هنوز حرفم همانى‌ست كه از اول هم برای دوستى نوشتم: "... ابتذال، صرفاً اين مسائلى كه [دكتر يوسف] اباذرى [در نشست پديدارشناسى يک مرگ، راجع به مراسم تشييع مرتضى پاشايى] برشمرده، نيست، بلكه نوع صورت‌بندى سؤالات كليدىِ صاحب‌نظران علوم انسانى در چنين مباحثات عامه‌پسند و مجالسى با ديالوگ‌هاى "فالش" (!) هم هست" – و اين "فالش"، طعنه به عين همان اصطلاحى‌ بود كه اباذرى در توصيف اشعار ِ به‌کاررفته در آثار پاشایی به كار برده بود. موضع‌ام در برابر بحث و جدلى هم كه حرف‌های او بين كاربران مجازىْ گيرانده نیز همانى‌‌ست كه در ادامه آوردم: "... تمام اين تحليل‌هاى چاروادارى‌اى كه داره از مرگ پاشايى و استاتوس‌هاى فَتوره‌چى و پيج اينستاگرام ِ بچه‌پولدارهاى تهران و ... ميشه، به نحو رقت‌بارى بضاعت پراكتيكالِ جامعه‌ی متخصصين علوم انسانى ِ ما رو داره نشون مي‌ده (يا دست‌كم رفتار اين متخصصين به جهاتى منحرف شده كه چنين تعميمى رو هم صبغه‌ی علمى داده)" – با اين تبصره كه: چون نيک بنگرى، حرف‌هاى اباذرى، پُر بيراه هم نيست – اما این "نیک" نگریستن، ربط مستقيمى به ماجراى مرگ پاشايى و حرف‌های اباذری در این‌باره پيدا نمى‌كند. این را دیگر آنجا ننوشتم، چون تفسير اين تبصره، مثنوى هفتادمن‌کاغذ مى‌خواهد، و من دوست نداشتم و ندارم كه اين مباحث را ناقصْ پيگيرى كنم.
دليل‌ این هم که می‌گویم "ناقص"، واضح است؛ چون سؤال من بیش از آن‌که متوجه حرف‌های اباذری باشد، متوجه آن جلسه‌ای‌ست که این حرف‌ها در آن بیان شده: چرا متولّیان آن جلسه، از آنجاکه لابد از واكنش مردم به پديده تشییع پاشایی تعجب کرده‌اند (که حرف‌های آقای قانعی ‌راد هم این گمانه را تأیید می‌کند)، مستقيماً هرچه شهودشان حكم كرده را پذيرفته‌اند و آمده‌اند اسم آن جلسه را گذاشته‌اند "پديدارشناسى"؟ - تا بدین‌وسیله حرف‌های اباذری (چه خوب، چه بد؛ فعلاً کار به این نداریم) تحت همین عنوانِ "پدیدارشناسی ِ یک مرگ" شناخته شود؟ براى مخاطبینی كه حوزه‌‌ی کاربرد و همچنین زمینه‌ی استفاده از لغت پدیدارشناسی (phenomenology) را نمی‌دانند هم لابد اين اسم‌گذارى، حکمتی دارد؛ و تازه طنين متقاعدكننده‌اى هم. اما پديدارشناسى ناميدنِ مراسمى كه هدف‌اش شناخت ريشه‌هاى جامعه‌شناختی چنان استقبالى بوده، مثل اين می‌مانَد كه بياييم جلسه‌اى راجع به پديده‌ی روبه‌رشد زمين‌خوارى برگزار كنيم و اسم‌اش را هم بگذاريم "زمين‌شناسى". آن‌وقت اگر ببينى كه ملت، بى‌آنكه بفهمند اصلاً يک جاى اساسى ِ كار مى‌لنگد، امان نداده‌اند و شروع كرده‌اند به تأييد يا رد حرف‌هايى كه در آن جلسهْ بيان شده، آن‌هم به این بهانه که، "اصل مطلب را بچسب"، تو هم مى‌خواهى جيغ بكشى به همان غلظت جیغ اباذرى. بعد هم چنان‌چه ازت پرسيدند ادب‌ات كو؟، شما جاى من: چطور مى‌توانى بگويى زمين‌شناسىْ دخلى به زمين‌خوارى ندارد؟ چطور مى‌توانى بگويى، در عين حالْ اين حرفِ من هم به معنى جانب‌دارى از هيچكدام از آن جبهه‌هاى بحثى كه عملاً در آن جلسهْ درگرفته، نيست و شما حرف‌ام را به خودت نگیر؟ وقتى نمى‌توانى، خب یا سکوت می‌کنی یا فرياد مى‌كشى.

http://s5.picofile.com/file/8157621500/Munch.jpg

[   کاری از یوناتان فریمر؛ بر اساس تابلوی جیغ، اثر ادوارد مونش   ]


اين "فريادِ" من، الآن که زیر و بم‌اش را برای‌تان گفتم، برای شما يک پديدار است؛ پدیداری كه هم‌اینک می‌دانید براى شناختن‌ آن نمی‌بایست کسی روان‌کاوی‌ام کند، بلكه می‌بایست – همان‌طور که گفتم – هم‌قدم من می‌شدید تا بفهميد كه بديهى‌ترين رفتار من در قبال چنان ‌شرايطى‌، همان فریاد کشیدن است. پدیدارشناسی یعنی شناختن فلان‌چیز آن‌طور که بر ما پدیدار می‌شود؛ نه صرقاً شناختن آن چیز – مثلاً از طریق روش علمی. می‌پرسید چه فرق می‌کند شناختن یک چیز، با شناختن یک چیز آن‌طور که بر ما پدیدار می‌شود؟ اصلاً بگذارید این‌طور بپرسم: چطور فرق بگذاریم بین شناخت خود یک چیز، و شناخت آن چیز آن‌گونه که بر ما پدیدار می‌شود؟ گادامر، راه تشخیص شناخت از نوع دوم (یعنی شناخت پدیدارشناختی) را به ما نشان داده: اين‌كه بتوانى برسى به سؤالى كه جوابش همان چيزى‌ست كه درصدد شناختن‌اش برآمده‌اى. مثلاً اگر موضوع مدنظر، "مراسم تشييع پاشايى" است، سؤال‌اش اينطور صورت‌بندی می‌شود كه: جامعه در شرايط X، به مرگ پاشایی چگونه واکنش نشان خواهد داد؟ (که این "شرایط" هم لزوماً ابژکتیو نیست). هدف یک پدیدارشناس، اولاً صورت‌بندی درستِ این سؤال، و ثانیاً شناختن X از همین دریچه است، نه شناختن "جامعه" (که طبیعتاً به آن می‌گویند جامعه‌شناسی). شناخت یک پدیدارشناس، معطوف به مُسند (يا به قول فلاسفه، محمول / predicate) گزاره‌ی بالاست، نه فاعل آن. خطاب قرار دادن "جامعه" به بهانه‌ی كشف X، مثل اين مى‌ماند كه من در ريشه‌شناسى پديده‌ی زمين‌خوارى بگويم: یک زمین‌خوار، زمین‌خواری می‌کند، چون: "از بس اين زمين‌هاى پدرسوخته، حاصلخيزند"؛ يا "از بس آن زمين‌هاى سابق، به درد طرف نمى‌خوردند".
تعجب من اينجاست كه وقتى از روز هم روشن‌تر است كه برگزاركنندگانِ مراسم ِ پديدارشناسى يك مرگ درصدد تحليل رفتار "جامعه" بوده‌اند و "جامعه‌شناس" دعوت كرده‌اند، چرا اسم مراسم‌شان را گذاشته‌اند پديدارشناسى – كه يک نحله از فلسفه است – و نه جامعه‌شناسی – که مربوط است به علوم انسانی؟ لابد از آنجا كه واقعه‌ى تشييع پاشايى، يک پديده جلوه کرده برای‌شان (بر همان وزن كه تيم فوتبال كره شمالى هم در جام جهانى 1988 یک پديده جلوه کرد). این کارشان مثل اين‌ می‌ماند که بگويى از آنجاكه زمين‌خوارىْ جُرم است، خب بياييم اسم جلسه‌مان را بگذاريم جرم‌شناسى ِ يک زمين ِ تصرف‌شده؛ به همین چرندی. حرف من اين نيست كه ريشه‌ى مشكل برمى‌گردد به صورت‌بندی عنوان جلسه (که لابد می‌گویید "اصل مطلب را بچسب"، و من می‌گویم: تو اصل را بشناس، تا من بچسبم‌اش!)؛ حرف من اين است كه اگر حالا من از دست اين همه ابهامى كه به نام شناخت پدیدارشناختی، آن‌هم در یک نهاد دانشگاهی به ملت عرضه شده، فرياد بكشم، شما دیگر چرا از من خواهی پرسید: چرا داد مى‌كشى؟!   

به همين دلايل اصلاً نمى‌خواستم چيزى راجع به آن ماجرا بنويسم؛ تا اينكه ديشب حين خواندن كتابى، رسيدم به جمله‌اى كه داغم را تازه كرد. دارم كازموپوليس ِ استفان تولمين را مى‌خوانم (با نام كامل ِ Cosmopolis: The Hidden Agenda of Modernity؛ انتشارات دانشگاه شيكاگو). كتاب، چاپ ١٩٩٠ است، هرچند كه زمينه‌ى بحثى كه من داشتم درباره‌اش مى‌خواندم برمى‌گشت به اواسط سده‌ی هفده. خواندم (با ترجمه‌ی خودم):

"در چنين شرايطى، بهترين كارى كه از دست مردان انديشه ساخته بود، اقدام به بالاتر بردن صدايشان [= outshout] از متألهان جزم‌انديش، و يافتن راهى براى مغلوب ساختن آن‌ها در بازىِ اثبات بى‌بروبرگرد باورهاى اساسى‌شان بود".   

"شرايطى" كه تولمين در اینجا از آن صحبت مى‌كند، شرايط خاص فلاسفه‌ اروپا در جریان جنگ سى‌ساله‌ی مذهبى، از ١٦١٨ تا ١٦٤٨ است. در شرايطى كه رخدادهاى رنسانس، به يمن وقايع منتهى به رفورم مذهبى و تحولات فلسفه (خاصه در حوزه‌ی معرفت‌شناسى / epistemology)، مى‌رفت تا اروپا را نهایتاً به سمت يک ثبات سياسى هم سوق بدهد، در ١٦١٠، هِنرى چهارم (پادشاه مقتدر و سيّاس فرانسه) را ترور كردند. اين ترور هم مثل ترور آرشيدوک فرانتس‌فرديناند – كه بهانه‌اى شد براى شروع جنگ جهانى اول –رفته‌رفته زمينه‌ساز جنگ سى‌ساله بين كاتوليک‌ها و پروتستان‌ها شد. حالا كه جنگ بر سر عقيده درگرفته بود، وضع عقايد متألهين ِ وقتِ مسيحى حتی از اسلافِ قرون وسطايى‌شان هم بدتر شده بود (به همين خاطر است كه انتشار كتاب انقلابى ِ كوپرنيک در اواخر قرون وسطى با منعى مواجه نشد، اما اشاعه‌ی همان افكار توسط گاليله، حدود نيم‌قرن بعد، به آن دادگاه مخوف انجاميد؛ و ده‌ها مثال مشابه ديگر). در چنين شرايط خونينى كه طرفين جنگ‌ها درصدد اثبات حقّانيت عقيده‌شان و تبارشناسى يقين بودند، فیلسوفی مثل رنه دكارت از هر دوى اين جبهه‌ها تبرّى جست، پناهنده‌ى هلندِ بی‌طرف شد، و برخلاف اسلاف قرن شانزدهمى‌اش (مثل ميشل دو-مونتين و دسيدريوس اِراسموس)، شک فلسفی را وسيله‌اى براى حصول يقين معرفت‌شناختى كرد؛ و بدين‌وسيله بنيان‌گذار جريانِ طبيعتاً پرطرفدارى در فلسفه‌ى سده هفده شد كه تا یکصد سال بعد و اصطلاحات گسترده‌ی كانت، در پى همين تكاپوى پيوسته به دنبال بنيادِ يقين ِ معرفتی قدم برمی‌داشت (و پس از كانت هم – كه به‌درستى مدّعى ِ پايان بخشيدن به چنين سنت مسمومى بود – رفته‌رفته به ورطه‌هاى ديگرى مثل ايده‌آليسم آلمانى و ... فروغلطيد).
پس "شرايطى" كه تولمين از آن نوشته، مشخصاً اروپاى اوايل سده‌ی هفدهم است؛ كه فلاسفه، خسته از جنگ‌ سی‌ساله، رسماً كاسه‌ی داغ‌تر از آش شدند و سنگ همان يقينْ – هرچند از پالوده‌ترين نوع‌اش، كه همان يقين معرفتى بود – را به سينه زدند، و درصدد "اثبات بى‌بروبرگرددِ باورهاى اساسى‌شان" برآمدند؛ تا مگر حرف‌شان در آن نزاع مذهبىْ به گوش جویندگان حقیقت برسد. چنين فريادى را در همان بافت بايد شنيد؛ در چارچوب همان بازىِ پربرخورد.  

حالا مى‌خواهم بگويم آن فرياد از نوع اباذرى را هم بايد در بافت خودش شنيد. بايد وارد بازى شد و پديدارشناسىاش كرد. فريادهاى يك دروازه‌بان، نشانه‌ى گسترش خشونت در جامعه نيست؛ درست؟ اما اگر این فریادها را اشتباهاً حمل بر خشونت کنیم، همین سوءتفاهمْ زمینه‌ساز بسط خشونت در جامعه خواهد بود. پس بياييد كمى هم كه شده، اول قواعد بازى‌ را ياد بگيريم، بعد هرچه خواستیم از حق آزادی بیان‌مان استفاده کنیم. وقتى يک آكادميسينْ فرياد مى‌كشد، درک‌اش كنيم. دست یک آکادمیسینْ، به جای دیگری غیر از قلم و حنجره‌اش بند نیست. منظور اباذری روشن است. کافی‌ست در كنار شجريان و پاشايى، كمى هم بتهوون و شونبرگ گوش کنیم و راه لذت از آنچه مُهر تأیید تاریخ بر پیشانی‌اش خورده را هم بياموزيم. به جايى برنمى‌خورَد. كمى هم فلسفه بخوانیم؛ نترسیم، و از آن به‌عنوان فحش استفاده نكنيم. اين‌ها مال اين‌جا و الآن هم نيست. در ١٨٩٥ هم كه برادر ناتنى ِ گوتهْ يک رساله‌ی چرند فلسفى منتشر كرد، كانت اسم چنين افرادى را گذاشت "شازده‌فلاسفه". راست هم مى‌گفت. بياييد اقلاً بپرسيم كه كانت و گوته و ... چه تحوّلاتى را، چه مدعيات سترگى را، در تاريخ تفکّر عرضه كردند. والله به جايى برنمى‌خورَد! خدا را چه ديدى؟ شايد ذائقه‌مان، توقعات‌مان، و رفتارهايمان سمت‌و‌سوى بهترى گرفت. (لازم هم نیست که اخم و تَخم کنیم و بتهوون بشنویم و کانت بخوانیم؛ چراکه اگر از همین الآن به جرگه‌ی این معدود شنوندگان و خوانندگان بپیوندید، قطعاً به افزایش شمار شنوندگان و خوانندگانِ خنده‌روی کانت و بتهوون کمک کرده‌اید!) تمام موسيقى‌ها فی‌نفسه به یک اندازهْ ظرفیتِ شنيدن دارند، و تمام كتاب‌ها هم به همین نحو، به یک اندازهْ ظرفیتِ خواندن. این ماییم که آن‌ها را می‌شنویم و می‌خوانیم؛ ولى بهتر است همه را با متر و معيار واحدى – حتى متر و معيارهاى ريتم و ملودى و ... – نسنجيم. بعضى چيزها، احترام دارد. نه که فی‌نفسه احترام داشته باشد، بلکه مُهر احترام سایر انسان‌ها، از سایر جغرافیاها و سایر فرهنگ‌ها را هم بر خودشان دارند و به‌عنوان يک انسان باید در برابرشان متواضع باشیم. به قول آرتور رمبو، مطلقاً مدرن بشويم، نه صرفاً در يكى دو پارامتری که خودتان بهتر از من می‌‌شناسیدشان. اگر رسانه‌هاى مجازىْ مجالى شده‌اند براى بحث و ارزيابى ِ مدّعيات همدیگر، ببينيم كه سابقاً هم چه بحث‌هايى بين اندیشمندانِ دوران مدرن (شما بخوانید همین صد سال پبش) درمى‌گرفته، و كدام مسائلْ مدت‌هاست که حل شده‌اند. حرف‌هاى تكرارى نزنيم. عمر، براى همين پَرسه‌های سرخوشانه و لذت از تازگی‌های دور و بر است؛ براى امتحانِ همين ذائقه‌ها، و حسرت از این‌که چرا سابقاً فلان‌چيز را نمى‌دانستيم و فلان تجربه برای‌مان غریبه بود. كلمات را درست و دقيق استفاده كنيم؛ وگرنه تضمينى به درک درست منظورمان نيست. به نقاشى‌ها بيشتر خيره شويم؛ هم آثار سرخوشانه‌ی بچه‌ها، هم آثار معروف و ماندگار. خلاصه، كوکِ اختيارمان دست خودمان باشد و با تسلّط بر فاعليّت‌مان، لذت انسان بودن، و در كنار انسان‌ها بودن را بچشيم. وگرنه؛ وگرنه ... خداوکیلی دیگر از این وضعْ فریاد مى‌كشم!