آدمها؛ نه بیشتر
دوربینْ ابزارىست که به مردم یاد مىدهد چگونه بیدوربین به جهان بنگرند.
دوروتیا لانگ
عکاس مستندنگار
"موزهها فوقالعادهان، ولى بیا به جاشْ همهی روز رو بچرخیم و از غریبهها بخوایم که بذارن ازشون عکس بگیریم". این حرف را همین چند هفته پیش، براندون استنتون (Brandon Stanton)، عکاس جوان آمریکایى، به محمد گفته بود؛ مترجم و راهنمای ایرانىاش حین سفرى که به ایران داشته. "ولى بگذارید این را هم بگویم: من دو هفتهى تمامْ درگیر فرهنگ، مردم و مناظر ایران بودم؛ تقریباً بىهیچ مخالفتى از جانب مقامات دولتى [...] جَوگیر نبودم؛ از تاریخ و سیاست معاصرِ ایران خبر داشتم، اما پرترههاى من هیچ ذکرى از این دو نکردهاند". این را دو هفتهْ بعدش نوشت؛ در روایت مختصرى که به انضمام مجموعهعکس نفیسى از کشورمان منتشر کرد. استنتون در این مجموعهعکس، از تمام شهرهاى مطرح ایرانْ دیدن کرده؛ ولو از روى مشاهداتش نشود فهمید او در این دو هفته کجا بوده. استنتون از تهرانِ پایتخت و شهر فرنگ دیارمان، نه به قول خودش آن "موزههاى فوقالعاده"اش را دیده و نه مثل شان پن1 ، پى شباهتِ بعضى مناطقاش با "طرفهاى سنگابریل ِ لوسآنجلس" بوده. به اصفهان و شیراز هم که رفته، هیچ عکسى از آبىهاى پراسلیمى ِ دیوار مساجد اعظم صفوى و نقشبرجستههاى فراوانِ هر از چند پادشاهِ لابد کبیر ِ کشورمان را براى فرنگاش به ارمغان نبرده. نه؛ استنتون اصلاً اهل چیزهاى «فوقالعاده» نیست؛ اهل اسم و رسم کسى هم نیست. ولى خب اگر او به ایران آمده تا نه کارى به کار سیاستاش داشته باشد و نه تاریخ و فرهنگاش، پس پى چه مىگشته؟
برانتون پى آدمهاست؛ آدمهاى خیلى معمولى. مثل امثال محمود؛ راننده مُسن ِ مسیر شیرازش که "انگلیسى را با عباراتى خیلى مختصر مىگفت، که اغلب هم شامل اسماش مىشد؛ مثلاً "محمود، خوشحال"، "محمود، عاشق"، و بعضى وقتها هم که فقط مىگفت "محمود" و دستاش را مىگذاشت بالاى قلباش [...] شاید او رنگارنگترین آدمى بوده که به عمرم دیدم". او دو هفتهی تمام به ایران آمد؛ نه که میهمانمان باشد، که ما میزبان نگاه جذاباش باشیم:
"عکسهاى من به خاطر مردماش نبوده که جذاب شدند. آنها به خاطر نوع تعاملاتى که با چنین مردمى داشتم، جذاباند. بیشتر وقتها هم این تعاملْ چیزى نیست مگر ارتباطى میان یک آدم دستپاچه و یک عکاس خارجى [...] بیشتر وقتها شخصىترین سؤالات را از مردم مىپرسم. و آنها هم جواب مىدهند. همهچیز را به من مىگویند؛ چون من تنها کسى بودهام که [در اینباره] از آنها سؤال پرسیده. من فقط وقتى به حرف مىآیم که مخاطبام آنها باشند. هشت میلیون آدم در این شهر است؛ هیچکس از آنها راجع به زندگىشان نپرسیده"؛ پرسشى که گرچه در عکسهاى استنتون، از صمیم ِ نگاهِ سوژهْ پرده برگرفته و ما را به مصاف احتمالات تازهاى از تماشا و تفسیر معانى ِ مُضمرِ پیرامونمان برده؛ ولى به خودىِ خودْ سوژهاى بوده براى قاب دوربین دو هنرمند خلاق دیگر که البته کارشان ارتباطى به کار استنتون پیدا نمىکند. بنجامین ریس (Benjamin Reece) و ناتان هلن (Nathan Heleine) نیز همین پرسه را پنج سال پیش از خیابانهاى نیواورلئان آغاز کردهاند و کارشان انگیزهاى شده براى هنرجویان دیگرْ نقاط جهان؛ جملگى هم تحت عنوان Fifty People, One Wish.
همین چند وقت پیشْ پاى این دو پروژهى تصویرى، از قضا نیز همزمان به خیابانهاى تهران رسید؛ یکى به همت شخص استنتون، و دیگرى به همت على مولوى، فیلمساز و انیماتورِ جوان و خوشذوق تهرانى. یکى با مجموعهعکسى منحصربفرد از آدمهاى ایران (عنوانى که با نظر به نام اصلى پروژه استنتون - Humans of New York - به تمام لوکیشنهاى عکسبردارىاش اطلاق مىشود)، و یکى هم با یک فیلم هفتدقیقهاى از آدمهاى تهران. یکى راجع به مردم معمولى شهر، چنانکه هستند؛ و یکى راجع به کمابیشْ همان مردم، آنچنان که مىخواهند باشند. دو روایتى که مضمون هر دو، بر ایرانى بودنشان مىچربد و معمولى بودنِ سوژه را به مرتبهى مزیتى فراسوى ابعاد سیاسى، اجتماعى و بسا که فرهنگىشان ارتقا بخشیده. واقعاً چه کسى باورش مىشود "هشت میلیون آدم در این شهر باشد و هیچکس از آنها راجع به زندگىشان نپرسیده" باشد؟
"دیروز همین مرد، مرا دور خیابانهاى تهران چرخاند؛ و متوجه شدم هشت سال ساکن آمریکا بوده - اتفاقاً در همان خیابانى که من در جورجیا ساکناش هستم". استنتون این جملات را ذیل یکى از عکسهایش در وبسایت خود آورده و افزوده:
"اول از مرز مکزیک وارد آمریکا شده بود - ١٥٠٠ دلار هم بابتاش داده بود. مىخواسته به دانشگاه برود و دندانپزشک بشود؛ اما متوجه مىشود آوازهى آمریکا هم از دورْ خوش است. او ٨ سالِ تمام را در یک کارخانه مشغول به کار شد؛ بدون اینکه حتى بتواند یک گواهینامهی رانندگى براى خودش دست و پا کند. او در آن جامعهْ جایى براى خودش نمىدید. مىگفت بعد از ١١ سپتامبر، اوضاع براى مهاجرین خاورمیانه خیلى بدتر شد. مىگفت: "به مردم آمریکا خیلى علاقهمند بودم. وقتى ماجراى ١١ سپتامبر پیش آمد، دیگر هیچ پولى در بساطم نبود و این شد که رفتم خون دادم". پنج سال پیش، یک شب را به خاطر ِ نداشتن گواهینامه در زندان گذراند. گفت دیگر از اضطرابِ همیشگى خسته شده بوده و عزماش را جزم کرده بوده تا گرینکارت بگیرد. اما وقتى با درخواستاش موافقت نشد، به ایران برگشت.
او براى ٤٥ دقیقه مسافرکشى در خیابانهاى تهران فقط ٦ دلار عایدش مىشد. من با همان نرخ آمریکا برایش حساب کردم و از او خواستم بگذارد عکساش را بگیرم. از همان آدمهایى بود که احترام زیادى براىشان قائلام. از آنهایى که یادت مىدهند دل به دریا بزنى و از همه چیزت بزنى تا مگر به بهترینْ برسى. متأسف شدم که این بهترینْ گیر ِ او نیامده بود. مىگفت: "تقدیرم این بوده". ولى به نظر مىرسید حرفاش را قبول ندارد. پرسیدم "ازدواج کردى؟"؛ گفت "بله؛ وقتى برگشتم ایران، با همسرم آشنا شدم". گفتم "خب؛ تو که موفق شدى".
موقعى که داشتم آماده مىشدم از او عکس بگیرم، از من خواهشى کرد: "منو با تاکسى نگیر؛ اُفت داره". گفتم: "چه اُفتى؛ این، شغل ِ آدماییایه که کلّى خطر مىکنن تا بچههاشون بتونن وکیل و جراح بشن".
پیشنهادِ من این است که بىتوجه به توضیحات عکسهایى که استنتون ذیل هرکدامشان در وب سایتش آورده، سعى کنید این مسافرکش معمولى را در این مجموعهْ نشان کنید. مسلماً از بین آنهمه عکس معمولى، کار سختى پیش رو دارید؛ همانقدر سخت که بىاطلاع از این خاطرهْ مىخواستید از سرگذشت یک مسافرکش ِ معمولى، از همانها که هر ٤٥ دقیقه "فقط ٦ دلار عایدشان مىشود" سر درآورید. همانقدر سخت که بخواهید اوج آرزوهاى اولین کسى که در خیابان از برابرتان گذشته را حدس بزنید. حدستان در منتهای مراتب فقط انعکاسی از آرزوی خودتان است. اما تنها راهش این است که نگهاش دارید و بگویید: ببخشید! تا آخر همین امروزْ مىخواستید کدوم آرزوتون برآورده بشه؟ یعنى همان کارى که تیم على مولوى در مستند کوتاهِ آرزو کردهاند. باز حدساش سخت بوده که پیرزنى بگوید: "اینکه پسرم قدر مادرش رو بدونه و بیاد باهاش آشتى کنه؛ فقط همین".
حالا پیشنهاد دیگرى دارم: در اسرع وقت این دو مجموعه را تماشا کنید؛ عکسهاى استنتون و مستند کوتاهِ آرزو. بىهیچ توقعى از کیفیت خاص و آنچنانىشان؛ چراکه این آثار از بُعد بصرى، کاملاً معمولیاند. بعد بروید براى خودتان یک بستنى بخرید و به چند فروشگاه شلوغ سر بزنید و فقط مردم را ببینید؛ نه بیشتر. یعنى همان کارى که آلن بین (Alan Bean) کرد؛ فضانوردِ مأموریت آپولو-١٢ که بعد از سفر دو هفتهاىاش به مقصد ماه در سال ١٩٦١ و استقبال و تجلیل و تمام این حرفها، گذاشتْ همان یک آرزویى که مانده بوده را هم خودش کنار چند فروشگاهْ برآورده کند. همینکه بستنىاش را بخورَد و با خودش بگوید: "از اونوقت [از اون سفر] تا حالا، یک دفعه هم از آب و هوا شکایتى نکردم؛ چون خوشحالم که آب و هوا هست. از ترافیک شکایتى نکردم؛ چون خوشحالم که مردمْ دور و برم هستند [...] با خودم فکر مىکردم هى پسر! ما خیلى خوشبختیم که اینجاییم. چرا مردم از زمین شکایت دارن؟"2

پینوشت:
نوروز مبارک!
این مطلب را هم در اصل برای ویژهنامهی نوروزیِ هفتهنامه آینه اردکان نوشتهام.
استنتون ذیل عکس همین مطلب نوشته: "دیدار غیرمنتظرهای با یک خانوادهی افغانی در بازار شیراز".
1- شان پن، هنرپیشه معروف هالیوود که در سال 2005 سفر جنجالیای به ایران داشت.
2- به نقل از مستند In the Shadow of the Moon (محصول 2007)؛ ساخته دیوید سینگتون (David Sington) و کریستوفر رایلی (Christopher Reily)
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۲/۲۹ ساعت 2:55 PM توسط ارداویراف
|