یکیتون باید بره ...
یکیتون باید بره ستارهها رو پاک کنه؛
میدونید؟ تیره شدن ... کدر شدن.
یکیتون باید بره ستارهها رو پاک کنه؛
آخه این پرندهها - عقابها؛ کاکاییهای نازنین - ... نالوناند از همهشون، از رنگشون ... تیرگیشون،
مدام میگن «نوشو میخوایم؛ نوشو میخوایم؛ ولی خُب نمیتونیم، به وُسعمون نمیرسه».
پس ...
بیزحمت دسمالاتون رو بردارید
یه قوطی، روغنجلا هم بردارید
میدونید؟
آخه باید یکیتون ستارهها رو پاک کنه ...
Shel Silverstein / 1930-1999
برگردان خودم

*
مرحوم دکتر شریعتی؛ در پردهی نام نویسنده و شرقشناس خیالی اهل الجزایر؛ Schandel (شاندل) – که بعدها مشخص شد همو خود، علی شریعتی مزینانی (شمع / Candle) بوده – در جایی گفته است: «ارزش انسان به حرفهاییست که برای نگفتن دارد» و در متن یکتا و روحنوازش؛ «سرود آفرینش» نیز آشکارتر و به نقل از همان شاندل آورده است:
« ... سرمایهی ماورایی هرکس بهاندازهی حرفهاییست که برای نگفتن دارد ... [حرفهایی] که در جستوجوی مخاطب خویشاند؛ اگر یافتند، یافته میشوند و در صمیم وجدان او آرام میگیرند ... و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت»1.
حرفهای نگفته ... چه توصیف زیبایی برای سرمایههای ماست. میدانید؟ این تشبیه نیست. اسم «تشبیه» را که میبرم، یاد کلاسهای خوب ادبیات دوران تحصیل، بهسرعت در اندیشهام تداعی میشود؛ اما منظور من از تشبیه چیز دیگریست. آنچهکه همه با آن خوب آشناییم؛ یک صنعت ادبیست ... یک آرایه. اما آرایه اساساً یعنی که به یک ساقه، شاخه افزودن و آرایشاش کردن؛ یعنی قرار دادن واژه(ها)یی در سایهی یک واژهی مهمتر که قصدمان برجستهسازیاش است. اما چیزی که من قصد گفتن و نوشتن از آن را دارم، خود اصل و ساقه است و جالب اینکه خودش هم تشبیه خودش! دیدید همان بهتر که اصلاً توصیفاش را نمیکردم و میگذاشتم که بکر و دستنخورده کنار همان نگفتهها بماند؟!
ولی بههرترتیب من تصمیم دارم از حرفهای ناگفتهی بسیاری برایتان در این دفتر نویسم ... از تشبیهات خاص خودم ... اما مگر میشود از حرف نگفته هم نوشت؟ مگر میشود از چیزی گفت و نوشت که بنای گفتناش اصلاً نیست؟! مثلاً مگر میشود که یک موسیقی؛ مثل همین آهنگ یگانهی Caravansary از مجموعهکارهای کیتارو را که الآن توی گوشم وول میخورد [و توصیه میکنم اگر دسترسی بدان دارید؛ حتماً هماکنون بهسروقتاش روید] را روی کاغذ نوشت و بعدها دوباره خواندش؟ مگر میشود از نگفتهها و بهتر بگویم نگفتنیها نوشت؟
متن کوتاهی که در درآمد این نوشته خواندید؛ برگردان شعریست با عنوان «Somebody Has to»؛ سرودهی نویسنده و شاعر آمریکاییتبار و بزرگ ادبیات کودک؛ «شل سیلورستاین». غالب شعرهای سیلورستاین، به قول خودش «تجربهی یک حس شخصی از کشف و شهود» هستند. چنین سرودههای سادهای را بهشخصه از زبان هیچ نویسنده یا شاعری در حوزهی ادبیات کودکان ندیده بودم. سرودههایی که تا یک کودک آنها را بخواند، شیرین و موزون و متفاوت مینمایند؛ و تا بزرگسالی براندازشان کند، متونی کوتاه و سراسر استعارهاند و آکنده از حرفهای ناگفتنی. شعرهایی مثل Arrows (تیرها)، The Painter (نقاش) و Deaf Donald (دونالد ناشنوا) را دهها بار هم که بخوانی، با اینکه کوتاهاند؛ اما هر دفعه چیزی به تو میگویند. حین خواندنشان؛ در نیمهراه سفرت به کودکی؛ انگار نگهات میدارند و به تو میگویند: احسان؛ اون صحنهای رو که در غروب فلان روز دیدی و ذوق کردی؛ یا فلان شب از خواب خودت زدی و به دیدنش نشستی رو همین «نقاش» کشیدهها؛ همون نقاشی که توی شعر، بیهیچ فلسفهای برامون رجز میخونه که:
«... کرمکوچولوی شبتاب، وقتیکه کمرنگ میشه
من رنگ نقرهایم رو، از سر تا پاش میپاشم؛
طوری که از قبلناش هم بیشتر و بیشتر میتابه».
آنوقت در کنار مثلاً همین شعر، طرح سادهی سیلورستاین از یک نقاش شاد (اونهم با دمپایی و رکابی!) دیده میشود که قلممویش را بر سینهی یک جوجهی خندان گذاشته؛ رنگاش میکند و صمیمانه ما را میبیند … به همین سادگی. میبینید؟ اگر بزرگ بمانید و بخواهید کودک شوید؛ مدام حسرت هدررفت معنای استعاری سنگین ماورای داستان کرمکوچولوی شبتابمان را در پشت این نقاشی جلف میخورید! پس باز هم تکرار میکنم، لطفاً کودک شوید.
چندی پیش، یکی از دوستانام پس از تماشای تابلوی «زن گریان»؛ اثر پیکاسوی بزرگ که افتخار میزبانی از یک نسخهی طبعاً مجعولاش را بر دیوار عکاسخانه دارم؛ علّت مقبولیت گستردهی آثار کودکانهی برخی نقاشان بزرگ، در عین سهولت اجرایشان را با اصراری نسبی از من پرسید و من در پاسخاش [چه خوب] گفتم که عنصر واقعگرایی در آثار این هنرمندان نیز همچون رامبراند و داوینچی در ابتدای حیات هنریشان غوغا میکرده (یعنی چهرهات را مثل یک عکس میکشیدند)؛ اما هرچه پختهتر شدند، این سیر تعالی هنری، دیدشان را رو به کودکانگی سوق داد و ما شوربختانه فقط نظارهگر آن پاره از حیاتشان هستیم که شهرگی یافته است. درست است که هر آماتوری میتواند اثر تکاندهندهای چون Guernica را بهدقت اجرا کند؛ اما روحاش آنچنان از تماشای دستپختاش ارضاء نخواهد شد؛ چراکه هیچ از سادگی کودکانهی کاراکترهای مخلوق یک ذهن متعالی، درکی ندارد.
کودکانگی، برای ما تداعیگر صدق و بیریایی یک بچه مثلاً در خندیدن و مواجههی بیدردسرش با مشکلات است؛ حالآنکه گمان میکنم [و از شما چه پنهان یقین دارم] که این، همهی قصه نیست؛ کمااینکه چنگیز و اسکندر هم بیریا و خالصانه جهان را طلب کردند و چه کرور کرور سرها که از زیر تیغ خلوص این خواستهها بر زمین فرونچکید و چه خندههای صادقانه که از پسشان گوش آسمان را کر نکرد. پس کودکی؛ تقدسی نهفته در خود دارد که سودای ماندناش در درون روح یک بزرگسال را نیست و پس خواهشمندم که نام «کودک درون» را هم بر آنچیزی که تا اینجا در تقلای گفتناش قلم سودهام؛ نگذارید.
اگر متنی؛ عکسی، چیزی از این پس تحت رستهی کودکانهها در ارداویرافنامهام خواندید؛ این خیالات من از نهفت پندار یک کودک و دورانیست که فقط در تلاش خلق مجددش در اندیشههایم هستم و اگر سعادتی دست داد و دست ذهنمان به آستانهی عصیان واژهها رسید؛ دوستان را هم بینصیب از این چرندیات نمیگذارم ... پس باز هیچ انتظار نمیرود که فلان احساسی را سراسر بنویسم؛ که بهقول شریعتی، اگر حتی میشد که گفتشان هم سر به ابتذال گفتنشان فرود نمیآوردم.
پس ...
یک کودک، کوه کوچکی از ناگفتههاست. خودتان قضاوت کنید حرفهای نگفتهی کسی بیشتر است که صبح تا شب عادتوار میگوید: «خدا بزرگ است»؛ یا آن کسی که یک بار میپرسد: «خدا چیست؟» 2
پینوشت:
- والاترین اثر مرحوم شریعتی، به اعتقاد خود ایشان، «کویر»یست که بخش آشنا و ماندگارش همان روایت سراسر استعارهی کودکیهایشان در مزینان خراسان است. همین حقیقت در خصوص شاهکار «صدای پای آب» سهراب عزیزمان هم مشهود است.
- مخاطبینم اگر پس از خواندن هر یادداشت این وبلاگ، در تأمل ارتباطش با یادداشت پیشین برآیند و به نتیجهای رسیده؛ آن را عنوان کنند، لطفی بزرگ به من نمودهاند.
2 - بهیاد کودک سفرکردهی سرزمینمان؛ «حسین پناهی» هم، بخوانید
« ... سرمایهی ماورایی هرکس بهاندازهی حرفهاییست که برای نگفتن دارد ... [حرفهایی] که در جستوجوی مخاطب خویشاند؛ اگر یافتند، یافته میشوند و در صمیم وجدان او آرام میگیرند ... و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت»1.
حرفهای نگفته ... چه توصیف زیبایی برای سرمایههای ماست. میدانید؟ این تشبیه نیست. اسم «تشبیه» را که میبرم، یاد کلاسهای خوب ادبیات دوران تحصیل، بهسرعت در اندیشهام تداعی میشود؛ اما منظور من از تشبیه چیز دیگریست. آنچهکه همه با آن خوب آشناییم؛ یک صنعت ادبیست ... یک آرایه. اما آرایه اساساً یعنی که به یک ساقه، شاخه افزودن و آرایشاش کردن؛ یعنی قرار دادن واژه(ها)یی در سایهی یک واژهی مهمتر که قصدمان برجستهسازیاش است. اما چیزی که من قصد گفتن و نوشتن از آن را دارم، خود اصل و ساقه است و جالب اینکه خودش هم تشبیه خودش! دیدید همان بهتر که اصلاً توصیفاش را نمیکردم و میگذاشتم که بکر و دستنخورده کنار همان نگفتهها بماند؟!
ولی بههرترتیب من تصمیم دارم از حرفهای ناگفتهی بسیاری برایتان در این دفتر نویسم ... از تشبیهات خاص خودم ... اما مگر میشود از حرف نگفته هم نوشت؟ مگر میشود از چیزی گفت و نوشت که بنای گفتناش اصلاً نیست؟! مثلاً مگر میشود که یک موسیقی؛ مثل همین آهنگ یگانهی Caravansary از مجموعهکارهای کیتارو را که الآن توی گوشم وول میخورد [و توصیه میکنم اگر دسترسی بدان دارید؛ حتماً هماکنون بهسروقتاش روید] را روی کاغذ نوشت و بعدها دوباره خواندش؟ مگر میشود از نگفتهها و بهتر بگویم نگفتنیها نوشت؟
*
چرا نشود ... فقط کافیست چندان به دوردستی اندیشههای کسانی چون شریعتی نظر نیفکنده؛ کمی کودک شویم! به گذشته برگردیم، از حال بگذریم و بگریزیم از سؤالاتی که چون پا به سن گذاشتیم؛ از بار نگفتههایمان کاستند و کمی پوکمان کردند. سادهترین راهاش همین است که الآن خواندید ... کودک شویم. متن کوتاهی که در درآمد این نوشته خواندید؛ برگردان شعریست با عنوان «Somebody Has to»؛ سرودهی نویسنده و شاعر آمریکاییتبار و بزرگ ادبیات کودک؛ «شل سیلورستاین». غالب شعرهای سیلورستاین، به قول خودش «تجربهی یک حس شخصی از کشف و شهود» هستند. چنین سرودههای سادهای را بهشخصه از زبان هیچ نویسنده یا شاعری در حوزهی ادبیات کودکان ندیده بودم. سرودههایی که تا یک کودک آنها را بخواند، شیرین و موزون و متفاوت مینمایند؛ و تا بزرگسالی براندازشان کند، متونی کوتاه و سراسر استعارهاند و آکنده از حرفهای ناگفتنی. شعرهایی مثل Arrows (تیرها)، The Painter (نقاش) و Deaf Donald (دونالد ناشنوا) را دهها بار هم که بخوانی، با اینکه کوتاهاند؛ اما هر دفعه چیزی به تو میگویند. حین خواندنشان؛ در نیمهراه سفرت به کودکی؛ انگار نگهات میدارند و به تو میگویند: احسان؛ اون صحنهای رو که در غروب فلان روز دیدی و ذوق کردی؛ یا فلان شب از خواب خودت زدی و به دیدنش نشستی رو همین «نقاش» کشیدهها؛ همون نقاشی که توی شعر، بیهیچ فلسفهای برامون رجز میخونه که:
«... کرمکوچولوی شبتاب، وقتیکه کمرنگ میشه
من رنگ نقرهایم رو، از سر تا پاش میپاشم؛
طوری که از قبلناش هم بیشتر و بیشتر میتابه».
آنوقت در کنار مثلاً همین شعر، طرح سادهی سیلورستاین از یک نقاش شاد (اونهم با دمپایی و رکابی!) دیده میشود که قلممویش را بر سینهی یک جوجهی خندان گذاشته؛ رنگاش میکند و صمیمانه ما را میبیند … به همین سادگی. میبینید؟ اگر بزرگ بمانید و بخواهید کودک شوید؛ مدام حسرت هدررفت معنای استعاری سنگین ماورای داستان کرمکوچولوی شبتابمان را در پشت این نقاشی جلف میخورید! پس باز هم تکرار میکنم، لطفاً کودک شوید.
چندی پیش، یکی از دوستانام پس از تماشای تابلوی «زن گریان»؛ اثر پیکاسوی بزرگ که افتخار میزبانی از یک نسخهی طبعاً مجعولاش را بر دیوار عکاسخانه دارم؛ علّت مقبولیت گستردهی آثار کودکانهی برخی نقاشان بزرگ، در عین سهولت اجرایشان را با اصراری نسبی از من پرسید و من در پاسخاش [چه خوب] گفتم که عنصر واقعگرایی در آثار این هنرمندان نیز همچون رامبراند و داوینچی در ابتدای حیات هنریشان غوغا میکرده (یعنی چهرهات را مثل یک عکس میکشیدند)؛ اما هرچه پختهتر شدند، این سیر تعالی هنری، دیدشان را رو به کودکانگی سوق داد و ما شوربختانه فقط نظارهگر آن پاره از حیاتشان هستیم که شهرگی یافته است. درست است که هر آماتوری میتواند اثر تکاندهندهای چون Guernica را بهدقت اجرا کند؛ اما روحاش آنچنان از تماشای دستپختاش ارضاء نخواهد شد؛ چراکه هیچ از سادگی کودکانهی کاراکترهای مخلوق یک ذهن متعالی، درکی ندارد.
کودکانگی، برای ما تداعیگر صدق و بیریایی یک بچه مثلاً در خندیدن و مواجههی بیدردسرش با مشکلات است؛ حالآنکه گمان میکنم [و از شما چه پنهان یقین دارم] که این، همهی قصه نیست؛ کمااینکه چنگیز و اسکندر هم بیریا و خالصانه جهان را طلب کردند و چه کرور کرور سرها که از زیر تیغ خلوص این خواستهها بر زمین فرونچکید و چه خندههای صادقانه که از پسشان گوش آسمان را کر نکرد. پس کودکی؛ تقدسی نهفته در خود دارد که سودای ماندناش در درون روح یک بزرگسال را نیست و پس خواهشمندم که نام «کودک درون» را هم بر آنچیزی که تا اینجا در تقلای گفتناش قلم سودهام؛ نگذارید.
اگر متنی؛ عکسی، چیزی از این پس تحت رستهی کودکانهها در ارداویرافنامهام خواندید؛ این خیالات من از نهفت پندار یک کودک و دورانیست که فقط در تلاش خلق مجددش در اندیشههایم هستم و اگر سعادتی دست داد و دست ذهنمان به آستانهی عصیان واژهها رسید؛ دوستان را هم بینصیب از این چرندیات نمیگذارم ... پس باز هیچ انتظار نمیرود که فلان احساسی را سراسر بنویسم؛ که بهقول شریعتی، اگر حتی میشد که گفتشان هم سر به ابتذال گفتنشان فرود نمیآوردم.
پس ...
یک کودک، کوه کوچکی از ناگفتههاست. خودتان قضاوت کنید حرفهای نگفتهی کسی بیشتر است که صبح تا شب عادتوار میگوید: «خدا بزرگ است»؛ یا آن کسی که یک بار میپرسد: «خدا چیست؟» 2
پینوشت:
- والاترین اثر مرحوم شریعتی، به اعتقاد خود ایشان، «کویر»یست که بخش آشنا و ماندگارش همان روایت سراسر استعارهی کودکیهایشان در مزینان خراسان است. همین حقیقت در خصوص شاهکار «صدای پای آب» سهراب عزیزمان هم مشهود است.
- مخاطبینم اگر پس از خواندن هر یادداشت این وبلاگ، در تأمل ارتباطش با یادداشت پیشین برآیند و به نتیجهای رسیده؛ آن را عنوان کنند، لطفی بزرگ به من نمودهاند.
*
1 - مجموعهآثار (13) - نشر چاپخش - ص. 587 / سرود آفرینش2 - بهیاد کودک سفرکردهی سرزمینمان؛ «حسین پناهی» هم، بخوانید
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۶/۱۶ ساعت 5:48 AM توسط ارداویراف
|