دُرکاری
به مقتضای زمان اقتصار کن سـعدی
که آنچه غایـت جهد تو بود کوشیدی
که آنچه غایـت جهد تو بود کوشیدی
راست میگوید؟ سعدی را میگویم. نمیدانم؛ اما حکایت این روزهای من شده مثل یک صیادِ دُر. همین که از خانه درمیروم، نفَس مُستوفایی میگیرم و به امید خدا میزنم به آب. نمیدانم آن پایین، توی ژرفای کَلّه این مردم ِ دوستداشتنی و نسبتشان با مسائل مبتلابهِ آن بالا چه میگذرد، اما همینکه دوباره به خانه برمیگردم – به اتاق – حتماً اگر کسی باشد و ببیندم، کبودِ کبودم؛ وگرنه که اینقدره دلم، نفسام نمیگرفت. کتابی برمیدارم و برای خودم ورق میزنم تا نفسام جا بیایید. ده دقیقهْ The Family of Man، اینجور وقتها خیلی جواب میدهد. مینشینم و عکسهایش را میبینم و با خودم میگویم اصلاً بیخیالِ دُر؛ پهنهی آبهای روبهرو و وسوسهی دستی به تهشان رساندن – همان وسوسهی خالیاش را بگو – بس نیست؟ اما سرم باد دارد؛ همین چندوقت پیش، زد و دو سه تا دُر ِ هفترنگِ مَشتی پیدا کردم و صبح تا شب نشستم برای تراش و حک و اصلاحشان – تا مگر نوشتههای خوبی بشوند. اما خب استثناست؛ "آدم کف دستش را که بو نکرده"! آمدیم و دُری نبود، حرف کمی نیست؛ حکایت وقت آدم است که دیگر گذشته و تو در این مدت میتوانستهای سراغ از پیالهی فیدون افلاطون بگیری، و یا داستانی را با تمام آدمهای ریز و درشتاش استشمام کنی. بههرحال هر چه بود، بهتر از هیچی بود؛ اقلاً صدفهای بیزبان را معطل خود نمیکردی. راستش اگر وسوسهی دُر هم نبود، میتوانستی با صدفها خلوت کنی، از حال و روزشان بپرسی و احوال ژرفای جامعه را جویا شوی.
... اینها را که نوشتم، از شما چه پنهان، حال امشبم بهتر شد. امیدم برگشت؛ اما وسوسهام هم؛ وسوسه اینکه برگردم و دوباره سراغ از دُری، چیزی آن پایین بگیرم. من این صدفها و دنیای کوچکشان را دوست دارم؛ هرچه هم که نفس نکشند، اقلاً ساکن اعماقاند.
دیگر از هوای مهرماهی و سوتک چرخریسک قهّار حیاط و حجم سیاهِ بامداد یکشنبه مگر توقعی بیش این نوشتهها دارید؟ از سقراط و گادامر و ویتگنشتاین ِ جان بنویسم که فیلسوف میشوم؛ از مثنوی و حافظ هم که بیاورم لابد حکیمی چیزی، و تحلیل علمی هم اگر خدایناکرده بکنم، زیادی شق و رق و خشک از آب درمیآیم. آدم ماندن و عمر کردن به ما نیامده؛ جدی که بگیرم، مصیبت است. باری، لابد حکمتی بوده که در این ماندنها هم دُری عاید آدم نمیشود؛ اما وسوسهاش چرا. خلاصه باید بروم سراغ نوشتهای، چیزی؛ برش دارم و چراغها را خاموش کنم. کلید بیاندازم بروم پای تخت بیبی، بودنام را به تجربه بنشینم. این، بهترین نمای اعماق از این بالاست. بروم نفسی بگیرم و به امید خدا یواشکی، طوری که سعدی نفهمد، فردا بزنم به آب؛ برای خاطر قدری دُر.

[ بالطبع اثر کامبیز درمبخش ]
پینوشت:
ندارد.
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۷/۱۴ ساعت 12:54 AM توسط ارداویراف
|