به خودم
«… او آن چیزی را در اختیار دارد که در دست همهکس نیست. او هنرمند است. او بر ارواح انسانها تسلط دارد. او میتواند مردم را غمگین کند؛ بخنداند؛ بگریاند؛ سر شوق بیاورد؛ به زندگی وادارد. او چیزی در اختیار دارد که با پول، با جان هم نمیشود خرید. اما تو به خوشگلی خودت مینازی و چون اراذلِ دور و بر تو، لوست میکردند؛ خیال میکردی که استاد هم باید به زانو بیفتد و تو به او تکبر بفروشی. یکبار پیش استاد رفتی، ندیده و نشناخته دربارهی او قضاوت کردی و آمدی راه آسانتر را پیش گرفتی. پیش خودت گفتی: «پول دارم و میروم به فرنگ. آنجا از این نقاشها هزار تا هستند و با پولی که دارم از آنها هنر یاد میگیرم». پدرت که برایت نوشته است. اگر برادر داشتی، اگر عمو داشتی؛ همهی افراد طبقهی تو همینطور به تو نصیحت میکردند: «شوهر کن و برگرد!». اگر پسر بودی، میدانی پدرت به تو چه نصیحتی میکرد؟ میگفت: «با یک دیپلم برگرد!». بیشتر اینها که الآن در تهران هستند از این دیپلمها دارند و زندگی میکنند، اما هنرمند نیستند. تا پنجاه سال دیگر؛ تا صد سال دیگر و بلکه بیشتر، باز هم دربارهی استاد «ماکان» مردم صحبت خواهند کرد. اما این شاهان و وزیران همینکه مُردند؛ فراموش میشوند. اینها که برای تو مهم نیست. تو که شهرتطلب نیستی. تو دنبال پول معلق نمیزنی. تو عقب خوشبختی پرسه میزنی. با دیپلم؛ با پول؛ با شوهر؛ با این چیزها آدم خوشبخت نمیشود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند.
ببین؛ من علیل هستم. شاید هم سل دارم. نمیدانم؛ شاید هم خیال میکنم. در هر صورت بیمار و علیل هستم. مادرم مرا در اطاق کوچکی ته باغ؛ بهطوریکه صاحبخانه شیون او را نشود، به دنیا آورده. در آن اطاق ِ پر از نم، بیمار پرورده شدهام. خودم میدانم که عمر من زیاد طولانی نیست. چند سال دیگر بیشتر زندگی نخواهم کرد. اما خوشبخت هستم. برای من یقین است که [با] کاری که دارم انجام میدهم؛ در عرض ده سال دیگر، اقلاً صد بچهی مسلول نجات پیدا خواهند کرد. این مرا خوشبخت میکند. این لذتیست که از مبارزه نصیب من میشود. از هیچکس هم نمیترسم … اما ناامید مباش! هنوز دیر نشده! میتوانی خوشبخت بشوی. راه هنر هنوز به روی تو باز است. از این ولنگاری که بدان مبتلا شدهای، دست بردار! کار کن! زحمت بکش؛ پول فراوانی را که داری، در راه دیگری خرج کن. بنشین در خانهات؛ در مدرسه، زحمت بکش. درد ناکامی را تحمل کن، تا نقاش بشوی …».
تا عکاس بشوی …
بریدهای از رمان چشمهایش؛
نگاشتهی بزرگ علوی