http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Rain.jpg      


 Play

-    آقای سبزیان؛ منو می‌شناسین؟
-    بله
-    کجا دیدیم قبلاً؟
-    [ زندونِ ] قصر اومدین شما
-    ببین، ما اومدیم فیلمبرداری کنیم ازت؛ می‌خواستیم ببینیم که راضی هستی فیلم بگیریم از این دادگاه؟
-    بله
-    راضی هستی؟
-    بله چون مخاطبَمین
-    بله؟
-    چون مخاطبَمین
-    کی مخاطبه؟
-    شما
-    به چه دلیل من مخاطبم؟
-    به دلیل علاقه‌ای که دارم
-    به چی علاقه داری؟
-    کار هنری ... به کار هنری ... به فیلم
-    خب؛ ما دو تا دوربین داریم اینجا ... این دوربین هست، با لنز «کلوزآپ». می‌دونی کلوزآپ چیه؟
-    بله
-    یک دوربین هم هست ...
-    نه نمی‌دونم ... نامشو دقیقاً اطلاع ندارم ...
-    دوربین با لنز «بسته»‌اس ... اون‌ یکی دوربین هم هست با لنز بازه
-    بله
-    اون دوربین مربوط به دادگاهه؛ این دوربین مربوطه به ماست
-    بله
-    به کار دادگاه دخالت نداره
-    بله
-    من یادمه تو قصر که دیدمت اومدی گفتی که من به‌هرحال متهم هستم و مجرم. اعتراف هم دارم.
-    بله
-    اما این ظاهر  ِ قضیه‌س. مسائلی هَس که به‌سادگی قابل طرح نیست و برای هرکسی هم قابل درک نیس
-    بله
-    حالا ... ما این دوربینو گذاشتیم که اگه موردی داری که به توضیح خاصی احتیاج داره و ظاهراً موردی‌ست که برای همه قابل باور نیست؛ قابل قبول نیست؛ برای این دوربین طرح بکن. الآن شما، مواردی رو که حاج‌آقا طرح می‌کنن؛ اگه مورد خاصی بود که نیاز به توضیح خاصی داشت، و یا فکر کردی که دلایل تو قانع‌کننده یا محکمه‌پسند نیست، برای این دوربین طرح بکن
-    چشم

*
Fast Forward
Play
-    خب حالا فِک می‌کنی که به عنوان یک بازیگر توانایی بیشتر داری برای بازی، یا به عنوانِ یک فیلم‌ساز؟ حالا که توی نقش یه فیلم ساز رفتی ...
-    من جسارت نمی‌کنم؛ اما علاقه‌ی به بازیگری بیشتر دارم. دوست دارم که بازی بشه، منتها اون تجربه‌هایی که خودم دارم؛ اون محرومیت‌هایی که خودم چشیدم، با پوست و گوشت خودم لمس کردم؛ احساس کردم همه‌ی این‌ها رو می‌تونم؛ هم در ذهنم دارم، هم می‌تونم فک کنم بازیشو بکنم.
-    احسان!

Pause
-    بله؟!
-    تلفن!
-    کیه این‌وقت ظهر؟
-    بیا

...

-    [الو! سلام
     فرستاده؟
     خب باشه، من خبرد مدم.
     خدافظ.]
-    لااله‌الاالله
     نمذارن یگ دلِ سیر بشینی فیلم ببینی.
    …
Alt+Tab
    Mail.yahoo.com
   Inbox (1)
0913254…

     [الو. سلام …  یکی ایمیل فقط براد رسیده؛ چکار کنم؟
     ...
     باشه.]  

Play
-    خب الآن فِک نمی‌کنی به‌عنوان یه بازیگر جلوی دوربین نشستنی؟
     داری چیکار می‌کنی الآن؟
-    الآن دارم دردمو می‌گم ... بازیگر؟ نه. بازی نمی‌کنم.
دارم حرفمو می‌زنم. بازی‌ای نیست. من فِک کنم که هنر این تجربه هست که انسان در درون خودش حس کرده؛ اون تجربه رو اگه بتونه پرورش‌اِش بده ... بعنی دقیقاً نظر خودِ «تولستو»ست که می‌گه هنر تجربه‌ی احساس‌شده‌ایه که هنرمند در خودش پرورش می‌ده و اونو به مخاطبِ هنر انتقال می‌ده. و من معتقدم که اون احساس‌هایی که تجربه کردم و اون احساس‌های مثبت؛ و اون محرومیت‌هایی که کشیدم، ناراحتی‌هایی که داشتم و اون علاقه‌ای هم که به بازیگری داشتم؛ این‌ها رو تجربه کنم، هم بازی رو می‌تونم خوب بازی بکنم، و هم می‌تونم واقعیت‌های درونی‌م رو انتقال بدم.
-    پس چرا یک بازیگر رو انتخاب نکردی که نقش بازیگر رو انتخاب کنی؟ یه فیلم‌سازو انتخاب کردی.
-    [مکث]. چون به‌اصطلاح نقش فیلمساز رو انتخاب کردم ... چون به نقش فیلمساز هم در-اومدن، خودش یه‌نوع بازیگریه. من فِک کنم بازی کردم.
-    بازی کردی ... حالا چه نقشی دوس داری بازی کنی؟
-    نقش خودمو.
کیارستمی: تو به نقش خودت رسیدی دیگه، نه؟
سبزیان: [مکث با لبخند].
قاضی: خیلخب ... آقای سبزیان؛ شکایت شُکات رو شنیدی ... خودت هم به اندازه‌ای اِقرار کردی. برای آخرین دفاع؛ هر دفاعی داری بیان کن ...1

.Stop
Start
Turn Off Computer
Stand By
.

*
بلند شدم. سر و صداها بالا گرفته بود. دری می‌جنبید، صدایش آشنایم بود و برگ از شاخه‌‌ای در حیاط‌مان که می‌افتاد، سرم به جستجویش می‌چرخید. بهتر دیدم اصلاً بخوابم. تلفن بیدارم کرد. رفتم توی شهر کمی چرخیدم2.
برگشتم. می‌خواستم از کیارستمی بنویسم. رفتم سراغ هشت کتاب سهراب. خواستم شعری؛ مقدمه‌ای، چیزی برای پیش‌درآمدِ مطلب‌ نانوشته‌ام گلچین کنم. رفتم سروقت صفحه‌ی 150 و شعر بلندی که همیشه ارادتمندش بوده و هستم. مسافر. صفحه‌ی 162: صدای همهمه‌ می‌آید، و من مخاطب تنهای بادهای جهانم ... گفتم این عالی‌ست ... و من مفسر گنجشک‌های دره‌ی گــَنگ‌ام ... از این بهتر نمی‌شد ... به دوش من بگذار ای سرود صبح «ودا»ها، تمام وزن طراوت را؛ که من، دچار گرمی ِ گفتارم3. خواستم ببندمش و نوشتن از سر گیرم. چشم‌ام به صفحه‌ی روبرویی افتاد: برای این غم موزون، چه شعرها که سرودند! ... شگفت‌انگیز بود. عجیب این سهراب حرف از دهان‌مان می‌کشید. چه شعرها که سرودند. یعنی چه شعرهای پنهان در این پیرامون‌مان که شبیه «سرود» هستند، یعنی نباید در پی سرودن‌شان باشی؛ خودشان به گوش‌ات می‌خورند، مثل سرودند. کیارستمی دیده بودم آخر4برای این غم موزون، چه شعرها که سرودند ... سرودند ... قلم‌ از رفتن ایستاد. عجیب بود، مگر این مصرع را من همین چندثانیه پیش نخوانده بودم؟ چرا معنایش اما فرق کرده بود؟ شده بود: برای این غم موزون، [آمدند] چه شعرها که سُراییدند [و به ستایش‌اش نشستند؛ اما غم و دردش را درک نکردند]. معنایش فرق کرده بود. این‌بار انگاری مخاطب‌اش من شده بودم. انگاری من هم داشتم شعر می‌سرودم برای آن غم موزون. یک شعر ناب! یک نقد ناب و منتقدپسند! از آن نقدهایی که سراسر استعاره‌اند و تعبیر ...
منصرف شدم. تنها بودم و از سکوتِ صدها واژه‌ی پوکِ پیرامون‌ام به ستوه آمده بودم. دری نمی‌جنبید و برگی نمی‌افتاد. نتوانستم ننویسم.
برای دوستی نوشتم «فلانی؛ اگه مطلبی در مورد کیارستمی توی وبلاگ بنویسم، قول میدی بخونیش؟».
جواب‌اش آرام‌ام کرد. وقتی گوشی‌ام را گذاشتم روی میز، صدای خوبِ چوب آمد.
 

پی‌نوشت:

عکس این مطلب، از مجموعه‌عکس‌های «جاده‌ها و باران»، اثر عباس کیارستمی؛ کارگردان سرشناس ایرانی‌ست. ضمناً اصل ِ عکس، رنگی‌ست. این عکس‌ها، به‌قول مرحوم بهمن جلالی (عکاس بزرگ معاصر ایران) «تنها از عهده‌ی کیارستمی برمی‌آیند».

1-    بخش‌هایی از دیالوگ‌های کاملاً مستند فیلم «کلوزآپ» از صحنه‌ی دادگاه «حسین سبزیان»، شخصیت اصلی اثر. ساخته‌ی عباس کیارستمی؛ محصول 1990

2-    توی شهر و شلوغی، همیشه جمله‌ای از Alan Bean؛ فضانورد ماه‌نشین ِ آپولو-12 به یادم می‌افتد که در شرح احساسات‌اش پس از فرود بر زمین می‌گوید:
«از آن پس یک‌بار هم از آب‌وهوا شکایتی نکردم؛ بلکه خوشحالم که آب‌وهوا وجود دارد. از ترافیک شکایتی نکردم؛ خوشحالم که مردم در اطرافم‌اند. یکی از کارهایی که بعد از رسیدن به زمین انجام دادم این بود که به مغازه‌ها می‌رفتم و چرخی می‌زدم. یک بستنی می‌خریدم و فقط مردم را می‌دیدم و فکر می‌کردم هی پسر! ما خیلی خوشبختیم که اینجاییم ... چرا مردم از زمین شکایت دارند؟ ما در بهشت زندگی می‌کنیم».

3-    «ودا»، نام مجموعه‌کتب مقدس هندوان، متشکل از چهار کتاب به زبان سانسکریت است که در خلال 3750 تا 2610 سال پیش سروده شده‌اند و کهن‌ترین متن سانسکریت محسوب می‌شوند. چهارمین کتاب موسوم به «اوپانیشادها»، نوشتار سترگی پیرامون فلسفه و حکمت هندوست و دارشکوه، فرزند شاه جهان؛ پادشاه مغلولی ِ هندوستان (که مقبره‌اش همان بنای تاج محل است) آن را برای نخستین بار به فارسی برگرداند و در مقدمه‌اش نوشت که واژه‌ی «کتاب‌ المکنون» در قرآن، اشاره به اوپانیشادهاست. ودا در لغت به‌معنای «حکمت» است.

4-    عباس کیارستمی در مصاحبه‌ای با نشریه‌ی Daily Express ژاپن، به‌شکلی بداهه گفته بود: «نمی‌دانم چرا اثری که از عبور هواپیما در آسمان بر جای می‌مانَد، به نظرم آمیزه‌ای از طبیعت و تکنولوژی‌ست. دیدن آن، همیشه تأثیری عجیب در من به‌جا می‌گذارد. به نظر شما هواپیمایی که در آسمان آبی پرواز می‌کند، همانند یک فرشته نیست؟». مقایسه کنید این گفته را با این قطعه از مسافر سهراب که:
«زنان فاحشه در آسمان آبی ِ شهر،
شیار روشن جت‌ها را نگاه می‌کردند».
و بیشتر از همه، به «شیار» دقت کنید.