فلسفهْ بت‌ها را می‌شکند و اهمیتش از بابت اهمیت این بت‌هاست.
لودویگ ویتگنشتاین، به نقل از فردریش وایزمن


بعد از اعلام خبر کشف ذره‌ای شبیه هیگز بوزون، من هم مثل همه خوشحال شدم. اصلاً در کامپیوترم فولدری دارم به نام Notable Days (روزهای برجسته) که در آن روزها، از برخی صفحات مرورگرم اسکرین‌شات می‌گیرم و در آنجا سیوشان می‌کنم. آلبوم جالبی شده. یکی از عکس‌هایش هم مال صبح روز بیست و دوم ژولای 2011 است؛ یعنی حدود یک سال پیش. آن‌ روز، رسانه‌ها تیتر زده بودند که: Large Hadron Collider Sees Tantalizing Hints of Higgs Particle. همین تبدیل ِ صفت Tantalizing (امیدوارکننده) به چیزی در مایه‌های Certain (قطعی)، حدود یک سال و تا چهارشنبه‌ی پیش طول کشید و من این یک‌سال را پیگیر خبر بودم. اما تغییراتی در افکار خودم باعث شد عکاسی ِ پیوسته از این تیترهایی که احتمال فزاینده کشف ذره‌ی کذا را هر از چندماه یک‌بار مطرح می‌کردند، دیگر پی نگیرم؛ چراکه جهان‌بینی علمی ِ من، از صفت Certain ساقط شد و به Tantalizing رسید و ایستاد؛ نه حالا، که حدود چند ماه پیش.
این شد که خبر کشفِ این ذره، برایم آن هیجانی که رسانه‌ها بدان دامن زده‌اند را واقعاً نداشت. هیجاناتی که بوی ظهور یک بت تازه را می‌داد. یک نفر در صفحه فیس‌بوکش نوشته بود: "کشف هیگز بوزون، به برخی از این تئوری‌ها در مورد پیدایش از هیچ و جهانی بر مبنای هیچ و هیچی، جنبه و شکلی ملموس می‌دهد و یا تأییدی‌ست بر نظریات جهان‌های موازی، ماده و پادماده و ...". واقعاً نمی‌دانم این دوست‌مان چگونه این‌همه فرضیه را به هم ربط داده و ته‌اش از هر چیزی هم اظهار رضایت دارد؛ یا مثلاً چگونه می‌شود «هیچ»، با کشف یک ذرهْ جنبه‌ای ملموس پیدا کند. البته گمان کنم «هیچ» ِ این دوست، طنین Nihility (پوچی) دارد تا Nothingness (عدم)، که در این‌صورت اصلاً مناسبتش را هم با زمانه ما نمی‌فهمم. 


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Casiel.jpg


[   فریمی از فیلم «بهشت بر فراز برلین» (Der Himmel über Berlin) ساخته ویم وندرس. فرشته‌ای به نام کاسیل، گوش خودش را از صدای مبهم ِ قرن می‌پوشانَد   ]


به‌قول عبدالکریم سروش، ما همه آدمیم؛ چه در علم، چه در دین و چه در فلسفه؛ که من این مونولوگِ معروف کمال‌الملک ِ علی حاتمی را هم به این گفته می‌افزایم که "همه چیزمان به همه چیزمان [نیز] می‌آید". از دین‌مان گرفته که سر تا ته‌اش فلسفه است؛ تا علم‌مان که سر تا ته‌اش ایمان! دینی که قرار بوده رسالتِ وحیانی ِ انبیاء را محقق سازد، امروزه به سیادتِ عقلانی فلسفه تن داده و یک ملغمه‌ی خام و نچسب فلسفی شده تا توجیه حضور ناگزیرمان در این جهان را بر آفتابِ وجود افکنَد. لذا «خدا»‌یمان همان خدای آنتروپومورفیک و متشخص ِ مَدرسی‌ست؛ «روح‌»مان همان پسوخه‌ی ارسطویی‌ست،‌ با مایه‌‌هایی از دوگانگی ِ ذهن/جسم دکارتی‌ (که اگر رسانه‌ها فرداروزیْ بیایند این باور ِ دکارت را تیتر بزنند که محل برهم‌کنش جسم و روح، غده صنوبری، واقع در عمق مغز و بالای ستون مهره‌هاست، هیچ دینداری - به جای شادی از بابت این اثباتِ بادآورده - اعتراض می‌کند؟)؛ آخرت‌مان هم که همان مُثل افلاطونی‌ست؛ «آخرالزمان»مان نیز با خوانش آگوستین ِ قدیس از زمان مقارن است و «نیایش»مان از اندیشه‌های رواقی و تفکرات مانی آب می‌خورَد. عرفان‌ مدرن‌مان – هم اگر نسخه‌های یک‌بار مصرف چینی و هندی‌اش بگذریم – از اسپینوزا فراتر نمی‌رود و با این‌حال عجیب است که کسی فلسفه را نمی‌فهمد!
درست است که فهم فلسفه کار ساده‌ای نیست (و خودم این تجربه را هم‌اینک دارم)؛ اما بهتر است این‌طور بگوییم که فهم «فلسفه معاصر» ِ هر دوره‌ایْ ساده نیست. همین‌که فلسفهْ خود را در حصار هیچ «ایسم»ی گرفتار نمی‌بیند، آن را سخت می‌کند. همین‌که بت‌شکن است و سکون را برنمی‌تابد عجیب است. عجیب است که سقراط، نوشیدن جام شوکران را به فرار از آتن ترجیح داد؛ اما نه حالا، که در زمان خودش. حالا عجیب این است که کسی دین ِ دیوانی را – خصوصاً در جامعه ما – به بوته نقدِ منصفانه بکشد و عجیب‌تر این‌که به مرجعیت علم و تاریخ هم شک برَد و خلاصه بت بشکند.
پنجاه درصد جهان‌بینی ِ علمی – به شرط تجربی بودن آن – ناخودآگاه است (حالا چه برسد به علم نظری که – همچون بحث جهان‌های موازی – تقریباً همه‌اش از ناخودآگاه تاریخی و عقلانی ِ ما منبعث شده). اندیشه‌های دانشمندان خط‌شکن قرن بیستمْ امروزه نُقل هر محفلی شده؛ اما معنایی که از آن‌ها مترتب می‌شود، ریشه‌های قرن هجدهمی دارند. این است که نظریاتی نظیر نسبیت و کوانتوم و پدیده‌های پرشنفته‌ای نظیر انفجار بزرگ و یا خلأ کوانتومی که از آن‌ها نتیجه می‌شوند، «قالب»‌های تازه‌ای برای همان اندیشه‌های پیشینی‌مان هستند. اما تقابل جهان‌بینی ِ کوانتومی با عقاید مرسوم، عین وقتی‌ست که ویتگنشتاین، مثلثی روی تخته‌سیاه کشید؛ انگشتش را روی یکی رئوس‌اش گذاشت و گفت، "حالا فرض کنید این، قاعده مثلث است". این است که نیلز بور گفته هرکه در مواجهه با نظریه کوانتوم حیرت نکند، احتمالاً هنوز آن را نفهمیده است.
این است که برخی از معماران اندیشه امروز ما، به تبع ِ تحولاتی که با قیام علیه ناخودآگاهِ عقلانی‌شان حاصل آورده‌اند، یکی نیستند؛ بلکه اقلاً دو تا هستند: ویتگنشتاین متأخر و ویتگنشتاین متقدم (و حتی بعضی مثل سروش دباغ اعتقاد دارند که ویتگنشتاین سومی هم بوده)؛ نیلز بور ِ نظریه کلاسیک اتمی و نیلز بور تعبیر کپنهاگی؛ هایدگر اولیه و هایدگر ثانویه. ولی ما هنوز آن غرب ِ خودمان را نشناخته‌ایم؛ آن حیاط‌خلوت شک‌آلوده‌ای را که برای پالایش برداشت‌های‌مان از بدیهیات، گذاشته‌اند. این است که وقتی هفته‌نامه همشهری جوان به سراغ یک روان‌شناس کارکشته می‌رود تا رفتارهای جامعه نسل چهارم را در سایه خصلت‌هایی نظیر «فردگرایی»شان تحلیل کند؛ آقای کارشناس، اول از همه می‌گوید آن‌ها چه با خودشان و چه با دیگران صادق‌اند و چون ما چنین نیستیم، آنهایند که عجیب جلوه می‌کنند.

ما چقدر از ناخودآگاهِ زمانه‌ی خود آگاهیم؟ چه مؤلفه‌هایی باعث شده تا هیگز بوزونْ سخنگوی ما شده باشد و «هیچ» هم انتهای سؤالات‌مان (و چه جواب ساده‌ای!)؟ و مهم‌تر از همهْ اینکه چرا صداقت نسل چهارم‌مان، قربانی ایده‌های مخدوش و مبتذلِ شبه‌علمی شده است؟ پروفسور استیگ اشتنهولم (Stig Stenholm)، استاد فیزیک دانشگاه هلسینکی ِ فنلاند، این سؤال و پاسخش را سال گذشته در کتاب منحصربفردی تحت عنوان در جست‌وجوی حقیقت (The Quest for Reality) ارائه کرد و لذا تصمیم گرفتم به همین بهانه‌های بالا، فصل پایانی (یا همان مؤخره) این کتاب را ترجمه کرده و در اینجا منتشر کنم. این بیانیه کوتاه، عصاره راهی‌ست که طی شده. تا هرکجایش آشنا جلوه کند، به‌همان اندازه هم از روح زمانه خود آگاهیم؛ از آن به بعدش هرچه ثقیل است، حکایت از فاصله‌مان تا امروز می‌کند؛ تا روز کشف ذره هیگز. اینکه تا چقدر از خواندن آخرین جمله این متن احساس خوشی کنید، همان عیار ارزش‌های وجودیِ عمر علمی‌تان محسوب می‌شود. 

*

قرن بیستم گذشت. "ایده‌های زیادی در این بازه فرارفتند و فرود آمدند. تاریخ، اروپای به‌ظاهر استوار ِ برخاسته از خاکستر جنگ‌های ناپلئونی را پشت سر نهاده بود. ثبات سیاسی، برای چندصباحی به‌ظاهرْ تضمین‌شده می‌نمود و نظام [فکریِ] پیشین، در شُرف استیلا بر گستره اروپا بود؛ اروپایی که خیال حکم راندنِ بر مردمان خارج از خودش را داشت. کمااینکه امروزه می‌دانیم، اینها همه‌اش وهمی بیش نبود؛ دو جنگ ویرانگر، هر ثباتی را به یغما بُرد و مرام مارکسیسم، گو از آن‌رو که بخواهد فقط طعم تلخ‌ترین شکست ایدئولوژیک تاریخ را بچشد، اشاعه یافت. اول از همه ثبات اروپا فروپاشید و بعدش نوبت ویرانه‌ها بود تا به هم پیوسته و سازه‌هایی جدید و متخاصم پی بریزند. این نمایش، از چندین مرحلهْ دگردیسی ِ کمابیش آشوبناک عبور کرد و حال، با تجربه‌ی روح پریشانِ مستولی بر جهان امروزمان، سخت می‌شود حدس‌‌اش را زد که در آینده به کدامین‌سو می‌رویم.
پیشرفت علم؛ علی‌الخصوص علم فیزیک، ما را از دترمینیسم و جبرانگاری نیوتونی، به عصر کنونی‌مان با عدم قطعیت‌ و ویژگی‌های ناملموس ِ منبعث از مکانیک کوانتومی کشاند. این پیشرفت، از تئوریِ کاملاً علت و معمولی ِ [جیمز کلرک] ماکسول (Maxwell)، راه به آشوب آمار-محور ترمودینامیک برد. اما عدم قطعیتِ برخاسته از نظریه کوانتوم، با آشوب جنبشی [و نامتعارف] اجتماعات اتمی، اساساً فرق می‌کند.
حرف من از این واقعیت آب می‌خورَد که آرامش علمی و اجتماعی ِ‌ مستولی بر قرن نوزده، هم‌اینک بدون هیچ علامت خاصیْ رخت بربسته. چنین گذاری در قلمرو ذهن آدمی، به شکل فلسفه هرج‌ومرج‌خواهِ [فردریش] نیچه و اثبات حضور سائقه‌های ناخودآگاهِ ذهنی از طریق پژوهش‌های [زیگموند] فروید انسجام پیدا کرده است. حالْ می‌دانیم که ما نه آن جانوران ساده‌ی محصولِ تطورات داروینی هستیم و نه آن اربابان عقلانی ِ فرهنگ خودمان. همین دیدگاه‌ها بود که پس‌زمینه‌ تنش‌های بشریِِ متعددی را پی ریخت که در آثار ادبی قرن گذشته متبلور شده‌اند.
پیشرفت علم، آیینه تمام‌نمای این مسیر ِ سرتاسری‌ست. هدف بررسی من [در این کتاب]، فروپاشی ِ برسازه‌های منطقی ِ ذهن کسانی بود که معماران پوزیتیویستِ1 جهان‌های نظام‌مند هستند. در اینجا لودویگ ویتگنشتاین را به‌عنوان سردمدار مخالفین ِ این جریان برگزیده‌‌ام. رساله [منطقی-فلسفی] او، ظاهراً مرزهای جهان‌مان را به نحوی رسمی و منطقی ترسیم می‌کند. هرآنچه که می‌شود گفت، گفتنی؛ و مابقی‌اش در سکوت است.
به نظر می‌رسد اندیشه ویتگنشتاین، به‌عنوان یک ساختمان سترگ منطقی، جهان را در تمامیتِ آن تصاحب کرده؛ ولی حتی خود توصیفِ [جهان] هم مستلزم گذر از یقین ِ منطقی‌ست. به‌ همین خاطر او باید از ناگفتنی‌ها هم سخن می‌گفت.
احتمال وجود یک چارچوب منطقی ِ سازگار و خودبسنده [برای توصیف جهان]، با تأسیس سیستم‌های جدید ریاضیاتی توسط [برتراند] راسل، [آلفرد نورث] وایتهد و [گوتلوب] فرگه نشان داده شده بود. اما رفته‌رفته معلوم شد این مسیر، پر از موانع دردسرساز است. [کورت] گودل، آخرین سدِ مسیر پیشرفت را پی افکند و آن یقینی که امید به تحققش می‌رفت، با موشکافی‌های دقیق ِ [این متفکرین] از هم گسست.
زوال دریافت‌های خام و سطحی [از جهان]، در علوم طبیعی نمایان‌تر است. نخست اینشتین، بقای جاودانه فضا و زمان را به بن‌بست کشاند و بعدش فیزیک کوانتوم آثار به جا‌ی‌مانده از امید به درک حقیقت از طریق یک سلسلهْ نشانه‌های قراردادیِ منطق را از میان برد. نظریه‌ی فوق‌العاده موفق ِ کوانتوم، هیچ توصیفی از تجریبات ما در مقام یک تمامیت قابل ادراک [همچون نظریات نیوتن] ارائه نمی‌دهد. علم جدید، هیچ تمهیدی برای درک جهانی که انسان در آن امکان زیستن داشته باشد را فراهم نمی‌کند.
دنیای آشنا و کلاسیک نیوتن و ماکسول، جایش را به توصیفات گذرای منبعث از ذهن آدمی به‌عنوان یک برسازه‌ی معرفت‌شناختی2، در نظریات [نیلز] بور داد؛ توصیفاتی که در خوشبینانه‌ترین حالت، ارتباطشان با حقیقتْ ارتباطی محو و مبهم است. دنیایی که فیزیک کوانتوم آن را وصف می‌کند، بایستی واجدِ نوعی وجود باشد؛ اما صفات آن، به‌ظاهرْ از طریق تعاملاتش با قوه‌ی حکم [و استدلال] آدمی تعیین می‌شود.


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Magritte.jpg             


[    «این یک پیپ نیست» (Ceci n'est pas une pipe)؛ نقاشی معروفی اثر رنه مگریت (René Magritte)، نقاش سوررئالیست بلژیکی که تناقض تأمل‌برانگیزش، مبحثی به نام «خیانت تصویر» را در فلسفه هنر گشود. مگریت درباره این اثرش می‌گوید: "... و هنوز آیا می‌توانی پیپ مرا [از توتون] پُر کنی؟ نه؛ این فقط یک نمایش است. اینطور نیست؟ پس اگر من بر روی تصویر نوشته بودم «این یک پیپ است»، دروغگو بودم".
در سال 2001 میلادی، هرمان کونتز (Herman Cuntz) از کالج دانشگاهی ِ لندن نیز زیر تصویری سه‌بعدی از یک سلول عصبی (نورون)، عبارت «Ceci n'est pas une neurone» را نوشت که یعنی "این یک نورون نیست". نیلز بور را به‌تلویح می‌شود اولین فیزیکدانی دانست که در حاشیه تصویر کوانتومی ِ موجود از جهان هستی، احتمالاً می‌توانست این جمله را بنویسد که: «Ce n'est pas l'univers»؛ یعنی "این جهان نیست"؛ چون او دروغگو نبود و حدود توصیفات معرفت‌شناختی ِ علم را به‌خوبی می‌شناخت / منبع: Los Angeles County Museum of Art  ]


در این کتاب، عبور ویتگنشتاین از تحلیل خشکِ منطقی، و ورودش به ساحت واکاویِ ارتباطات انسانی را با نظر به کلیه پتانسیل‌ها و محدودیت‌های زبانِ روزمره بررسی کردم. من از این فرآیند، دگردیسی ِ علم مکانیستی ِ قرن نوزده و تبدیل آن به تصویر کارکردگرا (یا پراگماتیک) فعلی از جهان‌مان در قالب فیزیک مدرن را نتیجه گرفتم. گذاری که پیامبرش نیلز بور بود؛ کسی که تصویر ناتمام جهان کوانتومی را می‌ستود [و در پی تکمیل ِ ناممکن‌اش نبود]. دیدگاه معرفت‌شناسانه (یا اپیستمولوژیک) او رفته‌رفته فواید خود را رو کرد؛ اما هنوز هم به شیوه‌های گوناگونی در معرض پرسش است. حال‌آنکه تاکنون هیچ رقیبی از او پیشی نجسته است.
در این کتاب، تلاش کردم مسیر تحول قطعیت و اطمینانِ قرن نوزدهم را به جهان‌بینی مخدوش ِ [ناشی از عدم قطعیت] آستانه‌ی قرن بیست‌و‌یکم ترسیم کنم. این مسیر، نمایانگر سیر مبهم پیشرفت علم و کوشش‌های یأس‌آلود [ریاضیدانان] برای سامان بخشیدنِ به جهان منطق و ریاضیات هم هست. بحث من این است که تحولات فکری ویتگنشتاین و بور، تحولاتی مشابه از نوع اصلاح در روش‌شناسی ِ پژوهش[های علمی و فلسفی] هستند. هردوی آن‌ها متوجه شدند که کل دانش ِ واقع‌گرای ما بایستی منبعث از زبان روزمره باشد؛ که به‌عنوان ابزاری جهت ارتباطات میان‌فردی عمل می‌کند. در نبودِ زبان، محصول تجربیات‌مان را نمی‌شود به عموم انتقال داد و با این‌همهْ در مراودات انسانی‌مان هم به هیچگونه «زبان خصوصی»‌ای نمی‌شود توسل جست. من متوجه شده‌ام که بور و ویتگنشتاین، علی‌رغم بی‌خبری از هم، اظهارات مشابهی را راجع به نقطه‌نظرات خودشان در قبال نوع دیدگاه‌های معرفتی ِ بشر ابراز کرده‌اند.
حتی ریاضیات هم به هیچگونه قطعیتِ نهایی راه نمی‌برَد؛ رهیافت‌های پدیدارشناسانهْ به شکست انجامیده‌اند و واقع‌گرایی (رئالیسم) نیز آماج تردید واقع شده است. هرآنچه که باقیست، پیوستاری محو اما قابل درک از نقشه‌های مجزاست، که هرکدام‌شان بخشی از زمینه را تحت پوشش خود گرفته‌اند؛ اما داده‌های‌شان در آن حدی که - اقلاً در اکثر اوقاتْ - ایمن سفر کنیم و ساده به جایی برسیم، کفایت می‌کند.
عبور از اطمینانِ نظام‌مند، ما را با جهانی نامتعین و معناپریش مواجه کرده؛ ولی ظاهراً از بسیاری جهات، امکان توصیف تمامیتِ تجربه‌ی انسانی‌مان را هم به نحو مؤثری به ما ارزانی داشته. اکثرمان چارچوب [این نگرش] را به لحاظ منطقی، غیررضایت‌بخش؛ به لحاظ معرفت‌شناختی، مبهم؛ و به لحاظ هستی‌شناختی3، گشوده تلقی می‌کنیم. آنچه که «وجود» دارد را نمی‌شود از نشانه‌های نقشه فهمید. حدود و ثغور ِ هستی‌شناسی را با موفق‌ترین گونه‌ی معرفت‌شناسی هم نمی‌توان معیّن کرد. همین موجب شده تا صحنهْ به‌روی چندین خوانش از چیزی تحت عنوان حقیقت گشوده باشد. هیچ چیزی هم از این قاعده مستثنی نیست؛ حتی رازورزانه‌‌ترین عقاید و ادیان. آنچه که می‌دانیم، پشتوانه‌ای برای آنچه گمان می‌بریم که می‌دانیم، نیست.
وضع امروزیِ ما، رضایت چندانی برنمی‌انگیزد؛ اما شاید همین، نهایتاً عالی‌ترین نوعی از جهان‌بینی باشد که در اختیار قوای عقلانی ِ محدودِ آدمی‌ست. اگر اینچنین شود، باید قدر ِ همان‌ چیزهایی که به دست‌ آورده‌ایم را هم داشت. دنبال کردنِ رنگین‌کمانْ هرگز به کشف گنجی نیانجامیده؛ اما نمایش رنگ‌ها، نمایشی پرشکوه است".

*

پی‌نوشت:

1- اثبات‌گرایی (یا پوزیتیویسم یا تحصل‌گرایی) به هر گونه نگرشِ فلسفی که تنها شکلِ معتبر از اندیشه را متعلق به روش علمی بداند اطلاق می‌گردد (دایره‌المعارف ویکی‌پدیا).

2- معرفت‌شناسی یا شناخت‌شناسی (به انگلیسی: Epistemology) شاخه‌ای از فلسفه است که به عنوان نظریه چیستی شناخت و راه‌های حصول آن تعریف می‌شود (لغتنامه دهخدا). مثلاً اینکه آیا با تفکر ناب و مستقل از تجربهْ می‌توان به یقین رسید، یک پرسش معرفت‌شناختی‌ست.

3- هستی‌شناسی یا اُنتولوژی (Ontology) به‌معنای کسب معرفت از چیستی ِ موجودات در فقدان حضور ناظر است. اینکه آیا برگی که هم‌اکنون در فلان جنگل ِ دورافتاده‌ای افتاد، «وجود» دارد یا نه یک سؤال هستی‌شناختی‌ست.

بعد تحریر:

سازمان تحقیقات هسته‌ای اروپا (CERN) که متولی علمی ِ شتاب‌دهنده LHC (میزبان داده‌های مربوط به کشف احتمالی ِ ذره هیگز بوزون) است، در نبود پیگیری‌های مصرانه نیلز بور در اوایل دهه 50 میلادی، امکان تشکیل نمی‌یافت. لذا بد نیست هم‌اینک که نگاه‌ها به دستاوردها و پیامدهای پَسینی ِ این سازمان معطوف شده؛ از منظری پیشینی هم به این قضیه نگاهی بیاندازیم. در مقاله‌ای که اخیراً از ویکتور وایسکف (Victor Weisskopf) رئیس اسبق CERN، با عنوان «Niels Bohr, The Quantum, and the World» می‌خواندم، ادای دینی هم به نقش نگاهی همچون نگاه نیلز بور در تأسیس این سازمان شده بود:

"... CERN، از بسیاری جهاتْ نمایانگر برجسته‌ترین ایده‌های نیلز بور است. این [سازمان] به‌واسطه بور اصلاً هستی یافته؛ و شخصیت، مقام و توجه او به جزئیاتِ مالی و پیشرفت کار بوده که [تأسیس‌اش] را سبب شده است. این [سازمان]، سمبلی از وجه بین‌المللی علم است و خصوصاً وقف اساسی‌ترین ِ علم‌ها هم شده است. دستاوردهایش در اختیار همه قرار می‌گیرد و در آن، مَقدم شهروند هر کشوری، از شرق یا غرب، به‌عنوان بازدیدکننده یا همکارْ گرامی داشته می‌شود".
"... با مرگ نیلز بور، دورانی به پایان رسید – دوران دانشمندانِ بزرگی که فیزیک مدرن را پی ریختند. اما این بور بود که به شکل‌گیری روحیه و بنیادهای لازم جهت استمرار این تلاش علمی در آینده شکل بخشید ... این‌که چنین عمر [پرباری] توانسته باشد در عصر ِ مدرن ما رقم بخورد، دلگرمی ِ بزرگی برای تمامی ماست".

منبع: Niels Bohr: A Centenary Volume – Edited by A. P. French & P. J. Kennedy –  Harvard University Press (1985) – P.29