رمان‌های کلاسیک مثل پَر سیمرغ‌اند. اگرچه زیادند، اما تضمینی به عمر زیادِ تو هم نیست. در واقع بعدِ خواندن‌شان دچار یک‌جور تناقض می‌شوی. یعنی آیا می‌شد این شاهکارها را دیرتر از الآن و پیرتر از اینی که هستم می‌خواندم؟ وقتی مثلاً شصت، هفتاد، یا حتی نود درصد عمرم را گذرانده‌ام و بازنشستهْ نشسته‌ام توی کتابخانه‌ی کوچکم روی یک راحتی ِ چوبی، و آن‌وقت کتاب را – که فرصت بیشتری از عمرم را به کلنجار رفتن با معانی احتمالی ِ عنوان‌اش گذرانده‌ام و هم‌اینک با نگاه پرمایه‌تری به سراغ‌اش رفته‌ام – با احتیاط از قفسهْ برمی‌دارم و شروع می‌کنم به خواندن‌اش، برای اولین بار. یعنی ممکن است تا چنان سنّی دوام بیاورم؟ از کجا معلوم همه‌چیز به وفق همین مرادِ چه بسا خام من پیش نرود؟ از کجا معلوم اصلاً نتوانم چنان کتابخانه‌ی کوچکی، با قفسه‌هایی تا زیر سقفْ آکنده از کتاب‌هایی که یک عمرْ جان کنده‌ام و جمع‌شان کرده‌ام، دست و پا کنم؟ از کجا معلوم چشم‌هایم آن‌وقت یاری نکنند و دست‌هایم و افکار ِ آن‌وقت‌ام، تا دیگر نشود مثل همین حالا بنشینم این کتاب‌ها را طوری به احتیاطْ ورق بزنم که انگار هیچ اتفاقی مهم‌تر از این در جهان نمی‌گذرد؟ که انگار هیچ جنایتی هولناک‌تر از ناخنک زدن به فصل بعدی نیست؟ ... آن‌وقت خیال برَم می‌دارد که نکند عمرم اصلاً به خواندنِ این کتاب‌ها قد ندهد، این کتاب‌هایی که ماندن‌شان و رسیدن‌شان به دست من نه به رأی حکومت‌ها و زبان‌ها و فرهنگ‌ها، که به رأی هزاران‌هزارْ انسان گمنام ِ حیرت‌زده‌ای بوده که به هرکسی که رسیده‌اند گفته‌اند فلانکتاب را خوانده‌ای؟ آن‌وقت از خودم می‌پرسم آن‌هایی که به همدیگر این کتاب‌ها را توصیه می‌کرده‌اند، چه‌جور آدم‌هایی بوده‌اند؟ چطور زندگی می‌کرده‌اند؟ آیا همگی‌شان بازنشسته بودند و از توی کتابخانه‌ی کوچک‌شان روی یک راحتی ِ چوبی به چنین شهودی رسیده بودند؟ یعنی آیا نمی‌شده حتی یک‌کدام‌شان عین من باشد؟ با همین خیالات و همین خاطرات؟ این‌که هر روز صبح، عصر، و نیم‌شب، مثل یک آیین ِ کهنْ کتاب را بردارند و در سکوت محض ِ خانهْ نفس بگیرند و در آن غوطه‌ور شوند. و بعد تصورش را می‌کنم که این کتاب‌ها از کنار چقدر خاطرات شخصی و چقدر رازهای مگوی خوانندگان‌شان خاموشانه عبور کرده‌اند و حالا پاکدامنانه به دست من رسیده‌اند.
ولی نه! اصلاً از کجا معلوم همین فردا نمیرم و عمرم قد ندهد به خواندنِ ربکا، غرور و تعصب، و بلندی‌های بادگیر. دومی و سومی را واقعاً هنوز نخوانده‌ام و کماکان عناوین زیبای‌شان را مزمزه می‌کنم؛ اما اولی را چرا. همین امروز تمام کردم و با خودم مطمئن شدم که چقدر آدم‌ها که به دنیا آمده‌اند و از دنیا رفته‌اند و ربکا را نخوانده‌اند. از راهروهای بلند و نمور عمارت مَندرلی نگذشته‌اند، و از آن بالا، از اتاق صبح، به باغ گل‌های رز ِ شبنم‌خورده و ردیفِ آزالیاهای وحشی ِ آن پایینْ خیره نمانده‌اند. راستی چند نفر این صحنه‌ها را ندیده‌اند؟ وقتی یک رمان کلاسیک را تمام می‌کنم، خیال می‌کنم قشنگْ دَم کشیده‌ام و جاافتاده‌ام. اما باز خیال برَم می‌دارد و از خودم می‌پرسم مگر چقدر ِ دیگر زنده‌ام و مگر چقدر ِ دیگر بناست از آن اولین و آخرین تجربه‌ی رسیدن‌ام به واپسینْ صفحاتِ ربکا – از آن لحظه‌ی ناب درکِ اعجاز نویسنده در پایان‌بندیِ داستان – طی شود و من حسرتِ تجربه‌ی مجدّدش را بخورم؟ چه خیالاتی! چقدر حقیقی‌اند‌. آدم مخیّر مانده در این وانفسای تجارب تکراری، کدام پر ِ سیمرغ‌اش را آتش بزند و بنشیند زیر نورشْ و خودش – فقط خودش – یک رمان کلاسیکِ دیگر را بخواند؛ انگار هیچ اتفاقی مهم‌تر از این در جهان در جریان نیست.


http://s5.picofile.com/file/8154365142/Felicia_Hermans_Ellen_Mary_c.jpg


[  عکسی از آخرین صفحه‌ی سفیدِ نسخه‌ای از کتاب مجموعه‌اشعار فلیسیا هِمانز (چاپ 1843)، که اِلن مینور (یک خواننده‌ی معمولی) در سال 1862 از روی دو شعر این کتاب، شعری ساخته برای خودش، در سوگ دختر هفت‌ساله‌اش ماری، که در 1855 به دنیا آمده بود (عکس از آرشیو پروژه‌ی Book Traces). کاشْ شعر را برای خودتان ترجمه کنید؛ از این قرار:


Sing mournfully, sing mournfully
Our dearly loved is gone.
The gifted and the beautiful
Is from our sight withdrawn.
Then let us sing her requiem now
In this her parting hour
And softly breathe her name, who was
Our fairest, loveliest flower
Mary, Mary, Mary