عروسکمان کجا رفته؟
- خب عروسکت رفته سفر!
دخترک سر بالا گرفت و با آن صورت ریزه و چشمان آبچکانش پرسید: تو از کجا میدونی؟
- برام یه نامه نوشته.
همراته؟
- نه متأسفانه. اشتباهی تو خونهم جامونده، ولی فردا میارمش.
فردای آن روز آقای نویسنده سر قرارش به پارکی که تصادفاً رفیق کوچکش را در آنجا دیده بود برگشت و نامه خودنوشته را برایش برد:
راستش عروسکت خیلی شرمندهس، اما خب نوشته که زندگی با آدمای عین ِ هم خستهش کرده. میخواسته بزنه بیرون و دنیا رو ببینه، دوستای تازه پیدا بکنه. نه اینکه دختر کوچولومونو دوست نداشته باشه، نه! میخواسته یه هوایی عوض کنه. بههمین خاطرم مدتی از هم دورید. راستی قول داده که هر روزه برات نامه بفرسته.

[ دستنوشتههای فرانتس کافکا ]
دورا دیامانت1 میگوید بعد از آن روز، کافکا سرش گرم نوشتن شد. مثل کتابی تازه، یا چیزی شبیه این که نشستنهای شب و نوشتنهای زیاد بخواهد؛ اما نه کتابی مثل قصر و نه قصهای مثل مسخ. عروسکی گمشده بود و حالا لابلای ورقپارههای هر شب او قد میکشید، به مدرسه میرفت و با مردم آشنا میشد؛ و کمکم در جریان سفرش دشواریهایی را میدید که دیگر نمیتوانست بازگشتش پیش دختربچه را تضمین کند. بعد از حدود سه هفته، عروسک ازدواج کرد و نشانی خانه دوری را داد و در آخرین خط از آخرین نامهاش هم از رفیق قدیمی و کوچکش خداحافظی کرد2.
کافکا هم چند ماه بعد از دنیا رفت. هیچکس نمیداند آن دخترک که بود و نامهها کجا رفته. عروسکش را هم نه ما میدانیم الآن کجاست، نه کافکا میدانست و نه دختربچه. شاید تنها فرق آقای نویسنده این بود که او به دختربچه نگفت اصلاً عروسکت هم نمیداند آلان کجاست. راستی یک سؤال: عروسکهایی که گم میشوند، مگر اصلاً میتوانند بدانند الآن کجا هستند؟
«... میدانیم که جهان، حقه و چشمبندی نیست، چون خودمان درآنیم؛ بخشی از آنیم. در واقع ما خود، خرگوش سفیدی هستیم که از کلاه درمیجهد. فرق ما و خرگوش فقط در این است که خرگوش نمیداند در ترفند شعبدهباز شرکت دارد. اما ما میدانیم که درگیر چیز مرموزی هستیم و میخواهیم از چند و چونش سر در آوریم ...»3.
ولی من اگر جای یوستین گاردر (Jostein Gaarder) بودم، مینوشتم: «... اما بعضی از ما میدانیم که درگیر چیز مرموزی هستیم ...». حالا که جای او نیستم، پس بگذارید عروسک را به جای خرگوش بگذارم و خودمان را بهجای شعبدهباز. آنوقت اگر گفتید کافکا در این میان چه خواهد شد؟
«یک روز صبح، گرگور زامزا از خوابی آشفته بیدار شد و فهمید که در تختخوابش به حشرهای عظیم مبدل شده است. بر پشت سخت و زرهمانندش خوابیده بود و سرش را که کمی بلند کرد، شکم قهوهای و گنبدیشکل خود را دید که به قسمتهای محدب و سفتی تقسیم میشد و چیزی نمانده بود که تمامی رواندازش از رویش بلغزد و پس برود. پاهای متعددش، که در قیاس با ضخامت باقی بدنش از فرط لاغری، رقتانگیز بودند، بیاختیار در برابر چشمانش پیچ و تاب میخوردند ...»4.
معروفترین قصه آقای نویسنده با همین جملات آغاز میشود. جملاتی که وصف یک مسخ معمولی را میکنند. اما ناگفته پیداست که چندشآورترین و شاید بهترین هنر کافکا، معمولی جلوه دادن این مسخ است. بهتر است این پاراگراف را هم با نقل قولی از ولادیمیر ناباکوف، نویسنده نامآشنای روسی پایان دهم که نوشت: «رساترین تعریفی که میتوانیم از هنر به دست دهیم این است: زیبایی به اضافه دریغ. هرجا زیبایی هست، دریغ هم هست؛ به این دلیل ِ ساده که زیبایی محکوم به فناست: زیبایی همیشه میمیرد. وقتی ماده بمیرد، رفتار هم میمیرد؛ وقتی فرد بمیرد، جهان هم میمیرد. اگر کسی مسخ کافکا را چیزی بیش از یک خیالپردازی حشرهشناسانه بداند، به او تبریک میگویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است»5. حالا که شرایط مهیا شده، من هم میگویم هرکس که قصه آقای نویسنده با دختربچه را هم چیزی فراتر از یک مکالمه لطیف و شاعرانه بداند، به صف مخاطبین کتابی پیوسته که در ادامه میخواهم آن را معرفی کنم.
اگر کتاب «دنیای سوفی» را نخوانده باشید، تا به اینجای کارمان حتماً بخشی از مقدمهاش را خواندهاید. همان خرگوش و شعبدهباز را میگویم. در اینکه نویسنده مهارتی داشته یا نه و در کل، کتاب را به چه دیدی باید نگریست، هیچ عقیده خاصی ندارم. حتماً هرچیزی خوبیهایی دارد و من این را بارها در تجربه جدیدم حین مطالعه این اثر از یوستین گاردر حس کردم. مخصوصاً در میانههای کتاب، که منظور اصلی ِ من از چیزهایی که تاکنون نوشتهام هم همانجاست. اگر بخواهم تصویری کلی از دنیای سوفی بهدست دهم، باید اسم دوم کتاب را با همان اختصار و گویاییاش تکرار کنم: داستانی درباره تاریخ فلسفه. منتها داستانی که یک نیمهاش اندکی فانتزی مینماید، اما نیمه دومش آنقدر باورپذیر میشود که صادقانه بگویمتان به همه چیزهایی که تا قبلش برایمان باورپذیر بوده هم شک میبریم! تکرار میکنم «شک میبریم»؛ یعنی نه قبول میکنیم و نه انکار. این کار ِ سختِ شکاک ماندن را نویسنده با موجزگویی و وفادار بودن به خط مشی داستانش به سرانجام رسانده، هرچند که کاستیهایی بهشکل فرصتهایی که مثلاً او میتوانسته بهخوبی آنها را در مرور مختصر فصلهای پیشین کتابش به کار ببندد و این کار را نکرده هم به چشم میخورد.
فنی هم که نویسنده در میانههای کتابش، در آن جملات هیجانانگیز صفحات میانی، بهکار گرفته تازه نیست. شاید بهترین نمونه مشابهی را که من دیدهام، فیلم «دیگران» (The Others)، ساخته «الخاندرو آمهنابار» باشد که چندین بار هم از تلویزیون خودمان پخش شده است. اما فرق دنیای سوفی و دیگران را درست بایستی در باورپذیر بودن روایت گاردر از مفهوم «شک» خلاصه کرد. انقلاب قصه در بخش بررسی مکتب فلسفی «جورج بارکلی» (George Berkley) واقع میشود. شاید اصلاً بهتر میبود انتهای کتاب، بهنحو دیگری رقم بخورد و یا اصلاً هیچگونه سخنی از مسائل اخترشناختی و نظریه مهبانگ هم به میان نیاید (چراکه برخلاف فصل مربوط به نظریه داروین، در فصل آخر هیچ نشانی از پرداختن به جزئیات لازم برای ممانعت از کجروی خواننده در تفسیر نظریه مهبانگ را نمیبینیم)؛ اما بههرحال همانگونه که گفتم، این کتاب اثری درخور خواندن است. علیالخصوص آن فصل مربوط به نظریات بارکلی، که خواننده میخواهد اصلاً کتاب همانجا هم تمام شود. فصلی که لبالب از شکِ مابین درست و نادرست، و خوب و بدِ گزارههای مفتونگر فلسفیست؛ اما گاردر، زیرکانه راه سومی را هم پیش پای مخاطبش میگذارد: زیبا دیدن. دوباره تعریف ناباکوف از هنر را بخوانید؛ و «دریغ» ناگزیر ِ ناشی از مواجهه با نظریات داروین (که شاید غمبارترین نظریه علمی ِ تمام دورانها باشد) را هم به خاطر بیاورید و ببینید آقای نویسنده چه زیبا درباره بهترین و چندشآورترین هنر هستی نوشته که:
«... آیا نتیجه نظریه داروین، این هم نیست که ما بخشی از چیزی بسیار عظیمتریم، و هر شکل جزئی ِ حیات در این تصویر کلان، اهمیت خاص خود را دارد؟ ما سیارهای زندهایم سوفی! ما کشتی بزرگی هستیم که در جهان کائنات بر گرد خورشید سوزانی بادبان کشیده است. اما هرکدام ِ ما در عین حال نوعی کشتی حامل ژن بر پهنه حیات هم هستیم. اگر این محموله را ایمن به بندر بعدی برسانیم، بیهوده نزیستهایم ...»6.
[ طرحی به قلم کافکا ]
پینوشت:1- نامزد لهستانیتبار کافکا
2- نقل غیرمستقیم از کتاب Brooklyn Follies، نگاشته Paul Auster
3- از کتاب مسخ، نگاشته فرانتس کافکا، برگردان فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر (چاپ ششم)، صفحه 11 (با اندکی تصرف ادبی)
4- دنیای سوفی، نگاشته یوستین گاردر، برگردان حسن کامشاد، انتشارات نیلوفر (چاپ سیزدهم)، صفحه 25
5- ر.ک. پینوشت سوم، صفحات 89 و 90
6- ر.ک. پینوشت چهارم، صفحه 498
پی پینوشت (7 دی):
لذت تماشای تناقض زیبای بهکاررفته در فیلم دیگران و همچنین آشنایی با شاکله داستانی ِ دنیای سوفی، شاید کمتر از لذت خواندن [و بهتر بگویم اولین بار خواندنِ] داستان کوتاه زندگی به وقتِ دوازده و بیست دقیقه، به قلم احمد شاکری، در جدیدترین شماره ماهنامه همشهری داستان بود. از دستش ندهید.
دخترک سر بالا گرفت و با آن صورت ریزه و چشمان آبچکانش پرسید: تو از کجا میدونی؟
- برام یه نامه نوشته.
همراته؟
- نه متأسفانه. اشتباهی تو خونهم جامونده، ولی فردا میارمش.
فردای آن روز آقای نویسنده سر قرارش به پارکی که تصادفاً رفیق کوچکش را در آنجا دیده بود برگشت و نامه خودنوشته را برایش برد:
راستش عروسکت خیلی شرمندهس، اما خب نوشته که زندگی با آدمای عین ِ هم خستهش کرده. میخواسته بزنه بیرون و دنیا رو ببینه، دوستای تازه پیدا بکنه. نه اینکه دختر کوچولومونو دوست نداشته باشه، نه! میخواسته یه هوایی عوض کنه. بههمین خاطرم مدتی از هم دورید. راستی قول داده که هر روزه برات نامه بفرسته.

[ دستنوشتههای فرانتس کافکا ]
دورا دیامانت1 میگوید بعد از آن روز، کافکا سرش گرم نوشتن شد. مثل کتابی تازه، یا چیزی شبیه این که نشستنهای شب و نوشتنهای زیاد بخواهد؛ اما نه کتابی مثل قصر و نه قصهای مثل مسخ. عروسکی گمشده بود و حالا لابلای ورقپارههای هر شب او قد میکشید، به مدرسه میرفت و با مردم آشنا میشد؛ و کمکم در جریان سفرش دشواریهایی را میدید که دیگر نمیتوانست بازگشتش پیش دختربچه را تضمین کند. بعد از حدود سه هفته، عروسک ازدواج کرد و نشانی خانه دوری را داد و در آخرین خط از آخرین نامهاش هم از رفیق قدیمی و کوچکش خداحافظی کرد2.
کافکا هم چند ماه بعد از دنیا رفت. هیچکس نمیداند آن دخترک که بود و نامهها کجا رفته. عروسکش را هم نه ما میدانیم الآن کجاست، نه کافکا میدانست و نه دختربچه. شاید تنها فرق آقای نویسنده این بود که او به دختربچه نگفت اصلاً عروسکت هم نمیداند آلان کجاست. راستی یک سؤال: عروسکهایی که گم میشوند، مگر اصلاً میتوانند بدانند الآن کجا هستند؟
«... میدانیم که جهان، حقه و چشمبندی نیست، چون خودمان درآنیم؛ بخشی از آنیم. در واقع ما خود، خرگوش سفیدی هستیم که از کلاه درمیجهد. فرق ما و خرگوش فقط در این است که خرگوش نمیداند در ترفند شعبدهباز شرکت دارد. اما ما میدانیم که درگیر چیز مرموزی هستیم و میخواهیم از چند و چونش سر در آوریم ...»3.
ولی من اگر جای یوستین گاردر (Jostein Gaarder) بودم، مینوشتم: «... اما بعضی از ما میدانیم که درگیر چیز مرموزی هستیم ...». حالا که جای او نیستم، پس بگذارید عروسک را به جای خرگوش بگذارم و خودمان را بهجای شعبدهباز. آنوقت اگر گفتید کافکا در این میان چه خواهد شد؟
«یک روز صبح، گرگور زامزا از خوابی آشفته بیدار شد و فهمید که در تختخوابش به حشرهای عظیم مبدل شده است. بر پشت سخت و زرهمانندش خوابیده بود و سرش را که کمی بلند کرد، شکم قهوهای و گنبدیشکل خود را دید که به قسمتهای محدب و سفتی تقسیم میشد و چیزی نمانده بود که تمامی رواندازش از رویش بلغزد و پس برود. پاهای متعددش، که در قیاس با ضخامت باقی بدنش از فرط لاغری، رقتانگیز بودند، بیاختیار در برابر چشمانش پیچ و تاب میخوردند ...»4.
معروفترین قصه آقای نویسنده با همین جملات آغاز میشود. جملاتی که وصف یک مسخ معمولی را میکنند. اما ناگفته پیداست که چندشآورترین و شاید بهترین هنر کافکا، معمولی جلوه دادن این مسخ است. بهتر است این پاراگراف را هم با نقل قولی از ولادیمیر ناباکوف، نویسنده نامآشنای روسی پایان دهم که نوشت: «رساترین تعریفی که میتوانیم از هنر به دست دهیم این است: زیبایی به اضافه دریغ. هرجا زیبایی هست، دریغ هم هست؛ به این دلیل ِ ساده که زیبایی محکوم به فناست: زیبایی همیشه میمیرد. وقتی ماده بمیرد، رفتار هم میمیرد؛ وقتی فرد بمیرد، جهان هم میمیرد. اگر کسی مسخ کافکا را چیزی بیش از یک خیالپردازی حشرهشناسانه بداند، به او تبریک میگویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است»5. حالا که شرایط مهیا شده، من هم میگویم هرکس که قصه آقای نویسنده با دختربچه را هم چیزی فراتر از یک مکالمه لطیف و شاعرانه بداند، به صف مخاطبین کتابی پیوسته که در ادامه میخواهم آن را معرفی کنم.
اگر کتاب «دنیای سوفی» را نخوانده باشید، تا به اینجای کارمان حتماً بخشی از مقدمهاش را خواندهاید. همان خرگوش و شعبدهباز را میگویم. در اینکه نویسنده مهارتی داشته یا نه و در کل، کتاب را به چه دیدی باید نگریست، هیچ عقیده خاصی ندارم. حتماً هرچیزی خوبیهایی دارد و من این را بارها در تجربه جدیدم حین مطالعه این اثر از یوستین گاردر حس کردم. مخصوصاً در میانههای کتاب، که منظور اصلی ِ من از چیزهایی که تاکنون نوشتهام هم همانجاست. اگر بخواهم تصویری کلی از دنیای سوفی بهدست دهم، باید اسم دوم کتاب را با همان اختصار و گویاییاش تکرار کنم: داستانی درباره تاریخ فلسفه. منتها داستانی که یک نیمهاش اندکی فانتزی مینماید، اما نیمه دومش آنقدر باورپذیر میشود که صادقانه بگویمتان به همه چیزهایی که تا قبلش برایمان باورپذیر بوده هم شک میبریم! تکرار میکنم «شک میبریم»؛ یعنی نه قبول میکنیم و نه انکار. این کار ِ سختِ شکاک ماندن را نویسنده با موجزگویی و وفادار بودن به خط مشی داستانش به سرانجام رسانده، هرچند که کاستیهایی بهشکل فرصتهایی که مثلاً او میتوانسته بهخوبی آنها را در مرور مختصر فصلهای پیشین کتابش به کار ببندد و این کار را نکرده هم به چشم میخورد.
فنی هم که نویسنده در میانههای کتابش، در آن جملات هیجانانگیز صفحات میانی، بهکار گرفته تازه نیست. شاید بهترین نمونه مشابهی را که من دیدهام، فیلم «دیگران» (The Others)، ساخته «الخاندرو آمهنابار» باشد که چندین بار هم از تلویزیون خودمان پخش شده است. اما فرق دنیای سوفی و دیگران را درست بایستی در باورپذیر بودن روایت گاردر از مفهوم «شک» خلاصه کرد. انقلاب قصه در بخش بررسی مکتب فلسفی «جورج بارکلی» (George Berkley) واقع میشود. شاید اصلاً بهتر میبود انتهای کتاب، بهنحو دیگری رقم بخورد و یا اصلاً هیچگونه سخنی از مسائل اخترشناختی و نظریه مهبانگ هم به میان نیاید (چراکه برخلاف فصل مربوط به نظریه داروین، در فصل آخر هیچ نشانی از پرداختن به جزئیات لازم برای ممانعت از کجروی خواننده در تفسیر نظریه مهبانگ را نمیبینیم)؛ اما بههرحال همانگونه که گفتم، این کتاب اثری درخور خواندن است. علیالخصوص آن فصل مربوط به نظریات بارکلی، که خواننده میخواهد اصلاً کتاب همانجا هم تمام شود. فصلی که لبالب از شکِ مابین درست و نادرست، و خوب و بدِ گزارههای مفتونگر فلسفیست؛ اما گاردر، زیرکانه راه سومی را هم پیش پای مخاطبش میگذارد: زیبا دیدن. دوباره تعریف ناباکوف از هنر را بخوانید؛ و «دریغ» ناگزیر ِ ناشی از مواجهه با نظریات داروین (که شاید غمبارترین نظریه علمی ِ تمام دورانها باشد) را هم به خاطر بیاورید و ببینید آقای نویسنده چه زیبا درباره بهترین و چندشآورترین هنر هستی نوشته که:
«... آیا نتیجه نظریه داروین، این هم نیست که ما بخشی از چیزی بسیار عظیمتریم، و هر شکل جزئی ِ حیات در این تصویر کلان، اهمیت خاص خود را دارد؟ ما سیارهای زندهایم سوفی! ما کشتی بزرگی هستیم که در جهان کائنات بر گرد خورشید سوزانی بادبان کشیده است. اما هرکدام ِ ما در عین حال نوعی کشتی حامل ژن بر پهنه حیات هم هستیم. اگر این محموله را ایمن به بندر بعدی برسانیم، بیهوده نزیستهایم ...»6.
[ طرحی به قلم کافکا ]
پینوشت:1- نامزد لهستانیتبار کافکا
2- نقل غیرمستقیم از کتاب Brooklyn Follies، نگاشته Paul Auster
3- از کتاب مسخ، نگاشته فرانتس کافکا، برگردان فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر (چاپ ششم)، صفحه 11 (با اندکی تصرف ادبی)
4- دنیای سوفی، نگاشته یوستین گاردر، برگردان حسن کامشاد، انتشارات نیلوفر (چاپ سیزدهم)، صفحه 25
5- ر.ک. پینوشت سوم، صفحات 89 و 90
6- ر.ک. پینوشت چهارم، صفحه 498
پی پینوشت (7 دی):
لذت تماشای تناقض زیبای بهکاررفته در فیلم دیگران و همچنین آشنایی با شاکله داستانی ِ دنیای سوفی، شاید کمتر از لذت خواندن [و بهتر بگویم اولین بار خواندنِ] داستان کوتاه زندگی به وقتِ دوازده و بیست دقیقه، به قلم احمد شاکری، در جدیدترین شماره ماهنامه همشهری داستان بود. از دستش ندهید.
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۰/۰۵ ساعت 10:34 AM توسط ارداویراف
|