چند روز پیش، همین‌طور که سرم گرم کتاب خواندن بود، مادرم پرسید این شارژر موبایلی که توی پریز اتاقِ وسطیْ بلااستفاده مانده را درآورَد یا نه؛ و من گفتم همان‌جا باشد، عیبی ندارد. همین‌طور که داشت برمی‌گشت توی آشپزخانه، گفت که مگر نمی‌گفتی شارژری که توی پریز مانده، کره‌ی زمین را گرم می‌کند و اینها، و من راستش خنده‌ام گرفت؛ و وقتی پرسید کجایش خنده داشت؟ حقیقتش اصلاً حواسم آنجا نبود که جوابش را بدهم و علی‌الحساب گفتم همین‌طوری! حواسم به اسفند 86 بود که سمیناری برگزار کرده بودیم حول موضوع گرمایش زمین. خیلی هم شیک؛ که با پیام اختصاصی دبیر دوسالانه‌ی بین‌المللی قطب‌ها شروع می‌شد و با توصیه‌هایی تمام می‌شد که آن‌وقت حکماً نمی‌‌دانستم حدود شش سال بعدش از همین بابت، خنده‌ام می‌گیرد. نه اینکه به نفس توصبه‌هایمان بخندم؛ بلکه به این می‌خندیدم که تأثیر برخی عوامل ِ ظاهراً بی‌ربط، حالا برایم مُحرزتر شده‌اند. توصیه‌هایمان مثلاً اینها بود که شارژر بلااستفاده را از پریز درآورید تا مانع از هدررفت همان انرژی ناچیز ناشی از گرمای تولیدی‌اش بشویم و یا مثلاً درپوش‌هایی را برای کتری تهیه کنید که نیازی به گرم کردن مجدّدش نباشد و خلاصه یک‌سری اموراتی که زحمتی نمی‌برند، اما چنانچه عده‌ی کثیریْ انجام‌شان بدهند، آثارشان معلوم می‌شود. منتها ما فرض را بر این گرفته بودیم که عده کثیری انجام‌شان می‌دهند.
راستش همان‌وقت – همان‌وقتی که سرم را، بعدِ خنده، از توی کتاب درآوردم – و این توصیه‌ها را مرور می‌کردم بود که فهمیدم این توصیه‌ها چقدر در خانه‌مان عملی شده‌اند. درپوش کتری را – که مادرم از آن چند دستی دوخته – و چندسالی‌ست که چایی‌مان را گرم ِ گرم نگه می‌دارد، حالا می‌فهمم که در هیچ خانه‌ای که این چندوقته رفته‌ام، ندیده‌ام. در هیچ‌ خانه‌ای که این چندوفته رفته‌ام، نشنیده‌ام که بگویند غذای گرم را توی یخچال نگذار؛ تا مگر از یخچالْ کار اضافی کشیده شود و در هیچ خانه‌ای که این چندوقته رفته‌ام، نشنیده بودم که: "این شارژ موبایلی که بلااستفاده مانده را درآورم یا نه؟" مادرم این چندوقته لابد این‌ها را تماماً رعایت کرده تا زمین‌ْ گرم نشود. 

چند هفته پیش، دوستان مجله آسمان شب خواستند که برای پنجمین سالگرد انتشارشان، از چند دانشمند سرشناسْ یادداشت اختصاصی بگیرم. یکی‌شان کلر پارکینسون بود که با روی گشاده، یادداشت مفصلی نوشت؛ البته در پاسخ به این سؤالم که «بین علم و ژورنالیسم علمی چه نسبتی برقرار است؟». پارکینسون که فعلاً پژوهشگر ارشد ماهواره‌ی آکوای ناساست، جزو همان تیم پژوهشی‌ای بوده که در دهه هفتاد میلادی برای نخستین بار پی به روند روبه‌رشد ذوب یخ‌های شناور شمالگان، و لذا نخستین شواهد عینی پدیده‌ی زمین‌گرمایی برده‌اند. جالب‌اینکه او جزو نخستین کسانی هم بوده که ال گور (نامزد اسبق انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده، که به پاس فعالیت‌هایش در راستای آگاه‌سازی عمومی از پدیده زمین‌گرمایی، جایزه صلح نوبل 2007 گرفته) را نسبت به زوایای علمی پدیده‌‌ی زمین‌گرمایی تفهیم کرده‌اند. بخشی از پاسخ پارکینسون برایم عجیب بود (همه‌اش را در انتهای مطلب گذاشته‌ام). در واقع رویکرد صادقانه‌ی این قسمتش برایم عجیب بود:

"... متأسفانه تعامل علم و ژورنالیسم، همیشه هم آنقدرها ایده‌آل – و حتی نزدیک به آن هم – نیست. خودم به‌عینه برخی معضلاتی را دیده‌ام که در حوزه تحقیقاتی خودم (حول تحولات اقلیمی)، از همین بابت ایجاد شده‌اند. ژورنالیست‌ها به‌واسطه کمبود فضا و زمان، اغلب عبارات کوتاه‌ و تکان‌دهنده را ترجیح می‌دهند؛ عباراتی که قادر به انعکاس آن ریزه‌کاری‌های علمی نیست و صرفاً جهت تقویت علاقه‌ یا جنجالی که شاید آن مقاله برانگیخته، استفاده می‌شوند (عباراتی از قبیل «بدترین»، «بیشترین»، «کمترین» و از این قبیل). برای دانشمندان، ارائه گفته‌های موجز و قابل فهمْ حول عملکردشان می‌تواند هم برای خودشان، و هم برای مخاطب‌شان تجربه ارزنده‌ای باشد؛ اما مشکل از جایی بروز می‌کند که دانشمندان در این زمینه به‌قدری با وسواس عمل می‌کنند که به زعم یک ژورنالیست، با چنین کاری عمداً به مفاهیم علمی آب و تاب می‌دهند. این مسأله به کرّات حین ارائه گزارش[های ژورنالیستی] از وضع تحولات اقلیمی زمین اتفاق می‌افتد. مثلاً اظهاراتی از این قبیل که: به‌محض شروع ذوب و عقب‌نشینی یخ‌های شناور دریایی، "دیگر هیچ راه برگشتی وجود ندارد" – که یقیناً حرف اشتباهی‌ست (نمونه‌های بیشتری را هم از این موارد، ذیل فصل یازدهم کتابم ?Coming Climate Crisis آورده‌ام)".

بله؛ مؤلفه‌هایی که رویهمرفته عنوان واقعیت را بر آنها اطلاق می‌کنیم، آنقدر زیادند که وقتی در ادبیات ژورنالیستی ِ مرسوم، آنها را به یکی دو مؤلفهْ فرومی‌کاهیم‌، عملاً به هیأت یک غول فرانکشتاینی1 ظاهر می‌شوند که انگار هیچ چاره‌ای برای مقابله با آن نیست – و لذا شروع می‌کنیم به لُنگ انداختن و رجز خواندن. این رجزخوانی امروزه در مناسبات‌مان موج می‌زند (که یک نمونه‌اش همان کمپین‌های اینترنتی‌ست که اخیراً لغت Slacktivism را برایش جعل کرده‌اند و چه زیبا ترجمه شده به: تنبعالیّت!).
خلاصه، اگر میان حرف‌هایمان، ضرباهنگ کاربرد صفات دهان‌پرکن و توصیفات گُل‌درشت از وقایع (که معمولاً با پسوند ترین، و همچنین صدور احکام مطلق و جهان‌شمول همراه‌اند، و سیاست‌زدگی را هم می‌شود از مصادیق روشن‌اش برشمرد) افزایش یافته، وقتش رسیده که روزنامه‌ها را به کناری بگذارید؛ تلویزیون را ببندید و از ژورنالیسمْ اندکی فاصله بگیرید و به کتاب‌های درست و حسابی پناه ببرید. آنجا به قدر کافی جا برای عقب‌تر رفتن و کسب دیدگاهی گسترده‌تر از آنچه فکرش را چنین ساده و سردستی می‌کرده‌ایم هست. آن‌وقت جهانْ ساده می‌شود به همان چیزهایی که بر آنها اختیار تام داریم، و هر که هستیم، دیگر دغدغه‌ی تحقق آن چیزی که بر آن مستقیماً اختیاری نداریم (از جمله «معضل گرمایش زمین»، «معضل فقر»، «معضل زیست‌محیطی» و از این عناوین غلط‌انداز)، عملاً برایمان بی‌معنی‌ می‌شود. بله، زمین گرم می‌شود و حال محیط زیست‌مان هم تعریفی ندارد، قبول؛ ولی بپذیریم که طرف‌ْحسابِ ما نه نفس این مسائل، بلکه همان‌هایی‌ست که دست‌کم بر آنها اختیار داریم (حالا چه یک مسئول باشیم، چه یک شهروند). منتها راه حل ساده‌تر و بهتری هم هست: کتابِ درست و حسابی خواندن! این کارْ صرفاً همان مزایایی که شما هم می‌دانید را ندارد، بلکه باعث می‌شود اشتباهات ساده‌ای که در غیراینصورتْ حین کتاب نخواندن – و یک‌جا ساکت نَنشستن – مرتکب می‌شده‌ایم و (لذا زمین را «شوخی‌شوخی» به چنین وضعی کشانده‌ایم)، خودبه‌خود لاپوشانی شوند! بیشتر توی خانه بنشینیم و کمتر انرژی را برای تلویزیون دیدن و پَرسه‌های اینترنتی و کارهای متفرقه‌ای که شوخی‌شوخیْ آمارشان بالاست، دود کنیم. خلاصه بدانیم که چه می‌کنیم. همین‌ کافی‌ست. شاید حرف‌هایم به نظرْ انتزاعی برسند؛ اما یک لحظه فکر کنید: عمل کردن به همین حرف انتزاعی، بهتر نیست تا فانتزیْ عمل کردن و فکر کردن؟ مادرم، به همین شیوه، شوخی‌شوخی شده از پیشگامان مبارزه با گرمایش زمین؛ گفتم شاید من هم بشوم. این بود که خندیدم و سرم را دوباره برگرداندم به درون دنیای کتاب.


*

متن پیام پارکینسون هم این بود:

ضمن تبریک پنجمین سالگرد انتشار آسمان شب، مایلم که در شرح رابطه علم و ژورنالیسم علمی، نخست از جنبه مثبت‌ آن آغاز کنم. عمده مردم هیچ سراغی از ژورنال‌های تخصصی علمی نمی‌گیرند و به‌ندرت هم اطلاعات دست‌اول علمی را از شخص دانشمندان جویا می‌شوند. با اتمام تحصیلات‌ رسمی‌شان، اغلب از طریق ژورنالیسم علمی‌‌ست که (حالا چه به نحو چاپی، و چه غیرچاپی) از اخبار و دستاوردهای علمی اطلاع پیدا می‌کنند و لذا نقش ژورنالیسم علمی، نقش درخور توجهی‌ست. مادام‌که درست انجام بپذیرد، می‌تواند ابزار فوق‌العاده گرانبهایی هم به‌منظور اطلاع‌رسانی و علم‌آگاهی به عموم مردم و مخاطبینی بس گسترده‌‌تر از آنهایی باشد که خودشان مستقیماً به ژورنال‌ها و کنفرانس‌های علمی دسترسی دارند. ژورنالیست‌های مجرّب علمی، غالباً از مهارت چشمگیری در انتقال مقولات و دستاوردهای پیچیده علمی به زبانی قابل فهم و خوش‌خوان برخوردارند. لذا علم و ژورنالیسم علمی می‌توانند هر دو برای هم مفید باشند – هم دانشمندان مطالب خام خوبی را در اختیار ژورنالیست‌ها بگذارند، و هم ژورنالیست‌ها روزنه‌‌های تازه‌ای را برای عموم مردم، به روی کار دانشمندان بگشایند.
اما متأسفانه تعامل علم و ژورنالیسم، همیشه هم آنقدرها ایده‌آل – و حتی نزدیک به آن – هم نیست. خودم به‌عینه برخی معضلاتی را دیده‌ام که در حوزه تحقیقاتی خودم (حول تحولات اقلیمی)، از همین بابت ایجاد شده‌اند. ژورنالیست‌ها به‌واسطه کمبود فضا و زمان، اغلب عبارات کوتاه‌ و تکان‌دهنده را ترجیح می‌دهند؛ عباراتی که قادر به انعکاس آن ریزه‌کاری‌های علمی تیست و صرفاً جهت تقویت علاقه‌ یا جنجالی که شاید آن مقاله برانگیخته، استفاده می‌شوند (عباراتی از قبیل «بدترین»، «بیشترین»، «کمترین» و از این قبیل). برای دانشمندان، ارائه گفته‌های موجز و قابل فهمْ حول عملکردشان می‌تواند هم برای خودشان، و هم برای مخاطب‌شان تجربه ارزنده‌ای باشد؛ اما مشکل از جایی بروز می‌کند که دانشمندان در این زمینه به‌قدری با وسواس عمل می‌کنند که به زعم یک ژورنالیست، با چنین کاری عمداً به مفاهیم علمی آب و تاب می‌دهند. این مسأله به کرّات حین ارائه گزارش از وضع تحولات اقلیمی زمین اتفاق می‌افتد. مثلاً اظهاراتی از این قبیل که: به‌محض شروع ذوب و عقب‌نشینی یخ‌های شناور دریایی، "دیگر هیچ راه برگشتی وجود ندارد" – که یقیناً حرف اشتباهی‌ست (نمونه‌های بیشتری را هم از این موارد، ذیل فصل یازدهم کتابم Coming Climate Crisis? Consider the Past, Beware the Big Fix آورده‌ام).
مشکل رایج دیگر، جنجال‌آفرینی برخی مقالات است؛ و از خیل مصادیق اخیرش هم می‌توان به ادّعای تولید فناوری گداخت سرد هسته‌ای، و همچنین ادعای کشف ترکیبات زیستی در فلان شهابسنگ مریخی اشاره کرد. گرچه جنجال‌آفرینی بر سر یک موضوع می‌تواند علائق موّقتی را در پی داشته باشد، اما در بلندمدتْ اثر فوق‌العاده مخرّبی دارد؛ چراکه با روشن شدن حقیقت، اعتماد کثیری از مردم به دانشمندان و ژورنالیست‌های علمی هم دچار لطمه سختی خواهد شد. 

علم، قلمرو تجارب فوق‌العاده مهیج است؛ با دستاوردهایی متنوع؛ از آنهایی گرفته که حقیقتاً حیرت‌انگیزند – همچون عظمت و زیبایی جهانی که از دریچه دید تلسکوپ فضایی هابل آشکار می‌شود و نیز هر گوشه‌کنار دیگری از دنیا – تا آنهایی که به‌شدتْ کاربردی‌اند – همچون عملیاتی که به‌منظور پیش‌گیری یا درمان بیماری‌های مختلف انجام می‌پذیرد. باری، بخش اعظم علم، به همان شکل خام و دست‌نخورده‌اش، برای اکثر مردم ثقیل است. ژورنالیست‌ها و دانشمندان به اتفاق هم می‌توانند نقش فوق‌العاده مؤثری را در ارائه ترجمانی مهیّج و قابل فهم از مفاهیم علمی به عموم مردم، و همچنین به سیاستمدارانی ایفا کنند که بعضاً از علم به‌منظور تصویب قوانین و یا اتخاذ سیاست‌های هرچه‌بهتر استفاده می‌کنند. مادام‌که در انتقال مطلوب علم احتیاط شود، و از غلو و جنجال‌آفرینی ِ دستاوردهای علمی هم پرهیز، دانشمندان و ژورنالیست‌ها قادرند هر کاری را به نحو احسن از پیش ببرند؛ هر کاری که هم به نفع خودشان و هم مخاطب‌شان باشد. 


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/C.-Parkinson.jpg

[ کلر پارکینسون / عکس از وید سیسلر ]


پی‌نوشت:

1- غول فرانکشتاینی، اشاره به نام کتاب «فرانکشتاین» است، نوشته‌ی مری شلی ِ انگلیسی. فرانکشتاینْ شخصیتی‌ست دانشمند و جاه‌طلب که با به هم چسباندن تکه‌های مختلف از بدن مردگان مختلف، ملغمه‌ای می‌ساخته از همه‌چیز؛ و با اِعمال یک جریان الکتریکی، به این ملغمه‌ْ جان می‌داده. مثل کارهایی که امروزه عادت رسانه‌های ارتباط جمعی‌مان شده.