"رنج‌اش نبود که عذاب‌ام مى‌داد (چون باورم نمى‌شد او رنج مى‌کشد)؛ چیزى که عذاب‌ام مى‌داد این بود که براى اولین بارْ حالى‌ام می‌شد که با مرگ یک انسان، جهانی بکر و ناشناخته درمى‌گذرَد". این را آنتوان دو سنت اگزوپرى (که پریروز یکصد و سیزدهمین سالگرد تولدش هم بود)، در خاطره‌اى راجع به یک برده‌ی اعرابى نوشته که در صحراى مراکش او را دیده بود و در توصیف تن نحیف و بى‌جانش افزوده: "نمى‌توانستم بدانم آیا در این توده‌ی سیاه، فقط غصه‌هاى حقیر و بى‌مقدار بودند که خاموش مى‌شدند... آیا روح بَرده‌اى بود که در خواب مى‌شد، یا انسانى که با بیدار شدنِ خاطراتش سربرآورده بود و در عین سربلندى و شکوه مى‌مرد؟ ... نمى‌دانستم که در این خواب خطیر ِ واپسینْ روزها، در این جان و در این تن که تدریجاً به ژرفا و به ظلمت خاک برمى‌گشت، کدامین جزءِ جهان از میان مى‌رفت"1.


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Mandela.jpg


حالا همین شده حکایت ما و ماندلا. حکایت ما و کسى که توصیفات تغزّلى ِ اگزوپرى از یک برده‌ی سیاه و ناشناس ِ مراکشى را، کاملاً جدّى و بى‌تقلب، آورده در سرخط خبرگزارى‌هاى بزرگ جهان. حکایت ما و جهانى که براى مرگ ماندلا آماده مى‌شود؛ جهانى که براى مرگ جزئى از جهان (جزئى بکر و ناشناس از این جهان) آماده مى‌شود.

تیتر بالا را میان تیترهای امروز صبح دیدم. می‌دانید؛ فرق یک متن تغزّلى با یک تیتر خبرى در این است که دومى دیگر انعطافى ندارد، و اگر بر فرض محال هم پهلو به پهلوى یک متن تغزلى زد، از دو حالت خارج نیست: یا پاکْ دروغ مى‌گوید؛ و یا واقعاً اتفاق بزرگى در جریان است. حالا به همین تیتر، همین‌طورى که هست – مثل یک جمله‌ی کاملاً خبرى – زل بزنید و بخوانید. شما هم احساس نمى‌کنید که کلمه‌اى، چیزى، در اینجا دلالت بر اتفاقى، واقعیتى، چیزى، خیلى بزرگ دارد؟ خیلى خیلى بزرگ؟


پانوشت:

1- – اگزوپری، آنتوان دو سنت؛ «زمین ِ انسان‌ها»؛ برگردان سروش حبیبی؛ نشر نیلوفر (1382)؛ صص. 103-104 (با اندکی تصرّف و تخلیص)