سه مطلب
1.
دوستی نوشته بود "آدم که به فکر کردن بیفتد، یعنی یک جایی، یک چیزی درست نیست"؛ یا به عبارتی، یک جای کار میلنگد. راست میگوید. از قدیم هم گفتهاند اتفاق خودش نمیافتد؛ یا بالاخره چیزی باعثاش شده، یا که چیزی باعث شده نگاهمان را جلب کند. همیشه همینطور بوده. وقایع و اتفاقات همیشه منطقیاند، و یا چنانچه در وهله اول اینچنین به نظر نرسد، اقلاً وقت که بگذرد، حولشان استدلالاتی تنیده میشود و نگاه کنجکاومان را عاقبت از خودشان طرد میکنند. عمر که میگذرد، هرچه دیدهایم و یا که به فکرمان خطور کرده، به قول انگلیسیها همدیگر را cancel out میکنند؛ خنثی میکنند و تنها سر یک چیز است که در این میان بیکلاه میماند؛ و همان بهتر که بماند، چراکه آنوقت همهچیز "درست" است.
(در علم کیهانشناسی، معضل لاینحلی وجود دارد به اسم معضل بیتوازنی ِ ماده/پادماده که میگوید ابتدا جهان مملوء از ماده و پادماده بوده که رفتهرفته تقریباً تمامیشان هم را خنثی کرده، به پرتوهای گاما بدل شدهاند و ... فقط مشکل اینجاست که پس چرا ما اینجاییم؟! در واقع مشکل سر همان «تقریباً» ِ کذاست؛ چراکه نهتنها ما اینجاییم، بلکه پادمادهای هم اینجا نیست. مگر این دو توزیع متوازنی نداشتهاند و هم را خنثی نکردهاند؟ پس اینکه هماینک جهان آکنده از ماده است – و نه پادماده یا پرتوهای گامای ناشی از واپاشی ماده/پادماده – چه توجیهی دارد؟ فعلاً که هیچ. گفتم که یک معمای بزرگ کیهانشناسی است و حسگر LHCb شتابدهنده LHC را هم برای پاسخ به همین معما طراحی کرده و راه انداختهاند).
منظورم این بود که ما سرمان بیکلاه مانده که امروز از جنس پرتوهای گاما نیستیم. یکجورهایی «فرد» شدهایم و از مهلکهی زوج ِ ماده/پادماده در ابتدای جهان جان به در بردهایم. این فردیّت در ساحت زندگیهایمان هم هست. گفتم که تنها سر یک چیز است که در میان وقایع و اتفاقات عمرمان بیکلاه میماند. منظورم این است که هرچه در این دنیاست، لابد توجیهی دارد و اگر هم ندارد، برایش توجیهی میتراشیم. بالاخره منطق راه خودش را باز میکند. اما یک چیز از اینهمه جان به در برده که میشود آن را فردترین عنصر دنیا نامید: «من». ضمیر «من». اینکه بگوییم، «من هستم»، یا چه میدانم «من میاندیشم پس هستم» و از این صحبتها، کار را خراب میکند؛ چراکه رفتهرفته در پیوستار منطق حل میشود و شگفتیاش از دست میرود. اینکه «من هستم»، لابد دلیلی دارد. اصلاً بگذارید اسماش را بگذارم جبر. بله! همه این چیزهایی که میگویند من از کجا آمدهام قبول. اشتباه از خودم بوده که این جمله را گفتم. «من» اگر در جملهای – هر جملهای – قرار بگیرد، عاقبتش همین میشود که دیدید. همینکه به پیوستار دلنشین منطق بپیوندد و شگفتیها را بزداید. اما «من» ِ خالی، حکایت دیگری دارد. بهقول مولوی، "زین دو هزاران من و ما / هین عجبا من که منام". این «عجب»ش را میگویم که همیشه هست. و همین "درست" است.
2.
چند شب پیش فیلم بازیگران سیّار آنجلوپولوس را میدیدم؛ از آن فیلمهایی که آدم را کُفری میکنند. سه ساعت و نیم میدانید یعنی چه؟ یعنی هی این پا و آن پا کردن. هی به فیسبوک رفتن و برگشتن و play را زدن. هی خبری نشدن. هی حرفی نشنیدن و به صحنههای کشدار و اِلمانهای ثابتش نگاه کردن. اینها همه درست. اما صحنههایش کاریاند. امروز نه؛ فردا هم نه؛ ولی پسفردا و بعدش نمیشود که برایت تداعی نشوند. هوای ابری و نور نرم و رقص کولی. صحنههای کشدار و آکوردئونی که در پسزمینه میزنند. اینها مثل آوار رویت خراب میشوند. حالا نه؛ فردا و پسفردا هم اصلاً نه، ولی بالاخره میشوند. عجیب هم میشوند. سناریو هم اگر فراموشتان بشود، آنچه درد دارد، احساس حضور در آنجاهاست؛ در آن خرابههای یونانی، در کاقههای گرفتهی شهرهای بارانی، در مسافرخانههای خالی، با کاشی کفِ شطرنجی و نیمکتهای ابریِ مجروح، مثل درمانگاههای قدیمی و سرد (اصلاً به توصیفات من اعتماد نکنید؛ همهشان را باید دید تا فهمید)؛ و بالاخره وسوسهای که در این وانفسا دیگر از همه بدتر است: بنشینم دوباره ببینم؟ :|
3.
قلمام به نوشتن نمیرود. امیدم چرا؛ امیدم از دست میرود. در این چندوقته چیزی ننوشتهام؛ اما همانها هم که نوشتهام، ازشان خیری ندیدهام. از آزادی نوشتهام و از ماندلا که نشد چاپ بشود. احساس میکنم از چیزی جا ماندهام؛ از قافلهای چیزی. میخواستم بنویسم. که من هستم؛ که حرفهایی برای خودم دارم. نشد که چاپ بشود. نخواستم اینجا هم بنویسم. نوشته بودم که با خشخش کاغذِ زیر دستتان نوش جان کنید. با «یادداشت»ای که عنوانش آن بالا خورده بود و با هارمونی ِ صفحهای که خودم طرحاش را زده بودم. آخرش نگذاشتند چاپ کنم. اینها نمیدانند این کار عین سقط جنین است. عمری را گرفتهاند. نفهمیدهاند که گرفتهاند. نمیفهمند. آدمی که نگذارند بچهاش متولد شود، عاقبت تنهاست. «فرد» است؛ عین «من» – بیبار و سترون.

[ Il Tifone؛ طوفان / نقاشی از گالیلئو چینی (1911) ]
پینوشت:
این نوشتهی اپیزودیک را برای این نوشتم که بگویم اینها را همه میخواستم بگویم، اما نه فرصت ارتباطشان را به هم را داشتم و نه دلیلی برایش.
دوستی نوشته بود "آدم که به فکر کردن بیفتد، یعنی یک جایی، یک چیزی درست نیست"؛ یا به عبارتی، یک جای کار میلنگد. راست میگوید. از قدیم هم گفتهاند اتفاق خودش نمیافتد؛ یا بالاخره چیزی باعثاش شده، یا که چیزی باعث شده نگاهمان را جلب کند. همیشه همینطور بوده. وقایع و اتفاقات همیشه منطقیاند، و یا چنانچه در وهله اول اینچنین به نظر نرسد، اقلاً وقت که بگذرد، حولشان استدلالاتی تنیده میشود و نگاه کنجکاومان را عاقبت از خودشان طرد میکنند. عمر که میگذرد، هرچه دیدهایم و یا که به فکرمان خطور کرده، به قول انگلیسیها همدیگر را cancel out میکنند؛ خنثی میکنند و تنها سر یک چیز است که در این میان بیکلاه میماند؛ و همان بهتر که بماند، چراکه آنوقت همهچیز "درست" است.
(در علم کیهانشناسی، معضل لاینحلی وجود دارد به اسم معضل بیتوازنی ِ ماده/پادماده که میگوید ابتدا جهان مملوء از ماده و پادماده بوده که رفتهرفته تقریباً تمامیشان هم را خنثی کرده، به پرتوهای گاما بدل شدهاند و ... فقط مشکل اینجاست که پس چرا ما اینجاییم؟! در واقع مشکل سر همان «تقریباً» ِ کذاست؛ چراکه نهتنها ما اینجاییم، بلکه پادمادهای هم اینجا نیست. مگر این دو توزیع متوازنی نداشتهاند و هم را خنثی نکردهاند؟ پس اینکه هماینک جهان آکنده از ماده است – و نه پادماده یا پرتوهای گامای ناشی از واپاشی ماده/پادماده – چه توجیهی دارد؟ فعلاً که هیچ. گفتم که یک معمای بزرگ کیهانشناسی است و حسگر LHCb شتابدهنده LHC را هم برای پاسخ به همین معما طراحی کرده و راه انداختهاند).
منظورم این بود که ما سرمان بیکلاه مانده که امروز از جنس پرتوهای گاما نیستیم. یکجورهایی «فرد» شدهایم و از مهلکهی زوج ِ ماده/پادماده در ابتدای جهان جان به در بردهایم. این فردیّت در ساحت زندگیهایمان هم هست. گفتم که تنها سر یک چیز است که در میان وقایع و اتفاقات عمرمان بیکلاه میماند. منظورم این است که هرچه در این دنیاست، لابد توجیهی دارد و اگر هم ندارد، برایش توجیهی میتراشیم. بالاخره منطق راه خودش را باز میکند. اما یک چیز از اینهمه جان به در برده که میشود آن را فردترین عنصر دنیا نامید: «من». ضمیر «من». اینکه بگوییم، «من هستم»، یا چه میدانم «من میاندیشم پس هستم» و از این صحبتها، کار را خراب میکند؛ چراکه رفتهرفته در پیوستار منطق حل میشود و شگفتیاش از دست میرود. اینکه «من هستم»، لابد دلیلی دارد. اصلاً بگذارید اسماش را بگذارم جبر. بله! همه این چیزهایی که میگویند من از کجا آمدهام قبول. اشتباه از خودم بوده که این جمله را گفتم. «من» اگر در جملهای – هر جملهای – قرار بگیرد، عاقبتش همین میشود که دیدید. همینکه به پیوستار دلنشین منطق بپیوندد و شگفتیها را بزداید. اما «من» ِ خالی، حکایت دیگری دارد. بهقول مولوی، "زین دو هزاران من و ما / هین عجبا من که منام". این «عجب»ش را میگویم که همیشه هست. و همین "درست" است.
2.
چند شب پیش فیلم بازیگران سیّار آنجلوپولوس را میدیدم؛ از آن فیلمهایی که آدم را کُفری میکنند. سه ساعت و نیم میدانید یعنی چه؟ یعنی هی این پا و آن پا کردن. هی به فیسبوک رفتن و برگشتن و play را زدن. هی خبری نشدن. هی حرفی نشنیدن و به صحنههای کشدار و اِلمانهای ثابتش نگاه کردن. اینها همه درست. اما صحنههایش کاریاند. امروز نه؛ فردا هم نه؛ ولی پسفردا و بعدش نمیشود که برایت تداعی نشوند. هوای ابری و نور نرم و رقص کولی. صحنههای کشدار و آکوردئونی که در پسزمینه میزنند. اینها مثل آوار رویت خراب میشوند. حالا نه؛ فردا و پسفردا هم اصلاً نه، ولی بالاخره میشوند. عجیب هم میشوند. سناریو هم اگر فراموشتان بشود، آنچه درد دارد، احساس حضور در آنجاهاست؛ در آن خرابههای یونانی، در کاقههای گرفتهی شهرهای بارانی، در مسافرخانههای خالی، با کاشی کفِ شطرنجی و نیمکتهای ابریِ مجروح، مثل درمانگاههای قدیمی و سرد (اصلاً به توصیفات من اعتماد نکنید؛ همهشان را باید دید تا فهمید)؛ و بالاخره وسوسهای که در این وانفسا دیگر از همه بدتر است: بنشینم دوباره ببینم؟ :|
3.
قلمام به نوشتن نمیرود. امیدم چرا؛ امیدم از دست میرود. در این چندوقته چیزی ننوشتهام؛ اما همانها هم که نوشتهام، ازشان خیری ندیدهام. از آزادی نوشتهام و از ماندلا که نشد چاپ بشود. احساس میکنم از چیزی جا ماندهام؛ از قافلهای چیزی. میخواستم بنویسم. که من هستم؛ که حرفهایی برای خودم دارم. نشد که چاپ بشود. نخواستم اینجا هم بنویسم. نوشته بودم که با خشخش کاغذِ زیر دستتان نوش جان کنید. با «یادداشت»ای که عنوانش آن بالا خورده بود و با هارمونی ِ صفحهای که خودم طرحاش را زده بودم. آخرش نگذاشتند چاپ کنم. اینها نمیدانند این کار عین سقط جنین است. عمری را گرفتهاند. نفهمیدهاند که گرفتهاند. نمیفهمند. آدمی که نگذارند بچهاش متولد شود، عاقبت تنهاست. «فرد» است؛ عین «من» – بیبار و سترون.

[ Il Tifone؛ طوفان / نقاشی از گالیلئو چینی (1911) ]
پینوشت:
این نوشتهی اپیزودیک را برای این نوشتم که بگویم اینها را همه میخواستم بگویم، اما نه فرصت ارتباطشان را به هم را داشتم و نه دلیلی برایش.
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۰۵ ساعت 3:8 PM توسط ارداویراف
|