در باب وقتکشی
در شماره اخیر نشریه اندیشه پویا، مقالهای منتشر شده به قلم دکتر مرتضی مردیها تحت عنوان از خوشگذرانی تا وقتکشی. مدّعای اصلی ِ این مقاله، چنانچه درست فهمیده باشم، دایر بر این است که جملگی امور ما، از آن منحصربفردهایشان گرفته تا روزمرههایشان، حالتی از وقتگذرانیاند. به قول نویسنده: "مدّعای اصلی این است که، به جز رفتارهای ناظر به نیازهای اولیه و غرایز فیزیولوژیک، آنهم در حالتی که نیازْ جدی باشد و فرد در وضعیت نیاز مبرم و به اصطلاحْ تشنگی باشد، در عموم موارد دیگر، هر کاری میکنیم، [...] کارکرد اصلی و بنیادین آن، که میتواند خودآگاه یا ناخودآگاه نیّت یا قصد اصلی از آن عمل هم باشد، گذران وقت است. به عبارت دیگر، خیلی از کارهای ما، خیلی بیش از آن چیزی که معمولاً تصوّر میکنیم، [...] در بیانی عامیانه، ناشی از نیاز مبرم به شب کردنِ روز است".
من نه با این مدّعا موفقام، نه مخالف. فقط احساس میکنم، دریچه خوبی است برای اینکه حرفی را بزنم. اول، این را هم از قول نویسنده بخوانید، تا بگویم حرفم چیست:
بهعنوان سادهترین دلیل، چنانچه (در عالَم فرض) جلوی فردی بسیار مهم، مثلاً یک رئیسجمهور، یک مدیر کارخانه، یک ورزشکار المپیکی، یک موسیقیدان یا خواننده مشهور، یک فعال حقوق بشری، یک فیزیکدان برنده نوبل، و ... را بگیریم و از او بپرسیم برای چه اینهمه تلاش میکند، پاسخ او قاعدتاً نمیتواند از این مواردْ بیشتر باشد: برای پول، شهرت و محبوبیت، برای خدمت به جامعه، برای خلاقیت، برای مسئولیت اجتماعی، برای رسالت، برای حس مفید بودن. فرض کنید در برابر هر پاسخ مفروضی از این دست (یا ترکیبی از آن)، به فرد مورد سؤال بگوییم نمیخواهد به فعالیتهایت ادامه بدهی؛ برو بنشین در خانه، ما هرچه را از آن فعالیتهای مهم میطلبیدی (پول، شهرت، ...) یکجا همین الآن به تو میدهیم. (این فرض البته تخیّلی است و در برخی مواردْ اجرای آن غیرممکن؛ ولی این بحث برای ما اهمیتی ندارد، چون مسأله اصلی این است که ما میتوانیم قضاوت کنیم که اگر چنان فرضی ممکن بود، فردِ مورد سؤالْ چگونه رفتار میکرد.) گمان من این است که او [...] خواهد گفت: بله! این بسیار عالی به نظر میآید؛ ولی من از فردا صبح چه کار کنم؟ روزم را چطور شب کنم؟1
من هم میگویم بیاییم یک فرض بگیریم "(این فرض البته تخیّلی است و در برخی مواردْ اجرای آن غیرممکن؛ ولی این بحث برای ما اهمیتی ندارد، چون مسأله اصلی این است که ما میتوانیم قضاوت کنیم که اگر چنان فرضی ممکن بود، فردِ مورد سؤالْ چگونه رفتار میکرد.)". فرض بگیریم از تیراژ دههزارتایی مجله اندیشه پویا (که من عدد دقیقش را خبر ندارم)، هفتهزار نفر مقاله آقای مردیها را بخوانند و دقیقاً متوجه بشوند. از آن سههزارتا هم، با فرض براینکه دوهزارتایشان مقاله را خواندهاند، فرض میگیریم آن را متوجه نشدهاند. مشکلی نیست؛ شاید انتظاری بیشتر از این نرود. اما من میگویم بیاییم یک فرض بعید بگیریم، تا به یک رفتار بعید برسیم:
فرض میکنیم از تیراژ دههزارتایی این مجله، هر دههزار نفر مقاله آقای مردیها را خواندهاند، و به زعم خودشان فهمیدهاند – اما بهنحو بدی فهمیدهاند؛ به طوری که رویهمرفته تعبیرشان باب طبع آقای مردیها نیست. در اینصورت آقای مردیها چه میکند؟ میتواند یک مقاله دیگر بنویسد در توضیح آن مقاله؛ یا در جواب آن بدفهمیها. شاید مسأله مرتفع شود. ولی میگویم بیاییم باز هم فرض بگیریم که مخاطبین، باز این مقاله دوم و این جوابیه را هم بد تعبیر کنند. در اینصورت آقای مردیها چه میکنند؟ یا کلاً از خیر طرح این مسأله میگذرند، یا تا جاییکه احساس کنند منظورشان را رساندهاند، دست از قلم برنمیدارند.
حرف من ناظر بر حالت دوم است: وقتی که انگار هیچوقت منظورت را متوجه نمیشوند؛ و مادامکه منظورت را متوجه نمیشوند، اساساً مسأله وقتگذرانی بودن یا نبودنِ کار ِ نویسنده، مطرح نیست؛ چون تو مدام میکوشی بگویی مثلاً این کار من نهایتاً وقتگذرانی است و نمیتوانی (یعنی نمیتوانی مدّعایی که در آن مقاله مطرح شده را به مخاطبات حالی کنی). لذا به یک اعتبار، بلاتکلیفی. هی مینویسی، و باز مینویسی؛ یا هر کار دیگری میکنی تا مگر منظورت را برسانی – یعنی هی زندگی میکنی و افسوس وقت را میخوری که میگذرد و تو نمیتوانی منظورت را برسانی.

[ از چرکنویسهای نتنویسی ِ سونات اپوس 69 برای ویولونسل (+) / لودویگ فن بتهوون؛ مربوط به سال 1808 ]
در اینصورت جلوی آقای مردیها را میگیریم و از او میپرسیم برای چه تلاش میکند؟ مثلاً ایشان میگویند "برای اینکه منظورم را برسانم". و ما میگوییم برو بنشین در خانه، هرچه میخواستی را یکجا به تو میدهیم. یعنی ما منظورت را میرسانیم. گمان من این است که آقای مردیها خواهد گفت: "نه! من از فردا صبح دوباره شروع میکنم به نوشتن"، یا هر کار دیگری که منظورش را برسانَد.
میشود تصوّر کرد آدمهایی را که زندگیشان بر این مدار میچرخد. آدمهایی که خوب میدانند چه کار دارند، ولی کسی نمیداند، یعنی لاجرم نمیتواند بداند. آدمهایی که احساس میکنند هر مدّتزمانی هم که صرف کارهایشان بکنند، باز وقتْ کم دارند. میشود تصورّش را کرد؛ و چنین احتمالی، اگر قریبتر از احتمال آقای مردیها نباشد، بعیدتر نیست. نمیگویم احتمالی که آقای مردیها مطرح کرده، غیرممکن است – کمااینکه چه بسا بدیهی هم به نظر برسد – اما میخواهم بگویم احتمال این هم هست که باشند کسانی که چنین احتمالی (یعنی احتمال وقتگذرانی بودن یا نبودنِ جملگی ِ امور) برایشان محلی از اِعراب ندارد، چون منطقاً احتمال رسیدن یا نرسیدن منظورشان به سایرین، برایشان در اولویت اول است، و چه بسا که هرگز اولویت دوم هم نشود (و این منظور، میتواند هر چیزی باشد، از جمله مدّعای آقای مردیها).
پس میخواهم بگویم، اگر کسی دارد با ولَعْ زندگیاش را میکند، و از آن مهمتر اعتقاد دارد در زندگیاش دارد مهمترین کارها را – که مشخصاً وقتکشی نیستند – میکند، میتواند مشمول احتمالی باشد که مطرح کردم. یعنی او نمیتواند منظورش را به بقیه برساند (از جمله اینکه چرا معتقد است در زندگیاش مهمترین کارها را میکند) – بهطوریکه در هر صورت، دکتر مردیها ضرورتاً یکی از آن بقیهای خواهند بود که منظور آنها را متوجه نمیشوند (ولو فقط خود ایشان این بقیه را تشکیل بدهند).
منبع:
1- از خوشگذرانی تا وقتکشی، مردیها م.، اندیشه پویا (14)، ص. 132-133
+ نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۱/۲۴ ساعت 3:31 PM توسط ارداویراف
|