تا چند زنم به روی دریـاها خشت؟
بیزار شدم ز بت‌پرستــان کُنشت1
خیام


کوه‌ها کوهْ علم ِ انباشته‌ای که دیگر نیست؛ دریای سؤالاتی که رفته‌رفته رو به فراموشی رفته‌اند؛ و طوفان سپاهیان سلحشور و کشورگشایان دلاوری که لابلای مرزهای تنگ و طعن‌آگین جهان امروزمان گم شده‌اند. می‌شود این سیاهه را تا تک‌تک استعاره‌های ممکنْ ادامه داد؛ تا تمام شاعران و عشّاق شکست‌خورده‌ی تاریخ و تا جملگی ِ نویسندگان نامداری که از سرگذشت و سرنوشت بشر نوشته‌اند. تا تمام همین‌هایی که دیگر هیچگونه نشانی از آنها نیست. اینها را همه در تک‌تک آثار ِ تکرارناپذیر یک مجسمه‌ساز کانادایی می‌شود دید. باورتان نمی‌شود، اما می‌شود دید. این‌همهْ بوده‌هایی که به نیستن و ندیدن‌شان خو کرده‌ایم – اما شنیده‌ایم و خوانده‌ایم. هرچه که بعدها فهمیده‌‌ایم افسانه بوده – و اصلاً تو بگو شایعه بوده – هم اینجا هست؛ به شرطی که دیگر نباشند. مجسمه‌ها – که نه؛ بهتر است بگویم همان آثار گای لارامی (Guy Laramée)، بی‌هیچ استعاره‌ای، هستی و نیستی را، و از آن مهم‌تر حتی سنتز مادام ِ مابین این دو را، هر سه با هم عرضه می‌کنند – هم بقایای خشت‌های کُنشت1، و هم بقای دریاها را.


http://s5.picofile.com/file/8107822118/Great_Wave.jpg

2012  ]


خاطرم است بچه که بودم، در قفسه‌‌ی بالایی ِ کتابخانه‌ی کوچک خانه سکینه – عزیزی که تا هفت‌سالگیْ مادری‌ام را می‌کرد – دایره‌المعارفی بود که بخشی از حجم سفید و کُلفت پهنایش را موریانه خورده بود. تا آن‌وقت هیچ کتابی به آن کلفتی، و به آن غرابت ندیده بودم. غرابت از این‌ بابت که از بس گنده بود، به یک تخته‌الوار شباهت داشت؛ انگار می‌شد آن را شکست، برید، رنده کرد و میخ زد؛ علی‌الخصوص از آنجاکه خطوط خاکی‌رنگِ مسیر متروک موریانه‌ها هم این گمانه را به‌نحوی تقویت می‌کرد. اما این دو دستور زبان به هم نمی‌خوردند. چطور می‌شود یک کتاب را – مفهوم انتزاعی کتاب را – برید؟ یک دایره‌المعارف را رنده زد و سمباده انداخت؟ خرده‌خلاشه‌هایش آن‌وقت حتماً از جنس خاک‌اره نیستند؛ کلمات‌اند و حروف شکسته‌ای که تصادفاً از هر مدخَلی سرازیر ِ زمین می‌شوند. این خیالات کودکانهْ یادم نبود و نبود تا پریروز که تصاویری از آثار لارامی را دیدم؛ مجسمه‌هایی که مواد خام‌شان را دایره‌المعارف‌ها و لغتنامه‌های کهنه شکل داده – و جدیدترین‌شان هم مجموعه‌ 24جلدی دایره‌المعارف بریتانیکاست که در سال 2012، مؤسسه متولّی‌اش اعلام کرد که بعد از 244 سال، انتشار نسخه کاغذی این دایره‌المعارفِ معروف را متوقف کرده.
"کتابخانه، به منزله یک مکان، دیگر تمام شده"؛ این را لارامی در اظهارنامه وب‌سایتش نوشته. چندجمله پایین‌ترش اما، که نوشته: "آثار من – که هم آثاری حجمی و هم محصول نقاشی‌اند – دقیقاً ناشی از این باورند که منتهای دانش [بشر]، به احتمال قریب به یقین، فرسایش است تا انباشت"، آن‌وفت تازه می‌فهمی با هنرمند دگراندیشی طرفی که قصد ندارد اندوه فقدان کتابخانه‌ها را بخورد، بلکه به افقی دیگر نظر افکنده؛ و این را خوب می‌فهمی آنجا که نوشته: "می‌خواهم اندیشه را محک بزنم؛ نه فقط آنچه می‌اندیشیم، بلکه اینکه می‌اندیشیم".
به زعم لارامی، کوه‌های رفیع دانش بشری – که در دایره‌المعارف‌ها و لغتنامه‌ها منعکس شده – عاقبتْ همان چیزی می‌شوند که هم‌اکنون بدان موصوف شده‌اند (و هم در گذشته و فردا حقیقتاً از جنس همان بوده و خواهند بود): به کوه‌ها. و کوه‌ها هم تپه‌زار می‌شوند و تپه‌ها دشت‌هایی که تا چشم کار می‌کند، انگار هیچکس و هیچ فرم دیگری جز آنچه که الآنه می‌بینیم در آنها نبوده و نیست. استعاره‌هایی که برای توصیفِ بر و بالای مفاهیم رفیع‌مان روزی استفاده می‌شده‌اند، هم‌اینک همان فرم حقیقی‌شان را – به هیأت کوه و دریا و باد و ... – می‌یابند و به قول خیّام، "پیر خردمند"ی باید که "پگَه‌تر برخیز"د و به ما بینندگانِ بی‌تقاوت‌شان یادآور شود این خاک‌زار ستروَن، از "مغز سر کیقباد" است و "چشم پرویز"2. "انبوه دایره‌المعارف‌های منسوخ، به همان ماهیتی رجوع می‌کنند که دیگر نیازی به گفتن ِ چیزی ندارند، بلکه صرفاً هستند. ابرها و مه‌ها هرآنچه را که می‌دانسته‌ایم، هرآنچه را که به خود می‌بسته‌ایم، آهسته محو می‌کنند"؛ این را لارامی می‌گوید.
اما می‌شود این دگردیسی ِ ناگزیر طبیعی، و این تحولات بنیادین مفهومی ِ ناشی از آن فرسایش را، سوای تلّقی عُرف از تعابیر خیام هم دید. می‌شود همان پند خودش را شنید و "پگه‌تر" از "پیر خردمند" ِ خودش برخاست – و چقدر این تعبیر بی‌سابقه‌ی "پگه‌تر" (= پگاه‌تر، صبح‌تر) جای حرف دارد؛ عبارتی که در اینجا می‌شود آن را حمل بر اصطلاح مهمی در ساحت فلسفه کرد: transcendental – صفتی که دلالت بر منتهی‌الیه چارچوبی دارد که در آن به تحلیل تجارب‌ عینی‌مان می‌پردازیم (تکرار می‌کنم، منتهی‌الیه چارچوب، نه خود چارچوب). کافی‌ست توجه کنیم که کتاب‌های قطور لارامی صرفاً فرسوده نیستند، بلکه به یمن دستان هنرمندش، اولویت اول‌ حدسیات‌مان را، بی‌معطلی، به تعابیر دیگری به غیر از فرسوده حوالت می‌دهند: به کوه‌ها و به صخره‌ها، به غارها و به شهرهای ویران؛ و به وسعت و عظمت چالش‌انگیزی که در تک‌تک‌شان نهفته. به عرصه‌هایی که همیشه چارچوبی برای گذران عمر و تحوّلات اندیشگی ِ انسان بوده‌اند و حالا با واقع‌نمایی اعجاب‌انگیز ِ این آثارْ انگار از دل بقایای تمدّن سربرآورده‌اند. در این آثار، ما با تلاقی صریح ِ دو ساحتِ مجزّا مواجه‌ایم که دیگر نه بین یک کتاب و تخته‌الوار؛ بلکه صراحتاً بین تاریخ و مام ِ زمین پل می‌زنند؛ دو اصطلاحی که بسیار شنیده‌ایم، اما هرگز ندیده‌‌ایم؛ اینقدر نزدیک به یکدیگر و اینقدر نزدیک به ما.


      http://s5.picofile.com/file/8107838134/Petra.jpg

           [    بقایای شهر ویران پترا (واقع در اردن کنونی)    ]


http://s5.picofile.com/file/8107820350/Prajna_Paramita.jpg            

[ کتاب پرگیا پارمیتا / 2011  ]  


در یکی از این آثار، کتاب کهن پرگیا پارمیتا (Prajñā Pāramitā) – فراسوی فرزانگی – را می‌بینیم که به یک کوه برفگیر و مخوفْ دگردیسی یافته. پرگیا پارمیتا، مجموعه‌متون کهنی‌‌ به زبان سانسکریت است که در هند باستان جمع آمده‌‌اند و محور آموزه‌های نحله ماهایانا از مکتب بودیسم را شکل می‌دهد. مفاهیم ذن، و همچنین سنن آیینی سرزمین تبّت از دل همین متونْ استخراج شده‌اند، و علی‌المجموع راهنمایی برای ژرف‌کاوی ذهن و مواجهه‌ی بی‌واسطه با حقیقت هستی، و خلاصه گذر به فراسوی فرزانگی قلمداد می‌شوند – به حکمت متعالی به قول ما. اما لارامی، این کتاب را به موجودیت دوگانه‌ای از هراس و هوَس بدل کرده. هراس از صعود به کوهی چنین سراشیب و سرد و بلند؛ و هوس ِ فتح همین قله. زیباترین تعبیری که از چنین موقعیت بینابینی به گوشم خورده، اسطوره سیرن‌هاست، که در عنوان فیلم مستندی راجع به قله مخوف K2، گنجانده شده: K2: Siren of the Himalayas. سیرن، اشاره به اسطوره‌ای یونانی دارد که به‌ویژه در حماسه اودیسه هومر حضورش را می‌بینیم؛ موجوداتی زیبا و چنان خوش‌آوا که دریانوردان کهن را مسحور خودشان می‌کرده‌اند و به کام همان صخره‌های مرگباری می‌کشانده‌اند که خودشان بر فراز آنها نشسته و آواز می‌خواندند. این مجسمه – به زعم من اقلاً – این تداعی‌ها را همهْ درون خودش دارد و بلکه با توجه به فحوای کتاب از یک سو، و همچنین منطق ِ استعاره‌ستیزی که مجسمه‌سازْ آن را صراحتاً اظهار کرده (اینکه سرنوشت دانش بشری، فرسایش است و نه انباشت)، چرا نگوییم اشاره به جایی [=مکانی] فراسوی فرزانگی‌ دارد؟ – جایی که باید از آن پرده‌های استعاره را برگرفت و بی‌واسطه دید: همین‌جا؛ و چه ویرانگر و هول‌انگیز هنگامی‌که در انتهای پرگیا پارمیتا هم بی‌پرده می‌خوانی: "حکمتی در کار نیست، و نیز استحصالی. چراکه چیزی برای استحصال نیست؛ بوداسَف [= فرد بیدارگر روح دیگران]، با تکیه بر حکمت متعالی، با هیچ مانعی درون ذهنش مواجه نیست"3

مدت‌ها بود این سؤال برایم پیش آمده بود که چرا بعضی انتشاراتی‌های معروف، عکس و طرح پدیده‌های طبیعی را برای جلد برخی از برجسته‌ترین کتب تاریخ فلسفه غرب انتخاب کرده‌اند؛ کتاب‌هایی که به‌اصطلاح magnum opus – یا شاهکار – فیلسوف نویسنده‌شان نیز از طرفی قلمداد می‌شده‌اند. ربط آثار ادبی و هنری را به چنین تصاویری می‌شود فهمید، اما آثار فلسفی را نه. حالا که ساخته‌های لارامی را می‌بینیم – که، دقیقاً برعکس، از میان حجم ِ کتب قطورْ این پدیده‌های طبیعی را طرح زده – گمان می‌کنم به جوابی رسیده‌ام. برگ‌ها، درختان، صخره‌ها، و آفتابی که بر این جلدها می‌بینیم، گرچه هیچ ارتباط مستقیمی به مقولات اخلاق و عقل و منطق و زبان و سیاست ندارند، اما در ابدیّت و جاودانگی ِ چنین مفاهیمی مشترک‌اند. "دریاها"، به زعم خیّام، آنقدر جاودانه هستند که تاب از یکایک خشت‌های انتزاعی ما – انتزاعی به تحت‌الفظی‌ترین معنا، که همان گسسته باشد – بربیایند و بنای هر عقیده و فلسفه‌‌ای که دعویِ گسست از بند تاریخ و جریان فرساینده‌‌ی زمان داشته باشد را براندازند. "بت‌پرستان کنشت" عبارت متناقضی‌ست که وی از آن برای ترسیم عمق این گسست بهره می‌گیرد و بدین‌وسیله می‌خوانَدمان تا نگاه از بت‌هایی که تحت هر لوایی – بلکه مذهب رسمی – برای خودشان ذاتِ انتزاعی و مجزّایی از بافتار همیشه‌متحوّل هستی اختیار کرده‌اند برگیریم، و به بادهای همیشه نظر افکنیم، که گرچه می‌روند و می‌فرسایند، اما دگرگون می‌کنند – تا مگر این دگرگونی را دریابیم.

http://s5.picofile.com/file/8107820450/Philosophy_Books.jpg
از بالا و چپ: نقد عقل محض ِ امانوئل کانت (انتشارات Cosimo)، هستی و زمان مارتین هایدگر (انتشارات دانشگاه ایالتی نیویورک)، رساله منطقی-فلسفی ِ لودویگ ویتگنشتاین (انتشارات Pac Ps)، دو مسأله بنیادی اخلاق ِ آرتور شوپنهاور (انتشارات دانشگاه آکسفورد)، جمهور افلاطون (انتشارات Hackett)، و تبارشناسی اخلاق ِ فردریش نیچه (انتشارات Hackett)  ]



پی‌نوشت:

عنوان مطلب، اشاره به مصرعی‌ست از شعر صدای پای آب سهراب: و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید

1- کنشت = عبادتگاه، کلیسا. 

2- ای پیر خردمنــد، پگـه‌تر برخیز        وان کودک خاک‌بیز را بنگر تیز
پندش ده بگو که نرم‌نرمک می‌بیز       مغز سر کیقباد و چشم پرویز

3- ترجمه از هسوان تسوانگ. منبع.