آن کو قـدم تو را زمین شد
کـی یاد کند ز آسمــان‌ها

بربند زبــان ما به عصـمت
ما را مفکن در این زبـان‌ها

مولانا


آدم باید خیلی بی‌وجدان باشد که چند روزی را آن‌طور که بایدْ کتاب نخوانَد؛ عکس نگیرد، سرخابی ِِ نبش ِ غروب را با یک استکان چای داغ ِ مَشتی از نظر نگذراند و به جایش بنشیند پای ترجمه، یا درس خواندن و این‌ها. حالا چه ترجمه‌هایی هم! زنون‌های زمین کجا رفته؟؛ عنکبوت‌ها کودن‌تر شده‌اند! و یا نیمه‌عمر DNA، پانصد و بیست و یک سال است. این‌ها همگی به جای خود، اما گاهی باید از چیزها توقع ِ حیرت داشت؛ دراز کشیدن و سقف را دیدن، سنگینی ِ وقت را چشیدن و با نیم‌چرخی روی تختِ چهارخانه‌ی آبی-سفید، به حیاطِ نیمه‌‌زرد این روزها خیره ماندن. مثل همان وقت‌هایی که کار و بارَت آغایی کرده‌اند و گذاشته‌اند اقلاً برای تدارک یک خواب بعدازظهر، به هیچ چیزی، اصلاً به هیچ هم فکر نکنی (بچه‌گربه روی پایم چنان خواب رفته که حیف دیدم اسم‌اش را نیاورم؛ آخر همین وقت‌ها هم حال‌ات آغشته به همان خوبی‌ست).
یکی از منابع ترجمه‌هایم، این روزها وب‌سایت قشنگی‌ست با عنوان رازهای کوچولوی زندگی: Life’s Little Mysteries. کاش می‌شد اقلاً نوشت این رازهای کوچک زندگی از چه لذتی سرشارند. من اگر طی‌الارض بلد بودم، به یکی بیکارتر از خودم قلق‌اش را یاد می‌دادم و می‌نشستم حیرت‌ او را تماشا می‌کردم. راستش را بخواهید، پاهای من مناسبِ ارض است؛ که پیاده تا باغ بی‌بی بروم، پشت حوض‌شان، روبروی ایوان، با سرمای لای انارها، معجزه‌ها را یکی‌یکی بشمارم و تا سروقتِ عادتْ همین‌طور رستگار بمانم. چوبی برمی‌دارم، به علف‌ها می‌زنم و باریکه‌راهی تا ته باغ، قدم‌به‌قدمْ شکاف برمی‌دارد. هی؛ چه معجزه‌ای بالاتر از این؟ 


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Marcos-Bolaos.jpg               


                                                                                                      [   عکس از Marcos Bolaños   ]

مردم از این‌ها چه می‌فهمند نادرجان؟ کاشکی کتاب‌هایی که به این و آن داده بودم‌شان بودند تا بگویم‌ات این مردم چه‌ها که نمی‌فهمند! اول از همه که یک خط می‌کشند و با تیغ نگاه کوته‌بین‌شان، تکلیفِ به خیال خودْ تخیل را مشخص می‌کنند. بعد اگر یکی بیاید و "به جای پاسخ دادن به سؤالاتی راجع به کتاب‌اش، پشت به جمعْ بنشیند و بیش از یک ساعت از تاگور، شاعر هندی بخواند و بعد، خاموشانه اتاق را ترک کند"؛ حتماً از دیگران یکی به رئیس ِ جمع می‌گوید "حدس می‌زنم از ما نیست"1. راست هم می‌گوید. این‌‌‌همه خط و مرز اگر نبود، ما چه معنی می‌داشت؟
نوشته‌ای "سی سال است که با فرزندی نابینا زندگی می‌کنم" و هیچ‌کس باورش نیست که او هم عین ما همه‌چیز را می‌بیند2. این مردم اگر تاب سکوت را می‌آوردند و چندوقتی را به چکش‌کاریِ عقل سلیم (Commonsense)شان می‌نشستند، که چنان افسار باورشان بند تخیل نمی‌مانْد. حیف که تَن ِ آدم، او را هرچه که باشد، همچنان بزرگ می‌کند. حیف، که تا عرصه بر اندکی سؤال خالی می‌شود، این مردمْ افسار باورشان را سخت‌تر می‌کشند و به اسم پاسخ، آیینه دنیای‌مان – همین دنیای خاکی ِ خودمان، که ساق علفی را بهشت‌اش نمی‌فروشم – از هر چه بوده، خط‌خطی‌تر می‌کنند.
نوشته‌ای، "هر سه با هم راضی هستیم؛ هم او [فرزندم] که می‌پرسد چرا شما نمی‌بینید؟ و هم من که می‌فهمم؛ و هم آن‌ها [کارشناسانی] که از این بابت رزق و روزی‌شان را دریافت می‌کنند". راست می‌گویی؛ همه راضی هستیم، و چه معجزه‌ای بالاتر از این؟ 


پی‌نوشت:

* این یادداشت را همینجا، برای مخاطب ِ بی‌‌نشان یکی از ترجمه‌های دوست‌داشتنی‌ام نوشته‌ام (ر.ک. بخش نظرات).
    میان نوشته‌هایم، این را گوش می‌کردم و باز می‌نوشتم.

1- اشاره به لودویگ ویتگنشتاین، حین شرکت در جلسات حلقه وین. جمله دوم را رودولف کارناپ (Rudolf Carnap)، از اعضای حلقه، خطاب به موریس اشلیک (Moritz Schlick)، مؤسس حلقه گفته بود. به نقل از:

Wittgenstein’s Vienna, A. Janik, & S. Toulmin, New York: Simon and Schuster (1973), p. 215

2- در اینجا، بحثِ «چشم دل» و این اباطیل ِ تکراری نیست؛ بحثِ دیدن یک میز است. ر.ک. مقاله اصلی.