
[ نقدی بر «طرح کبیر» ]
پیشتر هم میدانستم که انتشار شاید شتابزدهی نوشتار «طرح کبیر» و کلاً پرداخت به موضوعی اساساً انتقادی که موجبات نوشتن آن را فراهم آورده بود؛ بنا نیست که در حصار آن متن نسبتاً کوتاه، دستکم برای منی که نویسندهاش باشم آنقدرها مقبولیتی داشته باشد و از آنجایی هم که قطعیت گفتههایم در آن نوشته؛ در خیال خواننده، شاید القاگر نگرش ظاهراً محافظهکارانهام در پاسخگویی به سؤالی نخنما و چندوجهی به درازای تاریخ آدمی و به پهنای ابعاد اندیشههای پرشمارش باشد؛ ضرورت ذکر برخی نکات – هرچند برای خوانندگان اندکش – همراه هرروزهی بار سنگین شبهاتِ شناختی، و مباحثات ذهنی من با خودم شده بود. روشن اینکه توانمندیام در این حیطه اندک است و نگارش ناگزیر این نقدنامه در تکمیل نوشتار نامبرده را هم نه به حساب تزلزل اندیشههایم؛ که در نتیجهی رسالت انسانیام بدانید؛ چونکه انسان، همواره رو به «شدن» دارد1.
متن «برای لیالیها»؛ نشان آغاز برخی پیشرویهایم در دل اندیشههایی بود که هیچ حس نمیکردم آنقدر حقیقی باشند تا بازگشت مجددم به گذشتهای که طی آن «طرح کبیر» را نوشته بودم؛ اینقدر برایم سخت باشد. آنچه در آنجا با متنی پرکنایه برای قربانیان جنگ طرح کردم، نگاهی حسّی و طرح شکوائیهای برای ذهن قهرمانساز ما کسانی بود که از هر بشری و در هر زمانی به شرط شهره بودن، سلسلهوقایع مردهی ریسمانوارهای به نام تاریخ تمدن بافتهایم و دائماً برای کشف غروری جامانده در چندی ستون فروریخته یا خاطرات خاموش دیروزها در اوراق پلاسیدهی چندی کتاب بسته که هیچش نخواندهایم؛ آن را به دنبال خود همواره میکشیم و خلوص شعور جمعی امروزمان را هم به عیار بلندای همین ریسمان کهنه میسنجیم؛ حالآنکه تاریخ، آشکارا در فرارویمان و بر بستر هرآنچه از گذشته آموختهایم و امروزه مبدل به «ارزش» محرکی برای انسانهای راستین معاصرمان گشته، دامن گسترده است. از دیدگاه تاریخدان بزرگی چون شریعتی، «شهید، قلب تاریخ است» و این، بهروشنی فهوای همان ارزشی را که آدمی بهواسطهی نیل بدان، از «بودن»اش هم میگذرد را نشان میدهد. البته که رویدادهای رفته در زمان، همه در متن تاریخ است و شایستهی تجلیل؛ اما بهواقع این پرسش همواره در ورای این پوستههای آشنا برایم مطرح بوده که «تاریخ» چیست؟ و بهبیانی بهتر، تاریخ کیست؟
میخواستم مرور دیگربارهای بر زمان، اینبار با نگاهی ریشهایتر به تعریف راستین «تاریخ انسان» کنم؛ تاریخی که باز به تعبیر شریعتی، «انسان تاریخ» است و این، نه یک آرایهی واژگانی؛ که بهراستی وصف کوتاهی از کیستی تاریخیست که چونان هر انسانی زنده است و حقیقیتر و شگفتانگیزتر آنکه «اراده» دارد و میفهمد و میگرید و با «قلبی» طپنده در طول زمان، از همان آغاز، خون خودآگاهی را در شریان جانهای آدمیان، خاموشانه روان ساخته تا زنده بودنش و بیننده بودنش امروز مرا به لغزاندن این قلم امیدوار کند.
غرض از تحریر متن «طرح کبیر»، اولاً رفع شبهاتی پیرامون گفتههای پروفسور هاوکینگ در آخرین اثر مکتوبش بود و ثانیاً تلاشی در جهت ایجاد وحدتی ضروری میان علم و دین؛ که در متن حاضر نیز هیچ قصد رد تمامی آنچه مطرح شد را ندارم و هرآنچه در ادامه خواهد آمد، در تکمیل نتیجهی منطقپسندیست که بهدنبال اظهارات صریح اصحاب دانش مبنی بر استقلال تام جهان در آفرینش مخلوقاتی چون زمین و خورشید و انسان میآید.
در آنجا نوشته بودم: «خدا یعنی وجود ... یعنی هر چیزی که «هست» ... خدا یعنی «جان جهان». پس از تعمق فراوان در این جمله که به صراحه میتوان آن را چکیدهی این مطلب طولا قلمداد کرد؛ پی به وجود نوعی انفعال ناخواسته در این تعریف بردم؛ آنچنانکه میتوان با تکیه بر آن، نام خدا را به سهولت برداشته و اصالت خلقت و وجود را به طبیعت داد و این، در معنا همان جانمایهی مکتب «ناتورالیسم» است. همان چیزیست که اسپینوزا در قرون وسطی مطرحش کرد که نسبت جهان و خدا، همچون نسبت چروک و پارچه است. پس این را نمیتوان نقطهی پایان مبحث گستردهی «طرح کبیر» دانست؛ همانگونه که ناتورالیسم و بعدها بُعد فراگیرترش؛ ماتریالیسم هم هیچ اثری بر تصورات شریعتمداران تاریخ در قبال تعریف خدا نداشتند. با این حال، این بهمعنای رد تمامی مباحث مطروحه در «طرح کبیر» نیست؛ چراکه آن نوشتار، حقیقتی ارزشمند را از زبان فیزیکدانان برای خواننده به اثبات رسانید:
اینکه دانش، همواره بر استقلال جهان در ایجاد خودبخودی مخلوقات بر پایهی قوانین استوار فیزیک، تأکید داشته است و نقل قولی هم که در آن نوشتار از زبان «کارل ساگان»؛ سیارهشناس بزرگ آمریکایی داشتم، بهروشنی بر این نکته صحه مینهد2.
از سویی مشخصاً میدانیم که یک خالق، همواره بر مخلوقش اشراف دارد و یا دستکم از حیث تعریف، در بنیادیترین خصیصهشان، مترادف با یکدیگرند؛ چراکه مثلاً در زاد و ولد (که آشناترین نوع آفرینش از دید ماست)، دستکم وجود ژنهای دو انسان سالم الزامیست؛ هرچند هم که رشد جنین در محیط آزمایشگاه صورت بپذیرد. بهعنوان مثال شاید بتوان گفت که رایانه، بهعنوان مخلوق انسان، حافظهای بیشتر از مغز او دارد؛ اما هرگز همچون یک انسان در بهرهگیری آگاهانه از آن دادهها با هدف خلق یک ملودی موسیقایی توانمند نیست. بهعبارتی در اینجا، حافظه، فصل مشترک تعریف رایانه و انسان نخواهد بود؛ بلکه این «تفکر استنتاجی»ست که هم در انسان و هم در رایانه مشترک است و طبعاً انسان، از این حیث در جایگاه بالاتری نسبت به رایانه قرار دارد؛ چراکه بیوجود این تفکر، اساساً رایانهای ابداع نمیشد.
وجهتمایز آشکار انسان نیز از سایر موجودات، در برخورداریاش از قوهی «اراده»3 است. مثلاً «لوسی»؛ فرزند پروفسور هاوکینگ، علیرغم شرایط وخیم جسمانی پدرش، قادر به تحرک و تکلم همچون هر انسان سالم دیگری هست؛ پس وجه مشترک پدر و دختر از نظرگاه «انسان» بودنشان، همان اندیشه و ارادهی برتر پدر، در تولد فرزندی سالمتر از اوست که اگر نمیبود، لوسی هم که همچون هر انسان دیگری بااراده است، وجود نمیداشت. پس بنیادیترین خصیصهی آدمی، ارادهی اندیشمندانه و غیرغریزی اوست و ناگزیر باید آفرینندهی انسان را نیز دارای ارادهای دستکم یکسان با او بدانیم. با این حساب، اگرچنانچه بنابهاستناد گفتههای هاوکینگ، جهان را سلسلهی نظاممندی از قوانین تکرارشونده در بستر زمان قلمداد کرده و در حقیقت جهان را (به جای خدا) خالق انسان قلمداد کنیم؛ آنگاه باید پذیرفت که این جهان، دارای ارادهای لحظهای4 و نه صرفاً آهسته و کشدار (همچون «انتخاب طبیعی» داروین) است. مثلاً بههمان شکلی که اقتضای محدودیتهای فیزیکی بدن یک انسان، وی را خالق یک موسیقی زیبا از قطعهای چوب و چند تار سیمین میکند؛ اقتضای قوانین بنیادین فیزیک نیز جهان را قادر به خلق یک شتر از کپهای خاک البته به شرط اراده و وجود رابطهای علّی میان خاک و شتر میکند. در اینجا دیگر زمان مطرح نیست؛ چراکه انسان نیز اخیراً با تکیه بر همین ارادهی غیرغریزیاش تغییراتی را بر زمین تحمیل کرده که طبق سیر طبیعیشان، با گذشت میلیونها سال هم شاید رخ نمیدادند و این، بر هیچکس پوشیده نیست. پس نتیجه میشود که جهان همچون مخلوقش انسان؛ خودآگاه و بااراده است. خداوند، در حقیقت نه نفس این جهان (آنگونه که ناتورالیسم میگوید)؛ که دستکم ارادهی مطلق این جهان هم هست و نه رگ گردن ما، که نزدیکتر از رگ گردن به ماست. ما، ارادههای آنی این وجود خودآگاهِ جهانشمول را «معجزه» نامیدهایم. معجزاتی که امروزه در بعد همهگیرشان، نمودی کاملاً نوین یافتهاند: تاریخ5.
میدانیم که تا چشمی وجود نداشته باشد، رنگ بیمعناست؛ تا حرارتی وجود نداشته باشد، برودت واژهای پوچ است. از اینرو از آغاز زمان تا خلق اراده در پیکرهی نخستین جاندار و ظهور خودآگاهی در پیکرهی نخستین انسان؛ خدا بهتعبیر شریعتی، تنها بود. با خلقت انسان بود که اجتماعات بشری با تکیه بر ارادهشان، بر خلاف سیر طبیعت رشد قارچگونهای در تعاملاتشان داده و تشکیل تمدن دادند. پس بهنوعی میتوان نسبت خدا با جهان را همان نسبت تاریخ با جامعه پنداشت. همانگونه که دانشمند از تماشای پدیدهی A، با تکیه بر قوانین تغییرناپذیر جهان، وقوع حادثهی B را پیشبینی میکند؛ یک جامعهشناس نیز کتاب «کالبدشکافی چهار انقلاب» را با تکیه بر شم تاریخیاش مینویسد6. فلسفهی تاریخ را میتوان و بایستیکه مانیفست خدا در جامعهی انسانی خواند؛ چراکه هیچ قانون آشنایی در تاریخ (جز دخالت نیروی خودآگاهی که آن را «وحی» نام میدهیم)، ظهور چهرههایی چون مسیح (ع) و محمد (ص) از منحطترین جوامع زمانشان را چنان پیشبینی نمیکرد که امروزه از هر دو انسان، یکی به هرکدام از ایندو مؤمن باشد؛ حالآنکه واضعان مکاتب گوناگون جامعهشناختی (یا همان ایسمها) بهرغم حضورشان در اوج توجه عمومی زمان خود، امروزه مقبولیتی چنین گسترده در توده ندارند. این مسأله، در پارههایی از اثر «میعاد با ابراهیم» دکتر شریعتی، به تفصیل مورد کنکاش جامعهشناختی قرار گرفته که ارائهاش در اینجا از حوصلهی مخاطب خارج است. بهعبارتی میتوان از آنچه گفته شد نتیجه گرفت که انسان از سویی فصل مشترک خدا با جهان7 و از سوی دیگر، تاریخ و جامعه است8. این دوگانگی در خدای جهان و جامعه (که اصالتاً یکساناند) را در خطاب فرعون وقت مصر، به مردماش در قرآن بهروشنی میبینیم که میگوید «من پروردگار بزرگ شمایم»9 (ربکم الاعلی) و نمیگوید آفریدگار شما (الله، اله یا هر چیزی شبیه این). خوشبختانه بسط بیشتر این مبحث در بضاعت من نیست.
در آخرین فصل از «طرح کبیر»، با نقل قولی از افلاطون، نقد تندی نسبت به نقش «ناخدا» در ایجاد تضاد (چه طبقاتی، چه جنسیتی) در جوامع گوناگون داشتهام و حال، ذکر این نکته را ضروری میدانم که مفهوم «ناخدا» در اینجا و بهتعبیری بتپرستی (بهمعنای پرستش هرآنچه که خود ساختهایم؛ خواه تندیس باشد، خواه یک قهرمان اسطورهای) را میتوان که انعکاسی از نقش تاریخ در جامعه دانست. چراکه وحدانیت، ثنویت، تثلیلث و نهایتاً چندخدایی؛ در حقیقت سیر تاریخی گذار یک جامعه را از «اشتراک منابع» به دورهی فئودالیته (ارباب و رعیت؛ خیر و شر)، سپس مسخ مفاهیم سهگانهی «قدرت؛ ثروت و مذهب» در استعمار، استثمار و استحمار و نهایتاً تشکیل امپراطوری غیروحدانی (همچون روم یا اینکاها در آمریکای مرکزی و جنوبی) نشان میدهد و شعار عدالتطلبی ادیان ابراهیمی همانا «احیای» همان وحدت اولیه بوده و هست. بهبیانی، حس پرستش آدمی، همچون جای پاهایی در سلسلهوقایع تاریخی هر ملت، دستنخورده بهشکل اسطوره تا دروازههای قرن نوزدهم و آغاز ظهور مکاتب جامعهشناختی گوناگون، به دست ما رسیده است:
در اساطیر یونان، دو برادر دوقلو، انعکاس انسانیتاند: «پرومتئوس» (متشکل از دو جزء Pro (پیش) و Manthano (آگاهی)؛ مجموعاً بهمعنای «پیشآگاه») و اپیمتئوس (متشکل از Epi (پس) و Manthano؛ مجموعاً بهمعنای «پسآگاه»). در اساطیر، این دو برادر را در کسوت کسانی میبینیم که مسئول صفتبخشی به مخلوقات جدیدند. اپیمتئوس، از جوهر قدرت، صلابت، شجاعت، زیبائی و هوش و سیاست و... هر چه بود را میان جانوران پراکنده کرد و چون به انسان رسید، از آنجا که پیشآگاه نبود، دست خالی ماند. انسان برهنه ماند و تهی. پس پرومتئوس، انسان را سرشت و در شبی که خدایان بر کوه اولمپ آرمیده بودند، مخفیانه جوهر «هنر» و آتش خدایی را ربود و به انسان عطا کرد. حال آدمی، برتر از هر جاندار دیگری، عقل معاش و روح لاهوتی درون خود داشت. اما پرومتئوس به حکم زئوس (خدای خدایان یونان باستان) در کوههای قفقاز به زنجیر کشیده شد و سهمش رنج ابدی بود. چرا؟ در روایت هزیود (شاعر یونانی) از زبان مأموران کیفرکنندهی زئوس، خطاب به پرومتئوس میخوانیم:
«چنین سرنوشت تحملفرسا، تا ابد تو را میساید
و آن کس که بتواند آزادت کند، زاده نشده است
باشد این نتیجهی انساندوستیات.
تو خود خدایی و از خشم خدای بزرگ، نهراسیدی
اما به فناپذیران حرمتی بخشیدی که سزاوارش نبودند.
پس از این سنگ اندوهبار، پیوسته پاسداری کن ...
سخنت ناله باشد و لابهات سوگ کلامت».
اما رنج پرومتئوس، تنها محدود به انساندوستیاش نبود. او از اسراری باخبر بود که به بقای زئوس بر سریر خداییاش کمک میکرد. زئوس، خود میدانست که روزی پسری خواهد آورد و سلطنتاش را سرنگون خواهد کرد؛ اما کدامینیک از خدایان همسرش، مادر این فرزند است؟ پس او «هرمس» را به زمین فرستاد تا پرومتئوس این راز را برایش برملا کند. اما او خطاب به هرمس گفت:
برو به امواج دریا بگو نشکنند؛
پس تو مرا به این آسانی، وادار نخواهی کرد
هیچ تهدیدی زبانش را نمیگشود. عقابی از آسمان فرستادند تا جگرش را تا ابد پارهپاره کند؛ اما پرومتئوس، روحش آزاد بود. او سر به پیشگاه ستم نمیسود و به هرمس گفت:
هیچ قدرتی نمیتواند که مرا به سخن درآورد
پس به زئوس بگو تا صاعقهاش را فرو آورد
و با بالهای سپید برف؛
با صاعقه و با زلزله
دنیا را در هم بکوبد
اما نمیتواند «اراده»ام را در هم بشکند
پرومتئوس10، آزاد شد اما هیچکس نمیداند چرا. برخی معتقدند او را هرمس آزاد کرد و برخی نیز میگویند از آسمان، خدایی بهنام «چیرون» داوطلب شد تا به جای وی کیفر ببیند و برخی نیز پشیمانی زئوس را دلیل میآورند. نمیدانیم که چرا زئوس تغییر عقیده داد و نمیدانیم آن راز برملا شد یا نه. نمیدانیم پرومتئوس از آن پس در اسطورهها به کجا رفت و آیا باز همچون روح عصیانگرش از بین واژهای کتابهای تاریخ هم گریخت یا که خیر. چیزهای زیادیست که نمیدانیم؛ اما یک چیز بدیهیست: اینکه طنین نالههای غمبار پرومتئوس؛ این خدای پیشآگاهی که در جان فناپذیران آتش افکند و راه و رسم «شدن» را در آدمی بنانهاد و تا ابد رنج پذیرش زورگوییها و خودکامگیها را بر خود هموار نکرد؛ هرشب از درههای قفقاز، گوییکه همچنان به گوش میرسد.
پرومتئوس، کجاست؟
پینوشت
1- هرچند علاقهای به طرح این قسم از مباحث در اینجا نداشتم؛ اما با توجه به
انتشار «طرح کبیر»، ناگزیر از نشر نقد وارده بر آن هم شدم؛ اما لزوماً این
مبیّن آغاز مبحث فلسفی کشداری در «ارداویراف» نیست؛ بلکه خودم بهشدت از
آن پرهیز دارم!
2- «همهی این چیزها (من، شما، زمین، فلسفه، الهیات، درخت، کهکشان، کفر و ...) را اتمهای هیدروژن میتوانند بسازند؛ اگر 13.5 میلیارد سال وقت داشته باشند» / کارل ساگان
3- البته اراده در اینجا بهمعنای ارادهی غیرغریزیست.
4- «مَا كَانَ لِلَّهِ
أَن يَتَّخِذَ مِن وَلَدٍ سُبْحَانَهُ إِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا
يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ» (خدا را نسزد كه فرزندى برگيرد منزه است او
چون كارى را اراده كند همين قدر به آن مىگويد موجود شو پس بىدرنگ موجود
مىشود) / سورهی مریم؛ آیهی 35
5- «وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّ اللّهَ يُضِلُّ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنَابَ» (و كسانى كه كافر شدهاند مىگويند چرا از جانب پروردگارش معجزهاى بر او نازل نشده است بگو در حقيقتخداست كه هر كس را بخواهد بىراه مىگذارد و هر كس را كه [به سوى او] بازگردد به سوى خود راه مىنمايد) / سورهی رعد؛ آیهی 27
6- کالبدشکافی چهار انقلاب (فرانسه، روسیه، انگلستان و آمریکا)؛ اثر کلارنس کرین برینتون
7- «... وَ نَفَختُ فیهِ مِن روحی» (و از روح خود در آن دمیدم) / سورهی حجر؛ آیهی 29
«... خَلَقْتَهُ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَاء مَّسْنُون» (بشری که او را از گلی خشک و سیاه و بدبو آفریدهای) / سورهی حجر؛ آیهی 33
8- «إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ» (در حقيقتخدا حال قومى را تغيير نمىدهد تا آنان حال خود را تغيير دهند) / سورهی رعد؛ آیهی 11
9- «فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى» (و گفت پروردگار بزرگتر شما منم) / سورهی نازعات؛ آیهی 24
10- «قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ» (گفت میدانم آنچه را که شما نمیدانید) / سورهی بقره؛ آیهی 30