چرا «همه» را ترجیح مى دهم بر «مردم»؟
واژه مردم، اگر نگویم مهمترین، حتماً از جمله مهمترین واژههای ناظر بر احوال جامعه است. اگر از همان دستهْ اکثریتى هستید که به محض شنیدن این واژهْ تصویر تودهى بىبُعدى از انسانهایى به ذهنتان خطور مىکند که رویهمرفته به یک جامعه شکل دادهاند، و بدینوسیله تلویحاً آن را مشمول گونهاى حقّانیت مىکنید (حقانیتى که به آبروى واژه «دموکراسى» اعتبار داده)، پس مخاطب این نوشتار من نیز هستید.
اجازه بدهید اینطور شروع کنم که: تا آنجاکه حافظهام قد مىدهد، هیچوقت نبوده که مردم برایم مهم نبوده باشند و نخواسته باشم که مردم از زندگىاى روبهراه و سطح مطلوبى از آگاهى بهرهمند باشند. احتمالاً شما نیز همینطورید. البته هرازچندوقتىْ همین واژه مردم (یا بعضاً ملت!) آماج دشنامهایمان هم مىشود و دلمان را خنک مىکند از بس که جا براى فرافکنى دارد (!)، اما رویهمرفته گمان نکنم هیچکس از بین مردم، بدِ مردم را هم بخواهد. اما راستش اصلاً چرا باید خیر مردم را خواست؟ امیدوارم این سؤالم از همین اول حمل بر استفهام انکاری نشود؛ چون منظورم این است که چرا واژه مردم فىنفسه یک امتیاز محسوب مىشود؟ چرا مردمى بودن به هر عَمرو و زیدى اعتبار مىبخشد؟ چرا کسى باید احتمالاً از بابت مردمى نبودناش سرزنش شود یا عذاب وجدان بگیرد؟ و در یک کلام: چرا مردم باید مهم باشند؟
اگر از بُعد جامعهشناختى ِ قضیه بنگریم، از آنجاکه یکایکِ اعضاى جامعهْ واژه «مردم» را بیش و کم به طریق مشابهى استفاده مىکنند، عجیب نیست که اشارات ضمنى ِ این واژه به کلّیت جامعه هم صرفاً آن دسته طبقاتى از جامعه را مشمول دایرهی دلالتهاى خود گردانَد که به فربهترین قشر جمعیتىْ شکل دادهاند — یعنى طبقه متوسط (آنهم متوسط به معنای آماری کلمه، نه صرفاً اقتصادی. مثلاً در یک جامعه، طبقهی متوسطِ فرهنگی میتواند گستردهتر از طبقه متوسط اقتصادی باشد). لذا با وجود اینکه اصطلاحاتى نظیر «مردمى بودن» (ولو به معناى غیرسیاسىاش)، واجد دلالتهاى اخلاقى مثبتى هستند، به خودى خود شاخصهی موثّقى براى ارزیابى عیار ارزشهاى مطلق ِ اخلاقى محسوب نمىشوند. هیچ تضمینى وجود ندارد که اقدامى از جانب یک جمعیّت پرتعداد، الزاماً از حیث اخلاقى هم اقدام پسندیدهاى به حساب آید. از طرفى هم این تلّقى ِ درستى نخواهد بود اگر روا بودن (یا نبودن) اقداماتى که به اقلیتِ خاصى از اعضاى جامعهْ محدود مىشود را بر حسب اقلیت بودن آن افراد ارزیابی کنیم.
خلاصه کنم؛ عباراتى مثل «مردمى بودن»، از حیث اخلاقىْ عباراتى کاملاً خنثى هستند (و کسى که بر الگوهاى کارکرد زبان مسلّط باشد، این را یک امر بدیهى مىداند). اینکه اقشار اقلیتِ جامعه با مردم فرق میکنند — را چنانچه در پرتو تداعىهاى دو واژهی «اقلیت» و «مردم» بررسى کنیم — یک امر بدیهى (truism) خواهیم یافت، نه یک حکم اخلاقى. اما همینکه گفتمانهاى دایر بر مقایسه مردم با یک اقلیت — مثلاً "روشنفکران در برابر مردم"، "سیاستمداران در برابر مردم"، "هنرمندان در برابر مردم"، "ورزشکاران در برابر مردم"، و ... — خنثى نیستند و اتفاقاً مرجعى شدهاند براى استناد به وظایف مثلاً قشر روشنفکر، یا قشر سیاستمدار، یا قشر هنرمند، یا قشر ورزشکار، مىتواند معانى تأملبرانگیزى داشته باشد: سؤال اینجاست که اگر مردمى بودن عقلاً مفهومى خنثى، و چیزى به غیر از اخلاقى عمل کردن است، پس چرا باید سنگ محکى براى وظایف اقشار اقلیت جامعه باشد؟
شاید اینطور استدلال شود: از آنجاکه اخلاقى عمل کردنْ فىنفسه یک هنجار ِ انسانى است (یعنى هر انسانى بر خود مىداند که اخلاقى عمل کند)، اگرچنانچه فرضاً نمودارى از توزیع میزان اخلاقى بودن اعمالِ یک جامعه ترسیم مىکردیم، قلّهی آن نمودارْ نصیب فربهترین قشر جمعیتى جامعه — یعنى همان طبقه متوسط — مىشد. بر همین مبناست که مىتوان تشابهاتى ارزشداورانه را بین دو مفهوم «مردمى بودن» و «اخلاقى عمل کردن» سراغ گرفت. اما خدشهاى که به این استدلال وارد است، این است که هنجارى بودنِ عمل اخلاقى براى یک انسان بر این تعریف از «انسان» تکیه دارد که او یک عامل مختار است (یعنى ولو هم اینکه جامعهاى وجود نمىداشت، من کماکان اخلاقى عمل مىکردم)، نه اینکه من عضوى از جامعهام (بدینمعنا که چنانچه جامعهاى وجود نداشت، من نیز اخلاقى عمل نمىکردم). به عبارت دیگر، تصوّر حتى کوچکترین مشابهت ارزشداورانهاى بین دو مفهوم «اخلاقى عمل کردن» و «مردمى بودن»، ریشه در یک برهان خُلف دارد؛ و پیداست که حدّى از اخلاقى عمل کردن را پیشاپیش مفروض گرفته است (ولو هم اینکه بعداً اخلاقى عمل کردن را به نحو جهتدارى تفسیر کند). خلاصه کنم: مردمى بودن نمیتواند برای اخلاقی عمل کردنْ ضرورت عقلانی داشته باشد.
[ کاری از مانا نیستانی ]
اما معنى این حرف این نیست که چنانچه علائق من اکثراً همسوى با اقلّیت باشد — و نه علائق مردم (یعنی علائق طبقه متوسط) — (مثلاً فلان موسیقى، فلان فیلم، یا فلان کتابى را بپسندم که کمتر باب طبع مردم است)، قرار نیست به عذاب وجدانى هرچقدر هم اندک دچار نشوم. اما چرا؟ چرا باید براى علاقه داشتنام به مثلاً فلان اثر از یک فیلسوفِ ممتاز دچار عذاب وجدان باشم (ولو هم اینکه هیچکس از مردم نداند که علائق من چیست)؟ قطعاً نمىتوانم در اینجا علاقهی خود را همسنگ یک عمل اخلاقى لحاظ کنم و بر مبناى استدلال سابقم از شر چنان عذاب وجدانى راحت شوم. اما احترام من به یک نویسنده، فیلمساز، یا موسیقیدان چطور؟ — بالطبع احترام عملى اخلاقى است. با این حساب، بر مبناى چه استدلالى مىتوانم خودم را از شر آن عذاب وجدانِ بىمورد برهانم؟
بیایید استدلالاتمان را تا به اینجا دوره کنیم: گفتم که «مردمى بودن» عبارتى اخلاقاً خنثاست، و همسنگ شمردن آن با یک عمل اخلاقى عقلاً جایز نیست. این را هم گفتم که با این وجود، مردمى بودن امروزه (؟) گویی به هنجار اخلاقى ِ اقشار اقلّیت جامعه (مثلاً روشنفکران، هنرمندان، سیاستمداران، ورزشکاران، و ...) بدل شده است، و تلویحاً تعریفى از وظایفشان شکل داده. چه بسا هم این وظایف، همپوشانىهایى با وظایف اخلاقى داشته باشند، اما قطعاً منطبق ِ با آنها نیستند. (اعمال یک ورزشکار مردمى، مادامکه در نظر مردمْ او یک ورزشکار مردمى است، اخلاقى فرض مىشوند؛ بهطوریکه درغیراینصورت، دیگر سنگ محکى براى سنجش آن عمل وجود نخواهد داشت — چراکه استدلال ما مبنى بر اخلاقى بودنِ اعمالى که ما را مردمى خواهد کرد، ریشه در یک برهان خُلف دارد). حالْ سؤال اینجاست که سنگ محک اخلاقى بودنِ یک عمل اخلاقى چیست؟ آن امر مطلق ِ تعیینکننده چیست؟
اگر از من بپرسید (که البته این را مىتوانید از سایر افرادى که با همسنگ شمردن «مردمى بودن» و «عمل اخلاقى» مخالفت مىورزند هم بپرسید)، در سیاق بحث حاضر، همان اولین تعریف کانت (از سه تعریف وى) از امر مطلق ِ اخلاقى (categorical imperative) را برایتان خواهم گفت: "تنها بر پایه آیینى عمل کن که در عین حال بخواهى آیین تو قانونى همگانى باشد". قطعاً این تعریف نشان نمىدهد که امر خیر چیست، بلکه صورتى به دست مىدهد از آنچه به وظیفهام اعتبارى اخلاقى مىبخشد. این که من به فلسفه علاقه دارم، به خودىِ خود امرى اخلاقى نیست، اما اینکه من به فلاسفه نیز احترام مىگذارم، امرى اخلاقى است؛ چراکه همه مایلاند به علائقشان احترام گذاشته شود. در عین حال، اینکه همهْ عقلانى عمل کنند را هم بر مبناى چنین تعریفى من امرى اخلاقى مىشمرم. از همینروست که مایلم همه خود به این نتیجه برسند که اعتبار یک عمل اخلاقى را مردمى بودنِ آن نیست که تعیین مىکند، چراکه تلقى به قبول هرگونه رابطه اى بین این دو مفهوم، اساساً تلقی عقلانىای نیست.
با این وجود، مىدانیم که مردمى بودن امروزه در گفتمان اجتماعْ تلویحاً در ردیف اخلاقى عمل کردن است. و این را هم مىدانیم که اکثریتِ اجتماعْ هیچگونه تمایلى به ارزیابى عقلانى این پیشفرض ِ خود نشان نمىدهند. از همینرو ترجیح مىدهم صورت این قیاس را به حال خود واگذارم و در عوض، نگاهتان را به محتواى واژه «مردم» در گزارهی «مردمی بودن» عوض کنم: یک عمل ِ مردمپسند، هنگامى اخلاقى نیز هست که بخواهم قانونى همگانى باشد (بهطوریکه من نیز مشمول این همگان هستم). در این تعریف بدیهى، «همه» یک مفهوم صرفاً ابژکتیو نیست یا صرفاً منحصر به اکنون و اینجا هم نیست. همه یعنى تمام انسانهاى به غیر از من؛ و یک قانون همگانى حتى «من» را نیز شامل خواهد شد. به همین اعتبار است که مىنویسم اخلاقى عمل کردن همواره بهتر است تا مردمى بودن یا صلاح مردم را طلب کردن؛ چراکه مایلم همه اخلاقی عمل کنند. (البته این به معنی ِ سلب مشروعیت از نهاد مردم نیست، چون همانطور که سابقاً استدلال کردم، مردم اساساً یک مفهوم خنثاست، و باید به جایگاه اصلی خود – که هر جا که هست قطعاً در گفتمان اخلاق نیست – برگردد). من همه را ترجیح مىدهم. و حدس میزنم – حدس میزنم – که مردم نیز همین را بپسندند.
پینوشت:
از آنجاکه این مطلب را میتوان به طرق مختلف خواند، لازم است این را تأکید کنم که هدف من از تحریر این نوشتار این نیست که بگویم مردمی بودن خوب است یا نه، بلکه سعی کردهام به این پرسش پاسخ بدهم که نسبت مردمی بودن با اخلاقی عمل کردن چیست؟