<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ارداویـراف</title>
<link>https://ardaviraf.blogfa.com</link>
<description>عکس‌نوشت‌های احسان سنایی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 24 Aug 2016 04:21:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>فیلم‌نامه (6)</title>
<link>https://ardaviraf.blogfa.com/post/139</link>
<description>* داگ‌ویل (2003) / لارس فون‌تریه همیشه برایم آن &apos;وضعیت سفیدِ&apos; ذهن کسانی که دیگرْ آنها را در جایی جز همان واگن‌های مترو یا بی‌آرتی نخواهم دید عجیب بوده و باعث شده تا هر دفعه که تهران را به مقصد شهرم ترک می‌کنم، احساس کنم از جایی خارج شده‌ام که حاصلجمع عده‌ای‌ست که همه می‌شناسندشان (و این برای‌شان عجیب نیست) و آن باقیمانده‌ای که همدیگر را نمی‌شناسند (و این برای‌شان عجیب نیست). یک‌جور توافق نانوشته برای نشناختن، اهالی تهران را همشهریِ هم کرده؛ از بس که اين</description>
<pubDate>Wed, 24 Aug 2016 04:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ardaviraf</dc:creator>
<guid>ardaviraf.blogfa.com/post/139</guid>
</item>
<item>
<title>فیلم‌نامه (5)</title>
<link>https://ardaviraf.blogfa.com/post/138</link>
<description>* مرگ یزدگرد (1982 / 1361) / بهرام بیضایی اگر روزی معادله‌ای بیاید که اخلاقی بودن یا نبودن عمل یک فرد را پیش‌بینی کند، اصلی‌ترین متغیرش تصور آن فرد از دایره اختیارات اش خواهد بود. در اینصورت بهتر است که به جای پرسیدن اینکه &quot; افراد تحت چه شرایطی اخلاقی عمل می‌کنند؟ &quot;، پرسید: &quot; افراد تحت چه شرایطی دلیل کافی برای غیراخلاقی عمل نکردن دارند؟ &quot; عملکرد غیراخلاقی افراد مستقیماً به تصوری که از اختیارات بالقوه خود دارند برمی‌گردد.</description>
<pubDate>Sun, 14 Aug 2016 09:16:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>ardaviraf</dc:creator>
<guid>ardaviraf.blogfa.com/post/138</guid>
</item>
<item>
<title>فیلم‌نامه (4)</title>
<link>https://ardaviraf.blogfa.com/post/137</link>
<description>* آندری روبلوف (1966) / آندری تارکوفسکی مدّتی پیش، دوست صاحبدلی از من خواست که برای آرشیو چندهزارتایی کتاب‌هایش (که با تأسیس یک خانه کتاب عمومی‌شان کرده)، یک لوگو طراحی کنم. آمدم همان عبارت «خانه کتاب» را به جز یک حرفش، به خط خودم نوشتم، و آن یک حرف را هم به خط کوفی. آن حرف، کاف کتاب بود، که نه فقط تحریر کوفی‌اش به کتاب شباهت دارد، بلکه: می‌گویند در هنگامه فتح بغداد به دست سپاهیان هلاکو، یاقوت مستعصمی – خطاط بزرگ آستان خلیفه – گم شد.</description>
<pubDate>Sun, 07 Aug 2016 14:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ardaviraf</dc:creator>
<guid>ardaviraf.blogfa.com/post/137</guid>
</item>
<item>
<title>فیلم‌نامه (3)</title>
<link>https://ardaviraf.blogfa.com/post/136</link>
<description>* آیدا (2013) / پاول پاولیکوفسکی می‌شود گفت &quot; ساعتْ دستگاهی هدفمند است &quot;. می‌شود اینطور هم گفت که &quot; تک‌تک اجزای ساعتْ ارتباطی ضروری دارند &quot;. چون به محض آن‌که ساعتی را به زمین می‌کوبیم، هم می‌شود گفت که &quot; ساعت از بین رفت &quot;، و هم اینکه &quot; اجزای ساعت، هم‌اینک ارتباطی ناضرور دارند &quot;. مسلّما دیگر ساعتی در کار نیست، اما اجزای آن کماکان وجود دارند (و چنانچه شکسته هم باشند، به اجزای تازه‌تری شکل داده‌اند).</description>
<pubDate>Sun, 31 Jul 2016 10:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ardaviraf</dc:creator>
<guid>ardaviraf.blogfa.com/post/136</guid>
</item>
<item>
<title>فیلم‌نامه (2)</title>
<link>https://ardaviraf.blogfa.com/post/135</link>
<description>* جادوگر شهر اُز (1939) / ویکتور فلمینگ و دیگران خشن‌تر از کل کتاب‌قصّه‌های کودکی‌ام، جادوگر شهر اُز بود که هم از گردباد چنان سهمگینی شروع می‌شد که دوروتی و خانه‌شان را از کانزاس بلند می‌کرد و به شهر اُز می‌بُرد، و هم اینکه از قضا خانه درست روی همان‌جایی از شهرِ اُز زمین‌گیر می‌شد که &quot;جادوگر بدجنس غرب&quot; ایستاده بود. پس قصّهْ کاراکتری داشت که بی‌مقدّمه می‌مُرد؛ صرفاً از آنجاکه بادْ تصادفاً آن خانه را در آنجا فرود آورده بود.</description>
<pubDate>Sun, 24 Jul 2016 09:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ardaviraf</dc:creator>
<guid>ardaviraf.blogfa.com/post/135</guid>
</item>
<item>
<title>فیلم‌نامه (1)</title>
<link>https://ardaviraf.blogfa.com/post/134</link>
<description>چندهفته‌ای می‌شود که در اینستاگرام شروع به معرفی فیلم‌هایی کرده‌ام که به نظرم ارزش این کار را دارند، و از آن گذشتهْ به نوعی کشفیات سینمایی‌ من طی یکصد و اندی شب پیش (و شب‌های پیشِ رو) محسوب می‌شوند؛ آن‌هم با فُرمی که – طبق توضیحاتی که در اولین پُست از این سری آورده آورده‌ام – اختصاصاً برای همین کارْ طراحی کرده‌ام. هشتگی ساخته‌ام از این قرار: a_film_a_question ، که در آن هر فیلم را به منزله پاسخی به یک سؤال معرفی می‌کنم.</description>
<pubDate>Sun, 17 Jul 2016 09:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ardaviraf</dc:creator>
<guid>ardaviraf.blogfa.com/post/134</guid>
</item>
<item>
<title>اعترافات یک عنصر نامطلوب</title>
<link>https://ardaviraf.blogfa.com/post/133</link>
<description>آمده‌ام اینجا نشسته‌ام توی اتاق خلوتی از خانه بی‌بی، کنار پنجره قدّی مُشرف به حیاط کوچک‌شان و لای صداهای بلند خاکبرداری همسایه، تا برای خودم آماده‌ترین شرایط تحریر چیزهایی که هفته‌ها بود می‌خواستم بنویسم‌شان را جشن بگیرم. اینجا، سر ظهر، ساکت‌تر از حتی اتاق مطالعه‌ام، از هجوم وسوسه‌‌‌هایم به خواندن چیزهای بیشتر، و بهتر نوشتنِ ِ آنچه که می‌خواهم بنویسم – و نیز این ضربات ناتمام پتک وجدانم که «هنوز زود است برای گفتن اینها» – کاملاً در امانم.</description>
<pubDate>Wed, 06 Apr 2016 17:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ardaviraf</dc:creator>
<guid>ardaviraf.blogfa.com/post/133</guid>
</item>
<item>
<title>به کفّاره فرزانگی</title>
<link>https://ardaviraf.blogfa.com/post/132</link>
<description>پریروز رُمان را تمام کردم و اوایل ِ نیمه‌شبی که گذشت هم دومین اقتباس سینمایی از آن را. و بعد؟ مسحور آن قطعه‌ کوچک از موسیقی متن انیو موریکونه (نمی‌شناسید؟ همان آهنگساز موسیقی متن سینما پارادیزو ) در ابتدای فیلم، روی چهره غم‌زده و مشوّش آقای هامبرت شدم و در پایان، بازْ متعجّب از عبارات غریبی از آقای ناباکوف در انتهای رُمان، و همچنین در انتهای فیلم و حال، در انتهای پیش‌داوری‌هایم راجع به لولیتا . لولیتا درباره چیست؟ این رُمانی که به زعم بعضی‌ها واگویه‌های</description>
<pubDate>Fri, 19 Feb 2016 16:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ardaviraf</dc:creator>
<guid>ardaviraf.blogfa.com/post/132</guid>
</item>
<item>
<title>گاهی هم به دل‌نگرانی‌هایت بخند </title>
<link>https://ardaviraf.blogfa.com/post/131</link>
<description>نگاهی به فیلم Birdman، محصول 2014 تا جایی که به خاطر دارم، همیشه با خودم حرف می‌زده‌ام. حتی قبل‌تر از آن هم، وقتی‌که‌ دقیقاً خاطرم نیست (هرچندکه طبق قرائنْ می‌توانسته حدود 3-4 سالم بوده باشد، چون دست‌کم این را خاطرم است که تقریباً یک سر و گردن از گوسفندِ ارشد طویله‌مان کوتاه‌تر بودم)، از خودم می‌پرسیدم: &quot;آیا باقی آدم‌ها هم از خودشان می‌پرسند که: چرا من من‌ام و گوسفند نیستم؟ &quot; خوشبختانه در این پُستم از فلسفه خبری نیست؛ چون کارگردان خوش‌سلیقه فیلم فضیلت</description>
<pubDate>Sat, 08 Aug 2015 20:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ardaviraf</dc:creator>
<guid>ardaviraf.blogfa.com/post/131</guid>
</item>
<item>
<title>مرز باریک «بنیادگرایی» و «اصول‌گرایی» در محک دیپلماسی هسته‌ای</title>
<link>https://ardaviraf.blogfa.com/post/130</link>
<description>تیپ‌شناسی عملکرد دوساله محمدجواد ظریف؛ وزیری که بذر امید افشاند این اولین مورد از مجموع دو مقاله‌ایست که راجع به توافق هسته‌ای نوشته‌ام؛ این‌یکی به سفارش نشریه آیینه اردکان. دومی را برای وب‌سایت رادیوزمانه نوشته‌ام، تحت این عنوان: بازطراحی و پایش رآکتور اراک: عیاری عینی برای یک «توافق خوب» با اعلام رسمی خبر توافق هسته‌ای بین ایران و شش قدرت جهانی در انتهای مذاکرات کشدار وین، پرونده دوازده‌ سال تنش بی‌وقفه بر سر یکی از حسّاس‌ترین موضوعات منطقه‌‌ای هم بسته</description>
<pubDate>Sat, 01 Aug 2015 14:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ardaviraf</dc:creator>
<guid>ardaviraf.blogfa.com/post/130</guid>
</item>
</channel>
</rss>
