این قسمت خواندنی‌ها که همین حالا به وبلاگ اضافه کردم و بخش اول آن را هم اینجا می‌خوانید، حدیث نفسی‌ست راجع به خواندنی‌ها (به‌ویژه کتاب‌ها)یی که مایل‌ام آنچه از خواندن‌شان نصیب برده‌ام را جایی ثبت کنم تا بتوانم بعداً ببینم کجای آن خواندنی‌ها برایم جالب بوده، و حالا نظرم چقدر درباره‌شان عوض شده و قس‌علی‌هذا؛ و با خودم گفتم کجا بهتر از اینجا؟ دیروز، یادداشتِ سه سال پیش‌ام راجع به کتاب دنیای سوفی را تصادفاً خواندم و به سرم زد این سنّت پسندیده را در مواعد مقتضیْ ادامه دهم و شما هم آرزو کنید هی کتابِ خوب کشف کنم و من اینجا درباره‌‌شان بنویسم. البته قرار نیست نقد حرفه‌ای بنویسم، که نه دستی در نوشتن‌اش دارم و نه وقتی برای مرجع‌گذاری و تحقیق. همان‌طور که گفتم، این نوشته‌ها بناست حدیث نفسی‌ باشد راجع به آنچه از خواندن این کتاب‌ها برایم به میراث مانده، و لذا برای این‌که نوشته‌هایم در این‌باره به قهقرا نروَد، آن‌ها را به‌صورت پاسخ‌هایی به سؤالاتی مشخص می‌نویسم. 


*


به هر جهت، اولین کتابی که مایل‌ام از آن بنویسم، کتابی‌ست به اسم Cosmopolis (انتشارات دانشگاه شیکاگو؛ 1990)، که در پست قبل هم اشاره‌ای به آن داشتم؛ و ترجمه‌ی عنوان کامل‌اش می‌شود: کازموپولیس: مجموعه‌مقاصد ناپیدای مدرنیته. 

 

http://s5.picofile.com/file/8159094784/Cosmopolis.jpg                  
                   


چطور شد که رسیدم به این کتاب؟ این‌طور نبود که مستقیماً برسم به کتاب. ابتدا نویسنده‌اش، یعنی استفان تولمین را – حدود سه سال پیش – شناختم؛ موقع خواندن کتابِ The Quest for Reality، نوشته استیگ اشتنهولم. در این‌ کتاب، اولین بار بود که با شرایط فرهنگی، اجتماعی، و سیاسی ِ منحصربفرد شهر وین ِ اواخر قرن 19 آشنا شدم؛ شرایطی که بین مورّخانْ معروف است به Fin-de-siècle Vienna (یا «وین ِ پایان قرن») (+). از آنجاکه درک این شرایط را برای درک سیر تطوّر فلسفی ِ ویتگنشتاینْ ضروری می‌دیدم، جستجویی در اینترنت کردم، و آن‌جا بود که با کتاب Wittgenstein’s Vienna آشنا شدم؛ کتاب نفیسی نوشته‌ی تولمین و آلن یانیک (استاد فلسفه دانشگاه وین). این کتاب را سال گذشته خواندم، و خوبْ خاطرم ماند؛ از بس روایت تاریخی ِ بدیعی بود و طبیعتاً مرا کنجکاو سایر کتاب‌های تولمین کرد. از این "سایر کتاب‌ها"، یکی همین کازموپولیس بود، که توضیح کوتاه ناشرش هم مدام ترغیب‌ام می‌کرد که آن را هرچه‌زودتر در فهرست خواندنی‌هایم بگنجانم؛ منتها فرصت نشد، تا هفته‌ی پیش. (ضمناً دو سال پیش هم مقاله‌ای را ترجمه کردم که در آن شرحی از اندیشه‌های تولمین داده شده بود؛ و از همه مهم‌تر این‌که تولمین، شاگرد ویتگنشتاین بوده).

این کتاب، مرا به چه چیزها متقاعد کرد؟ شاید مهم‌ترین چیزی که با خواندن این کتاب، اقلاً اهمیت‌ پیگیری کردن‌اش برایم هویدا شد، موضوع جنگ سی‌ساله‌ی بین کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها، از 1618 تا 1648 میلادی، و تأثیر گسترده‌ی آن بر محافل فرهنگی و فکری اروپا بود. تولمینْ خودش هم اشاره می‌کند که گرچه تأثیر این جنگِ فرسایشی در آثار تاریخی به تأکیدْ عنوان شده، ولی در نوشته‌های مرتبط به تاریخ علمْ اسمی، و بحثی از تأثیرات احتمالی‌اش بر اندیشمندان آن دوره نیامده (مثلاً در تاریخ علم کیمبریج). این کتاب همچنین متقاعدم کرد که این شرایطِ خاص سیاسی، تأثیر مهمی بر شکل‌گیری فلسفه‌‌های دکارت، لایب‌نیتس، لاک، و هابز داشته؛ به‌طوری‌که هدف‌ این فلاسفه از نظام‌سازی‌های‌شان، مشخصاً یافتن راهی عقلانی [= rational] بوده در قبال نیاز دوران‌شان به معیار محکمی که بتوان در گیرودار کشمکش‌های مذهبی، حقانیت عقاید را به نحوی متفق‌القول و فراملّی حاصل کرد. در یک کلام: جستجو پی بنیاد یقین. لذا ریشه‌های عقلی‌مشربی (یا همان راسیونالیسم) در فلسفه، در خاکِ خاصّی ریشه دوانده بوده که امروزه برای ما، به‌واسطه‌ی تحوّلاتی که فلسفه از سر گذرانده، غریب می‌نماید (و به همین‌واسطه هم نقد جریان عقلی‌مشربی در فلسفه، با زمینه و زمانه‌ی خاص خودش، به‌معنای انکار عقل در معنای متداول‌ این واژه نیست!). تولمین اسم این خاک را، با گریزی به قاموس فلسفه‌ی یونان، گذاشته کازموپولیس (البته نه این‌که چنین واژه‌ای را ابداع کرده باشد؛ بلکه دقیقاً آن را به زمینه‌ی کاربردش اطلاق کرده). این واژه، ترکیبی‌ست از کازموس و پولیس؛ که برای یونانیان باستان، اولی به‌معنای نظام طبیعت، و دومی هم به معنی ِ نظام اجتماع است. لذا کازموپولیسْ اشاره به نظامی یکپارچه بین ساحت طبیعت و اجتماع دارد، که فلاسفه‌ی قرن هفده درصدد صورت‌بندی نظریِ آن، با گوش چشمی از یک سو به فلسفه طبیعی، و از سوی دیگر هم به فلسفه‌ی سیاسی، بودند. بدین‌وسیله، مناسبات میان‌طبقاتی ِ ‌دولت‌-ملت‌‌های اروپایی می‌توانسته توجیهی طبیعی (شما بخوانید علمی) پیدا کند؛ هرچند که انقلاب فرانسه و تحولات اجتماعی بعد از آن، نشان از ابطال چنین آرمانی می‌داد.
چیز دیگری که روایت تولمین به من آموختْ این بود که با پایان جنگ‌های مذهبی و تغییر مناسبات سیاسی کشورهای اروپایی و ایجاد یک ثبات نسبی در اواخر قرن هفده و اوایل قرن هجده، بیخود نبود که ناکارآمدیِ چنین جریانی در فلسفه، رفته‌رفته توسط متفکرینی نظیر هامان، هردر، و بالاخص استادش کانتْ آشکار شد؛ و دومینوی نقد جهان‌بینی کازموپولیتیک، از حوالی 1750 تا میانه‌های قرن بیستمْ در سطوح مختلفیْ افتادن گرفت.  موضوع مهم دیگری که این کتاب انگیزه‌ای برای پیگیری‌اش شد، نقش مهم آکادمی‌های علوم آن دوره (مثلاً آکادمی سلطنتی علوم بریتانیا، فرانسه، یا پروس) در شکل‌گیری خط مشی متفکرین قرن هفده (مثلاً کانتِ جوان، که سابقاً اطلاع داشتم) بود؛ و همچنین اهمیت بافت اجتماعی و مناسبات بین‌فرقه‌ایِ مذاهب مسیحی در جوامع بریتانیا و فرانسه در شکل‌‌دهی به جریان روشنگری (Enlightenment) در فرانسه.

هیجان‌انگیزترین جای کتاب کجا بود؟ خیلی جاها. بالطبع وقتی قبلاً گمانه‌هایی راجع به فلان موضوع داشته‌ای و هم‌اینک شواهد تاریخی‌ای را در دفاع از آن می‌خوانی، ناخودآگاه هیجان‌زده می‌شوی. البته گمانه‌هایی که من راجع به زمینه و زمانه راسیونالیسم داشتم، بیش از حدس ِ صرف بود. اوایل همین امسال، روی مقاله‌‌‌ای کار می‌کردم راجع به یکی از رسالات سال 1755 کانت؛ و تأثیر روح زمانه بر شکل‌گیری پرسش‌های کلیدی این رساله، و همچنین تحولات بعدی فلسفه متقدّم او تا اواخر دهه 1760. ضمناً همین دو سه ماه پیش هم، ذیل یک مقاله دیگر، این تز را مطرح کرده بودم که پیشرفت تکنولوژیکْ امر ناگزیری در جوامع صنعتی نبوده، بلکه تغییر مناسبات قدرت و تحولات انقلابی‌ای که جنگ‌های جهانی بر اقتصاد علم اِعمال کردند، مناقشات سیاسی را پارامترهای مهمی در اولویت‌گذاری و پیشرفت برخی تکنولوژی‌های صنعتی ساخته.
در کازموپولیس هم نقش مناسبات سیاسی در تعیین اولویت پرسش‌های به‌ظاهرْ انتزاعی ِ فلسفه‌ی طبیعی، با شواهد تاریخی ِ محکمی نشان داده شده. نوع برخورد بدنه‌ی علمی کشورهای انگلیس و فرانسه با دانشمندانی نظیر پریسلی، دولامتری، و داروین، از جملهْ همین شواهد است.   

چه نقدی به کتاب وارد است؟ درخشان‌ترین بخش کتاب، همان فصول 1 تا 4 (از مجموع 5 فصل کتاب) است، و به اعتقاد من مهم‌ترین نقدها هم به فصل آخر، و همچنین پی‌نوشت نویسنده وارد است؛ چراکه مدعیات این دو بخش (به‌ویژه برای خواننده‌ای که مقیم قرن 21 است)، با روایتی که در فصول قبلی مطرح شده، در تناقض قرار دارد. البته کتاب، مربوط به سال 1990 است، و خوش‌بینی ِ نویسنده به پایان راسیونالیسم، کمی غلوآمیز می‌زند. در علم و فلسفه‌ی قرن بیستم شاید بتوان چنین مدّعایی را تا حدی پذیرفت، اما تعمیم چنین مدعایی به کلیّت جامعه – آن‌هم فقط به جامعه ایالات متحده، و با مصادیقی از قبیل جنبش‌های دانشجویی و زیست‌محیطی دهه 1960 –  کمی سهل‌انگارانه است. طبیعتاً لغو مناسباتِ سنّتی ِ میان‌طبقه‌ای (از قبیل برده‌داری) در دولت-ملت‌های اروپایی یا ایالات متحده، و گسترش آزادی‌های مدنی، می‌تواند نوید چنین تحولی را بدهد، اما پایان راسیونالیسم، نه به معنای تحقّق برخی مقاصد مشخص (از قبیل مثلاً چنین تحولاتی)، بلکه به معنای اتخاذ رویکردی مطلقاً سلبی (یا به زبان فلسفه‌ی قرن هجده، مطلقاً انتقادی) به آرمان‌های مدرنیته (به‌معنای قرن هفدهمی آن) است. به همین‌واسطه هم هرجاکه تولمین در این کتابْ نقدی صورت داده – حتی در همان فصل آخر، و در پی‌نوشت کتاب – نقدش معتبر است، اما مدعیات ایجابی‌اش در دفاع از برخی تحولات جامعه‌شناختی و هنری، ولو هم این‌که بر برخی مصادیق ِ مشخصْ جوابگو باشد، ذاتاً با بدنه‌ی روایی ِ فصول قبلی تناقض دارد. به عبارت دیگر، من کتاب کازموپولیس را تنها به منزله روایتی تاریخی قبول دارم، نه مانیفستی برای پایان راسیونالیسم.

این کتاب به درد چه کسانی می‌خورَد؟ به درد کسانی که مایل‌اند بدانند چطور شد که فلسفه‌ی مدرن انگار از هیچ زاده شد! به کسانی که هنوز این روایت حماسی از تاریخ فلسفه را باور دارند که دکارت، مثل قهرمانی در صحنه‌ی سیاهِ کژاندیشی‌های فلسفه‌ی مَدرسی و الهیات قرون وسطی ظاهر شد، و بدین‌وسیله فجر عقلانیت از آسمان فلسفهْ دمیدن گرفت! و همچنین به درد کسانی که مایل‌اند تاریخ فلسفه‌ی قرن هفده را به طریقی جدی و فلسفی پیگیری کنند، نه مثل روایات عامه‌پسندی شبیه تاریخ فلسفه غرب برتراند راسل. البته این نه بدین‌معنی‌ست که کتاب کازموپولیس، یک‌تنه چنین هدفی را محقق می‌کند؛ اما نقطه شروع مناسبی برای حصول یک درک انتقادی از تاریخ فلسفه است.

و کلام آخر؟ از تاریخْ خواندن لذت ببریم!