[ درباره فیلم Leviathan، محصول 2014 ]           


- آمدم تا توضیحی به شما بدهم که به نظرم حق‌تان است. نمی‌خواهم به نظرتان هیولایی جلوه کنم؛ به‌خصوص که – حرفم را باور کنید یا نه – بسیار برای شما احترام قائل‌ام. بنابراین صریحاً از شما می‌خواهم به گناه‌تان اعتراف کنید. این بهترین راه حلی است که می‌توانید انتخاب کنید، چون هم به نفع شماست و هم به نفع من، چون از شر این ماجرا خلاص می‌شوم. خب نظرتان چیست؟ روراست حرف زدم؟
راسکولنیکف لحظه‌ای به فکر فرورفت و سرانجام گفت: «گوش کنید پروفیر پتروویچ؛ خودتان اعتراف می‌کنید که جز دلایلی روان‌شناسانه، مدرکی علیه من در دست ندارید؛ با این‌همه، به واقعیتی ریاضی تکیه می‌کنید. کی به شما گفته اشتباه نمی‌کنید؟»
- نه رودیون راسکلنیکف، من اشتباه نمی‌کنم. در حال حاضر دلیلی در دست دارم؛ دلیلی که آن روز به دست آوردم. خدا آن را به من داد.
- چه دلیلی؟
- آن را به شما نمی‌گویم رودیون راسکولنیکف.


گناه، انتخاب، احترام، اعتراف، دلیل، خدا، و عاقبت: هیولا. از این کلیدواژه‌های پاراگرافی که از رمان جنایت و مکافات داستیفسکی خواندید، با صرفنظر از انتخاب و احترام، می‌رسیم به کل مضامین لازم برای خلق طرح‌واره‌ای از فیلم لویاتان، ساخته هم‌وطن‌ معاصرش آندری زویاگینستف. جای خالی این فقدان – یعنی انتخاب و احترام – هم در این فیلم ِ تحسین‌شده با بطری‌هایی پر از وودکای اصل روسی پُر شده است؛ پر از فراموشی‌های فرمایشی در سکانس‌های تعیین‌کننده‌ای که می‌توانستند همچنان بهتر از این باشند و تحسین مرا هم برانگیزند.

 

                        http://s4.picofile.com/file/8179590526/Leviathan.jpg


بعد از دیدن لویاتان، بی‌معطلی یاد زندگی دیگران (محصول 2006) افتادم؛ فیلم تحسین‌شده دیگری که در ستایش از آزادی (از رهگذر نقد جامعه بسته آلمان شرقی) باز همان‌جایی از کارش می‌لنگد که لویاتان خواسته به مثابه یک ستایش، این‌بار نثار عدالت کند: قرائتی دگم از مفهوم سیاست – حتی در سیاه‌ترین شکل‌اش. آیا این بدین‌معناست که من طرفدار نظام سیاسی فعلی روسیه یا آلمان شرقی سابق هستم؟ اگر این برداشت، موجّه‌ترین دلالت نوشته‌های من تا به اینجای مطلب حاضر است، پس باقی مطلب به کارتان نخواهد آمد؛ چراکه بی‌هیچ اصراری به شما برای ادامه خواندن، در ادامه خواهم کوشید نشان بدهم که این برداشت، برداشت موجّهی از نقد من نیست.

لویاتان فیلمی‌ست که عنوانی بهتر از این را نمی‌شده برایش برگزید و به ‌همین‌واسطه هم من تأکید دارم این فیلم می‌توانسته بهتر از این کار شود – اقلاً در کار تدوین می‌توانست همان‌قدر خوب عمل کند که در کار فیلمبرداری. حشویات فیلم زیاد است. این را منتقدان دیگری هم گفته‌اند؛ هرچند که در چند و چون این حشویات، اختلاف نظرْ فراوان است. ترجیح من این است که بگویم ده دقیقه‌ی پایانی این فیلمْ حشو است. بهتر است فیلمْ همان‌جایی تمام می‌شد که کولیا در پشت میله‌های جایگاه متّهم در دادگاه به گریه می‌افتد. به خاطر تعلیق‌اش؟ نه! به این خاطر که دلالت‌هایی که از انتخاب عنوان فیلم عاید من ِ بیننده می‌شود، سناریویی می‌طلبد با چنین پایانی؛ نه با نقد عریان یک نهاد اجتماعی – نظیر دین، یا طبقه حاکمه یا غیره.
«لویاتان» مفهومی‌ست که در الهیات مسیحی، به نحو تناقض‌آمیزی متضمن امکان‌پذیری برهان شر است – این‌که جهان، علی‌رغم وجود قادر مطلق، کماکان محمل رنج‌هایی به کیفر کارهای نکرده است؛ دردهایی به کیفر صرفاً بودنِ در این دنیا – مثل کودکانی که بی‌دلیل می‌رنجند، جنگ‌هایی که غیرنظامیان را به کام خود فرومی‌خورند، و بلایایی که خشک و تر را به صِرف مجاورت جغرافیایی‌شان، همزمان به هلاکت می‌کشند. لویاتان، آفریده‌ایست محصول انباشت دلایل احتمالی این تنافض الهیاتی در قالب چنین خلأ استدلالی ژرفی: «بأی ذَنْبٍ قُتِلَت؟» (تکویر: 9). به هیچ ذنبی! به صِرف همین‌که در جهان، تمام کنش‌های رنج‌آفرین از وجود هیولایی سربرمی‌زند که دلیل بودن‌اش همان بی‌وجدانی اوست – و البته دلیل قدرت‌اش: «Non est potestas Super Terram quae Comparetur ei» («هیچ قدرتی بر زمینْ هم‌سنگ‌اش نیست» (کتاب ایوب، 41:33)).

تا به اینجا، فیلم لویاتان مسئولیتی در قبال ترسیم تصویری هرچقدر رقّت‌بار از سرنوشت شخصیت‌های اصلی‌اش نمی‌توانسته به عهده بگیرد؛ چراکه غلظت بی‌وجدانی شخصیت‌های منفی فیلم، دیگر بستگی به کَرَم کارگردان می‌داشت. اما لویاتان در حافظه تاریخی مغرب‌زمین و مشخصاً در بافت همین فیلم، دلالت بر مفهوم دیگری هم دارد: کتاب لویاتان، نگاشته فیلسوف انگلیسی قرن هفده، تامس هابز. در این کتاب کلاسیک، هابز می‌کوشد تصویری به دست بدهد از جامعه‌ای فاقد یک حکومت متمرکز: جامعه‌ای که لاجرم به وضع طبیعی ِ جنگ همه علیه همه درمی‌لغزد. جامعه‌ای با مناسبات مبتنی بر یک خشونت افسارگسیخته که در بستر هر تفسیری از مفهوم عدالت، اما در راستای تأمین اغراض مفسّران زورگوتر بازتولید می‌شود. زیستن، در چنین جامعه‌ای ممکن نیست. هابز می‌کوشد این خلأ استدلالی را با تمهید یک حکومت متمرکز ِ فراجناحی در چارچوب نظریات قرارداد اجتماعی پُر کند – حکومتی که هابز با تأکید بر نقش بازدارنده‌اش، آن را لویاتان می‌نامد. لویاتان هابز، برخلاف لویاتان تورات، وزنه‌ایست متوازن‌ساز از جنس احترام و تسامح، نه یک زهر چشم کبریایی.
وقتی زویاگینستف در شخصیت‌پردازی چهره‌های منفی فیلم، تیغ تیز انتقادش را به سمت یک شهردار فاسد (آن‌هم در زیر سایه پرتره‌ای از ولادیمیر پوتین که در دفتر کارش نصب شده) نشانه می‌رود، و بعد از رهگذر سکانسی نخ‌نما (که داستیفسکی، کل جلد پنجم از برادران کارامازوف را به ترسیم‌اش اختصاص داده) شخصیت زخم‌خورده کولیا را به مصاف پندهای پرشنفته‌ی کشیش دهکده می‌نشانَد، از این نکته غافل است که تفسیر وی از لویاتان هابز (یعنی حکومت، آنچنان‌که باید باشد)، نه صبغه‌ای اخلاقی، بلکه ناخودآگاهْ صورتی مذهبی یافته: یعنی تصویر کردن حکومت به مثابه همان لویاتانی که در کتاب ایوب از آن سخن رفته. به مثابه همان موجودیتی که «هیچ قدرتی بر زمینْ هم‌سنگ‌اش نیست»، و ما را هم یارای شکست‌اش نیست. ولی مگر حکومت‌ها غیر از همین تصویری‌اند که زویاگینستف ترسیم کرده؟ نمی‌دانم؛ اما خوب می‌دانم اگر قرار باشد این واقعیت (یعنی همین‌که حکومت‌ها، چون نیک بنگری، لویاتان‌هایی خفته و بی‌وجدان‌اند) را برای یک مخاطب عادی ترسیم کنیم، این کار از طریق ابزاری جز رسانه – آن‌هم رسانه‌ای که دعوی مستندنگاری دارد – میسّر نیست. اما می‌دانیم که لویاتانِ زویاگینستف یک فیلم است؛ فیلمی که مستند نیست. یک فیلم، یک اثر هنری‌ست؛ و یک اثر هنری، به تعبیر ارسطو، بر مدار میمسیس (Mimesis، یا مُحاکات) استوار است: یعنی بازنمایی واقعیت در چارچوب امکان‌های نمایش. حال‌آنکه ما در فیلم زویاگینستف، شهردار فاسد منطقه را به وقت تصمیم‌های تعیین‌کنندهْ همان‌قدر مست می‌یابیم که شخصیت اصلی و زخم‌خورده فیلم هم به‌هنگام تحمل رنج‌هایی که بر او می‌رودْ مست است. مَستی اما یک وضعیت سالبه است؛ یعنی تو به‌هنگام مَستی همان کارهایی را می‌کنی که چنانچه در وضعیت عادی می‌بودی، نمی‌کردی. منطق مستی، بر مدار نفی می‌چرخد. از طرفی نفی عریان نهاد حکومت و مذهب در انتهای فیلم، آن‌هم برای توجیه رنج‌های کولیا، نوعی بازتولید بی‌سرانجام دلیل برای توجیه موقعیت‌هایی‌ست که صرفاً در چارچوب سناریوی دوساعته‌ی این فیلم مفید معنا هستند، نه در بی‌شمار موقعیت‌های دیگری که حکومت یا مذهب ایفای نقش می‌کنند.
فیلم لویاتان، به زعم من نتوانسته از پس آزمون سخت نقد حاکمیتی مستبد از رهگذر یک اثر هنری سربلند بیرون بیاید (و بدینوسیله دوشادوش با آثار انتقادی درخشانی نظیر گام معلق لک‌لکِ تئو آنجلوپولوس، کارگردان فقید یونانی قرار گیرد)؛ چراکه به امکان‌های قضاوت مخاطب مشکل‌پسند سینما واقف نیست. چنانچه همین امکان‌های غالباً پنهان سینمای عامه‌پسند را از تعریف فیلم (به مثابه یک اثر هنری) انتزاع بخشیم، به فیلمی شبیه بازی‌های بامزهی میشائیل هانکه خواهیم رسید: فیلمی که مخاطبش از شرّ گستره‌ی انتخاب‌های کارگردان، مدام به خود می‌پیچد و «ستم می‌بیند». بله! توصیفی بهتر از این پیدا نمی‌کنم برای شرح وضعیتی که هانکه در این فیلم به تصویر کشیده. اما زویاگینستف، بی‌خبر از این امکانِ نهفته در جایگاه یک کارگردان، وضعیتی را به تصویر کشیده که در آن مخاطب عملاً قادر به تشخیص این نیست که ستم آیا واقعاً بر شخصیت‌های فیلمْ (از جانب نهاد حکومت) روا رفته، یا کارگردان خواسته تا در چارچوب امکان‌های بازنمایانه‌ی سینمای عامه‌پسند، در یک سناریوی دوساعته، به ترسیم مفهوم ستم بپردازد؟ 

 

http://s4.picofile.com/file/8179590800/Kolia.jpg


پروفیر پتروویچ ِ رمان جنایت و مکافات، برخلاف شهردار فیلم لویاتان، در کسوت یک کارآگاه، از موقعیت‌اش آگاه است. او تأکید می‌کند که نمی‌خواهد «هیولا» باشد. او دلیلی پیش خودش دارد، اما به زبان نمی‌آورد. موقعیت قهرمانان سرگردان رُمان درخشان داستیفسکی را بر خلاف شخصیت‌های فیلم لویاتان می‌توان به هر جامعه‌ای تحت قیمومیت هر حکومتی اطلاق کرد، بی‌آنکه از امکان‌های قضاوت مخاطب ترسید. می‌دانم! جهان داستیفسکی هم جهان شیرینی نیست؛ اما هیولاهایش، آنطور که زویاگینستف خواسته جامه‌ی لویاتان را به تن تنها یک نفر – آن‌هم به نمایندگی از یک حکومت بپوشاند اینقدرها فانتزی نیستند، و از طرفی روایت زویاگینستف از امکان‌پذیری برهان شر هم به جدیّت روایت شخص مذهبیونِ مسیحی نیست.
 لویاتان می‌توانست فیلم خوبی باشد، اگر در مصاف با کرختی ِ نهاد مذهب در یک جامعه‌ ستم‌دیده، ناخودآگاهْ خود از استعاره‌های مذهبی مدد نمی‌گرفت. من جهان سیاه و دغدغه‌های اخلاقی هم‌وطن فقیدتان، داستیفسکی، را به جهان فانتزی و دغدغه‌های انقلابی شما ترجیح می‌دهم آقای زویاگینستف!

 

پی‌نوشت:
عنوان مطلب، عبارتی‌ست از شعری از مولانا:


شکافــد نیز آن هامــونْ نهنــگ بحرفرســــا را    کشــد در قعــــرْ ناگاهــــان به دســـت قهــــر چون قــارون
چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانـم    که خوردم از دهــان‌بنــــدی در این دریـــــا کفــــی افیـــــون