از دست «طنزهای روزگار»
[ توضیح: فقط وقتی مطلب حاضر را تهاش خواندید است که متوجه خواهید شد چرا نمیشد آن را کوتاهتر از این نوشت! ]
در فیلم کوتاهی درباره کشتن، ساخته کریستف کیشلوفسکی، سکانسی به چشم میخورَد از این قرار: وقتی قاتل از صندلی پشت ماشین، طناب را در چشمبههمزدنی به دور گردن رانندهْ حلقه میکند و سفتْ میکشد عقب تا خفهاش کند، ماشین طبیعتاً از کنترل راننده خارج میشود و در شانهی جادهای که در حومه شهر واقع شده، روی یک برآمدگی خاکیْ متوقف میشود. راننده که سخت ترسیده – هم از حمله نابهنگام مسافر نابکاری که سوار کرده بوده، هم از مرگ قریبالوقوعی که به چشم خود میبیند، و هم از اینکه هماینک در حومه شهر است و نه شانسی برای نجات دارد و نه حتی نفسی برای فریاد – آنقدر خودش را پیچ و تاب میدهد که بالاخره موفق میشود دستش را برساند به شستی ِ بوق ِ روی محور فرمان. در اینجا کارگردان خوشذوق فیلمْ نمای وایدی را به تصویر میکشد از ماشین و دورنمای دشتی که در رنگهای کم ِ غروبْ فروپیچیده، و قطاری که در فاصلهای دور به کادرْ وارد میشود. تمام این نما را با صدای بوق ممتد ماشینْ میشنویم؛ یعنی تنها نخ ِ سالم طنابِ سابقاً ضخیمی که وزن زندگی سرخوشانهی راننده (که در ابتدای فیلم، از آن نماهایی دیده بودیم) رویش سنگینی میکند. حالا راننده است و همین بوق و آن قطار. قطار نزدیک و نزدیکتر میشود و او تا جان دارد، همینطور بوق میزند. بعدش ... بعدش ... قطار هم بوقی برای راننده میزند!
به چنین موقعیتهایی اصطلاحاً میگویند طنز روزگار. بیایید این مفهوم را کمی واشکافی کنیم: در ابتدا این را بگویم که طنز اساساً یک موقعیت غیرمتقارن است، چه از این لحاظ که بین واقعیت و انتظارات مخاطبْ تقارنی دیده نمیشود (یعنی موقعیتهای طنزآمیز همیشه غافلگیریای درون خودشان دارند)، و چه از این لحاظ که بین آنچه در ذهن طنزپرداز و همچنین در ذهن مخاطب معمولیاش میگذرد، هیچ تقارنی دیده نمیشود – چراکه در غیراینصورت اساساً خندهای عارض نخواهد شد. اما بروم سراغ مفهوم طنز روزگار: این اصطلاحْ رویهمرفته به موقعیتهایی اطلاق میشود که گرچه در خارج از بافت کنونیشان تناقضآمیز به نظر میرسند اما همین بافت کنونی، وجه تناقضزایشان را تضعیف کرده؛ بهطوریکه هماینک به یک موقعیت متقارن بدل شدهاند – هم از این لحاظ که دیگر تناقضی در آنها دیده نمیشود (یعنی به واقعیتشان خدشهای وارد نیست)، و هم از این لحاظ که نزد هر مخاطبی (با هر سطحی از فهم) آشکار است که چرا به این موقعیتها میگوییم طنز. مثلاً از طنز روزگار بوده که دکتر فاطمه صادقی، فرزند صادق خلخالی (قاضی شرع دادگاههای انقلاب) هماینک از متنفّذترین فعالان حقوق زنان است. فرزند کسی بودن، اساساً در خارج از این بافت مشخص، تداعیگر این ضربالمثل است که: فلانی بچه همان پدر است. اما میبینیم که چنین تناقضی بر این بافت مشخّصْ مصداق پیدا نمیکند.
پس طنزهای روزگار را اگرچه طنز مینامیم، اما موقعیتهایی که ایجادشان کردهاند اساساً موقعیتهایی متقارناند: یعنی در آنها بر خلاف موقعیتهای طنزآمیز معمولی، 1) واقعیت و انتظاراتْ با هم انطباق دارند؛ و 2) هر کسی آنها را میفهمد و اساساً طنزپرداز خاصی خلقشان نمیکند تا کفهی فهم او بر بقیه بچربد. به همین خاطر است که ما در مواجهه با طنزهای روزگار نمیخندیم.

[ دخترکی ششساله در رینگ بوکس حرفهای. ورزش رزمی ِ موتای از شیوههای پرطرفدار کسب درآمد خانوادههای مستمند تایلندی است؛ و در آن کودکان چه بسا بالاجبار به مبارزه واداشته میشوند / از مجموعه مبارزه برای شندرغاز؛ Sandra Hoyn ]
اینها را صرفاً برای شفافسازی مؤلفههایی که در ادامه به کارمان خواهد آمد گفتم، وگرنه دوست دارم همچنان به همان موقعیت رانندهی محتضر و قطار فیلم کیشلوفسکی توجه کنید: در موقعیتهای عادی، مگر چنددرصد احتمال دارد که قطاری از کنارتان – حتی در چندمتریتان – عبور کند و برایتان بوق بزند؟ نمیگویم احتمالش صفر است، اما فوقالعاده کم است. با اینهمه میبینیم که قطار بوق میزند؛ اما از طنز روزگار، در پاسخ به کسی بوق میزند که با شنیدن آن بوق انگار ناقوس مرگش به صدا درآمده است: هیچ امید دیگری به زندگیاش نیست.
در این چندوقته (یعنی دو-سه ماه اخیر)، دو-سه موقعیت از این دست برایم بروز کرده است، اگرچه نه به سیاه-و-سفیدیِ مرگ و زندگی، اما قطعاً به تلخنای وقتی که در آن فقط خودت میفهمی آنچه انتظار داری واقعیت داشته باشد، از قضا طنز روزگار است. در چنین موقعیتی، برخلاف موقعیتهایی که نزد همه تحت عنوان طنز روزگار شناخته میشود، 1) واقعیت و انتظارات تو با هم انطباق ندارند؛ و 2) هیچکس به جز خودت وجه تناقضآمیزشان را متوجه نمیشود. با اینحال، این حالت خاص یک ویژگی مشترک با مؤلفههای قوامبخش موقعیتی که در آن همهْ آن را طنز روزگار مینامند هم دارد؛ اما باز ترجیح میدهم علیرغم تشابه ظاهری این ویژگی، از نقطهنظر دو موقعیتی که شرح داده و تفاوتی که بینشان تشخیص دادهام، آن را اساساً دو ویژگی متفاوت تلقی کنم: اینکه 3) من در مواجهه با این موقعیت خاصْ دیگر نمیخندم (و البته، چنانچه گفتم، جنس این نخندیدن فرق میکند با وقتی که همه به یک موقعیت طنز روزگار، نمیخندند). بگذارید مصداقیتر صحبت کنم، و مشخصاً از دو موقعیت مشابهی که اخیراً به تجربه درآوردهام بنویسم:
موقعیت اول
قطعاً ماجرای لباسی که عدهای آن را آبی-مشکی میبینند و عدهای سفید-طلایی را شنیده یا خواندهاید. اساساً طرح چنین مسألهای در رسانههای جمعی، و همچنین وفاق جمعی مردم بر سر اینکه چنین چیزی واقعیت دارد، زمینه را به طرز شگفتانگیزی برای طرح یکی از سختفهمترین واقعیتهای جهانمان – که فقط فلاسفه از پس صورتبندیاش برآمده بودهاند – سهل کرده بود: اینکه ما واقعیت را به طریق شهودی و بلاواسطه نمیبینیم (حتی با چشممان)، بلکه در این بینْ قوه حکم ما (که اگر کانت میبود، میگفت عقل ما؛ و اگر ویتگنشتاین، میگفت زبانمان) تعیین میکند که چه ببینیم (حتی با چشممان). درک این مسألهْ گرچه چندان سخت نمینماید (ولو هم اینکه عجیب باشد)، اما جدی گرفته نمیشود؛ و دقیقاً به همین واسطه است که فلسفه هم نزد عامهی مردم جدّی گرفته نمیشود و غالباً (اگرچه نه دقیقاً) حمل بر دو تلقّی متعارف میشود: 1) نظرورزیِ صرف و روشنفکربازی درآوردن؛ 2) فرولغزیدن به نوعی افسردگی یا سبُکسَری دائمی و یک سبک زندگی ِ چلهنشینانه. کافیست بگویید فیلسوف تا به احتمال قریب به یقینْ یکی از همین دو تصویر نخنما به ذهن مخاطبتان تداعی بشود؛ همین دو تصویر خستهکننده.
اما موقعیتهای متقارن و همهفهمی هم وجود دارند (اگرچه فوقالعاده نادر) که در آن امکان این وجود دارد که چهرهی جدّی فلسفه را به لطایفالحیلی برای مردم هویدا کرد و به تعجّبشان واداشت از آنچه سابقاً فکر میکردند: از جمله همین ماجرای لباس آبی/طلایی (که البته درک آن شاید فقط بهمنظور القای تحیّر لازم برای ورود به دنیای فلسفه کافی باشد، نه برای پیگیری آن). و دقیقاً انتشار گسترده همین عکس و جلب توجه عمومی کاربران شبکههای اجتماعی به آن انگیزهای شد برای من تا بلافاصله دستبهکار نوشتن مقالهای بشوم که احتمال مواجههی اتّفاقی ِ یک نفر با مطالب شرحدادهشده در آن – البته مواجههای اتّفاقی و در عین حال توأم با فهم و توجّه آن فرد به آن مطالب – در تمام طول زندگیاش نزدیک به صفر است. چیزهایی که البته واقعیت دارند؛ اما نه با فهم عُرفی (یا commonsense) میتوان به وجودشان پی برد، و نه با تأمل علمی؛ بلکه فقط و فقط فلسفهی اولی (که تلفّظ میشود اولا!) از پس توضیح چنین واقعیتهایی برمیآید – واقعیتهای جدّی و شگفتانگیزی که نه عرفانیاند، و نه از سنخ روشنفکرانه؛ بلکه جزئی از همین جهانی که در آن مشغول زیستنایم هستند. این شد که این مقاله را نوشتم.
اما از طنز روزگار – طنزی از موقعیت دوم، که تنها خودت به طنز بودنشان پی میبری – بعد از نوشتن و انتشار مقاله، خواندم که نوشتهاند:
- چه مبحث مهمی!
- حالا نچسبونش به آقای اینشتین ... قبلن هم گذاشته بودن؛ مث اینه که بگین خرْ چندتا پلّه داره! مردم ایران دنیا را فیلم میکنن!
- که چی بشه؟
- متنش رَوون نیست.
- این مقاله به طرز وحشتناکی طولانی بود. من با اینکه کنجکاو بودم، از خیر جوابش گذشتم. لامصب تموم نمیشد 
- آخه مسخرهها حالا آبی باشه یا مشکی؛ به شماها چه [که] هرجا میری پست گذاشتن به سه دسته تقسیم شدن، به دو دسته تقسیم شدن. برین بابا.
- چرند بافتن چه ربطی به علم داره؟ درست و حسابی میشه گفت در فلانمورد نظر فلان دانشمند اینه و نظر فلان دانشمند دیگر اینه! ... مثل آدمحسابی حرف بزن!
- اینا عکسه. عکسْ چیو میتونه ثابت کنه؟؟؟؟
و این، مُشتی از آوار ِ این واقعیت روی سرم بود که انگار هیچ امیدی به مجاب کردن مردم از طرُق عقلانی به اهمیت فلسفه نیست (از طرُق احساسی شاید؛ اما عقلانی نه).

موقعیت دوم
حدود یک ماه پیش، ماهنامه آسمان شب از من خواست تا ترتیب یک مصاحبه را بدهم. البته نه یک مصاحبهی حضوری که پرسشگرش من باشم؛ بلکه مصاحبهای که فقط ایدهپرداز و طراح سؤالاتش من بودم، و بنا بود سردبیر ماهنامه آن را در جریان سفر قریبالوقوعاش به واتیکان به ثمر برساند – در حاشیه نشستی که به همت رصدخانه واتیکان، بین نمایندگانی از جامعه نجومی واتیکان و قم برگزار میشد. موقعیتْ اساساً یک موقعیت مذهبی بود، و در عین حال هم من سابقاً مصاحبهای از همین نوع را با رئیس رصدخانه واتیکان (دکتر خوزه گابریل فونس) صورت داده بودم و میدانستم او دانشآموخته اخترشناسی است و امکان این وجود دارد که زمینه یک بحث تلفیقی و خلاقانه را پی ریخت. از طرفی شرایط این نشست طوری بود که جمع نسبتاً قابل توجهی از صاحبنظران مسلمان و مسیحی در حیطه اخترشناسی نوین دور هم جمع شده بودند و خلاصه میشد کارهای جالبی صورت داد.
دلم را به دریا زدم و تصمیم گرفتم ایدهی یک میزگرد را مطرح کنم. سنگْ مفت و گنجشک هم مفت؛ احتمال وقوع مجدد چنین موقعیتی نزدیک به صفر بود. یک نفر از صاحبنظران مسلمان و دو نفر از صاحبنظران و دانشآموختگان مسیحی علم اخترشناسی (از جمله آقای فونس) را از میان فهرست حضّار انتخاب کردم، و به ازای هرکدامشان 4 سؤال طراحی کردم – مجموعاً 12 سؤال. 12 سؤالی که طی یک هفتهْ جان کندم و طراحیشان کردم (+). اینطور برنامه را چیده بودم که فهرست سؤالات هر نفر، یک ساعت پیش از شروع میزگرد در اختیار طرفْ قرار داده شود؛ هرچند که ترتیب سؤالات در نسخهای که به آنها تحویل داده میشد را به هم زده بودم. درست مثل یک کارگردان، خوب میتوانستم تصور کنم احتمال دارد طرف در پاسخ به سؤال A چه بگوید تا بر آن مبنا سؤال B را برای نفر بعدی طراحی کنم و قسعلیهذا. ایده جذابی بود: اینکه صاحبنظرانی از اسلام و مسیحیت – دو دینی که هر دو سابقهی شاخصی در تاریخ علم اخترشناسی داشتهاند – کنار هم، آنهم در واتیکان، بنشینند و به سؤالات من پاسخ بدهند. برای اینکه دورنمایی از آنچه در ذهنم بوده را برایتان ترسیم کنم، مثلاً یک سؤالم را اینجا مینویسم که با کد 3a مشخصاش کرده بودم؛ یعنی سومین سؤال از اولین شخص مورد سؤال در میزگرد (دکتر فونس؛ ضمن اینکه ترتیب چرخش سؤالات را هم خودم مشخص کرده بودم)، که در مجموع میشد سؤال هفتم:
3a: طبيعتاً عوامل متعددى دست به دست هم دادهاند تا امروز ما اينجا دور يکديگر جمع بشويم و راجع به نقش اخترشناسى در مسيحيت و اسلام صحبت بکنيم. به نظر شما فقدان کداميک از اين عوامل تاکنون باعث شده بوده تا ما در طول تاريخ ِ اين دو دين ِ برجسته، چندان شاهد برگزارى چنين نشستها و همانديشىهايى از طرف نهادهاى بلندپايهاى نظير واتيکان، قم، یا قاهره نبوده باشيم؟ به عبارت ديگر، «زبان» مشترک لازمه براى برگزارى چنين نشستهايى تاکنون با چه موانعى مواجه بود؟
و 11 سؤال دیگری که در مجموعْ قرار بود یک بحث داغ ِ بیسابقه را به کارگردانی خودم بگیرانند.
بعدِ بازگشت سردبیر از واتیکان، از "متأسفانه"ای که در مطلع صحبتهایش از پشت تلفن راجع به این میزگرد گفت، فهمیدم اوضاع آنطور که من میخواستم از پیش نرفته است (که البته اگر دقت کنید، چیز خاصی هم نخواسته بودم؛ جز همانکه به سؤالاتم جواب بدهند). اینطور که سردبیر تعریف میکرد، آنجا، در واتیکان، در شرایطی که نمیدانم چه مدت طول کشیده بوده تا امکان برگزاری چنین میزگردی فراهم آید، از طنز روزگار، تنها کسی که سؤالاتم را جدی میگرفته، مترجم دفتر نمایندگی سازمان ملل در تهران بوده که در آن سفرْ سردبیر را همراهی میکرده و قرار بوده مترجم میزگرد باشد. مترجمْ سؤالات مرا پیش روی خودش داشته ولی آنچه مجبور بوده ترجمه کند، این سؤال نماینده اسلام در آن میزگرد بوده که: چرا شما کشیشها زن نمیگیرید؛ و البته این سؤال متقابل یکی از نمایندگان مسیحیت در آن میزگرد، که: چرا شما چهار تا زن میگیرید؟
و این، مُشتی از آوار ِ این واقعیت روی سرم بود که انگار گفتگوی رودرروی نمایندگان علم از جانب این دو دین جهانگستر فقط هنگامی امکانپذیر شده که هردویشان به حد کافی از درک معنای گفتگو دور شده باشند.

[ بخشی از متن توضیح واحدی که در پیشانی سؤالات هر کارشناس نوشته بودم ]
و البته این دو موقعیتی که در بالا شرح دادم (و صرفاً محدود میشوند به یک ماه گذشته) مُشتی از آوار ِ این واقعیتِ ابدی رو سرم بوده و هستند که روزگارْ طنزهایی دارد که فقط خودت طنز بودنشان را متوجه هستی. و به اعتقاد من، این شاخصهی موثّقی برای عیارسنجی تنهایی افراد است!