛ به موسیقی افلاک را به فیثاغورس نسبت می‌داد. اما گفته‌اند که تنها فیثاغورس این ضرباهنگ را شنیده بود. اگر دل‌های ما هم به خلوص و صفا و سپیدی وی بود، گوش‌های‌مان به رعشه می‌افتاد و مالامال از موسیقی شوق‌انگیز ستارگانِ چرخان می‌شد".

می‌گویند لذتی که در تماشای خورشیدگرفتگی‌ست، در هیچ چیز دیگری نیست (قرین حزن‌انگیز چنین حسی در اولین سکانس فیلم سفر قندهار ِ مخلباف، پیداست). از وقتی عکس ِ تماس سوم ماه را با خورشید، حین همین کسوف حلقویِ چند روز پیش دیدم، خوب متوجه شدم منظورشان چیست. خوب متوجه شدم آن مرز نازک نور، همان مرز پدیدارها و خیال است؛ مرز دایره با ماه – با پست و بلندِ دشت‌ها و اوج و فرود کوه‌هایش، که باریکه‌نور لب خورشید را به‌رغم ایده‌آل‌مان شکن‌شکن می‌کند. اصلاً چرا عادت کرده‌ایم که خیالْ باید از چیزی که هست، جلاخورده‌تر باشد؛ صیقلی‌تر؟ ماه بس نیست؟
نه دایره‌ای در کار است و نه مرزی. در اسطوره‌ها چرا؛ هم دایره هست و هم مرز و هم ققنوس و تکشاخ. ولی از اسطوره به بعد؛ از اندیشه‌های شخص ِ هرکس به بعد، چیزها همینی‌اند که هستند. مرزی نیست. و تعجب می‌کنم از اینکه آدم‌ها گمان می‌کنند اسطوره‌ها را می‌شود از کسی به کسی انتقال داد. اسطوره‌ها صمیمی‌ترین تجربیاتِ متکی به فکرمان‌اند که با واقعیتْ اشتباه‌شان گرفته‌ایم و چون جزءِ خودی‌ترین داشته‌هایمان هستند، فکر می‌کنیم حتماً از فراز آسمان، یا از پشت کوه قاف آمده‌اند - اگر اسطوره‌ای، شعری، هنری، به این معنی رهنمون‌تان شد، باورش کنید؛ چون روایت محض ِ واقعیت است. اما یادتان باشد که مرز بین اسطوره‌ها و جهان، مرز باریکی‌ست؛ به باریکی ِ یک مرز1.

پی‌نوشت:

صدای خانم اشتون در صدا بودنش خوب است، نه در خبر بودنش.

1- منظورم این است که هرچه مرز را بیشتر باور کنیم، اسطوره ها هم برایمان انتزاعی ترند.