فیلمنامه (1)
چندهفتهای میشود که در اینستاگرام شروع به معرفی فیلمهایی کردهام که به نظرم ارزش این کار را دارند، و از آن گذشتهْ به نوعی کشفیات سینمایی من طی یکصد و اندی شب پیش (و شبهای پیشِ رو) محسوب میشوند؛ آنهم با فُرمی که – طبق توضیحاتی که در اولین پُست از این سری آورده آوردهام – اختصاصاً برای همین کارْ طراحی کردهام. هشتگی ساختهام از این قرار: a_film_a_question، که در آن هر فیلم را به منزله پاسخی به یک سؤال معرفی میکنم. فرم کار هم فقط در قالب مختصر و تصویرمحور اینستاگرام میگنجد و پیگیری آن هم فقط مخاطب این شبکه را میطلبد. اما برای آرشیو کردن معرفینامههای کوتاهام (اصطلاحاً فیلمنامههایم) تصمیم گرفتهام که به ازای هر پنج معرفینامهای که منتشر میکنم، آنها را یکجا در قالب پُستی روانه وبلاگم هم بکنم؛ که هم آرشیوشان در اختیار خودم باشد و هم اینکه راه جستجوهای اینترنتی به رویشان باز. حال، این شما و این پنج فیلم اول از این فهرست:
در شهر سیلویا (2007) / خوزه لوئیس گوئرین

اینستاگرام میگوید 52 روز از آن پُستی که راجع به فیلم دیدنهایم گذاشته بودم میگذرد، و راست هم میگوید؛ چون دقیقاً 132 شب میشود که پیاپی فیلم میبینم (به جز دو شبی که – یکی به خاطر سرماخوردگی شدید، و یکی هم به خاطر نقص سیستم صوتی – نشد که ببینم). در تمام این مدت هم پی قالبی میگشتم که کشفیاتام را به نحوی ثبت کنم – کشف فیلمهای منحصربفردی که بابت دیدنشان و ترجیح دادن مدّتزمانی که صرفشان کردم به مثلاً مطالعه یا هر کار فاخر دیگری، خوشحالم. اما به چنین قالبی نرسیدم، به دلیل دو کشف دیگری که در این مدت داشتم: یکی اینکه تقسیمبندی فیلمها بر حسب معیارهای "خوب/متوسط/بد" و نظایر این، تقسیمبندی صائبی نیست (یا لااقل در این مدّت آنقدر فیلمهایی را دیدهام که مثال نقضی بر جامعیّت این تقسیمبندی باشند). و دوم آنکه تقسیمبندی فیلمها طبق نه فقط معیار "خوب/متوسط/بد"، بلکه هر ملاک و معیار ثابتی، عاقبتْ حق مطلب را ادا نخواهد کرد. میخواستم قالبی در اختیارم باشد که منحصربفرد بودن یک فیلم را به نحوی منتقل کند (نه لزوماً خوشساخت بودن آن، تأثیری که بر منِ نوعی گذاشته، اهمیّت تاریخی آن، پرمخاطب بودن آن، و ...). چنین قالبی، در این 132 روز گذشته بر افکارم عارض نشد، تا همین امروز ظهر، که متوجّه شدم که چقدر ساده میتوان فیلمی که برایم ارزشمند بوده را به منزله پاسخی به یک سؤال بدانم. این سؤال نباید الزاماً قبل از دیدن فیلم برایم پیش آمده بوده باشد؛ بلکه هماینک با دیدن فیلم، مطمئن میشوم که ذهن دستکم یک نفر (آن کارگردان) را به خودش مشغول کرده بوده، و آن یک نفر موفق شده تا پاسخ این سؤال را پیدا و بیان بکند. هر فیلمی را میشود اینطور معرفی کرد؛ اما ترجیح من این است که ژرفای فیلمهای محبوبام را با طرح سؤالاتی که نزد من این فیلمها پاسخهایی متقاعدکننده برایشان بودهاند، به دوستان مجازیام نشان بدهم. (چه بسا فیلمهایی نه به آن خوبی که بخواهم دوباره ببینمشان، اما مسحور همان بار اولام). به همین خاطر، هشتگ یک فیلم، یک سؤال را ساختم تا برایم دفتری باشد برای خاطراتم از یک اودیسه بصری به جهان ذهن و ضمیر انسانهایی به غیر از من. و فیلمی هم که مایلام از آنجا پا به این فهرست بگذارم (فهرستی که لزوماً بهطور منظم آن را بهروز نخواهم کرد)، فیلمیست ساخته 2007، با عنوان در شهر سیلویا (محصول اسپانیا، به کارگردانی خوزه لوئیس گوئرین). در شهر سیلویا پاسخیست به اینکه:
چطور میشود با یک خاطرهْ زیست، پابهپایش به سفرها رفت، و در آن گم شد؟
*
رؤیای یک مرد مضحک (1992) / الکساندْر پتروف

داستان رؤیای یک مرد مضحکِ داستایفسکی را چند سال پیش در مجموعهداستان کوتاهی از او تحت همین عنوان، که نشر ماهی (به ترجمه رضا رضایی) منتشر کرده بود، خواندم. از جزئیاتش همینقدر یادم بود که میخواستم برای رفقا هم روخوانیاش کنم؛ اما حیف که بلند بود. عیب آثار کلاسیک همین است – یا حجیم و پُرمایهاند؛ یا چنانچه کوتاه هم باشند، فرم منحصربفردی دارند که در روایتهای دست دوم نمیگنجد. این تصّور همراهم بود و بود تا به اقتباس سینماییِ کوتاهِ الکساندْر پتروف از این داستان کوتاه برخوردم. انیمیشنی ۲۰ دقیقهای به روش شگفتانگیز شیشهنگاری (که در آن هر فریم انیمیشن، از طریق تغییر حالت نقاشیهای رنگ و روغنی که بر روی شیشه پیاده میشوند و کماکان خیساند، خلق میشود)، مربوط به سال ۱۹۹۲ – زمانی که هنوز از عصر رسانههای دیجیتال خبری نبود. این دقیقاً همان فرمی بود که میشد از طریق آن نوشتهای از داستایفسکی را – با حفظ سایههای همیشهموجود چهره هر شخصیت، و فضای سرد و نمور جهانِ داستانهایش – به تصویر درکشید. پتروف، شعر پری دریایی پوشکین، و داستان پیرمرد و دریای همینگوی را هم به جامه این فرم منحصربفرد آراسته (و بابت دومی نیز اسکار بهترین انیمیشن ۱۹۹۹ را دشت کرده). ولی ترجیحِ من هنوز هم با رؤیای یک مرد مضحک است؛ انیمیشنی محصول روسیه، که پاسخیست به این سؤال که:
وقتی انسانی از جهان کم میشود، دقیقاً چه چیز از جهان کم شده است؟
*
نارنگیها (2013) / زازا اوروشادزه

امسال تابستان که بعد مدّتی گویا بنا شده چندجلسهای را در کلاس اخترشناسی مقدّماتی، با دانشآموزان متوسّطه باشم، قصد کردهام که سنّت قدیمی تدریسِ مقدّمات نجوم را بشکنم. قصد کردهام که به جای یک روایت خطّی و چندمرحلهای از منظر دانای کل (که با معرّفی موقعیّت زمین و سیارات و منظومهمان شروع، و به شرح جهان بزرگمقیاس هم ختم میشود)، آموزههای اصلی این دوره را در قالب داستانهایی از تاریخ علم و از منظر انسانی، در سه اپیزودِ سهپردهای طی مجموعاً ده جلسه روایت کنم – داستانهایی مثلاً در اپیزود اول راجع به راه دشوار فتح فضا، تاریخچه جستجوها پی آب در مریخ، و جهد صدهاساله در راه تشریح خاستگاههای حیات زمینی. دلیل این تصمیم، به این تجربهام در بین رفقای نجومی برمیگردد که لزومی ندارد که مخاطبین تازهواردمان را آلیسوار، از دریچه تنگ صفرهای اعداد نجومی، به سیاحت "سرزمین عجایب" کیهان ببریم. اینکه تازهواردی بخواهد در همان اولین مواجهه، تجسّمی صحیح از مقیاس سال نوری یا حتی ابعاد همین زمین خودمان صورت بدهد آنقدر غیرممکن است که در اینصورت اهداف اخترشناسی به شعبدهبازی شبیهتر خواهد بود تا علم! اما با توسّل به امکانات یک داستان قوی (و در اینجا داستان مستند)، میشود واقعیّت مدنظر را با حفظ مقیاس و در بستهبندی ایمن، به مخاطب خود تحویل داد.
همین مسأله در خصوص جنگها هم مصداق پیدا میکند؛ اتّفاقاتی که ابعاد میدانیشان (از حجم تراکنشهای مالی آنها گرفته تا وسعت تلفات و ضایعات جانی و اجتماعیشان) فراتر از تصوّرات یک مخاطب سادهی اخبار صبحگاهی است؛ مخاطبی که بنا هم نیست از بابت شنیدن این اخبار، به مسألهای چندان پیچیدهتر از معادله دومجهولیِ "طرفین درگیر" بیاندیشد. سایر انواع بیان هنری – اعم از سینمای جنگ – هم اکثراً مثل همان معدود رفقای نجومیام میمانند که سعی در فروکردن صفرها در چشم و گوش مخاطب دارند؛ مخاطبی که حرارت این مواجههاش را به زودی از دست خواهد داد. به ندرت داستانی پیدا میشود که واقعیّت جنگ را مثل یک داغ بر ضمیر مخاطب خود حک کند. و داستان فیلم نارنگیها از همین جنس است؛ داستانی راجع به درگیریهای سرزمین آبخازیا در قفقاز. نارنگیها، فیلمی به کارگردانی زازا اوروشادزه و محصول مشترک گرجستان و استونی (طرفین درگیر منازعات آبخازیا)، پاسخیست به این سؤال که:
چنانچه یک جنگ را از پوسته و گوشتهاش بپالاییم، در هسته آن چه خواهد ماند؟
*
مردی با دوربین فیلمبرداری (1929) / ژیگا ورتوف

در پُست قبلیام حرف تاریخ علم شد و حیفام آمد که به چیزی اشاره نکنم: چند سال پیش، بخشهایی از کتاب کازموتئوروس را میخواندم، مال ۳۱۸ سال پیش. این، بیستویکمین و آخرین کتاب کریستیَن هویْگِنس، ریاضیدان و اخترشناس هلندی قرن ۱۷ (کاشف تایتان، بزرگترین قمر زحل، و مبدع ساعت پاندولی) است. آن را خطاب به برادرش کنستانتین نوشت؛ اما نه عمر کریستیَن به چاپ کتاب قد داد، و نه عمر کنستانتین به توزیع آن. کازموتئوروس کتاب نسبتاً مختصریست راجع به ساختار گیتی از نگاه یکی از بزرگترین طبیعیدانان قرن ۱۷. هویگنس به زبانی کاملاً علمی، از ذخایر عظیم آب در سیاره مشتری نوشته، و اینکه مگر میشود که ساکنین مرّیخ ندانند عدالت چیست، یا صداقت یعنی چه؟ "نمیگویم احتمالاش نیست؛ میگویم امکان ندارد" – این را هویگنس نوشته.
با اینهمه، وقتی فهرست سرفصلهای جلد اول کتاب را میخواندم، به نظم جالبی برخوردم؛ نظمی که قاعدتاً نمیتوانسته برای یک دانشمند قرنهفدهمی چیزی جز تسلسل چند عنوان باشد، اما برای منِ قرن بیستویکمی، چیزی شده بودند شبیه به یک شعر کهن. این سرفصلها نماینده استدلالات علمی هویگنس راجع به ابعاد مختلف سرشت موجودات فرازمینیاند، و دقّت کنیم که به یک دانشمند طراز اول تعلّق دارند. من عناوین فصول ۴۴ تا ۵۵ کتاب را، بیکمترین دخالتی در ترجمه، ذکر میکنم؛ اما شکاف صدهاسالهای که بین ما و علم قرن ۱۷ فاصله انداخته، به این عناوینْ حال و هوایی چنان غریب داده که انگار خودِ هویگنس یک موجود فرازمینی است که دارد ما زمینیان را توصیف میکند:
آنها دست دارند
و پا
راستقامت هستند
این نه بدانمعناست که شبیه به ما هستند
چه بسا یک نفْس خردورز به هیأتی به غیر ما باشد
سیارهنشینان، پَستتر از ما نیستند
آنها در جامعهْ زیست میکنند
از لذّات جامعه کام میبَرند
خانههایی دارند که از گزند هوا پناهشان میدارد
دریانوردی دارند و جملگی فنون مرتبطش را
و هندسه
آنها موسیقی دارند
همان غرابتی که امروزه بر توصیفات هویگنس از "فرازمینیان" سایه افکنده، روایت فیلم مردی با دوربین فیلمبرداری از عدّهای از زمینیان را هم متأثر از خود کرده. این مستندِ منحصربفرد، حاصل نبوغ و خلاقیّت ژیگا ورتوف در توصیف ظرائف حیات روزمره یک کلانشهر در ابتدای قرن بیستم است (اگرچه در واقع تصاویر آن در چهار شهر اودِسا، خارکوف، کییِف، و مسکو فیلمبرداری شده)؛ مستند بلندی محصول شوروی سابق، که گرچه در زمان تولیدش پیامی متفاوت داشته، ولی امروزه پاسخیست به این سؤال که:
وقتی سینما بچّه بود، جهان را چطور میدید؟
*
روزی روزگاری در آناتولی (2011) / نوری بیلگه جیلان

همیشه وقتیکه پس از اتمام سفرهای شباهنگامیمان (به قصد رصد)، خروسخوان سحر از حومه به شهر برمیگشتیم، میشد قشنگ دید که همهچیز سر جایش هست الّا آدمها. نقرهپاش خیابانهای خلوت و سردی که نگاه آدم را تا افق بدرقه میکرد (و در این بین هم هر از چندی با چشمک تابلوهای نئون، از لکّههای پخشیدهی سرخ و زرد و آبیْ اشباع میشد)، حس کوفتگیِ بعد از اینهمه شببیداری را به یک وضعیّت وهمانگیز بدل میکرد. انگار فرصتی بود برای دست نگه داشتن و فکر کردن به چیزهای مهم؛ فرصتی که داشت لحظهبهلحظه هم – به تندیِ سربرزدن سپیده – هرز میرفت، چون هنوز مطمئن بودی که فقط رختخوابْ پاسخی به این وضعیّت توست، نه دست نگه داشتن و نه فکر کردن به چیزهای مهم. پس میخوابیدی و شهرْ بلند میشد تا چیزهای مهم را باد ببرد و برای بامداد و نیمهشبی دیگر، دوباره در امتداد خیابانهای خلوت شهرْ آنها را به وزش درآورَد.
این بود قصّه چیزی که من آن شبها میدیدم، و بعداً نگذاشت تا ماجرای فیلم روزی روزگاری در آناتولی را در عین ضرباهنگ کندش از خاطر ببرم. فیلم، ماجرای اودیسهایست به "همین دور و بر"، به قصد "کارهای همیشگی"، و انتهایی هم که "خودت میدانی"؛ اما پُر از لحظاتی برای دست نگه داشتن و فکر کردن به چیزهای مهم. یونانیان از قدیم به فلات آناتولی میگفتهاند سرزمین آفتابِ خیزان (یا همان طلوع آفتاب)؛ و روزی روزگاری در آناتولی فیلمیست که در خروسخوان سحر این سرزمین میگذرد، وقتی که نقرهپاش جادههای خلوت و سرد، نگاه آدم را تا افق بدرقه میکنند؛ فیلمی به کارگردانی نوری بیلگه جیلان و محصول ترکیه، که پاسخیست به این سؤال که:
"چیزهای مهم"، به چه شکل از آن سمت آسیاب روزمرگی خارج میشوند؟