معلمی داشتیم، مسن بود و موسپید. همیشه کمی لنگان و سراپا سفید-و-خاکستری‌پوش، با بغلی پر از جزوه‌های جدی و دفترهای تعاونی پاره‌پوره وارد می‌شد. اثاث‌اش را روی میز، و خودش را روی صندلی جا می‌داد و دستی بر کمر زده، خندان با همان لهجه‌ی مخلوطش، جویای حال این هفته‌ی ما می‌شد. آن‌وقت به هر جوابی که تکه‌ای می‌پراند، زیپ کیف کوچکی را می‌کشید و کتاب چاپ قدیمی‌ترش را که همیشه کنجکاو خواندن حذفیاتش بودم؛ از آن درآورده، روی میز باز می‌کرد و ... القصه، این جناب آموزگار فارسی،  فوق‌العاده شخصیتی یکدست و ساده داشت. اما میان همه‌ی خاطرات آن روزها؛ میان خلقیات آن پیرمرد، همیشه یکی‌شان برایم عجیب‌تر بود و حالا شده ارزشمندتر: اینکه تا ذکر نام فلان کتاب معروفی بین درس دادنش می‌رفت، بچه‌ها الکی می‌پرسیدند: «آقا ببخشید، خوندیدش؟»
او هم که حتماً آن را تماماً خوانده بود، خوشحال، «بله»‌ای می‌گفت و بچه‌ها هم دوباره می‌گفتند:
«آقا این کتابو تو خونه هم دارید؟»، چشمش را می‌بست و «بله»ای دیگر می‌گفت و دوباره بچه‌ها پشت‌بندش الکی می‌پرسیدند:
«آقا به ما هم بدید، بخونیم»  ... آنوقت خنده‌اش می‌گرفت و با اطمینان نمکینی می‌گفت: «نمی‌دم»! و بچه‌ها ترتر خنده می‌کردند و صدای پچ‌پچ از میان‌مان بلند می‌شد. البته این قضیه هر بار هم که تکرار می‌شد و نام هر کتاب درست‌‌و‌درمانی؛ از تاریخ بیهقی گرفته تا آثار جمال‌زاده بر زبان می‌رفت؛ همیشه هر بار «نه»ای دیگر می‌شنیدیم. البته که هیچکس حال خواندن آن دوسه‌صفحه درسش را هم نداشت چه رسد به این کتاب‌ها؛ ولی ما عاشق پاسخ‌های خاص این پیرمرد خسیس و دوست‌داشتنی بودیم.
می‌‌گفت آخرش به روستا خواهم رفت.

*
حالا که سال‌ها گذشته، می‌بینم چقدر حق به جانب پیرمرد بود. آخر او کتاب را فهمیده بود. این روزها «من»، دلش می‌خواهد دو سه‌تا کتاب بردارد؛ سندشان بزند به نام خودش؛ برود ساکت‌ترین جای خانه بساطش را پهن کند. بعد یکی‌یکی بازشان کند؛ شروع کند به خواندن‌ و گاهی هم اصلاً نخواندشان و فقط ورق بزند. بعضی‌ وقت‌ها چاره‌ای ندارد کتاب را بگذارد زمین، دو دستش را بگیرد به دو جمله‌ و آن‌قدر از دو طرف بکشدشان که بالاخره سوراخی، چیزی میان واژه‌های صف‌بسته پیدا بشود. خدا را شکر تا بوده، به هر ضرب و زوری شده خود را در آن‌ سوراخ فرومی‌کرده تا ... نمی‌دانم. نمی‌دانم این رفتارش چه معنا دارد. یک بار پایین پرید تا پرسان‌پرسان نشان دخترکی را بجوید و پیدایش کند و روبرویش قد علم کند. میان دود نخلستان‌های سوخته‌ای که ندیده بود و بوی باروتی که تاکنون نبوئیده بود، بر سرش فریاد زند؛ التماس کند، گریه کند که دیگر بس است، برگرد؛ اینجا شط خون است و آن‌سو ساحل سلامت. نمی‌دانم این رفتارش چه معنا داشته وقتی که می‌دانسته صدایش به دخترکی سی سال آن‌طرف‌تر، اصلاً نمی‌رسد. اما همیشه وقتی می‌آمد بالا؛ خسته برمی‌گشت بین واژه‌ها، روی‌شان می‌نشست و نگاهش می‌کردم، برایم از دیده‌هایش می‌گفت؛ آن‌وقت می‌فهمیدم که چرا این کارها را می‌کند. اما نمی‌توانم این چراها را به‌شما بگویم. به‌قول خودش اگر واژه‌ای، کلمه‌ای، چیزی آن پایین پیدا می‌شد؛ حتماً از ما بهتران، آن بالا و بین واژه‌های دیگر، در دلیل رفتن دخترک، حرفی ردیف کرده بودند و نیازی به ته رفتن او دیگر نبود. این کتاب‌ها؛ گاه عکس‌ها، خانه‌‌های من شده‌اند. عکس‌هایی هست که آدم را بس است. جمله‌هایی که با بهای غرورت می‌خوانی‌شان. آن‌وقت این چندصفحه‌ای را که خانه‌ات شده؛ غروت شده؛ تفرجگاه «من»ات شده را به‌هرکسی قرض می‌دهی؟ خُب می‌دانم اینجا خانه‌ام نیست، روزی هم این‌ها را تا نمرده‌ام، به «من» تحویل می‌دهم؛ برمی‌گردم به نمی‌دانم کجایی که در سفیدی پشت آن جمله‌ها غیبش زده؛ اما مگر چند روز آدم در اتاق بی‌پنجره می‌تواند سر کند؟

 

http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Shel.jpg

پی‌نوشت:
نقاشی از شل سیلورستاین