برای بابا
یکشنبه
بابا لنگ دراز عزیز؛
خبرای بد بد بدی براتون دارم؛ ولی خُب این نامه رو با اونا شروع نمیکنم. سعیمو میکنم اول کمی خوشحالتون کنم.
«جروشا آبوت»، نویسندگی رو شروع کرده. شعری از من با عنوان «از برج من» در
اولین صفحهی شمارهی فوریهی ماهنامهمون چاپ شده که برای یه سال اولی،
مایهی بسی افتخاره. دیشب، معلم انگلیسیمون تو راه کلیسا نگهام داشت و
بهم گفت که به جز خط ششماش که خیلی طول داشت، کار زیبایی بود. منم یه
نسخه از مجله رو براتون میفرستم که اگه تمایل داشتید، بخونیدش.
بذارید ببینم دیگه چه خبر خوبی دارم ... آهان! دارم اسکیت روی یخ رو یاد
میگیرم. حالا میتونم حسابی رو یخ سُر بخورم. ضمناً بلد شدم از
سقف سالن ورزشی مدرسهمون هم با طناب بیام پایین و تونستم از یه مانع سه
فوت و شش اینچی هم بپرم که امیدوارم اون رو تا چهار فوت افزایش بدم.
امروز صبح، اسقف آلاباما یه موعظهی الهامبخش هم برامون کرد. او گفت
«آنچه بر خود نمیپسندی؛ بر دیگران هم مپسند». میخواست ضرورت چشمپوشی از
خطاهای دیگرون رو بهمون گوشزد کنه که مردم رو با پیشداوریهامون مأیوس و
سرخورده نکنیم. امیدوارم که شما هم شنیده باشیدش.
آفتابیترین و خیرهکنندهترین بعداز ظهر زمستونه و آب از قندیلای آویزون
به شاخههای صنوبرا چکه میکنه و همهجا زیر بار برف؛ بهجز من که زیر بار
غصههامم.
حالا دیگه وقتشه ... جودی شجاع باش! بالاخره باید اون رو بگی.
مطمئنید که حالتون خوب خوبه؟ خُب ... ریاضی و ادبیات رو تجدید شدم. یه
معلم گرفتم و ماه آینده هم باز امتحان میدم. متأسفم اگه ناامیدتون کردم؛
ولی خوب از دید خودم که چندان اهمیتی نداره؛ چونکه اونقدر چیزای زیادی یاد گرفتم که
تو لیست درسامون نبودن. هفده تا رمان و تا دلتون بخواد، شعر خوندم. کتابای
واقعاً ارزشمندی مثل «بازار خودفروشی»، «ریچارد فورل» و «آلیس در سرزمین
عجایب». بهعلاوه «مقالات امرسون»، «زندگانی اسکات» و جلد اول «امپراطوری
روم» اثر گیبون و نصف زندگینامهی «بنونوتو چلینی» - آدم جالبی بوده، مگه
نه؟ عادت داشته قبل صبحانه، چرخی بزنه و تصادفاً یکی رو بکشه.
پس همونطوری که میبینید، بابا من اگه میچسبیدم به لاتین خوندن، از حالا
چیزای کمتری دستگیرم شده بود. اگه قول بدم که دیگه تجدید نمیشم، این یکی رو
ازم میبخشید که؟
شرمندهی شما
جودی
