توپهای ماه ژوئن
میپرسند فوتبال چه اهمیّتی دارد، وقتی اینهمه مشکل داریم؟ میگویم:
چنین مقایسهای نمیتواند با پیشفرضی غیر از این همراه بوده باشد که: وقایع جاری در جهان، و آنچه از طریق رسانهها میشنویم، بسیار جدّیترند تا یک بازی فوتبال؛ و نهتنها یک بازی فوتبال، بلکه کلّ تورنومنتی نظیر جامهای جهانی. راست هم میگویند، هیچ تصویری تکاندهندهتر از کودکان بیگناهی نیست که به خاک و خون کشیده شدهاند؛ شهرها و زندگیهایی که یکییکی میپژمرند؛ و آوارگانی که مقیم ناکجایی دیگرتر از آن سرزمینهای بیریشهاند. دهشتی که در این تصاویر رخنه کرده، قابل مقایسه با مستطیل سبزی نیست که در آن عدهای به دنبال یک توپ میدوند و میکوشند هرچهسریعتر به گل برسند و هرچهقاطعانهتر به یک بُرد، و صعود به مرحلهی بعدی – مرحلهای نزدیکتر به یک جام، به جام جهانی. فوتبال هرگز اتفاقی جدی نبوده؛ دستکم هر وقتی که به موازاتاش، وقایعی به قیمت جان آدمها در حال وقوع بوده. ولی آیا چنین مقایسهای هم جدّیست؟
امسال یکصدمین سالگرد شروع جنگ جهانی اول است (و در واقع پریروز، یکصدمین سالگرد وقوع بهانهی شروع جنگ جهانی اول بود). باربارا تاکمن، ژورنالیست فقید آمریکایی، کتاب سرشناسی دارد راجع به چند و چون شروع این جنگ خانمانسوز، تحت عنوان The Guns of August. ترجمه فارسی این کتاب، بهار امسال منتشر شد، با عنوان توپهای ماه اوت (محمد قائد، نشر ماهی). اما بگذارید برگردم به همین ماه ژوئن ِ یکصد سال بعدش، و همین روزهای اوج جام جهانی.

[ کریستوفر پیلیتز / از مجموعهی برزیل: بازی زیبا ]
میخواهم بگویم فوتبال اهمیّت دارد، و من اهمیّت آن را نتیجه گرفتهام – یعنی اینطور نبوده و نیست که بخواهم علاقهی از پیشتثبیتشدهای را برایتان توجیه کنم (تمام خاطرات فوتبالی من بهنحوی مربوط میشده به جام جهانی. اسامی باشگاهها، و خط و ربطشان به ستارههای دنیای فوتبال را هم نمیدانم). اصلاً بگذارید اینکه "فوتبال چه اهمیتی دارد؟" را در نقد متداولترین جواب فوتبالدوستان بنویسم؛ اینکه میگویند "فوتبال عین زندگی است". میگویم:
فوتبال شبیه هرچه باشد، شبیه زندگی نیست (یا به عبارت بهتر، شبیه آنچه گمان میکنیم که زندگیست، نیست)؛ و به همینواسطه هم مهم است. فوتبال، عدم قطعیتی درون خودش دارد، و زندگی هم عدم قطعیتی؛ ولی این دو عدم قطعیت از دو جنس مختلف و چه بسا متضادند، ولو ذیل یک عنوان شناخته شوند (و حدسام این است که جملهی "فوتبال عین زندگی است"، در سطح همین تشابهِ عنوانْ متوقّف میمانَد).
هر قطعیت یا عدم قطعیتی، دایر بر دو مؤلفه است: شرایط اولیه، و قوانین. یعنی چنانچه کسی نداند که یک توپ سرگردان در هوا، کجا فرود خواهد آمد، معمولاً دو حالت بیشتر برایش متصوّر نمیشویم: یا نمیداند که توپ از کجا، با چه سرعت و زاویهای پرتاب شده، یا سرعت باد چقدر بوده و ... (که به مجموع اینها میگوییم شرایط اولیه)، یا اینکه اصلاً قوانین حرکت را نمیداند. روند زندگی هم عدم قطعیت دارد (یعنی نمیشود آن را به قطعیت پیشبینی کرد)، اما در عین حال، نمیشود مجموعهای از اتّفاقات را بهعنوان شرایط اولیهی قطعی ِ یک رخداد – هرچقدر هم این رخداد، روزمره باشد – از خیل اتفاقاتِ ممکن نیز تشخیص داد؛ و ضمناً قوانین قطعیای هم برای تبیین رویهی یک زندگی – حتی یک زندگی ِ کاملاً معمولی – قابل استنباط نیست. در ساحت زندگی، قوانین نمیتوانند از دایره استقراء فراتر روند: اینکه هر روز صبحْ آفتاب از سمت شرق میزند (نه غرب، شمال، جنوب، یا هر جهت دیگر) یک قانون استقرایی است، ولو بدیهی بنماید. میتوانم در میانهی تابستان بگویم فردا باران میآید؛ و از قضا باران هم بیاید: اما نسبت بین صدق حرف من و وقوع باران، یک نسبت کاملاً محتملالوقوع (contingent) است، ولو ده روز متوالیْ حرف من صحیح از آب دربیاید. اما چنانچه بر این مبنا، قانونی را استخراج کنم (نهتنها در خصوص بارش باران، بلکه هر اتفاق دیگری که در بادیِ امر، دایر بر تکرار بوده)، در اینصورت من دچار یک جهل مرکّب شدهام – یعنی هرچند که نمیدانم فردا باران خواهد آمد یا نه (و در این زمینه دچار عدم قطعیت هستم)، اما ضمناً این را هم نمیدانم که هیچ قطعیتی در این نیز وجود ندارد که بر مبنای چه شرایط اولیهای و چه قوانینی میتوانم این پیشبینی را با قطعیت صورت بدهم. یعنی من نسبت به یک جهل، جهل دارم، که نتیجهاش میشود یک یقین توخالی. (مثلاً یقین توخالی به قوانین علمی – و مطلق پنداشتنشان، حالآنکه آنها هم کیفیتی استقرایی دارند – بزرگترین ضربه را به پیشرفت علم میزند).
لذا با اینکه در زندگیْ عدم قطعیت وجود دارد، منتها از آنجاکه در مؤلفههای قوامبخش مفهوم عدم قطعیت نیز عدم قطعیت وجود دارد، آگاهانهترین حالتِ مواجهه با حقیقت این است که به یک جهل بسیط اکتفا کنیم: "من در خصوص حقیقتِ یک امر هیچ نمیدانم" (اعترافی که سقراط همیشه میکوشیده از همصحبت خود بگیرد).
ولی آیا این کافیست؟ اینکه صادقترین جملهای که میتوان راجع به ریشهها و رَستههای یک امر واقع – حتی یک امر روزمره – گفت، این باشد که "من در خصوص حقیقت یک امر هیچ نمیدانم"؛ آیا کافیست؟ این دقیقاً همان سؤالی است که چنانچه بازیها در زندگیمان وجود نمیداشتند، ناگزیر مینمود: در این شرایط، لاجرم حیران از این میماندیم که زندگی چهچیز کم دارد؟ و من میگفتم: بازی؛ و در اینجا فوتبال1. بازیها میتوانند ما را به وقوف آگاهانه بر همان ارزشهایی راهبر شوند که در متن زندگیمان ناخودآگاه گمان میکنیم که بر آنها واقفایم.
پیشتر گفتم عدم قطعیتی که ما در خصوص روند وقایع زندگی به آن قائلایم، یکجور یقین توخالی به این پیشفرض است که انگار میتوان قانون قطعیای (یعنی غیراستقراییای) برای پدیدهها استخراج کرد، یا اینکه میتوان به تمام شرایط اولیهی لازم و کافی برای وقوع یک پدیده پی برد. در یک بازی فوتبال نیز عدم قطعیت وجود دارد، اما در عین حال، شرایط اولیهی قطعی و قوانین قطعی هم وجود دارد. هیچ دو بازی فوتبالی را سراغ دارید که شرایط اولیه یا قوانینشان فرق داشته باشند؟ فوتبال قانون دارد، و این قوانین نه استقرایی، بلکه استصوابیاند – یعنی کارشناسان FIFA دور هم نشستهاند و تصویب کردهاند که قوانین فوتبال چنین و چنان باشد. و با اینهمه، هیچکس قادر به پیشبینی ِ نتیجهی یک بازی نیست؛ همانقدر که کارشناسان FIFA یا داوران هم قادر به سوءاستفاده از این پیشبینیناپذیری نیستند. مثلاً هیچکس نمیتواند پاس از میانهی میدان برای مهاجم نوک را صرفاً به این خاطر که احتمال دارد منجر به بروز آفساید شود، خطا اعلام کند.
هرکسی که به فوتبال علاقه دارد، لاجرم قوانین و شرایط اولیهی حرکت هر بازیکنی را هم میداند، و بر آن مبنا میپذیرد که ماحصل آن حرکت آیا خطاست یا نه. در اینباره ما تفاهمی فارغ از کیفیت و ملّیت و سن و جنسیّت و سایر شاخصههای پیرامونی ِ بازیکنان داریم، و چنین تفاهمی، در ملغمهی اموری که در متن زندگی میگذرد، در عمدهی موارد، غیرقابل حصول است. هیچکس اعتراضی به نتیجهی یک بازی فوتبال ندارد، چراکه همه بر سر آنچه صحیح است و خطا، توافق دارند. انصاف و عدالت، در اینجاست که معنا پیدا میکند، و نیز موفقیت و جوانمردی و احترام و صفاتی از این دست؛ چراکه این مفاهیم، در یک چارچوب استصوابیْ جلوهی نابتری دارند تا در یک چارچوب استقرایی – که در آن ممکن است همین مفاهیم، هر لحظهْ بنا به تصمیممان، حمل بر تزویر شوند، یا فریب، یا دروغی که سرنخاش از چشم ما پنهان مانده (یا رویهمرفته هرچه در قالب دلالتهای آشنای عبارت تئوری توطئه میشناسیم). نمود بارز این تمایز را هم میتوان در سیاست جست که همیشه احتمال یک دست پنهان در امورْ محفوظ است؛ و چه رقّتبار اینکه فکر میکنند سیاستْ جدیتر از فوتبال است!
پس چنانچه موثّقترین دلیلتان برای مهم نبودن فوتبال را همان تلخترین وقایعی میدانید که همهنگام ِ با یک تورنومنت جهانی، در گوشهگوشهی دنیا رخ میدهند و ما را دریغگوی هر عدالت و صداقتی در سرشت وقایع این دنیا میکنند، و چنانچه توقّع ندارید که کل تماشاچیانِ آن بازیها (چه حاضر و چه ناظر) شخصاً به یاری این ستمدیدگان بشتابند (که در اینصورت خود را نمیتوانید از آنها مستثنی بیانگارید)، پس بگذارید از روی تفاهم ِ این دهها هزار تماشاچی ِ (دستکم حاضر در استادیوم) که به تماشای یک بازی فوتبال نشستهاند و احترام بعضاً شگفتآورشان به هر نتیجهای که از پی نود دقیقه دوندگی ِ ظاهراً بیثمر یک عدّه در مستطیل سبزْ حاصل میشود، این نتیجه را بگیریم که نمود عینی ِ مفاهیم عمیق انسانی نظیر عدالت و صداقت، در چارچوب بازیای که به تو اجازهی هر تفسیری از آن مفاهیم را نمیدهد بسیار جدّیتر است تا در چارچوب ظاهراً جدّی زندگیهایی که شوخیشوخی قربانی نزاع تفاسیر مختلف از همان مفاهیم میشوند. سابقاً گفتم هیچ تصویری تکاندهندهتر از کودکان بیگناهی نیست که به خاک و خون کشیده شدهاند، و حال میگویم این چه بسا به این خاطر باشد که کودکان آنقدر بزرگ شدهاند که تفاهم را در چارچوب یک بازی تجربه کنند، و لذا مرگ کودکان بیگناه یعنی مرگ موجوداتی که نیک میدانستهاند عدالت و صداقت و احترام یعنی چه؛ و نهتنها میدانستهاند، بلکه فقط به همین تفاسیر از عدالت و صداقت و احترام و ... هم قائل بودهاند. آنچه تکاندهنده است، مرگ چنین موجوداتی در بین ما انسانهای ظاهراً جدّی است.
میخواهم بگویم بیایید برای یکبار هم که شده، جدّی باشیم و بپذیریم که توپهای ماه ژوئن بسیار کاریتر عمل میکنند تا توپهای ماه اوت.
پینوشت:
1- اینکه چرا از بین اینهمه بازی، فوتبال؟ به این خاطر، که خواهینخواهی فوتبال محبوبترین بازی مشترک سنین خردسالی و بزرگسالی است؛ و در اینباره که چرا چنین است، "ما هیچ نمیدانیم"! یعنی هیچکس نمیتواند مدّعی شود که میداند چرا فوتبالْ محبوبترین بازی است، چراکه در اینصورت او تلویحاً مدّعی شده که میداند قوانین ناظر بر علائق ما چیست (و از آن مهمتر، به وجود چنین قوانینی قائل است). و من میپرسم این "ما" کیست؟ تمام انسانها؟ و آیا تو قوانین ناظر بر علائق تمام انسانها، در هر سنّی و با هر ملّیتی، و در هر شرایطی را میدانی؟