حال همهی ما خوب است ...
جنگ جهانی اول (1918)؛ سربازی آمریکایی بهقلم ِ زنی از نیروی نجات نامهای به خانوادهاش مینویسد /
courtesy of National Archives – Washington DC
بهجای پیشگفتار، این واژگانِ گلوگیر را با جرعهای از جانِ سرباز «فرانتس کِمریش»، بنوشید:
«... قلم از نوشتن ِ حال او عاجز است. حالِ این زنِ لرزان و گریان که دیوانهوار مرا تکان میدهد و جیغ میکشد: «اگر پسر ِ من مرده، پس تو چرا زندهای؟» و مرا در سیلابِ اشک غرق کرده و فریاد میکشد: «به من بگو پسرم اصلاً تو رو برای چه به آنجا فرستادند؟ وقتی تو ...» و بیحال روی صندلی میافتد و زبان میگیرد: «تو اونو دیدی؟ پس تو اونو دیدی؟ بگو ببینم چطور مرد؟»
به او میگویم که تیر به قلبش خورد و جابهجا راحت شد. خیره نگاهم میکند. حرفم را باور نکرده: «تو دروغ میگی. من خودم بهتر میدونم. خودم حس کردم مرگ پسرم چه وحشتناک بوده. نصفههای شب صداشو شنیدم؛ عذاب و شکنجهشو حس کردم. راست بگو من میخوام بدونم؛ باید بدونم». میگویم: «نه؛ من خودم پهلوش بودم. هیچ درد نکشید و جابهجا مرد».
به آرامی التماس میکند: «بگو. تو باید من بگی. من میدونم این حرفا رو برای راحتی ِ دل من میزنی؛ اما مگه نمیبینی چقدر داری زجرم میدی؟ اگه راستشو بگی، اینقدر زجر نمیکشم. من طاقت این شک و تردیدو ندارم. به من بگو که چطور شد؛ چون اگر هرقدر هم وحشتناک باشه، از اونچه من تصور میکنم، بهتره».
اگر مرا تکهتکه کند، غیرممکن است برایش بگویم. دلداریش میدهم، اما او بهطور ِ احمقانهای ولکن نیست. چرا دست از این فکر و خیال برنمیدارد؟ او بداند یا نداند؛ کمریش دیگر زنده نخواهد شد. وقتی یک آدمی مثل من آنهمه مرگ و خونریزی دیده باشد، دیگر نمیفهمد که چرا بهخاطر مرگ یک نفر اینقدر ضجه و مویه میکنند. با بیحوصلگی میگویم: «جابهجا مرد. ابداً چیزی حس نکرد. صورتش کاملاً آرام و راحت بود».
ساکت میشود و زیر لب میگوید: «قسم میخوری؟»
- «قسم میخورم».
- «به اونچه که برات مقدسه؟»
خداوندا مگر چیزی هست که برایم مقدس باشد؟ چیزهایی که برای من مقدساند، دائم عوض میشوند و مقدسهای دیگری جایشان را میگیرد.
- «بله او جابهجا مرد».
- «حاضری به درگاه خدا زانو بزنی که اگر دروغ گفته باشی، دیگه از جبههی جنگ برنگردی؟»
زانو میزنم: «خدایا اگر او جابهجا نمرده باشد، دیگه منو برنگردون».
هر قَسمی که بخواهد میخورم. مثل اینکه این بار حرفم را باور کرده است. حالا پشت سر هم ناله میکند و اشک میریزد. باید جریان را بهتفصیل برایش بگویم. به همین جهت یک داستانِ دروغی از خودم درمیآورم و آنقدر طبیعی تعریف میکنم که درست آخر خودم هم تا اندازهای آن را باور میکنم ...».
اریش ماریا رمارک (Erich Maria Remarque) / در جبههی غرب خبری نیست (Im Westen nichts Neues)
ترجمهی سیروس تاجبخش
*
امروز مجلهای را ورق میزدم و از هر درش سخنی میخواندم. یکیشان ستون کوتاهی بود که ...
«... چند سال پیش، سطری از شعر یک شاعر افغان، میخکوبم کرد: «ما میمیریم تا عکاس تایم جایزه بگیرد» و مرا برد به افغانستان که آن روزها تازه دچار جنگ آمریکا و طالبان شده بود؛ و از آنجا رفتم فلسطین که یکیدو هفته قبلتر، در لیست برندگانِ پولیتزر دیده بودم که جایزهی بهترین عکس ِ خبریِ سال را دادهاند به عکاس آسوشیتدپرس که عکساش، زنی مستأصل بود که میخواست یکنفره با دست خالی و چشمان گریان، جلوی انبوهی از مردان مسلح بایستد. یعنی اگر آن عکاس این شعر را میشنید؛ چه حالی میشد؟».
تعلیق سختی که وجدان نویسندهی این ستونِ کوتاه میان تشخیص مسئولیت و اخلاق در اهداف یک عکاس جنگ دارد، امری ستودنی است و مسألهای هم که طرح کرده، دستمایهی سرراستی برای احضار سایر وجدانهای فروخفتهی امروز است. راستی اگر آن عکاس این شعر را میشنید، چه حالی میشد؟ البته من نسخهی کاملتر این سؤال را بیشتر درخور طرح جملات بعدیام میبینم: راستی اگر آن عکاس پاسخ میداد، چه فرقی به حال تو میکرد؟
انگیزهی شاعر و عکاس و نویسنده، بههیچ وجه اهمیتی در مسألهای که من این سه نفر را بهانهی طرح کردناش دانستهام، نخواهد داشت. مسألهای که حساسیتاش از منظر من، از عکس و نوشته بیشتر حس میشود و آن، شناخت حقیقی ِ احساس ناشی از خروش «وجدان» در ماست. حسی که هم آن عکاس را از دفتر نشریهی تایم و ساحل سلامتِ غرب، به بحبوحهی نبرد نامربوطی در شرق کشانده؛ هم او را در مظان اتهام ِ شاعر افغان قرار داده و هم این نویسندهی وطنی را جویای پاسخ ِ درخور و برازندهای برای این تضادِ فاحش کرده است.
نمیخواهم از پس ِ این مقدمهچینیها، تکلیف کسی را به زعم خودم روشن کرده باشم؛ که مرا به این کشاکش ِ بیهوده کاری نیست. بلکه تنها میخواهم حدود انصاف را وسعتی بخشم و تیزترین تضادها و فاحشترین اختلافاتِ وجدان روزمره را چنان وحدتی بخشم که مسئولیت سختِ دیگری گریبان ما را بهجای دیگران بگیرد و پیکان هر سؤال بهانهجویاش را مستقیماً بهسوی پندار آرام ما نشانه رود؛ پنداری که فقط انگاری با شعلهی یک جنگ خانمانسوز و یا بهای عمر هنرمندانِ از جانگذشتهای که از نفحات زندگیبخش ِ خواب آرامشان گذشتهاند و قدم در ورطهی تصمیم نهادهاند؛ از پرسش اشباع میشود و آن هم چه پرسشهای تعیینکنندهای!
امروز ضمناً یک برنامهی رادیویی ِ نجومی را هم میشنیدم. برنامهای همهپسند و البته پر از این پرسشهای تعیینکننده (!) از مهمانانِ محترم برنامه که راستی: نجوم چه فایدهای دارد؟ خب از شما چه پنهان این پرسش به دلم نشست. یکی از میهمانان، علاقهاش را در ارضای کنجکاویهای ناتماماش دانست و دیگری هم در دفاع از نجوم، به خدمات مستقیم و غیرمستقیم ِ این علم از طریق مثلاً پیشبینی ِ فورانهای خورشیدی (که واقعاً درد مردم ِ دنیاست!) اشاره کرد. اما من اگر میبودم – و چه بهتر که نبودم - میگفتم «البته کنجکاو ِ دانستن ِ هرچه بیشتر از وجوهِ پنهانِ آسمان فرارویم هستم و به فناوریهای نوین و کشفیاتی که بهدنبالش حیات روزمره را تسهیل میکنند علاقهمندم؛ اما دلیل اصلی ِ میلم به نجوم این است که بفهمم (البته با کمالِ احترام به مأمور و معذور بودنِ مجری) احمقانه بودنِ این سؤالتان در چیست؟».
یادم میآید که در امتحان ثلث دوم ِ درس جغرافی ِ کلاس دوم راهنمایی، در سؤالی که نوشته بودند: بلندترین کوه جهان ...... نام دارد؛ آمدم کلمهی «جهان» را خط زدم و بالایش نوشتم «زمین» و با خیال راحت، کلمهی «اورست» را روی نقطهچین گذاشتم. راستش اگر در خوشبینانهترین حالت، این «جهان» را از «زمین» تمیز داده و آن را همان منظومهی شمسیمان بدانیم؛ اورست، کوه کوتاهی در برابر «المپیوس مونس» ِ مریخ و سلسلهجبال «مکسول» ِ زهره، محسوب میشود. البته منظورم از این قضیه، نقل قصهی معروف و پرگفتهی «عظمت» نیست که انگاری علم نجوم آمده بازارش را قبضه کرده و تنها منجمین؛ آنهم بهلطف دو چشم کنجکاوشان، شانس تماشای «عظمت» را دارند و به واقعیتِ کوتاه بودنِ اورست و حقارت سیارهمان عمیقاً واقفاند. منظورم از میل به علم نجوم، وقوفِ بیواسطه بر «واقعیات» دنیاست؛ که یکیشان بلاهتِ نهفته در پرسش ِ «نجوم [و یا هر چیز دیگری] چه فایدهای دارد» و یا «اگر آن عکاس این شعر را میشنید؛ چه حالی میشد؟» است.
راستش را بخواهید، این پرسشها همگی سر در آخور «عادت» فروبردهاند، وگرنه نه من بهپشتوانهی کوتاهی ِ کوهها منکر عظمت روح کوهنوردانام و نه بر خودم میبینم که به هر واقعیتی (حتی کوتاهی ِ کوهها)، بیمحابا مثال ناروایی از جنس عمر انسانها و عظمت عزم و تصمیمشان ببندم. آن دوست نویسنده، مقام عکاس تایم را کم از بینندگان حاضر در محل حادثهی میدان کاج ِ تهران ندانسته است و من، افسوس ِافکار ِ نکردهای را میخورم که عموماً هر نویسندهی منتقدی میتواند دستکم آنها را به توضیح و تبصرهای کوتاه بدل ساخته و اینگونه شرط «احترام» را هم در نوشتههایش برآورده کند.
عکاس، که نسل ِ پدراناش از سیل ِ تاریخ و تلاطم ِ تصمیم سواری گرفته و حال، امنیتِ شهروندیاش را دوباره در مذبح ِ یک تصمیم، قربانی ِ نقل قصهی ستمهای رفته بر انسانهای بیگانه با زبان و فرهنگِ خودش کرده؛ خوب میدانسته که شاعر افغان، سرودواژهی دردش را نثار او خواهد کرد ... البته من عزم «هر» عکاس و عموماً هنرمندی را شایستهی این توصیف نمیدانم؛ اما خوب میدانم که جملهی «ما میمیریم تا عکاس تایم جایزه بگیرد»؛ گاه فرقی با جملهی «ما زندهایم و عکاس تایم میمیرد» ندارد. لطفاً واژگانِ جملهی دوم را دیگر عادتاً ترجمه نکنید و به قیاس آمار کشتگانِ دو طرف هم نپردازید. جملهی دوم را در قاموس واژگان «تاریخ» بایستی معنی کرد. حال این جملاتِ «اریش ماریا رمارک» (از سربازانِ آلمانی ِ جنگ جهانی ِ اول)، در آخرین صفحهی کتابش «در جبههی غرب خبری نیست» را بخوانید و بفهمید که «مرگ» در قاموس واژگان تاریخ به چه معناست:
«... درختانِ اینجا شاداب و طلاییاند. دانههای سرخرنگِ سماق ِ کوهی از لابلای برگهای سبز میدرخشند. جادههای کوهستانی ِ سپیدرنگی تا دامنهی افق کشیده شده است و بوفههای سربازی مثل کندوهای زنبور، پر از همهمهی سربازان است که از شایعهی صلح و خاتمهی جنگ حرف میزنند.
از جا بلند میشوم.
خیلی ساکت و خاموشم. بگذار ماهها و سالها بیایند و بگذرند. آنها برای من چیزی نخواهند آورد و نمیتوانند چیزی بیاورند. آنقدر تنها و بیکسام و آنقدر نومیدم که دیگر از روبرو شدن با آینده باکی ندارم. هنوز آنچه زائیدهی این سالهای خونی است و اسماش را زندگی گذاشتهایم، در دستها و چشمانم دیده میشود. حالا به آن مسلطم یا نه، نمیدانم. ولی تا زمانی که هست، بیآنکه به خواستهها و عقیدهام اعتنایی داشته باشد، راه خودش را خواهد رفت.
و او در یکی از روزهای ماه اکتبر سال 1918 از پای درآمد. روزی که سراسر ِ جبهه آنقدر ساکت و آرام بود که در گزارش ِ نظامی، تنها به یک جمله اکتفا شده بود:
«در جبههی غرب هیچ خبری نیست».
او به رو افتاده و صورتش را طوری بر خاک نهاده بود که انگار خواب است. وقتیکه او را به پشت برگرداندند، صورتش نشان میداد که دیگر تابِ تحمل شکنجه را نداشته است. قیافهاش آرام بود و گویی از مرگِ خود خوشحال و راضیست».
اواخر اکتبر 1918، جنگ جهانی ِ اول به پایان رسید و رمارک که دیگر نبضاش آهنگِ ضجههای سربازان محتضر را گرفته بود، در سکوت کوبندهی صلح، جان باخت؛ اما 52 سالِ دیگر هم عمر ِ او بیاعتنا به عقایدش، ادامه یافت. نه هیولای جنگ جاناش را گرفته بود و نه تصمیمات حماقتبار ِ سیاسیونِ فرمانفرما. رمارک، مثل هر جنگجوی دیگری قربانی ِ صداقتِ خود در برابر گامهای سخت و قاطعانهی تاریخ بر پهنهی جغرافیای زمین شده بود. گامهایی که صدایش گاه در خطوط جبهههای غرب، گاه لابلای درههای دلگیر افغانستان و گاهی هم میان کوچههای متروک خرمشهر و سارایوو شنیده میشود. صداقتی که همهسر فریادِ سکوتیست که واژگاناش را تاریخ، فروخورده و تنها پوکههایی از حروف و آوا را بر زبانِ راویان جنگ و صلح؛ از نویسنده و عکاس و شاعر و هرکه دردِ فریادگری، رنگِ معنی از زباناش زدوده و میل به عصیان، پردهی سکوتش را درانده، برجانهاده است. از این شکافِ تلخ و بیمعنی ِ فریاد بر پردهی پندارهای هنرمند است که جوانهی واژگانِ جاودانِ تاریخ سربرمیزنند.
پس نه تصمیم ِ حضور ِ عکاس تایم در خاک افغانستان مُحق ِ چنین جایزههایی است و نه روح شاعر افغان درخور ِ این دردهای فرساینده. حق را تنها به تصمیم و فریاد و احترام باید داد.

پینوشت:
عنوانِ این مطلب، مصرعیست از «علی اصغر صالحی» که ضرورتاً بخشی از آن را نقل میکنم:
«... نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد؛
بی حرفی از ابهام و آينه.
از نو برايت مینويسم
حالِ همهی ما خوب است،
اما تو باور نکن ...»