آخرین چریک زمین*
دیروز نهم سپتامبر بود و لذا فردا یازده سپتامبر. پیتر آیزنمن، معمار شهیر آمریکایی، با تأکید بر این نکته که حادثهی 11 سپتامبر احتمالاً آخرین نمایش عظیم رسانه خواهد بود، افزوده که این فاجعه، "یک رویداد رسانهایست. کل جهانْ شاهد پخش مستقیم برخورد هواپیما با برج دوماند. اما این نمایش ِ تمامعیار، بهغایتْ با آنچه قبلاً اغلب مردم جهان، و بهویژه غرب به دیدنش عادت داشتند، متفاوت بود. در آن روز، تصویری بسیار موحش و مبالغهآمیز از مفهوم فاجعه در حافظهی تصویری مردم جهان نقش بست"1.
اما مایلم این تبصره را هم به گفتهی آیزنمن بیافزایم که: بعد از آن روز، آن تصویر فجیع، دیگر رفتهرفته درک جامعه جهانی را از مفهوم فاجعه دور و دورتر کرد. راستش فاجعهْ دو روزی بود که رخ داده بود؛ فاجعهی ترور رهبر و مبارزی که بایستی نمیبود تا دو روز بعد، جهان مهیّای قبول تعریف جدیدی از فاجعه شود.
واقعیت وجود ِ رهبری نظیر احمدشاه مسعود، که در پی فتح جبههی تجاوز، تازه مهیّای جنگ علیه جبههی تحجر میشد، آنقدر حقیقت داشت که عملاً مانعی برای اشاعهی جهانبینی دراماتیکِ دنیای پس از یازده سپتامبر و رابینهودیسم پوشالی ِ سیاسیّون غربی به میدانداریِ رسانه باشد. از همینرو هم هر فریم از عمر پراُفت و خیز مسعود را که به فریمی دیگر از آن بپیوندیم و کماکان انتظار مواجهه با تصویری از مفهوم مبارز – آنهم از روزن ذهنیتِ حاصل از این سالهای سلطهی رسانه – را بکشیم، لاجرم به تصویری متناقض از این مفهوم میرسیم. چگونه میشود این مبارز، این رهبر، در بحبوحه عملیات و زیر آتش دشمن، همچنان بحث دیشباش حول شعر سپید را با دوست جورنالیستاش پی بگیرد و در جواب فرماندهین ِ معترض ِ عملیات هم درآید که: "کل این عملیات از خاطر این ادبیات است!"2 چگونه میشود اصلاً وجود چریک بیقراری را متصوّر شد که در هر بار عقبنشینی، اولْ کامیونِ کتابهایش را عقب میبردند؟3 و چگونه میشود حتی باور کرد اولدشمناش، فرماندهی ارتش سرخ شوروی، ژنرال لئونید خاباروف، بعدِ تحمل نُه بار شکستی که در حمله به درهی پنجشیر از سر گذراند و نهایتاً عقبنشینی از خاک افغانستان، در حسرتِ یکدفعهْ ملاقات رودررو، بر مزار مسعود حاضر شود و ضمن خواهش از اینکه تنهایش بگذارند، خیره به مقبرهی دشمن ِ دیرینه بگوید: "عذر میخواهم رفقا؛ چند کلمهای با احمد حرف دارم".4

[ احمد شاه مسعود در جنگ علیه نیروهای طالبان
عکس از پاسکال تیره (1997) ]
مسعود اما همهی اینها و خیلیهای دیگر بود. آنقدر که تروریستی به قصد سوءقصدْ او را ببیند و از تصمیماش منصرف شود5. ما همان بهتر که به تکفریمها بسنده کنیم؛ ذهن شلوغ و گوش ِ پُرمان از بوق و کرنای رسانه را ذرهذره سامانی بدهیم و تا میشود، به عقب برگردیم. برگردیم اقلاً به نخستین روزی که مفاهیم ِ موجود، اجازه وجودِ چنین رهبری را میداد؛ به آخرین روز حیات اسطورهای به اسم مسعود. به نهم سپتامبر 2001.
آن روز، ژان فرانسوا لو روآ، عکاس فرانسوی، پی یک فریم از زندگی ِ مسعود میگشت ... "اما چگونه؟ با کدام عکس؟ یک روز وقتی سوار موتور بودم و به جایی میرفتم، ناگهان به یاد این عکس ِ پاسکال افتادم که در اندازهی یکچهارم صفحه، در [مجله] «اکسپرس» چاپ شده بود. پاسکال قصهی این عکس را بارها برایم گفته است. وقتی در حال عکاسی از احمدشاه مسعود بوده، ناگهان عکاسی را متوقف کرده؛ چراکه مسعودْ ارتباط رادیوییاش را با یکی از فرماندهان ارشدش از دست داده بود و در طولِ زمانی کوتاه تصور میکرد او مرده است. اینجا بود که روبروی کوههای سرزمیناش ایستاد تا کمی آرام بگیرد و این عکس، گرفته شد. لحظاتی بعد خبردار شد که جانشیناش زنده است"6.
فاجعه وقتی رخ داد که کوهها تنها شدند؛
وقتی که دیگر جانشینی هم نبود.
پانوشت:
تیتر مطلب، برگرفته از شعریست از محمدحسین جعفریان، همان "دوست جورنالیستی" که در ادامه میخوانید. کل شعر از اینجا قابل دسترسیست.
منابع:
1- نشریه بومشهر (سرمقاله)، مهدی طباطبایی، شماره 2 (پاییز 90)، صص. 1-3 (با اندکی تصرف)
2- «تمام ای عملیات، از خاطر ای ادبیات است»؛ گفتگو با محمد حسین جعفریان، محمد صرفی، روزنامه کیهان (شماره 19741)
3- «آن مرد با کامیونِ کتابهایش در میدان جنگ»، محمدحسین جعفریان، همشهری جوان (شماره 375)، 18 شهریور 91
4- Belousov, Yuri (February 14, 2009). "We′re Back "On The Other Bank". The Red Star (in Russian) (an official newspaper of the Russian Ministry of Defence)
6- «کارت سفید ژان فرانسوا لو روآ»؛ ترجمه سوده راد، مجله عکس، 257 (شهریور 87)، صص. 69-77
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۶/۱۹ ساعت 11:25 PM توسط ارداویراف
|