صداقت، دروغ نگفتن نیست؛ یک‌جور اصالت است. یک‌جور رندانگی ِ حافظانه. گاهی صداقتْ اقتضاء می‌کند آدمْ دست به روایات بدیعی از واقعیت بزند و برود سراغ باریکه‌قلمروهایی از تجربه که جز با فضاسازی و بعضاً شخصیت‌پردازی و عرضه‌ی توصیفات تازه نمی‌شود حق مطلب را درباره‌شان ادا نمود. صادق بودن، چیزی بیش‌تر از واقع‌بینی درون خودش دارد. واقعیتِ چیزهایی را دارد که می‌دانیم هستند، ولو نه در برابر چشمان‌مان – از حسرت بگیرید تا حیرت. مثلاً این بند از شب‌های روشن داستیفسکی را بخوانید:

"پترزبورگِ ما کیفیت عجیب و وصف‌ناپذیر و بسیار دل‌انگیزی دارد که با رسیدن بهارْ ناگهان تمامی توان خود و نیروهای شکوهمندِ خدادادش را نمایان می‌کند؛ خود را می‌پیراید و می‌آراید و رنگین می‌کند و تمام شکوه آسمان‌دادش را به نمایش می‌گذارد. این حالْ مرا به یاد دختر نحیفِ مسلولی می‌اندازد که گاهی با ترحمْ نگاهش می‌کنی و گاهی با عشقی دلسوزانه، و گاهی اصلاً متوجه‌اش نمی‌شوی و نگاهش نمی‌کنی؛ اما ناگهان، گویی به چشم‌برهم‌زدنی، خودبه‌خود، چنان‌که به وصف نمی‌آید، انگاری به معجزه‌ای زیبا می‌شود و به وجد می‌آیی و مبهوت می‌مانی که این برق در این چشم‌های غم‌زده و اندیشناک از کجاست؟ چه چیز باعث شد که این گونه‌های گودافتاده‌ی بی‌رنگْ گل‌گون شود؟ این شور و شرار در این سیمای نحیف از چیست؟ کدام آتش ِ احساس این سینه‌ی خشکیده را به تپش آورده؟ چه چیزْ چهره‌ی این دختر بینوا را ناگهان جان داده و زیبا کرده و این لبخند دلپذیر را بر آن درخشانده و این لب‌ها را به این روشنی و دل‌افروزیْ خندان ساخته است؟ به اطراف نگاه می‌کنی و کسی را می‌جویی. می‌کوشی حدس بزنی ... اما این لحظه می‌گذرد و ای بسا که همان روز ِ بعد، چهره‌ی دختر را باز مثل گذشته می‌یابی: همان نگاه اندیشناک و مبهوت، همان چهره‌ی بی‌رنگ، همان سرافکندگی و کم‌رویی ِ در حرکات و چه بسا پیشمانی، و حتی آثار اندوهی مرگبار و خشم از شوقی زودگذر و نابه‌جا ... افسوس می‌خوری که این زیبایی ِ گذرا چنین به سرعت سپری شد و بی‌بازگشت، و چنین فریبنده و بی‌حاصل پیش چشمت درخشید و افسوس از آن که مجال نداد حتی به آن دل ببازی"1.

صادق بودن، حفظ دست‌فرمان احساس آدم در همین حساسیت‌هاست؛ چه در نوشته‌های سختْ حقیقی ِ این نویسندگان بزرگ، و چه در هر آفریده‌ی هنریِ دیگری. مثلاً عکس‌های گرگوری کرودسون (Gregory Crewdson) که چندروزی مدام می‌بینم‌شان، همین‌طورند. منظورم این است که حتی هنر عکاسی هم علی‌رغم صبغه‌ی عینی ِ آفریده‌هایش می‌تواند (و گاهی باید) اینچنین روایات صادقانه‌ای عرضه کند و به واقعیات عینی ِ پیرامون، رنگ‌هایی بزند با ته‌مایه‌های متنوّعی به عمق لایه‌های ناخودآگاه فردی و جمعی‌مان. عکس زیر – از مجموعه‌ی گرگ و میش (Twilight) – قدری از خلأ واقعیّات زیسته ولی ناگفته‌ را پُر می‌کند؛ این‌طور نیست؟



http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Crewdson-1.jpg



کرودسون عکس‌هایش را با دوربین‌های قطع بزرگ و تیمی از نورپردازان و صحنه‌آرایان مجرّب و البته روزها صبر و تقلّا می‌گیرد. عمق و جزئیات عکس‌ها به‌قدری‌ست که بیننده نمی‌تواند احتمال این را ندهد که دارد فریمی از یک رمان قطور را می‌بیند؛ رمانی که گویی صفحات‌اش از باد تداعی‌ها یکایک از پی ِ هم باز می‌شوند و قصهْ تدریجاً انسجامی به‌خصوص – خاص ِ هر بیننده – به خودش می‌گیرد. خیابان‌های باران‌خورده و هوای گرم و میش سحر، آدم‌هایی تنها، مبهوت، و به‌نحوی مستأصل، و کادرهایی بزرگ و عمیق، از شاخصه‌های منحصربفرد عکس‌های کرودسون هستند (عکس‌هایی که متوسط طول‌شان معمولاً 2 و نیم متر است). سوژه‌ها انگار همگی یک راز مکنون پیش خودشان دارند، و تو این را گاهی در حضور عمومی‌ترین اماکن ِ پیرامون‌شان می‌بینی.
بله؛ دارم روزبه‌روز متقاعدتر می‌شوم که صداقت، چیزی بیشتر از واقعیت دارد. 

 

http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Crewdson-2.jpg

 

[   گرگوری کرودسون / از مجموعه زیر گل‌های سرخ   ]

 

پی‌نوشت:
1- داستیفسکی ف.، شب‌های روشن، ترجمه‌ی سروش حبیبی، نشر ماهی (1389)، صص. 16-17