[ نگاهی به فیلم Birdman، محصول 2014 ]     


تا جایی که به خاطر دارم، همیشه با خودم حرف می‌زده‌ام. حتی قبل‌تر از آن هم، وقتی‌که‌ دقیقاً خاطرم نیست (هرچندکه طبق قرائنْ می‌توانسته حدود 3-4 سالم بوده باشد، چون دست‌کم این را خاطرم است که تقریباً یک سر و گردن از گوسفندِ ارشد طویله‌مان کوتاه‌تر بودم)، از خودم می‌پرسیدم: "آیا باقی آدم‌ها هم از خودشان می‌پرسند که: چرا من من‌ام و گوسفند نیستم؟"
خوشبختانه در این پُستم از فلسفه خبری نیست؛ چون کارگردان خوش‌سلیقه فیلم فضیلت نامنتظر جهل، اسم دیگری را هم برای ساخته‌اش انتخاب کرده که در گیشهْ تحت همین عنوان فروش کرده: Birdman، یا همان مرد پرنده‌ای (محصول 2014). فیلم Birdman را دیشب دیدم، و حدس چندان سختی نبود که بفهمم اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه غیراقتباسی، و بهترین فیلمبرداری 87مین دوره این جوایز را برده – هرچند که تا همین پریشب حتی اسم این فیلم را هم نشنیده بودم. در واقع تماشای این فیلم بالطبعْ جزء ناگزیری از برنامه مرور کارنامه کارگردانش – آلخاندرو اینیاریتو – را شامل می‌شد، که چند هفته‌ایست پیگیرش شده‌ام – به‌ویژه بعد از اینکه فیلم بابل‌اش را بعدِ هفت-هشت‌سالی اخیراً برای بار دوم دیدم و باز فیل‌ام یادِ هُنرستانِ سینمای معناگرا کرد. هرچند که Birdman به هیچ‌کدام از آن چهار کار سابق اینیارینو شباهت نداشت – که از این بین البته سه‌تایشان (عشق سگی، بابل، و 21 گرم) به سه‌گانه مرگ معروف شده‌اند و معلوم است که کمدیِ تلخی مثل Birdman نمی‌توانسته شبیه‌شان باشد. حتی شبیه آن‌یکی فیلم ِ باقیمانده‌ی کارنامه‌اش – Biutiful، با همین املاء! – هم نبود که چقدر بازیِ خاویر باردم را در آن پسندیدم و چقدر از فضای رقّت‌انگیز و بیغوله‌نشینانه‌اش خوش‌ام آمد. Birdman یک فیلم دیگر بود.

 

http://msanaei.persiangig.com/image/Birdman.jpg

 

       [ امضای کارهای اینیاریتو، تصویرهای محشرش از فضای شب‌ِ شهرهای بزرگ است؛ از جمله همین نمای روی بالکن تئاتر برادوی، در فیلم Birdman ]


اینکه گفتم از قدیم همیشه با خودم حرف می‌زده‌ام را به این خاطرْ آن بالا نوشتم تا در ادامهْ بخش اعظمی از دلیل علاقه‌ام به این فیلم را ننویسم و از شرح و تفصیل‌ آن سائقه‌های شخصی‌ای که حین تماشایش به خنده‌ام وامی‌داشت، بپرهیزم – چراکه برای بینندگانِ فاقدِ چنین پس‌زمینه‌ای، طنز ظریف فیلم آنقدرها به چشم نخواهد آمد. از همان نمای اول فیلم که بازیگر اصلی را در یک موقعیت تخیّلی می‌بینیم (هرچند که هنوز نمی‌فهمیم چرا و چطور)، تا واپسین نما، تمام این موقعیت‌های تخیلی را باید در بستر تجربیاتی فهمید که امثال ما خوبْ زیسته‌اندشان – این‌که هی با خودمان خیال می‌کنیم. خیال برمان می‌دارد که "هی! چی فکر کردی؟ این ملّتْ عشق ِ اکشن‌ هستن؛ سینمای معناگرا سیخی چند؟ تازه اون هم رو که ببینن، برا نقد تو توی همچین وبلاگی‌ تره هم خُرد نمی‌‌کنن. اصلاً این اسمش نقده؟" – و در این اثناء تصاویری از ذهن‌ات می‌گذرند که هرچند رگه‌هایی از واقعیت هم بین‌شان پیدا می‌شود، اما هرگز به عینه تصّورشان نکرده‌ای تا به خنده‌ات وادارند و بفهمی که اتفاقاً چقدر طنز درون خود دارند. مثلاً وقتی بازیگر اصلی فیلم Birdman همین خیال‌ها را توی خیابان با خودش می‌کند، ناگهان کارگردان به‌قدری تو را درگیر جلوه‌های ویژه و مصادیق عینی ِ تخیّلات این بازیگر‌ می‌کند که مسیر پرواز بازیگر از آن خیابان کذا تا مقصدش را مدام دلشوره داری که نکند آن کارگردانِ خوش‌سلیقه‌ای که آن‌همه تحسین‌اش کرده بودی، حالا (در این تازه‌ترین کارش و در این موقعیتی که شرایطش مهیّا شده) بزند به صحرای کربلا و به بیننده پند فلسفی بدهد و بگوید که همیشه حق با همین خیال‌پردازانِ بلندپرواز بوده – همین‌ دُن‌کیشوت‌های سربه‌هوایی که روزمرگی‌های جهان برای‌شان هیچ است. اما همین‌که بازیگر از پرواز خیالی‌اش بر فراز نیویورک فارغ می‌شود و با قوّت قلبی که از این بصیرتِ ناخواسته یافته، مصمّمانه پا به درون خانه می‌گذارد، کافیست تا یک تاکسی‌رانِ عصبانیْ فی‌الفورْ هاله قدسی ِ کادر را بشکند و جَلدی به دنبالش وارد خانه شود و بلند بگوید: "داداش کجا؟ حساب‌مون چی شد پس!" – تا پُقی حساب کار آن کارگردانِ خوش‌سلیقه بیاید دست‌ات.  
راستش اگر از جنس این طنزهای زیستهْ لذتی نمی‌برید، مخاطب خوبی هم برای Birdman نخواهید بود، و همان بهتر که دو ساعت از وقت‌ روزمره‌تان را صرف تماشایش نکنید. اما مطمئن باشید که فیلم، اسکار فیلمبرداری را دیگر اینقدرها هم بیخود نبرده! فیلمبرداری فیلم، در یک کلامْ معرکه است. شاید بتوان گفت که کلّ فیلم، چهار سکانس بیشتر نیست؛ که آن‌ها هم به لطایف‌الحیَلی به هم وصل شده‌اند تا نشود احساس کرد که کارگردان اصلاً جایی کات داده باشد – و این، هماهنگی ِ خارق‌العاده فیلمبردار و کارگردان را می‌طلبیده.
فیلم Birdman شرح ملموسی‌ست از فوبیای روشنفکرنمایی نزد کسانی‌که واقعاً استعداد روشنفکر شدن دارند، و اتفاقاً این یک نقد سلبی‌ست – یعنی اگرچه آخرش نمی‌فهمی که موضع کارگردان چیست و چه تعریفی از هنر حقیقی و این صحبت‌ها دارد و خودش چه آلترناتیوی را به جای آنچه بر آن نقد کردهْ پیش می‌نهد؛ اما به جایش یک دل سیر به کاستی‌ها و تناقضات نفته در این فوبیای بی‌پایه می‌خندی. می‌خندی؛ به خط‌کش کج و معوجی که اجتماع برای سنجش هنر وضع کرده؛ به وسواسی که هنرمندان برای تصحیح همین کاستی‌ها به خرج می‌دهند؛ و دست آخر به پشت صحنه‌هایی که خودْ عین صحنه‌اند و به اتفاق سناریوی اصیل فیلم، برای هنرمند نامیدن کارگردانْ کفایت می‌کنند.  

اما دو کلام تکمیلی برای آن‌هایی که به صِرفِ همین یادداشتْ قصد دیدنِ فیلم را کرده‌اند – به این امید که بعد دیدن‌اش احتیاجی نباشد به گفتن ِ "ما که نفهمیدیم چطور شد!": 1) فیلمْ عفّت کلام چندانی ندارد و نقدخور اخلاقی‌اش مَلَس است! 2) فیلم، برخلاف چیزی که در وهله اول به نظر می‌رسد، یک پایان مشخص دارد و بیننده‌اش را معلّق نمی‌گذارد. برای فهمیدن این موضوع کافیست تا نمای اول فیلم را به خاطر بیاورید که در آنجا بازیگر اصلیْ بین هوا و زمین معلّق است، اما در خیالات خودش. اینطور نیست که زنجیره رخدادهای فیلم بین دو قطب خیال و واقعیت در رفت و آمد باشد، بلکه بین خیال بازیگر و برداشت بیننده در رفت و آمد است. پس وقتی از نمای پایانی فیلم اینطور نتیجه می‌گیریم که بازیگر عاقبتْ موفق شده پرواز کند، باید این نما را در معادله ماجراهای خودِ فیلم جا داد و چنین تفسیرش کرد که: بازیگر عاقبت موفق شده اعتماد بیننده (یعنی ما و همچنین بینندگان تئاتری که ماجرایش در فیلم آمده) را به خود جلب کند. این‌که ماجرای این اعتمادسازی چیست، باید خودِ فیلم را دید.