روایتِ حیرانی
در این چندوقتهى قبل از انتخابات و پوستاندازىِ سیاسىمان، سرم بیشتر گرم کتابخرى (!) و کتابخوانى بود. آناکارنینا را که چند وقت پیش، تا یکچهارمش رسانده بودم، این دفعه از نو خواندم و تمامش کردم. خواندنِ حال و هواهاى کنستانتین لوین، علىالخصوص این آخرىها هنگام تولد فرزندش، خستگى ِ چندماهم را به در مىکرد. Wittgenstein and Phenomenology (ویتگنشتاین و پدیدارشناسى)، اثر نیکولاس گایر (استاد بازنشسته فلسفه دانشگاه آیداهو) هم از کتب قدیمى و سنگینى بود که گرچه کلّى پولِ بیزبان بابت خریدنش دادم، اما خواندنش احساس نَفَس کشیدنْ هنگام یک صبحگاه ابرى، پاى یک کوهپایهی سبز و درندشت را به آدم مىداد و به دفعات، همراه با ضرباهنگ کلماتش آهى مىکشیدم و اشکى مىریختم (این تصویر ِ ذهنی از کوهپایه و اینها را از همان وقتی درون ذهنم دارم که در کتاب فارسی ِ اول راهنمایی درسی داشتیم به نام سفر به سرزمین سبز و کبود. خواندن این کتاب هم برایم مثل سفر به یک سرزمین سبز و کبود بود). هیچ کتابى تاکنون چنین همدلى نکرده بود. حدود هفتاد صفحه از کتاب منتشرنشدهی (The Big Typescript (TS 213 ویتگنشتاین را هم ترجمه کردم. اگر کار در معدن از سختترین، و بسا که سختترین مشاغل دنیاست؛ خواندنِ این کتاب، مثل معدنکارىِ ذهن مىماند. از ضربههاى سهمگین ویتگنشتاین به بَر و بالاى اِدراکات، رفتهرفته رگههاى طلا پیدا مىشود و تو نالان و عرقریزان، ناز ِ شستی نثار زندگی میکنی؛ ولی خب هنوز طاقت نکردهام ادامهاش بدهم. سکوت و معنا، و زبان و تصویر جهانِ دکتر سروش دباغ را هم خواندم و آموختم. از شماره ٢٣ ماهنامه داستان همشهرى (اردیبهشت ٩٢)، مقاله آواى دوردست ورقهاى آرتور کریستال را دربارهی چرایی ِ انقراض رمانهای سترگ دنیا از دست ندهید. به جرأت مىتوانم بگویم از معدودْ مقالاتىست که هرچه توقع داشتم بگوید را برآورده کرده که هیچ، تازه توقعات تازهاى را هم زاییده. حالا هم دارم محاکمهی کافکا، و رنهی شاتوبریان را مىخوانم؛ که ترجمه اوّلی متأسفانه پُردستانداز و دلآزار است و دومی (توسط مرحوم شجاعالدّین شفا) روان و شورانگیز. یک مقالهی عکاسى براى فصلنامه هنرىِ تازهتأسیس ِ چیدمان نوشتم، و مصاحبهی نجومىاى هم داشتم با مارتین وایسکوف، دانشمند ارشد تلسکوپ فضایى پرتو-ایکس چاندرا در خصوص پنجاهسالگى اخترشناسى ِ پرتو ایکس، که بهزودى منتشر مىشود.
ولى در این چندوقته، فیلم هم دیدم. آنچه در ادامه خواهد آمد، روایت تداعىهاى بعد از تماشاى شاهکارى به نام سامساراست؛ مستند بىکلامى که ... خب گفتنىها را این پایین گفتهام! – عجالتاً تیزرش را از اینجا ببینید.

[ رقص هزاردستان؛ نمایی از سکانس پایانی ِ مستند سامسارا ]
درباره سامسارا
پرستیدن:
پَر + اِستادن = پیرا + ایستادن = دور و اطراف چیزى را گرفتن؛ پرستارى و پاسدارى.
ایمان:
ائمان؛ اعتماد کردن (منتهىالارب؛ ناظمالاطباء). زنهار دادن و بىبیم گردانیدنِ کسى را. در امن قرار دادنِ کسى را (تاجالمصادر بیهقى). ایمن گردانیدن (ترجمان القرآن، ترتیب عادلبنعلى).
مادامکه در رجعتِ بدان خاستگاهْ از در ِ ناکامى درآییم؛ مادامکه در پس ِ پچپچ ِ واژهها، در اکتشاف آن سکوتِ نخستین از در ِ ناکامى درآییم، دیدگاهمان از انسان، کماکان نازل و سطحى خواهد ماند.
موریس مرلوپونتى1
«پدیدارشناسى ِ ادراک»؛ ص. ١٨٤
امر مطلق، همان زندگىست؛ حقیقتِ راستینى که نه با فراچنگ آوردناش از رهگذر فهمیدن، بلکه صرفاً از رهگذر زیستناش مىتوانیم بدان نائل شویم.
جورج زیمل2
به نقل از میشله فدریکو اسکیاکا، در کتاب «گرایشات فلسفى در جهان معاصر»؛ ص. ٢٨
حیف که هر نوشتهاى درباره مستند سامسارا – مثل هر نوشتهی دیگرى – باید به اقتفاى مقتضیات زبان صورتبندى بشود؛ با شروع از یک واژه که لاجرم آن را مىشناختهایم و بعدش زنجیرهاى از واژگان و جملاتى که پیرو قواعد دستورى، یا دایره محدود مفاهیم مربوطهاى به هم پیوستهاند که قاعدتاً یا مولود خود فیلم هستند و یا مضامین درخشانى که در بافت فیلم عنوان شده، یا نهایتاً برداشتى که من ِ بیننده از آنها دارم. یعنى نمىشود مثل خودِ فیلم، کلّیت زندگى و سَیلان بىسمت و سویش را طى تنها سه پلان، و در همان ابتدا گرته ریخت و یک ساعت و نیم ِ بعدى را به تکمیل ِ این پیرنگِ نخستین پرداخت؛ پیرنگى مملوء از نقشمایههای آشنا که نحوه پیوند تدریجىشان، و تصویرى که مآلاً از آنها نضج مىگیرد، از آن پس – و در لحظهلحظهی فیلم – براىمان تازگى دارد. نه؛ سامسارا را باید اول دید، و این متنى هم که درباره سامسارا مىخوانید را بر حسب ضرورتى نوشتهام که به نوشتناش احساس مىکردم؛ به یُمن بسترى که فراهم آمده تا به پشتوانهى آن، از یک شکاف گسترده در زنجیرهی درک متقابل فرهنگها صحبت کنم: از اینکه دین و آیین را چگونه بایستی در پسزمینهی یک جهانِ صنعتى فهمید؟
فیلم سامسارا (محصول ٢٠١١؛ به کارگردانى ران فریکى/ Ron Fricke و تهیهکنندگی ِ مارک مگیدسون / Mark Magidson)، مثل نامش یک اثر بینابین و سیّال است؛ مستند نفیسى به سبک اثر قبلى همین کارگردان – یعنى باراکا (محصول ١٩٩٢) – که شفافیت تصاویر و قاببندىهاى بىبدیلاش از صحنههایى متعلق به بیست و پنج کشور دنیا، حقّا که پهلو به پهلوى یک نمایشگاهِ فشردهی عکس مىزند؛ و در عین حال هم یک سیاحت موازىست، هم به زیر ِ پوست جوامع صنعتى، و هم از فراز سرزمینهاى رنگ و فرهنگ (علىالخصوص آسیاى شرقى). یک نوسان موسیقایى میان فرهنگ و فلسفه، با ضرباهنگ چهرهی متغیر انسان. فیلمى که بهگفتهی فریکى، یک frame of reference است، و بگذارید ترجمهاش کنم به یک سیستمعامل؛ به نقطهی عزیمتى مملوء از ایماژهاى خام ِ بصرى، که فقط در بستر ذهن کنجکاو بیننده به هم پیوند مىخورند و بدینوسیله نسخهاى بدل از همان تصویرى را پیش چشممان میآفرینند که ما مُوسعاً از مفهوم زندگى، و مواجهه با جهان پیرامونمان برداشت مىکردهایم. از همین رو هم همانقدر که به جذابیت فیلم پى ببرید، به همان اندازه هم پى به جذابیت زندگى، و حیرت از مواجهه با جهان – همین جهان دور و برمان – برده بودید. ولى خب افسوس که سامسارا فیلمىست که به گواه تجربیات شخصىام احتمالاً خیلىها صراحتاً آن را خستهکننده بدانند؛ مثل خودم که باراکا را هم اینچنین کرخت و راکد مىدیدم و به تعاقبِ تغییر تلقىام از مبانى اِدراک بود که هماکنون سامسارا برایم جزو بهترین فیلمها – و به تصدیق حرف فریکى – یک frame of reference است.


چرا مناسک دینى و آیینى، فقط در نسبت با یک سیستمعامل مفید معنىاند؟
خامدستانهترین تفسیرى که مى شود از مستند سامسارا به دست داد، یک تفسیر مارکسیستىست؛ اینکه جهانِ سرمایهدارى و کشورهاى صنعتى، همیشه در حال بهرهکشى از سایر فرهنگها و استثمار جوامع ِ عقبافتاده بوده و هستند. اگر کسى بخواهد از این مستندْ همچو تفسیرى صورت بدهد، البته شواهد مطلوبى پیش ِ رو دارد؛ اما چنانکه گفتم، من اهل تحمیل هیچگونه معناى مشخصى – که در نبود هیچ سنگ محکى، تو گویى اولاً خود من بر این معنى اشراف دارم، و ثانیاً معتقدم که همه هم بر اقدامام اتفاق نظر دارند – بر مستندِ نادر و گرانبهایى مثل سامسارا نیستم؛ چراکه نگاه خودم را طبیعتاً نازلتر از سازندگان فیلم مىبینم، و دایرهی اختیاراتام را هم محدودتر از آنکه به راحتى قید کلیه مؤلفههایى از فیلم را که بر تفاسیرى مفارق از این تفسیر دلالت دارند، بزنم. من صرفاً یک بینندهام.
آنچه کارگردان در هر دو فیلم ِ باراکا و سامسارا بر آن انگشتِ تأکید نهاده، ارائهی یک روایت باشکوه تصویرى از مظاهر ادیان شرقى و ابراهیمى، و همچنین مناسک آیینى ِ قبایل بدوى از یک سو، و روایتى با همان کیفیت از شهرها، کارخانجات و مصادیق مصرف در جوامع صنعتىست. من ِ بیننده نمىپرسم اینهمه زائر که به گردِ کعبه مىچرخند، چرا چنین مىکنند؟ ما به یمن افکتهاى تصویرى و موسیقى ژرف پسزمینه، خودمان را معاف از طرح همان سؤالاتى مىبینیم که بارها ضمن تماشاى مناسک حج، و یا مراسم غسل تعمید و یا رقص قبایل بدوى مىپرسیدهایم. صراحتاً افسون تماشا مىشویم و بسا که چشمى هم تَر کنیم – مىدانیم که صحنههاى پیش ِ رویمان، همان مناسک حج، و یا مراسم غسل تعمید و یا رقص قبایل بدوىاند؛ اما به احترام شکوه موسیقى و تصویر، و هنر سازندگان سامسارا، دیگر سؤالپیچشان نمىکنیم – در واقع ما پَرستندگان ِ موسیقى و تصویر و هنر سازندگان این فیلم هستیم؛ پاسداران حیرت نابى که در این چند دقیقهْ ترجیح مىدهیم آن را بىچون و چرا بپذیریم و به قولى، روشنفکربازى درنیاوریم / اصلاً عبارت روشنفکربازى دلالت بر همین موقعیتها دارد.
ولى خب این موقعیتها، به صرفاً همان فرهنگى که در آن واژهى روشنفکربازى متداول شده هم منحصر نمیشود؛ فقط مشکل اینجاست که نمىشود این موقعیتهاى بینافرهنگى را مستقیماً به هم ترجمه کرد؛ کمااینکه نمىشود یک فایل mp3 را با تغییر دادن پسوند آن به jpg، مبدّل به یک عکس کرد. نمىشود همان حیرتى که پرستندگانِ کعبه تجربه مىکنند را به حیرتى که من ِ بینندهى سامسارا حاصل کردهام، ترجمه کرد؛ چون با دو فرمت کاملاً مختلف از پرستش مواجهایم که فصل مشترکشان یک سیستمعامل، و یا همان زبانِ دلالتهاست – سیستمعاملى که صرفاً امکان این قیاس ِ متقابل را فراهم آورده (کمااینکه سیستمعامل کامپیوتر هم صرفاً امکان تغییر پسوند را براىمان مهیا کرده، نه بیشتر). منظورم از این ترجمهناپذیرىِ تجاربِ نامبرده، یک سدِ اَنفُسى ِ متأثر از مواجهات عرفانى ِ طرفین و اینها نیست؛ منظورم این است که شما هرچقدر هم که بر آن فایل jpg کلیک کنید، بنا نیست عکسى از خوانندهى آن تصنیف، و یا گروه نوازندگانش و یا هر تصویر دیگرى بالا بیاید؛ حالا مختارید اسم این نشدن را یک مواجهه عرفانى (!) بگذارید؛ و یا نه، اصلاً بگویید عیب از کامپیوتر است – درست مثل وقتى که کسى خودش نمىخواهد یک آیین بدوى را بفهمد و فوراً مىگوید آنها خرافهپرستاند (دقت کنید که هیچ توضیحى بهتنهایى نمىتواند انگِ خرافه را از آن آیین بزداید و مدعىْ را به فهمیدنِ اعمال این مردمانْ متقاعد کند؛ چراکه در واقع او دلیل اجرا نشدن فایل jpg را مقدمتاً عیب کامپیوتر عنوان کرده و لذا به همین سیاق هم مىتواند بگوید عیب از خودِ توست که بدوى هستى و از آنها دفاع مىکنى). براى این فهمیدن، خوب است نگاهى به زندگى ِ خودمان بیاندازیم.

اما مگر چگونه میشود حضور این قصدیت را از نبودش تمیز داد؟ خب یا باید این شخص را زیر نظر گرفت، و یا اینکه وی شخصاً به این مسأله اذعان کند. شاید بتوان گفت روزی میرسد که بتوان با معاینه کردن مغز فرد، از تشنگی و لذا قصدیت عملی که متعاقبش انجام میدهد پرده برگرفت. اما ما مقدمتاً از کجا میفهمیم که فعال شدن این بخش از مغز، متناظر با تشنه بودن فرد است؟ از کجا میفهمیم این بخش، مربوط به گرسنه بودن نیست؟ خب از طریق رفتارهایی که فردْ حین تشنگی و گرسنگی بروز میدهد و انتساب این رفتارها به فعالیت آن بخش مغز. پس امکان پی بردن به تشنگی فرد از طریق معاینه فلان بخش ِ مغز او، یعنی امکان شناختن فلان بخش ِ مغز فرد از طریق رفتارهایی که او حین تشنگی انجام میدهد؛ و یا به عبارتی، از طریق زیر نظر گرفتن او. پس علم عصبپژوهی هم از این محدودیتْ معاف نیست.
میتوان وضعیت برعکس را هم تصور کرد: وقتى زنى به کنار یک ضریح مىرود و تکهپارچهاى را به دورش گره مىزند و مىگرید. مادامکه شخص ِ آن زن، به قصدیتِ این عملاش اذعان نکند، به اینکه این گره را زده تا فلان مشکلاش برطرف بشود، تا بختش باز بشود، اطلاق هر قصدیتى به این کار او، متأسفانه ما را در زمرهی خرافاتىها مىبرَد – مایى که به صرفاً یک نما از شکل زندگى این زن نگریستهایم و متفرعنانه به کارش بُهتانِ خرافه بستهایم. مىتوان تصورش را کرد که همین زن، مرا در حالى ببیند که عکس عزیزى را مىبوسم و این کارم را، این کنش ِ بىدلیل ِ ناشى از شکل زندگىام را یک خرافهى ناشى از این باور ِ غلطام بخواند که خیال مىکنم این عکس، خودِ طرف است و دارم خودِ او را مىبوسم – و مىتوان تصورش را کرد که شنیدنِ این حرف از زبان آن زن، احساس غربتمان را دوچندان مىکند و نهتنها بوسهاى دوچندان حوالهی آن عکس مىکنیم، بلکه چشمى هم تَر مىکنیم. این کارها گرچه بىدلیل هستند، اما رکن دلایلمان را شکل مىدهند؛ سنگى که سایر سنگها بر آن بند مىشوند؛ این کارها چارچوب و شکل زندگىمان را مىسازند، سیستمعامل استدلالاتمان را.

اگر از کسی که عکس عزیزی را میبوسد بپرسیم چرا چنین میکنی، او صرفاً به علاقهای که به آن شخص دارد اذعان میکند. علاقه به یک شخص و بوسیدن عکسی منسوب به او، صرفاً در سیستمعامل ادراکی ِ ما (و یا به زبان فلسفه، در جهان-تصویر ما) یک نسبت معنادار است و ما را به چون و چرای بیشتر وانمیدارد؛ وگرنه هیچ دلیلی وجود ندارد که فردی که عکساش در دست ماست، با بوسیدن ما همزمان از ابراز علاقهمان باخبر شود (حتی ممکن است او در قید حیات نباشد). پس اذعان به این علاقه، صرفاً یک اذعان است، نه یک استدلال؛ و لذا ما با چنین اذعانی، بوسیدن عکس یک عزیز را «میپرستیم» – آن را از معرض یک شک عقلانی، «پاس میداریم». ولی آیا این بدینمعناست که ما داریم «آن عزیزی که عکساش در دست ماست» را میپرستیم؟ آیا داریم «وجود» ِ چنین شخصی را از معرض یک شک عقلانی مصون میداریم؟ اگر به من بگویند از کجا میدانی که آن طرف اصلاً وجود دارد، آیا من با بوسیدنِ عکساش، وجودش را به اثبات میرسانم؟ یا اینکه استدلال میکنم؟
برداشت من از مناسک آیینی، نمیتواند بیش از یک برداشت رفتارگرایانه باشد؛ اما برای اینکه رفتار ِ طرف را بفهمم، آن را فقط در انطباق با شکل زندگی خودم میتوانم ترجمه کنم و لذا وقتی من ِ نوعی، از بوسیدن عکس یک نفر احساس غربتام برطرف نشود و تلفن کردن و یا ایمیل زدن را راه بهتری برای رفع چنین نیازی ببینم، لاجرم بوسیدن یک عکس برایم هیچ معنایی نمیدهد (من آن را نمیپرستم) و لذا سعی میکنم یک تفسیر عقلانی از آن صورت بدهم – از این قرار که: بوسیدن یک انسان برای من یک نوع ابراز علاقه است (من بوسیدن یک انسان را میپرستم و برای معنادار بودناش استدلالی اقامه نمیکنم)؛ و لذا بوسیدن یک عکس، برای من یعنی ابراز علاقه به یک عکس؛ و از این نسبت چنین نتیجه میشود که: هر وقت کسی عکسی را ببوسد، خیال میکند که عکس زنده است و علاقهاش را متوجه میشود؛ و لذا فردی که عکس را میبوسد، خرافاتیست. به همین شکل، وقتی کسی گرهای به ضریح میبندد، میگویم: خیال میکند آنکه در این قبر خفته، زنده است؛ و لذا او خرافاتیست – من نمیفهمم که او نه کسی که در قبر خفته، بلکه گره زدن به ضریح را میپرستد و در این کارش آرامش حاصل میکند. پس خرافاتی خواندن او در ادبیات سیاسی، به یک رفتار توتالیتر پهلو میزند: تمامیتخواهی و تکبّر، نه تعقّل.

سامسارا، تصویرى از تکثّر اشکال زندگىست؛ روایت راستین و بسا که تکاندهندهاى از شکل زندگى ِ مردمانى که صادقانه مشغول آرامشاند و هنرمندِ فیلمساز، از رهگذر مصادیق مدرنِ آرامش – از رهگذر سکوت و موسیقى ِ پرشکوه و تدوین شاعرانهی یک فیلم، که فقط در شکل زندگى خودمان مفید معناست – از خرافه نامیدنشان خجلتزدهمان مىکند و تازه مىفهمیم که چقدر در خوردن یک سیب، تنها ماندهایم3. تازه مىفهمیم که چقدر اسیر خرافات یک شکل زندگى متمدنایم. اسیر شکلى از زندگى که گرچه در آن پیشرفتْ حرف اول و آخر را مىزند، اما نه مختصات و نه حتى مبدأ و مقصد این عزیمتِ مستمرمان مشخص نیست.
در این نوشته، به دفعات از حیرانى نام بردم و نخواستم آن را شرح بدهم. این حیرانى را مىسپارم به احساس احتمالیتان پس از تماشای خود فیلم. تا زندهاید، تماشاى سامسارا فراموشتان نشود. این هم لینک دانلود.
پینوشت:
1- Maurice Merleau-Ponty / فیلسوف و پدیدارشناس برجسته فرانسوی (1908-1961)
2- George Simmel / جامعهشناس، فیلسوف و منتقد آلمانی (1858-1918)
3- دو مصرع پایانی ِ شعر دوست ِ سهراب. از مجموعه حجم سبز.
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۲۹ ساعت 10:35 AM توسط ارداویراف
|