آدمــی مخفی‌سـت در زیر زبان
این زبان پرده‌ست بر درگاه جان

مولانا

بخشی از مقدمه اصلی ِ مقاله با عنوان «جهان، زبان و حقیقت»:


" ... محوریت بحثی که در ادامه خواهد آمد، بررسی چیستی ِ علم و ارتباط آن با مقولات معنا، حقیقت و زبان، به روشی موشکافانه و حتی‌الامکان ساده است. بحث‌مان بر سر این نیست که علم چه می‌گوید؟، بحث‌مان بر سر این است که علم چیست؟بنابراین پیش از مطالعه این مطلب بهتر است که کلیه برداشت‌های پیشین‌تان از کلمات نام‌برده را فراموش کنید؛ چراکه الیس، در پی بازتعریف این مفاهیم (چه از طریق نقل قول‌هایی که من از او در خلال سؤالاتم می‌آورم و چه پاسخ‌هایی که وی ارائه می‌کند) است و درگاه ورودی‌مان هم به این بحث، اولین فصل از تازه‌ترین کتاب عامه‌پسند استفان هاوکینگ با عنوان طرح عظیم خواهد بود؛ کتابی که تا چندی پیش، دستمایه بحث و جدل فراوانی در مجامع علمی و دینی هم شده بود (+). اما رویکرد الیس در تحلیل عقاید همکار سابقش، روشی کاملاً فلسفی و با نظر به ماهیت علم، به‌عنوان منطقی‌ترین رهیافت شناخت جهان، و در عین حال حقیقت است".


هفت جمله از فصل نخست کتاب طرح عظیم، با محوریت هفت واژه، بخش نخست گفتگوی‌مان را شکل می‌دهد تا الیس، برداشت خود از آن‌ها را برای‌مان شرح دهد. شکی نیست که بنابه محدودیت‌ها و فضای اندکِ موجود، هدف از طرح این گفتگو صرفاً انگیزش پرسش‌های اصیل و محوری در ذهن خواننده، و نوعی پالایش ذهنی از اندیشه‌های ظاهراً بدیهی ِ اوست. مهم است که بدانیم هنگام تولد، هیچ دستورالعملی نبود که جهان را به ما بشناساند؛ چه در هنگام تولدِ خودمان و چه در هنگام تولد علم.
پس ضروری‌ست که نخستْ منظور الیس، به‌عنوان یک کیهان‌شناس کهنه‌کار را از کلمه جهان متوجه بشویم: در اصطلاح کیهان‌شناسی، جهان (Universe) حبابی فرضی به قطر 46 میلیارد سال نوری (معادل مسافتی که یک پرتو نور با سرعت 300 هزار کیلومتر بر ثانیه، طی46 میلیارد سال طی می‌کند) است، که زمین در مرکزش جای گرفته (دقت کنید! زمین واقعاً در مرکز جهان نیست، بلکه به واسطه محدودیت‌هایی که قوانین فیزیک اِعمال کرده‌اند، ما قادر به تماشای چیزی دورتر از 46 میلیارد سال نوری نیستیم و لذا ما در مرکز ِ «جهان رؤیت‌پذیر» خودمان جای گرفته‌ایم). مرز این حباب را «افق کیهانی» می‌نامند. با این مقدمه کوتاه به سراغ فصل نخست کتاب طرح عظیم، اثر استفان هاوکینگ و لئوناردو مدولینو می‌رویم.


(توضیح: عباراتی که از این‌پس در کروشه خواهند آمد، توضیحاتی‌ست که بنده به‌منظور شفاف‌سازی مطلب مزبور به متن اصلی افزوده‌ام. در صورت نیاز به توضیحات بیشتر، آن‌ها را به پی‌نوشت مطلب ارجاع خواهم داد).

*

طرح مسأله

کتاب طرح عظیم / فصل نخست: راز هستی
نویسندگان: استفان هاوکینگ (Stephan Hawking) و لئوناردو مدولینو (Leonardo Mdolinow)
مترجم: احسان سنایی


ما سه‌پنجه‌روزی بیش زنده‌ نیستیم و در این مدتِ کوتاه هم به سیاحتِ تنها قسمتی ناچیز از کل جهان هستی آمده‌ایم. ولی خب انسانْ موجود کنجکاوی‌ست. حیرت می‌کنیم و پیوسته در پی پاسخی قانع‌کننده‌ایم. زندگی کردن در پهنه این دنیا، فراز و نشیب‌هایی دارد اما مردم همیشه با نیم‌نگاهی به آسمانِ بی‌کران بالای سرشان، پرسش‌های زیاد [و غالباً مشابهی] می‌پرسیده‌اند: چطور می‌شود این جهانِ میزبان‌مان را شناخت؟ قوانینش چیست؟ حقیقت اصلاً چیست؟ این‌همه چیز از کجا آمده؟ آیا باید آفریننده‌ای در کار بوده باشد؟ اکثرمان وقت چندانی را برای تفکر در این پرسش‌ها تلف نمی‌کنیم، اما تقریباً همگی‌مان در برهه‌ای از عمر خود کنجکاو دانستن‌شان هستیم.
رسمش این بوده که چنین سؤالاتی را به فلاسفه بسپاریم؛ اما فلسفه دیگر مُرد. مدت‌هاست که مرده است و دیگر به گــَرد پیشرفت‌های اخیر علمی، به‌ویژه در علم فیزیک هم نمی‌رسد. حال، این دانشمندان‌اند که مشعل‌دار مسیر جستجوی‌مان در راه حقیقت شده‌اند. هدف از تحریر این کتاب، ارائه پاسخ‌هایی‌ست که از دل همین کشفیات و پیشرفت‌های اخیر علمی برآمده‌اند. پاسخ‌هایی که برای‌مان تصویری به مراتب متفاوت از مفاهیم سنتی ِ مربوط به جهان و جایگاه ما در آن (حتی تصورات مربوط به ده-بیست سال پیش‌)، ترسیم می‌کنند. با این‌حال اولین گـَـرته‌های این طرح ِ نوپا، به حدود یک قرنِ پیش برمی‌گردد.
در گذشته فکر می‌کردند که اشیاء، در مسیرهای مشخص و پیشینه‌های معیّنی جابه‌جا می‌شوند. یعنی می‌شود مکان دقیق‌شان را در هر لحظه از زمان محاسبه کرد. با وجود این‌که این توصیف، همه را راضی کرده بود، اما در دهه 1920 میلادی معلوم شد که چنین توصیفِ کلاسیک و ساده‌ای را نمی‌شود به رفتارهای شگفت‌انگیز دیده‌شده در مقیاس‌های اتمی و زیراتمی نسبت داد. چاره‌ای نبود که چارچوب توصیفات فیزیک کلاسیک، جای خود را به چارچوب تازه‌تری موسوم به فیزیک کوانتوم بدهد. نظریه‌های کوانتومی، هم از طرفی موفق به توصیف پدیده‌های ریزمقیاسْ آن‌هم با دقتی ستودنی شدند و هم‌اینکه در صورت تعمیم به جهان بزرگ‌مقیاس ِ دور و بر ما نیز همان توصیفات کلاسیک و قدیمی‌تر را بازآفرینی کردند. اما تعریف فیزیک کلاسیک و فیزیک کوانتوم از مفهوم واقعیت، اساساً اختلاف داشت.
نظریات کوانتومی را به چندین حالتِ مختلف می‌شود بیان کرد، اما شاید هوشمندانه‌ترین‌شان را ریچارد فاینمن ارائه داد؛ شخصیتی جذاب و دوست‌داشتنی که محل کارش انیستیتو فناوری کالیفرنیا بود و در گوشه‌کنار خیابان‌های دور و برش هم گـَـه‌گداری طبلکِ بانگو می‌نواخت. به اعتقاد فاینمن، هر سیستم فیزیکی [نظیر بدن ما]، نه‌تنها یک سرنوشت معین، بلکه هر سرنوشتی که ممکن است داشته باشد را می‌تواند از سر بگذراند. در ادامه، تعریفی دقیق‌تر از رهیافت فاینمن ارائه خواهیم داد و به کمک‌اش نشان می‌دهیم که جهانِ ما نیز نه سرنوشت و نه پیشینه مقدّری دارد و نه حتی تنهاست (جهان‌های دیگری هم هستند [و ما به مجموعه آن‌ها «ابرجهان» (Multiverse) می‌گوییم]). شاید اینها برای خودِ فیزیکدانان هم عجیب جلوه کند. اصلاً اکثر مفاهیمی که در علم امروز مطرح می‌شود انگاری غیرمنطقی‌ست. اما منطق ما پیرو تجربیات روزمره‌ ماست، نه جهانی که شگفتی‌هایش را ذره‌ذره رو می‌کند آن‌هم به یاری فناوری‌هایی که به ما امکان تماشای قلب اتم‌ها و طفولیت گیتی را داده‌اند.
تا قبل از ظهور فیزیک جدید، عموماً اینگونه تصور می‌شد که دانسته‌های ما راجع به جهان هستی را فقط از مجرای مشاهدات مستقیم می‌‌شود به دست آورد؛ یعنی از طریق همان‌چه که با حواس‌مان درکش می‌کنیم. اما موفقیت چشمگیر فیزیک جدید، که ریشه در مفاهیمی نظیر ایده فاینمن دوانده و در تضاد با تجربیات روزمره‌مان ظاهر شده، می‌گوید اینگونه نیست. پس تصور معمول از مفهوم حقیقت، همخوانی چندانی با فیزیک جدید ندارد.
ازاین‌رو برای غلبه بر همین تناقض‌های ظاهری، بایستی خودمان را به روشی که از این پس آن را واقع‌نگریِ مدل‌محور می‌نامیم، عادت بّدهیم. واقع‌نگری مدل‌محور یعنی که مغز ما، داده‌های خام دریافتی از اندام‌های حسّی را به‌کمک مدل‌سازی از جهانِ پیرامونش تفسیر می‌کند. اگر این مدل، تصویر درستی از پدیده‌های پیرامون‌مان به دست بدهد، آن را با همه مفاهیم فرعی و کلیه کیفیاتی که به مفهوم حقیقت نسبت داده، باور می‌کنیم. اما گاه می‌شود از یک پدیده چندین مدل ارائه داد که هرکدام‌شان هم بر شالوده‌های گوناگون و کیفیات متنوعی متکی باشند. اگر دو نظریه یا مدل فیزیکی، پیش‌بینی دقیق و واحدی از یک پدیده صورت بدهند، نمی‌شود گفت این یکی حقیقی‌تر از آن یکی‌ست؛ پس آزادیم آن‌که ساده‌تر است را برگزینیم.
در طول تاریخ علم، از عصر افلاطون گرفته تا نیوتن و تا زمانه کوانتوم، ما موفق به کشف زنجیره‌ای از نظریات و مدل‌های هرچه‌بهتر ِ فیزیکی شده‌ایم. پس طبیعی‌ست که بپرسیم: آیا این رشته‌ی طولانی روزی به سر خواهد رسید و نظریه‌ای را خواهیم یافت که کلیه نیروهای دخیل در هستی را شامل بشود و به تببین هر پدیده‌ی مشاهداتی ِ ممکن بپردازد؟ و یا نه؛ باید تا ابد در جستجوی نظریه‌های بهتر برویم و هرگز هم به آن نظریه نهایی نرسیم؟ هنوز این سؤال را به قطعیت نمی‌شود پاسخ داد، اما اگرچنانچه واقعاً این نظریه نهایی وجود داشته باشد، هم‌اکنون نامزد خوبی برایش داریم: نظریه M. نظریه M، تنها نظریه‌ای‌ست که کلیه خصوصیات لازم ِ یک نظریه نهایی را درون خودش جا داده و بحث اصلی ما هم در ادامهْ معطوف به همین نظریه خواهد بود.
البته نظریه M، یک نظریه معمولی نیست، بلکه خانواده‌ای از چندین نظریه کوچک‌تر است که هرکدام‌شان توصیف دقیقی از تنها یک بخش مشاهدات‌مان را در محدوده‌های فیریکی ِ متنوعی ارائه می‌کنند. بیشتر شبیه به یک نقشه می‌ماند. خودتان هم می‌دانید که نمی‌شود همه سطح زمین را صادقانه در یک نقشه جا داد. در نقشه‌های مرکاتور ِ معمولی که سعی در نمایش کل سطح زمین دارند، هرچه که از استوا دور و دورتر می‌شویم و به قطب‌ها نزدیک‌تر، ابعاد نسبی ِ سرزمین‌ها هم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود، به‌طوریکه دیگر قطب شمال و جنوب را نمی‌‌شود در نقشه جا داد. برای تهیه یک نقشه صحیح از کل سطح زمین، باید از چندین نقشه بهره جُست، که هرکدام‌شان محدوده‌ مشخصی را شامل بشوند. بعدش این نقشه‌ها با هم چفت می‌شوند و در نهایت تصویر درستی از حقیقت به دست می‌دهند.
نظریه M هم همین‌طور است. نظریات مختلفی که متعلق به خانواده نظریه M هستند، شاید آنقدرها شباهتی به هم نداشته باشند، اما همگی‌شان را می‌شود جوانب متنوع یک نظریه بنیادین به حساب آورد. هرکدام از این نظریه‌های اقماری، رویکرد نظریه اصلی را در محدوده‌های معینی نمایندگی می‌کنند – مثلاً بعضی‌های‌شان را فقط در انرژی‌های ناچیز می‌توان به کار بست. اما رویهمرفته مثل چندین نقشه مرکاتور که بر همدیگر منطق شوند، این نظریه‌ها هم نهایتاً قادر به توصیف تام و تمام یک پدیده فیزیکی خواهند شد. اما درست از آنجایی‌که هیچ نقشه مسطحی نیست که نمایانگر کل سطح کرویِ زمین‌مان‌ باشد، هیچ نظریه واحدی هم نیست که تمام مشاهدات فیزیکی ِ موجود در کلیه شرایط ِممکن را تبیین کند.
در ادامه خواهیم گفت که چگونه نظریه‌ای مثل نظریه M، قادر به حل معمای آفرینش است. طبق این نظریه، جهان ما تنها جهانِ موجود نیست؛ بلکه پیش‌بینی می‌شود مجموعه‌ای عظیم از جهان‌ها از هیچ سربرآورده باشند و پیدایش‌شان هم مستلزم دخالت هیچ خدا یا موجود ماوراءالطبیعی ِ دیگری نباشد. این جهان‌های چندگانه، محصول اجتناب‌ناپذیر قوانین فیزیک هستند. یعنی علم می‌گوید که باید باشند. هرکدام از آن‌ها، یک وضعیت فیزیکی ِ ممکن را به خود اختصاص داده است و در آینده هم هر سرنوشتی ممکن است پیدا بکند، سرنوشتی که که گه‌گاه مثل حالای خودمان است. اکثر این جهان‌ها کوچک‌ترین شباهتی به مال ما ندارند و اصلاً واجد شرایط لازم برای میزبانی از حیات هم نیستند. فقط در شمار معدودی از آن‌ها حیات امکانِ نمو پیدا می‌کند. از این‌رو زنده بودنِ ما، تنها در آن جهان‌هایی ممکن بوده و هست که میزبان حیات بوده باشند. پس اگرچه ما در مقیاس‌های کیهانیْ ضعیف و ناچیز جلوه می‌کنیم، اما از این منظرْ اربابان آفرینشیم.
برای کسب ژرف‌ترین درک ممکن از جهان هستی، نه‌فقط بایستی بدانیم که جهان چگونه رفتاری دارد، بلکه به علتش هم بایستی پی ببریم.

چرا هستی، مقدم بر نیستی است؟
اصلاً چرا هستیم؟
چرا قوانین هستی، همان‌هایی‌ست که می‌بینیم و قوانین دیگری نیست؟


این‌ها، ژرف‌ترین پرسش‌هایی‌اند که راجع به ماهیت زندگی، جهان، و هستی ِ هرآن‌چه که هست، مطرح شده‌اند. می‌خواهیم این سؤالات را در کتاب حاضر پاسخ بدهیم. پاسخ‌مان هم سرسری نخواهد بود. 


* * *


بحث

(توضیح: در ادامه، هفت جمله منتخب از متن بالا، با زنگ زرشکی نشان داده می‌شوند). 

هدف من از انتخاب هفت گزاره اصلی ِ این گفت‌وگو که در خلال جملات فصل نخست کتاب طرح عظیم هم انتخاب شده‌اند، هیچ ارتباطی به جنجال رسانه‌های عمومی بر سر مواضع دینی ِ مطرح‌شده در کتاب اخیر هاوکنیگ پیدا نمی‌کند [و اصلاً هدف ما هم در این بحث، چیز دیگری‌ست]. فقط حدسم این بوده که با توجه به پیشینه آشنایی‌ام با افکار شما، گمان می‌کنم نظرتان راجع به کتاب طرح عظیم، چیزی شبیه به نظر ویتگنشتاین1 در خصوص کتاب جنسیت و شخصیت ِ اتو واینینگر (Otto Weininger) باشد. ویتگنشتاین در نامه‌ای به دوستش ای. جی. مور (E. G. Moore) راجع به این کتاب می‌نویسد:
"... نه لازم است و نه حتی ممکن است که با وی هم‌عقیده باشم، اما عظمتِ او در همان چیزی نهفته که بر سرش اختلاف نظر داریم. دقیقاً همان اشتباهِ بزرگ اوست که خارق‌العاده است. یعنی اگر بیاییم و یک ~ [نشانه نفی در منطق ویتگنشتاین] را جلوی کل کتابش بگذاریم، این کتابْ حقیقت مهمی را بیان می‌کند".

شما در مقاله فلسفه کیهان‌شناسی، به یکی از خصوصیات جالب این علم اشاره کرده‌اید:
"اصلی‌ترین وجه تمایز علم کیهان‌شناسی با سایر علوم، یگانه بودن جهان هستی‌ست. فقط یک چیز در برابرمان است و بایستی به همان یک چیز هم نگریست؛ هیچ چیز دیگری، حتی در مقام مقایسه هم وجود ندارد. البته می‌شود دست به بررسی کیفیات بی‌شماری از جهان هستی زد، اما تمام این کیفیات، زیرمجموعه تنها یک چیز هستند، همان یک جهانی که به تماشایش نشسته‌ایم".
از این نقطه نظر، علم کیهان‌شناسی و زبان مثل هم هستند. پیتر هکر (Peter Hacker)، فیلسوف و زبان‌شناس بریتانیایی، در کتاب شهود و توهم، کیفیت مشابهی را برای زبان هم برمی‌شمرد:
"از آنجاکه تجربه‌ی سخن گفتن به هر زبان، منحصربفرد و غیرقابل قیاس است [یعنی مثلاً فارسی را نمی‌شود با فارسی مقایسه کرد] و از آنجاکه زبان‌های بشری، فقط در نحوه کاربردشان است که با هم اختلاف پیدا می‌کنند، پس هرآنچه که در خصوص‌ زبان‌های بشری می‌توان بیان نمود، هم‌ارز بودن یا نبودن آن‌ها و همچنین انجام قیاس متقابل است؛ اما بیان یگانه بودن‌شان، امری ناگفتنی‌ست" [یعنی فقط در صورت خروج از مرزهای زبان می‌شود کلیتِ واحدِ آن را دید و بعدش گفت: "این زبان، یکی‌ست". اما مشکل اینجاست که وقتی از مرزهای زبان خارج می‌شویم، دیگر چیزی نمی‌توانیم بگوییم!].  
گفتگوی حاضر، صرفاً حول محور یک سؤال ساده می‌چرخد: آیا یگانه بودن جهان هستی و نیز زبانِ انسان، اشاره به هیچ شباهت دیگر و یا حتی رابطه‌ای بین این دو مقوله می‌کند؟

به همین منظور، من هفت جمله از فصل نخست کتاب عامه‌پسند طرح عظیم را انتخاب کرده‌ام تا هرکدام‌شان را به تفصیلْ  تحت نظر یک کیهان‌شناس کهنه‌کار تحلیل کنیم؛ کیهان‌شناسی که در حوزه فلسفه کیهان‌شناسی هم دستی بر آتش دارد (و البته از همکاران سابق هاوکینگ هم بوده است). در وههله اول کافی‌ست بگوییم این کیهان‌شناس، معتقد است که "فقط در صورتی می‌توانید یک نظریه را بفهمید، که نظریه‌های رقیبش را فهمیده باشید. همیشه برای درک یک احتمال، باید پرسید: آیا احتمالات دیگری را هم می‌شود مطرح کرد؟"

از این پس، هفت گزاره اصلی ِ این مصاحبه را به بحث می‌نشینیم. هر قسمت بحث، معطوف به یکی از کلمات این گزاره‌هاست، که در مجموع عبارتند از:

1- نظریه نهایی (The Final Theory)
2- جهان (Universe)
3- هیچ (Nothing)
4- ماوراءالطبیعه (Supernatural)
5- علم (Science)
6- وجود (Existence)
7- دانستن (Knowing)

1- نظریه M، تنها نظریه‌ای‌ست که کلیه خصوصیات لازم ِ یک «نظریه نهایی» را درون خودش دارد.

در چارچوب تصویر متداولی که مردم از مفهوم «علم» (Science) در ذهن خودشان دارند، واقعیات و کشفیات علمی [که هر روزه هم از رسانه‌های جمعیْ به سمع و نظرشان می‌رسد]، اغلب از جایگاه مهم‌تری نسبت به روش‌های تحلیل این واقعیات (که ما آنها را «نظریه» (Theory) می‌نامیم) برخوردارند. در واقع مردم، نظریات علمی را، که بررسی و بازنگری در آنها غالباً امری فلسفی به شمار می‌رود، اصولاً چیزهایی ابدی و ازلی می‌دانند. نویسندگان کتاب طرح عظیم، این نگره را به بهترین نحو ممکن در این جملات خلاصه کرده‌اند: "... فلسفه دیگر مُرد. مدت‌هاست که مرده است و به گــَرد پیشرفت‌های اخیر علمی، به‌ویژه در علم فیزیک هم نمی‌رسد. حال، این دانشمندان‌اند که مشعل‌دار مسیر جستجوی‌مان برای حقیقت شده‌اند". 

[الیس]: جالب است که بقیه کتابشان در واقع مشق فلسفه است. مطمئنم در هیچ‌جا[ی این کتاب]، صحبت از فیزیک تجربی نشده.

اینکه چرا باید اصلاً فلسفه خودش را پابه‌پای علم نگه دارد، مرا به یاد جمله‌ای از کتاب Coyote Waits اثر تونی هیلرمن (Tony Hilermann) انداخت، که می‌نویسد: "گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم هیچ چیزی را حل نکرده‌ایم؛ فقط معما را تغییر داده‌ایم".

درست است؛ ما فقط بخش‌هایی از معما را حل می‌کنیم – آن‌هم به روش‌های خارق‌العاده و جذاب. اما معما به قرار خود باقی‌ست.

سؤال من این است که وقتی از یک نظریه نهایی صحبت می‌کنیم، منظورمان دقیقاً چیست؟ آیا این نظریه نهایی، می‌تواند یک فلسفه نهایی هم باشد؟

این‌که یک نظریه نهایی چه باشد، بستگی به نوع نگاه فلسفی‌مان دارد. از این دیدگاه، شاید آن را بشود فلسفه نهایی هم نامید. اما چنین دیدگاهی، کاملاً تحویل‌گراست2. اصلاً خودِ عبارت نظریه نهایی، دستِ معنای واقعی‌اش را رو می‌کند: بر فرض اگر به این نظریه هم رسیدیم؛ یعنی آن‌وقت همه معماهای اساسی ِ مربوط به رابطه علیت را هم حل کرده‌ایم؟ [یعنی همان روابطی که زیربنای بدیهی ِ نظریه‌مان محسوب می‌شده‌اند]. البته که نه. ما فقط یک وجهِ رابطه علیت (که وجه بسیار مهمی هم بوده) را کشف کرده‌ایم. این دیدگاه که فقط بایستی روابط علّی ِ مطرح‌شده در علم فیزیک را به رسمیت شناخت [و مثلاً روابط علّی علم جامعه‌شناسی و یا زیست‌شناسی و ... را در رده‌های ثانویه فرض کرد]، یک دیدگاه فوق‌العاده خام و خوش‌خیالانه است. اینها [یعنی روابط علّی ِ فیزیکی]، جزئی از کل هستند، اما خودِ کل نیستند.

2- طبق نظریه M، «جهان»ِ ما تنها جهان موجود نیست.

در انتهای مقاله اخیرتان تحت عنوان آیا ابرجهان وجود دارد؟، نوشته‌اید: "هیچ عیبی ندارد که به استدلالاتِ دانش‌محور فلسفی تکیه دهیم، چراکه فرضیات ابرجهانی هم درست از همین جنس‌اند. اما به شرطی که به فلسفی بودن‌شان اذعان کنیم". هاوکینگ و مدولینو نمی‌خواهند که روش‌شان را فلسفی بنامند، چراکه معتدند اصلاً فلسفه مرده است  ...

دقت کن قبلاً چه گفتم. آنها خودشان [نه‌تنها دارند مشق فلسفه می‌کنند، بلکه] در فلسفه‌ورزی‌شان افراط هم کرده‌اند؛ منتها بحث‌شان به قدری از لحاظ فلسفی خام و سطحی‌ست که خودشان هم متوجه کارشان نشده‌اند. یک اشتباه بسیار رایج را نباید هرگز از یاد برد: اینکه اگر فلسفه ساده باشد، فلسفه نیست. درستش این‌طور می‌شود: [اگر فلسفه ساده باشد]، فلسفه‌ای بوده که تعمق چندانی در آن انجام نپذیرفته.

... خب به هر حال آنها معتقدند که فلسفه مرده است. اما دیگر هیچ فیزیکدانی نیست که چارچوب منطقی ِ نظریات فیزیکی - که همان فرمالیسم ریاضی باشد - را انکار کند.

درست؛ اما دوباره مسأله بر سر این است که چه نوعی از فرمالیسم ِ ریاضی را می‌شود ترجمان خوبی از پدیده‌های فیزیکی برشمرد؛ منظورم این است که چه نوعی از فرمالیسم را می‌توان دقیق‌ترین تصویر جهانِ خارجی پنداشت. نظریه M اینگونه نیست (و در واقع حتی یک نظریه‌ی تعریف‌شده هم نیست: فقط یک طرح ذهنی‌ست که می‌گوید یک نظریه تعریف‌شده باید چنین و چنان باشد). نظریه M اصلاً ربطی به علم کیهان‌شناسی هم پیدا نمی‌کند و بر خلاف آن‌چه که در جمله بالا مطرح شده، خودش فی‌نفسه نمی‌تواند از وجود ابرجهانْ دادِ سخن بدهد. این پیش‌بینی، ناشی از یک سوء تعبیر ِ نظری‌ست. این نظریهْ فقط از جهان‌های محتمل حرف می‌زند، نه جهان‌هایی که واقعاً وجودِ خارجی داشته باشند.

سؤال من در اینجا معطوف به ماهیت اعداد است، که نمودهای ریاضیاتی ِ کمیت‌های فیزیکی‌اند [بدین‌معنا که عدد ١ یا ٢ یا هر عدد دیگری را در ساده‌ترین حالت ممکنش، فی‌نفسه بی‌معنا می‌پنداریم و بایستی حتماً یک «چیز» یا دو چیز وجود داشته باشند که به آنها ارجاع‌شان بدهیم]. در مقاله فلسفه کیهان‌شناسی، شما نوشته‌اید "می‌شود دست به بررسی کیفیاتِ بی‌شماری از جهان هستی زد، اما تمام این کیفیاتْ متعلق به تنها یک چیزند، همان یک جهانی که به تماشایش نشسته‌ایم". شما در این جمله، کلمات یک و بی‌شمار را به ترتیب به جهان (یعنی تمامیتِ واحدِ جهان) و کیفیات ِ آن ارجاع داده‌اید، حال‌آنکه در ذهن‌تان نه تصویری کامل از جهان داشته‌اید، و نه از آن بی‌شمارْ کیفیاتی که می‌شود به آن نسبت داد؛ چراکه هیچکدام از این دو مفهوم (یعنی جهان و تمام کیفیات آن) غیرقابل تصورند ...

خب فقط از طریق مدل‌های استاندارد علم کیهان‌شناسی می‌شود یک تصویر ِ ذهنی از تمامیت جهانِ هستی ساخت. «هرکدام از کیفیات آن» هم در واقع یک مفهوم منسجم است [یعنی همگی‌شان زیرمجموعه همان مدل هستند]؛ منتها اگر بخواهیم همه این مفاهیم را رویهمرفته [به معنای «همه جهان هستی»] در نظر بگیریم، آنوقت است که بایستی در صحت تصورات‌مان شک کرد.

خب؛ با این حساب وقتی که ریشه لغویِ کلمه Universe را می‌بینیم (که می‌شود ترکیب دو واژه لاتین Unus + Versus، به‌معنی «همه با هم»)، می‌فهمیم که اصلاً نفْس ِ اندیشیدن به کلماتی مثل «ابرجهان» یا «جهان‌های موازی»، باید اصولاً ریشه در نوعی استعلا، و تعالی‌طلبی ِ معنوی داشته باشد تا نوعی تعمیم نظری و ریاضیاتی3.

احتمالاً همین‌طور هم هست.

حالا سؤالم ساده است: خودتان به عنوان یک ریاضیدان، عدد ١ را فی‌نفسه معرف چه می‌دانید؟ این عدد از یک طرفْ تنها نمود عددیِ کل جهان هستی می‌تواند باشد [یعنی می‌گوییم «یک» جهان داریم]، و از یک طرف هم می‌شود آن را به «یک کهکشان»، «یک اتوموبیل»، یا هر چیز «انفرادی» دیگر نسبت داد [که اتوموبیل و کهکشان و ... را هم درون خود دارد].

تا حالا که به مشکلی برنخورده‌ایم. این عدد، یک فرم انتزاعی است که به هرکدام از این چیزها می‌تواند اشاره داشته باشد.

پس حتی اگر آزمایش‌پذیر بودن یا نبودنِ نظریه‌های فیزیکی را هم معیار اعتبارشان لحاظ نکنیم، آیا از لحاظ منطقی دیگر روشی می‌ماند که با به کار بستن فرمالیسم ریاضی - که سنگ بنای فیزیک نظری محسوب می‌شود – بتوان از وجود چیزی مثل ابرجهان، یا جهان‌های موازی سخن گفت؟

[منطق به کنار]، باید گفت اصل و اساس پیاده‌سازی مدل‌های ریاضی در قالب نظریه‌های فیزیکی، فقط طرح آزمونی برای اعتبارسنجی این مدل‌ها در جهان خارج است [یعنی نوعی آزمون و خطای ذهنی برای حدس زدن ماهیت رفتارهای جهان]؛ و اگر غیر از این باشد [یعنی نظریه مزبور، خود را بی‌نیاز از آزمون تجربی بداند]، فقط فلسفه بافته‌ایم [چه منطقی باشد، چه نباشد].

3- پیش‌بینی می‌شود که مجموعه‌ای عظیم از جهان‌ها، از «هیچ» سربرآورده باشند.

اولاً که این نظریه هیچگونه پیش‌بینی ِ خاصی (از هر نوعی که فرض بگیرید) در خصوص پیدایش هستی نمی‌کند. همه آن چیزی که در این نظریه مطرح می‌شود، بحث از احتمالات است. ثانیاً اگر پیش‌بینی خاصی هم در این‌باره بکند، ناخواسته خودش فرض را بر این گرفته که نظریه  M، پیش از وجود جهانْ وجود داشته است. در این صورت دیگر مطمئناً با هیچ مواجه نخواهیم بود! و تازه این سؤال مطرح می‌شود که خودِ نظریه M تا پیش از پیدایش جهان کجا بوده و از کجا آمده؟
به هر حال نظریه  M، یک نظریه فیزیکی ِ تأییدشده نیست. فقط یک گمانه‌زنی پُراشکال راجع به چارچوب فرضی ِ یک نظریه نهایی در علم فیزیک است و به هیچ عنوان نباید آن را با فیزیک رسمی اشتباه گرفت. در حال حاضر این نظریه فقط یک فرض است – فرضی هم که هیچگونه برتری خاصی نسبت به مفروضات فلسفی ندارد.

پرسش از ماهیت نیستی یا عدم (هیچ)، پیشینه‌ای به بلندای تاریخ فلسفه دارد و حتی هایدگر آن را اساسی‌ترین معضل فلسفه عنوان کرده است. نویسندگانِ طرح عظیم، همان سؤالی را پیش کشیده‌اند که لایب‌نیتز (Leibniz) حدود سیصد سال پیش پرسیده بود: چرا هستی، مقدمِ بر نیستی است؟

درست است.

یکی از جذاب‌ترین وجوه کیهان‌شناسی ِ جدید هم این بوده که در واقع همین سؤال را به شکل تلویحی، و البته قابل تصورتر ارائه می‌کند؛ که شما در مقاله فیزیک، پیچیدگی و علیت، آن را به زیبایی مطرح کرده‌اید: "آیا می‌شود باور کرد که وجود تابلوی مونا لیزا، یا نظریه نسبیت اینشتین را می‌شده از افت و خیزهای کوانتومی ِ فضا در اولین لحظات عمر جهان استنتاج نمود؟4"
هاوکینگ و مدولینو، عدم را وجه عینی ِ جهان خارجی برشمرده‌اند و لذا معتقدند که جهان از هیچ یا عدم سربرآورد. پنجاه سال قبل از آنها هم هایدگر این نفی ِ مضاعف را [البته نه در مورد آفرینش] در این جمله معروفش آورده بوده که "عدم، می‌عدَمد" (یعنی «نیستی»، خود را «نابود» می‌کند [و لذا «بود» می‌شود]).
با این‌حال شما و شمار دیگری از فیزیکدانان، عدم را وجه ذهنی جهان قلمداد می‌کنید [یعنی چیزی به نام عدم وجود ندارد، بلکه این «موجودیت» انسان است که بخشی از «وجود» را به‌واسطه نقصان ذاتی‌اش، عدم فرض می‌گیرد]. در همان مقاله فیزیک، پیچیدگی و علیت، می‌خوانیم: "فیزیکِ امروز، درباره قوانینی که قادر به توضیح علت پیدایش چیزهایی نظیر ساختمان، کتاب، کامپیوتر، قاشق چایخوری و ... باشند، هیچ حرفی برای گفتن ندارد و تازه این را هم می‌دانیم که پیدایش ِ هیچکدام از این اشیاء، محصول تخطی از رابطه علیت نبوده است". در مقاله فیزیک و هستی‌شناسی ِ وابسته به آن، شما علت این ناتوانی را چنین توضیح می‌دهید: "هر تلاشی که به‌منظور برتری بخشیدن یک علت خاص بر سایر علل ِ موجود انجام بدهیم (که معمولاً با عبارت "هیچ چیز به جز ..." نیز همراه می‌شود [یعنی مثلاً بگوییم علت سوختن کبریت، هیچ چیزی به جز گرما نیست؛ و لذا سایر عوامل را نادیده بگیریم])، اساساً از موضع گمراه‌کننده‌ای به قضیه نگریسته‌ایم (و در واقع همین اشتباه، اساس تفکرات مرتجع و متحجرانه است). اهمیت این نکته زمانی عیان می‌گردد که کسی مدعی شود علم ِ فیزیک، یا زیست‌شناسی ِ تکاملی، یا جامعه‌شناسی، یا روان‌شناسی و یا هر علم دیگری، به تنهایی قادر به تبیین کلیه زوایای ذهن انسان است". حالا سؤال من این است که خودتان کلمه هیچ را از حیث فیزیکی چگونه تعریف می‌کنید؟

[هیچ یعنی] وقتی‌که هیچ چیز وجود نداشته باشد؛ نه میدان‌های کوانتومی و نه اصلاً نظریه میدان‌های کوانتومی، نه نظریه  M، و نه حتی خلأ.

http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Boomerang.jpg          

[ تصویر حقیقی (با رنگ‌آمیزیِ کاذب) بخشی از جهان، هنگامی‌که تنها 380 هزار سال از عمرش گذشته بود (حدود 2 صدم درصد از عمر فعلی ِ آن)؛ اقیانوسی مملو از اتم‌های سرگردان هیدروژن و هلیوم. قطر متوسط لکه‌های خال‌پلنگی‌شکلی که در عکس دیده می‌شود، حدود 466 میلیون سال نوری است و نشان از تجمع ِ بیشتر گاز در این مناطق می‌دهد؛ مناطقی که رفته‌رفته اجتماعات عظیم کهکشان‌ها در آن‌ها شکل گرفت و سرانجام رفته‌رفته جهان شکل کنونی‌اش را گرفت. الیس، با اشاره به کاستی‌های فیزیک مدرن می‌پرسد: آیا می‌شود از روی این افت و خیزها فهمید که روزی در آینده، تابلوی مونالیزا کشیده خواهد شد، یا اینشتین نسبیت‌اش را ارائه خواهد داد؟ / عکس از تلسکوپ میکروموجی ِ BOOMERanG، مربوط به سال 2000]                        


4- پیدایش این جهان‌ها مستلزم دخالت هیچ خدا یا موجود «ماوراءالطبیعی» ِ دیگری نیست.

در مصاحبه رادیویی‌تان با برنامه علم و امید، در جایی گفتید: "... من عاشق علم هستم. عاشق روش‌هایی هستم که به کار می‌بندد - اما محدودیت‌هایی هم دارد. و این محدودیت‌ها، که به گمان من شناختن‌شان فوق‌العاده مهم است، این است که علمْْ هرگز قادر به دیدن اخلاقیات یا زیبایی‌شناسی یا معنا یا متافیزیک و علی‌المجموع همه این حوزه‌ها نیست. آنوقت می‌بینی که بعضی‌‌ها سراسیمه می‌گویند:  ای بابا! این خدا هم دیگر قدیمی شده که می‌خواهند هر شکافی را با آن پر کنند؛ این خدا دیگر از اعتبار افتاد. اما منظور من، خدای شکاف‌پرکن نیست؛ منظورم خدای آستانه‌هاست". 
"... خدای آستانه‌ها"؛ من عاشق این تعبیر شما هستم. جان هانر (John Honner) هم در خصوص گرایشات دینی ِ نیلز بور (Niels Bohr)، با توصیفات مشابهی می‌نویسد: "بور، به درد مشترک فیزیکدانان و الهی‌دانان در به کارگیریِ زبان، به ترتیب برای توصیف پدیده‌های خارق‌العاده دنیای اتمی و نیز پدیده‌های فوق‌طبیعی، پی برده بود ... در علم ِ فیزیک، بحث‌مان راجع به خدا نیست؛ بلکه راجع به چیزهایی‌ست که «می‌توان» دانست‌شان. اگر بخواهیم از خدا صحبت کنیم، بایستی به روشی کاملاً متفاوت این کار را بکنیم ... خیلی‌ها قبول دارند که بور، تحت تأثیر نوعی «هارمونی» ابدی و بیکرانه بود که به هیچ عنوان نمی‌شود آن را فی‌نفسه بیان نمود و فقط آن را بایستی دید و دید. لذا باور به کثرت و وحدت، نه فقط راز کامیابی علم بوده، چنانکه بور اعتقاد داشت؛ بلکه مدرکی برای وجود نوعی متافیزیک منطقی هم هست".
اگر بحث‌مان در اینجا راجع به کتاب طرح عظیم نبود، شاید سؤالم را اینطور می‌پرسیدم که متافیزیک منطقی از دید شما چه معنی می‌دهد؟ اما اجازه بدهید آن را اینطور بپرسم: از منظر علمی و فلسفی، آیا می‌شود صفات «فوق‌طبیعی» (که در عین عبارت کتاب طرح عظیم به کار رفته) و «متافیزیکی» را یکی شمرد؟
 
من بین این دو اندکی تفاوت می‌بینم: متافیزیک به معنای فرارَوی از محدوده فیزیک و حتی محدوده «وجود» است: یعنی مثلاً کاری که می‌شود به کمک ریاضیات انجامش داد. اما صفت «فوق‌طبیعی»، حامل نوعی قصدْورزی و هدف‌محوری‌ست که در صفت «متافیزیک» به چشم نمی‌خورد5.

اگر قرار بود خودتان صفتی را به هستی ِ غیرفیزیکی نسبت بدهید، کدامیک از این دو را به کار می‌بردید؟

فوق‌طبیعی.

5- این جهان‌های چندگانه، محصول اجتناب‌ناپذیر قوانین فیزیک هستند. یعنی «علم» می‌گوید که باید باشند.

هیچ نوع از انواع علم رسمی و تأییدشده، به وجود جهان‌های متعددی که قوانین مخصوص به خودشان را هم داشته باشند اشاره نمی‌کند. هرکه پیرو این فرضیه‌ها باشد، فرق فیزیک رسمی و فیزیک فرضی را هنوز نمی‌شناسد. اگر حقیقتاً دانشمندی بیاید و این حرف‌ها را بزند، حسن نیتش را از یاد برده. این‌ها هوس‌های زودگذر است و هیچ مدرکی هم پشتیبان‌شان نیست. می‌توانی به کتاب‌های لی اسمولین (Lee Smolin) و پیتر وژت (Peter Wojt) هم مراجعه کنی.

در این‌که فرض وجود جهان‌‌های موازی و ابرجهان را هرگز نمی‌شود آزمود و به صحتش پی برد، هیچ شکی نیست و همانگونه که خودتان هم در مقاله آیا ابرجهان وجود دارد؟، نوشته‌اید، "فکر کردن به مقوله ابرجهان، فرصت خوبی برای فهمیدن سرشت علم است". در جای دیگری هم به صراحت اظهار کرده‌اید که "جالب است؛ از یک طرف می‌گویند که زینت علم، آزمایش‌پذیر بودن‌اش است و از یک طرف هم برای توجیه برخی خصوصیاتِ ظاهراً ایده‌آلِ جهان ما [یعنی خصوصیاتی که احتمالش کم بوده تا تصادفی به وجود آیند]  به فرضیه ابرجهان متوسل می‌شوند".

دقیقاً همین‌طور است!

بگذارید ایده‌آل بودن برخی خصوصیات فیزیکی ِ جهان و چند و چون‌اش را در سؤال بعدی بررسی کنیم. در اینجا می‌خواهم راجع به سرشت و ماهیت علم از شما بپرسم. شیلا جونز (Shiella Jones) در مقدمه کتاب The Quantum Ten، مقایسه جالبی را بین فیزیک مدرن و فیزیک یونان باستان انجام می‌هد و می‌نویسد:
"اگر الئایی‌ها [فلاسفه پیش از سقراط، که غالباً ساکن شهر الئا در ایتالیای فعلی بودند] می‌گفتند که حقیقتْ همان منطق است، فیزیکدانانِ جدید می‌گویند حقیقت همان منطق ریاضی‌ست. در واقع هر ایده‌ای که به تأیید منطق ریاضی نرسیده باشد را نمی‌شود معتبر پنداشت. اینکه بیاییم از خیر آزمون تجربی، به‌عنوان شاخصی برای اعتبارسنجی نظریات‌مان بگذریم، فقط در صورتِ ایمان بی‌چون و چرا به قابلیت‌های ریاضی امری پذیرفتنی جلوه می‌کند. ولی خطر ِ افتادن در این مسیر می‌تواند این باشد که فیزیک نظریِ امروز - یعنی علمی که به توضیح ژرف‌ترین حقایق هستی‌مان می‌پردازد - بار دیگر در معرض محدود ماندنِ به تنها یک دیدگاه است [و سایر دیدگاه‌ها را پس می‌زند]؛ اتفاقی که ‌در اعصار کهنْ آنقدرها خوشایند نبود، چراکه علم ِ ارسطویی، به‌مدت دو هزار سال فقط درجا زد. فیزیکدانانِ نظری امروز، فقط دو دهه است که در جا می‌زنند و شاید هنوز زود باشد که خودمان را نگران موضوع بکنیم. اما بعضی از فیزیکدانان نظری و ریاضیدانان هم هستند که زنگ خطر را برای سمت و سویی که فیزیک جدید در پی گرفته، به صدا درآورده‌اند".
شما یکی از همان ریاضیدانان هستید؛ و این را هم می‌دانیم که شانس هدایت مسیر فیزیک نظری به راهی واقع‌بینانه‌تر، از طریق شواهد تجربی - یعنی همان امکانی که بالاخره راهِ گریز از جهان‌بینی ارسطویی را گشود - بسیار اندک، و شاید بهتر بشود گفت صفر است. ما برای همیشه در جایی میان عدم قطعیت دنیای کوانتومی از یک سو، و محدودیت صریح افق کیهانی‌مان از سوی دیگر، معلق خواهیم ماند6. به همین دلیل است که گمان نکنم اصلاً بشود فرضیاتی مثل ابرجهان و ریسمان (و یا هر فرضیه مشابه دیگری که در آینده از این اوضاع بغرنج، سر بربیاورد) را در معرض آزمون تجربی قرار بدهیم7. ما مانده‌ایم و یک ایمان بی‌چون و چرا به قابلیت‌های ریاضی‌؛ و همانگونه که بلز پاسکال هم گفته، "در ایمان، به‌قدر کسانی که بخواهند باور کنند، روشنایی وجود دارد و به‌قدر کسانی که نخواهند باور کنند هم تاریکی". سؤال من این است که به نظر شما فیزیکدانان معاصر، با ایمان وافرشان به قابلیت‌های ریاضی، می‌خواهند چه چیزی را باور کنند؟

می‌خواهند از شر عدم قطعیت خلاص شوند. این یکی از قدیمی‌ترین آرزوهای ذهن بشر است، که البته دست‌نیافتنی هم هست. درست است، ریاضی قابلیت‌های بسیاری دارد، اما در استفاده از آن هم محدودیت‌هایی پیش پای ماست. این فیزیکدانان از آنجاکه وجود چنین محدودیت‌هایی را منکر می‌شوند، مرتجع‌اند. یادشان رفته که مدل‌های ریاضی، صرفاً آرمان‌پردازی و در واقع تعمیم ِ قسمتی از جهانِ خارجی به کل جهان هستند و لذا فقط قسمتی از جهان را توضیح می‌دهند. ادینگتون (Eddington)، این مسأله را به زیبایی در کتاب ماهیت جهان فیزیکی تشریح کرده.

6- اکثر این جهان‌ها، کوچک‌ترین شباهتی به مال ما ندارند و اصلاً واجد شرایط لازم برای میزبانی از حیات هم نیستند. فقط در شمار معدودی از آن‌ها حیاتْ امکانِ نمو پیدا می‌کند. از این‌روست که «بودن» ما صرفاً در آن جهان‌هایی ممکن بوده و هست که میزبان حیات بوده باشند.

ریشه فرضیه جهان‌های موازی و ابرجهان، به تلاش ِ کیهان‌شناسان برای حل دو معما برمی‌گردد: ١) اینکه چرا قوانین فیزیک، همین‌هایی هستند که ما می‌بینیم و چیزهای دیگری نیستند [و لذا فرض را بر این می‌گیرند که جهان‌های زیادی با قوانین متفاوتی وجود دارد و ما تصادفاً در همین جهانی متولد شده‌ایم که می‌بینیم)؛ و ٢) اینکه چرا جهانِ ما ظاهراً از برخی شرایط سخت و از پیش‌تعیین‌شده و با محدویت‌های سخت‌گیرانه‌ای که گویا مصنوعی به نظر می‌رسد، متولد شد و به رشدش ادامه داد [مثلاً کافی بود که چگالی ماده در جهان، فقط کمی بیشتر از مقدار کنونی‌اش باشد، تا همان اول بر روی خودش فروبریزد و هرگز متولد نشود]. دیدگاه شما راجع به معمای دوم، دیدگاهی جالب و در عین حال تأمل‌برانگیز ا‌ست:
"این شش عدد8، مثل دستورالعمل جهان ما هستند. از این گذشته، هر مقدار دیگری را هم که اتخاذ می‌کردند، نتیجه دیگری [و در نتیجه جهان متفاوتی] به دست می‌آمد: اگر فقط یکی از این شش عدد، «تنظیم» نبود، نه جهانی وجود می‌داشت، نه ستارگانی و نه حیاتی. آیا این ایده‌آل‌بودگی را بایستی به حساب تصادف محض گذاشت؟ یا محصول مشیت یک خدای مهربان؟ به نظر من هیچکدام از این دو نبوده. می‌توانسته بی‌نهایت نوعْ جهانِ دیگر هم وجود داشته باشد که عددهای اصلی‌شان متفاوت از وضعیت فعلی جهان ما بوده باشد. اکثرشان هم جهان‌های عقیم و متروکه‌ می‌شدند. ما فقط می‌توانسته‌ایم در آن جهانی که همه چیزش جفت و جور بوده به دنیا بیاییم (و لذا هم‌اکنون «بودن» خود را در آن احساس کنیم)".
منظور من [از طرح این مسأله]، ارتباط ژرف موجود بین قوه آگاهی انسان و مقوله وجود او در جهان از نقطه‌نظر این دیدگاه است، که به خوبی می‌شود آن را به رابطه «معرفت‌شناسی» (Epistemology) و «وجود‌شناسی» (Ontology) در وادی فلسفه تعمیم بخشید9. ما در اینجا به صراحت می‌بینیم که به رغم نظر نویسندگانِ کتاب طرح عظیم که می‌گویند "فلسفه مرده است"، پیدایش برخی سناریوهای آزمایش‌نشدنی در حوزه فیزیک جدید، در حقیقت یک زنگ خطر ِ فلسفی‌ست که تازه دارد علم را از خواب جزمی ِ طولانی‌مدتش بیدار می‌کند.

کاملاً درست است؛ چنین علمی دارد اندک‌اندک متافیزیکی می‌شود [تا فیزیکی]. اگر هنوز بخواهیم این‌ها را علم بنامیم، باید ببینیم که تعریف‌مان از علم چیست.

حالا سؤال من این است که با توجه به دیدگاه فیزیکی/فلسفی شما نسبت به مقوله ایده‌آل‌بودگی ِ جهان ما - که می‌گوید: ما فقط می‌توانسته‌ایم در آن جهانی که همه‌چیزش جفت و جور بوده به دنیا بیاییم و لذا هم‌اکنون خود را در آن احساس کنیم ...

ببین؛ این یک نوعْ وضعیت گزینشی‌ست. اگر، تأکید می‌کنم اگر ابرجهان وجود می‌‌داشت، این [دیدگاه]، توضیح ِ خوبی می‌بود. اما باز هم اگر اینطور بود [و مثلاً ابرجهانی در کار بود]، دوباره همان سؤالاتی که راجع به جهان داشتیم، این بار در خصوص ابرجهان ظاهر می‌شد: چرا ما در این جهانیم و در جهان دیگری نیستیم؟ چرا ما در آن جهانی ظاهر شده‌ایم که میزبان حیات بوده؟ اصلاً خودِ ابرجهان از کجا آمده؟

حالا سؤال من راجع به ماهیت وجود است. با توجه به دیدگاه فیزیکی/فلسفی شما نسبت به مقوله ایده‌آل‌بودگی ِ جهان، وجود به چه معناست؟

وجود از دید من شامل تمام موجودات فیزیکی، و غیرفیزیکی می‌شود.

7- برای کسب ژرف‌ترین درک ممکن از جهان هستی، نه‌فقط بایستی «بدانیم» که جهانْ چگونه رفتاری دارد، بلکه به علتش هم بایستی پی ببریم.

نیلز بور می‌پرسد: "ما انسان‌ها به چه تکیه کرده‌ایم؟"، و خودش در ادامه پاسخ می‌دهد: "ما به کلمات تکیه کرده‌ایم ... کار ما تبادل تجربیات و ایده‌هایمان [از طریق زبان] به دیگران است. ما همیشه در تقلای وسعت بخشیدنِ به دایره توصیفات‌مان هستیم، آن هم به نحوی که بداهت معنای کلمات و ماهیت عینی‌شان از دست نرود ... ما چنان در زبان‌مان معلقیم که حتی نمی‌توانیم بگوییم کجا بالاست و کجا پایین. کلمه واقعیت هم یک کلمه است؛ کلمه‌ای که باید یاد بگیریم آن را چگونه به کار بندیم".
شما هشدار مشابهی را در خصوص رابطه علیت هم گوشزد کرده‌اید که من آن را نقل می‌کنم:
"مدل‌سازی‌های مبتنی بر رابطه علیت، هرگز کامل نخواهند بود: آنها همیشه بخشی از چیدمان علّی ِ قضایا را مدنظر نمی‌گیرند (واضح‌ترین دلیلش هم اینکه این روابط، از بزرگ‌ترین تا کوچک‌ترین مقیاس‌‌های جهان را شامل می‌شود و ما هم نمی‌توانیم همگی ِ متغیرهای علّی ِ دخیل در روابطمان را معرفی کنیم، چه برسد به خود روابط). مدل‌های ما نمایانگر صرفاً بخشی از روابط علّی هستند، اما نه همگی‌شان. پس باز هم مثل همیشه می‌گویم: مدل‌های علّی را با واقعیت اشتباه نگیرید!10"

کاملاً صحیح! تنها نقشه‌ای از جهان که آن را به شکل کامل نشان‌مان بدهد، یک کپی ِ هم‌اندازه‌ از خود جهان است: یک نسخه المثنی. در آن صورت است که دیگر  شما با مدل طرف نیستید، بلکه به واقعیت رسیده‌اید.


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Bohr.jpg                 


[ما چنان در زبان‌مان معلقیم که حتی نمی‌توانیم بگوییم کجا بالاست و کجا پایین. کلمه واقعیت هم یک کلمه است؛ کلمه‌ای که باید یاد بگیریم آن را چگونه به کار بندیم / نیلز بور ]       


پس اگر خوب متوجه شده باشم، مادام که بخواهیم از واقعیت سردر بیاوریم، در محدودیتِ مدل‌های مبتنی بر علیت، معلق هستیم؛ یعنی در محدوده معرفت‌شناسی. با این وجود، نکته جذاب اینجاست که به قول بور، "در نمایش باشکوه هستی، ما نه‌تنها تماشاچی، که بازیگر هم هستیم". خودمدارترین11 نوع بشر هم دیگر نمی‌تواند منکر وجود خودش بشود. پس سؤال من این است: وقتی قرار باشد که مدل‌های مبتنی ِ بر علیت، هیچ طرح درست و کاملی از واقعیت ارائه ندهند، پس چرا معتقدیم که اصلاً واقعیتی وجود دارد که هرگز نمی‌شود آن را فهمید؟ چرا واقعیت، صرفاً یک توهم نیست؟ اگر واقعاً واقعیتی در کار است، انسان چگونه متوجه‌اش شده است؟

از راه‌هایی که نه به خواست ما مربوط است و نه به انتظارات ما. در واقع خودش را به ما تحمیل می‌کند. در زندگی انسان، این واقعیتْ از طریق تصاویر نیمه‌حقیقی خودنمون می‌شود؛ تصاویری که فقط بخشی از حقیقت را نشان‌مان می‌دهند.

پس بحث‌مان تابدینجا کشیده شد که در صحبت از جوانب ژرف حقیقت، هیچ چیزی را نمی‌شود بدیهی فرض گرفت، حتی چیزهای ظاهراً ساده‌ای مثل معنی کلمات علم، هیچ، جهان، دانستن و ...؛ چه برسد به کلماتی مثل خدا، معنا و حقیقت. یعنی نویسندگان کتاب طرح بزرگ، فلسفه‌شان را صرفاً در این جمله خلاصه کرده‌اند که "فلسفه مرده است". از طرفی شما در حاشیه اجلاس گرانادا در سال گذشته هم گفتید:
"اگر می‌خواهید که مدل‌سازی‌هایتان، به نحوی با وجود، و نیز معنای زندگی گره بخورد، باید فرآیندهای زیست‌شناختی، نحوه رشد پیچیدگی، حیات روزمره، و همچنین فیزیک و ستاره‌شناسی و کنش‌های بالا-به-پایین12 را هم جدی بگیرید. نمی‌شود فقط مدل‌های فیزیکی ِ صرفاً ساده را در نظرگرفت و بعدش راجع به منشأ حیات و آگاهی صحبت کرد، و البته نه راجع به معنا. اگر بخواهید قدم به این وادی بنهید، مجبورید که فلسفه را جدی بگیرید، نه اینکه بگویید بیخود است".

کاملاً درست است!

شما خودتان در دهه ٧٠، به اتفاق هاوکینگ، کتابی نوشته‌اید و از همکارانش هم بوده‌اید. به نظرتان چه وجوه تمایزی بین جهان‌بینی شما و او هست که هم‌اکنون اینقدر نظرات‌تان با هم اختلاف دارد؟

او جهان را فقط از دید فیزیک می‌بیند؛ چراکه تخصص‌اش این است. چنین نگاهی با تجربه زندگی در محیطی خارج از آکسفورد و کمبریج و جاهای دیگری مثل کلتک13 متعادل نشده.


      http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Hawking.jpg


                        [   "او جهان را فقط از دید فیزیک می‌بیند ..."  ]


بدترین کژفهمی ِ ممکن از مسائلی که تابدینجا راجع به محدودیت‌های علم انجام شد، چه می‌تواند باشد؟ من اگر باشم، می‌گویم نوعی بهانه‌تراشی برای توجیه گرایشات شبه‌عرفانی و رهبانی‌گری: یعنی علم، ذاتاً دچار محدویت است؛ پس هیچ سنخیتی با ایمان دینی پیدا نمی‌کند و لذا باید آن را به نفع دین وانهاد. حقیقت، محصور در قلمرو دین است. در اینصورت جواب‌تان چه خواهد بود؟

من هیچ ناسازگاری خاصی بین علم و احساسات معقول و مشهود دینی نمی‌بینم، پس هیچ اعتقادی هم به وانهادن علم ندارم، چون که حقیقتِ گسترده‌تری هست که علمْ واقعاً می‌تواند حس‌اش کند (مثلاً وجود اخلاقیات). کار سختی‌ست که همیشه در کمال جدیت، هم به توانایی‌ها و هم به محدودیت‌های علم واقف بود و در عین حال سرشت حقیقی انسان را هم در نظر داشت؛ آن هم نه با یک دید تحویل گرایانه. [سخت است، ولی] می‌‌شود اینگونه بود.

حرف‌تان کاملاً درست؛ اما شما در مصاحبه‌تان با کریستا تیپت (Krista Tippett)، اظهار کرده‌اید:
"در واقع ما هیچ مدرکی که بگوید قوانین فیزیک از کجا آمده‌اند، در اختیارمان نیست. می‌دانیم که این قوانینْ وجود دارند. می‌دانیم که مؤثرند. نمی‌دانیم از کجا آمده‌اند. پس فوق‌العاده مهم است که بدانیم ما راجع به این مسائل هیچ نمی‌دانیم".
از این منظر، علم فقط می‌تواند بگوید (البته با لحنی فلسفی) که "چه چیزهایی نمی‌دانیم"؛ و همانگونه که شما در نقل قول بالایتان تصریح کرده‌اید، برای هر انسانی فوق‌العاده مهم است که بداند "چه چیزهایی نمی‌دانیم". پس من سؤال قبلی‌ام را اینطور می‌پرسم که آیا در مقوله ایمانِ دینی، دانستن اینکه "چه چیزهایی نمی‌دانیم"، به قدر ِ دانستن اینکه "چه چیزهایی هست" اهمیت دارد؟

البته؛ کاملاً موافقم!

با این وجود، حفظ ایمان دینی به رغم طرد برهان علیت، می‌تواند تبعات چشمگیری در جهان‌بینی انسان داشته باشد و او را کاملاً از ارتجاع و تحجر فکری به دور بدارد. در اینجا از شما می‌خواهم که دیدگاه‌تان راجع به رابطه علیت و همچنین مقوله وجود را این بار با توجه به نقل قولی که در ادامه از شما می‌آورم توضیح دهید. شما پس از دریافت جایزه تمپلتون، در یک مصاحبه رادیویی گفتید:
"در واقع خیلی‌ها هستند که فکر می‌کنند 'اگر قرار باشد جهان از جایی نشأت گرفته باشد، پس معلوم است که موجودی مثل خدا هم آن را بایستی به وجود آورده باشد. ولی در زمان «سَنت آگوستین» هم می‌دانسته‌اند که چنین برهانی صحت ندارد و چه جهان از جایی پیدا شده باشد و چه نشده باشد، هنوز سؤالات به مراتب مهم‌تری راجع به خودِ وجود مطرح است؛ اینکه چرا [جهان] چنین و چنان است و بر چه متکی‌ست. پس این مسائل هیچ ارتباطی به این ندارد که جهان از کجا به وجود آمد [خودِ آنجا از کجا آمد؟!]".

در اینجا فقط بحثم معطوف به این بوده که پیدایش ِ فیزیکی جهان، هیچ پاسخ قانع‌کننده‌ای به راز ژرفِ «بودن» ِ چیزها نمی‌دهد. این دو مقوله را باید از هم تفکیک کرد14.

خب حالا من از شما می پرسم: جهان از کجا آمد؟!

من خودم را به این دلخوش کرده‌ام که پیدایش، به شکل عمیقی هدفمند بود. هدفی که هم شامل معنا می‌شود و هم فیزیک. بعد از آن بود که دلیل اصلی و هدفش پیدا شد. اینکه چرا به چنین معتقدم، دیگر از حدسیات دینی و فلسفی خودم است.

شما در کتاب سرشت اخلاقی جهان (On the Moral Nature of the Universe)، به اتفاق نانسی مورفی (Nancy Murphy) مدعی شده‌اید که نوع خاصی از احساس اخلاقی که خودتان آن را Kenotic Ethics – تلویحاً به‌معنی «ایثار» - نامیده‌اید، از خصال ذاتی همان جهانی‌ست که فیزیکدانان و کیهان‌شناسان هم بر رویش تحقیق و بررسی می‌کنند؛ و در مجموع، اخلاقیات از ابداعات انسان و یا جامعه نیست. با این حال از طرفی می‌بینیم که هرچه علمْ بیشتر و بیشتر پیش رفت و متمدن‌تر شدیم، خشونتِ بیشتری هم - چه در سطح فردی و چه در سطح جمعی – دامن‌گیر جامعه جهانی شد. مثالی می‌زنم:
در سیزدهم ژولای سال ١٩٩٥، شاتل فضایی دیسکاوری، به همراه فضانوردانش زمین را برای استقرار یکی از ماهواره‌های فوق‌پیشرفته ناوگان TDRSS ترک گفت که طبیعتاً نمادی از پیشروترین وجوه علم و تکولوژی بشر در آن برهه از تاریخ بود. اما وقتی که در بیست و دوم ژولای (یعنی ٩ روز بعد) به زمین نشست، قریب به هشت هزار شهروند بیگناه، در شهر تحت محاصره صربنیتسا از روی زمین محو شده بودند و این تازه نقطه اوج یک جنگ سه‌ساله در حوزه بالکان بود. درست یک سال قبل از آن، و در هفدهم ژولای ١٩٩٤، یکی از دهشتناک‌ترین وقایع تاریخ انسان، یعنی نسل‌کشی روآندا با قریب به ٨٠٠ هزار کشته، بالاخره پس از صد روز به آخر رسید. این مردم، با بدوی‌ترین ابزارهای ممکن (مثل داس و تبر) سلاخی شدند و جامعه جهانی هم فقط به تماشا نشسته بود.

درست است؛ اما پیشرفت بشر، علی‌المجموع مثبت بوده، هرچند که قدم‌هایی هم رو به عقب داشته‌‌ایم (استفان پینکر – Stephan Pinker – این مسأله را در آخرین کتابش بررسی کرده). مثلاً دیگر انسان‌ها را به جرم عقایدشان در خیابان‌های لندن و آکسفورد نمی‌سوزانند. درصد انسان‌هایی که امروزه درگیر جنگ هستند، کمتر از همیشه‌ی تاریخ بوده.

با این حال این روزها هم که علمْ مثل مرهمی برای معضلات بشری شناخته می‌شود، خشونت به یک شکل مزمن و کشدار، در کشورهایی مثل عراق، افغانستان، سوریه، بحرین، اسرائیل، سودان و ... بیداد می‌کند.

و علم ِ امروز هم هیچ توضیحی برایشان ندارد.

از طرفی در سطوح فردی‌تر هم توهم یک زندگی سراسر عقلانی (اصطلاحی که خودتان به کار برده‌اید) و همچنین باور به افسانه‌های آخرالزمانی و وانهادن سرنوشت‌مان به سمت و سویی که به هیچ عنوانْ هم‌جهت با کیفیات ذاتی جهان - از جمله به قول خودتان ایثارگری - نیست، رفته‌رفته ذهن نورستگان زمانه ما را دارد تسخیر می‌کند. سؤال آخرم این است که چرا ما به جای کشف بخشندگی و نوع‌دوستی در جهان، به دنبال ابداع خشم و خشونت افتاده‌ایم؟ و به نظر خودتان علاج دردمان چیست؟

گرایشات عمیقی در وجود همگی ما مبتنی بر حفظ خشم خودمان در برابر خشم دیگری وجود دارد و ریشه‌هایش هم به زیست‌شناسی تکاملی برمی‌گردد (و در واقع این، جان‌مایه تکامل داروینی محسوب می‌شود). چنین گرایشاتی توسط کسانی مثل گاندی، لوتر کینگ، توتو15 و دالایی لاما به کمال رسیده‌اند. راه حلی که پیش ِ روی ماست، پیروی از منش همین رهبران روحانی‌ست که سفیر عشق و دوستی شده‌اند. مشکل‌مان اینجاست که نمی‌دانیم این افراد را کجا باید یافت.


http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Bosnian-Conflict.jpg


           [   "و علم ِ امروز هم هیچ توضیحی برایشان ندارد" / جنگ بوسنی؛ عکس از Roger Hutchings   ]  



* * *

نتیجه‌گیری

(توضیح: این قسمت از مقاله، صرفاً به سبب شفاف‌سازی وجوهِ فلسفی / زبان‌شناختی ِ گفتگوی بالا تنظیم شده است و الزاماً پیوستگی ِ مستقیمی با متن گفتگو ندارد. لذا در صورت عدم تمایل، می‌توان از آن درگذشت).

*

آیا یگانه بودن جهان هستی و نیز زبانِ انسان، اشاره به هیچ شباهت دیگر و یا حتی رابطه‌ای بین این دو مقوله می‌کند؟

شاید بشود اینگونه هم گفت: آیا زبانْ (به‌عنوان تنها ابزار رد و بدل اطلاعات از نسلی به نسل دیگر و از فردی به فرد دیگر) می‌تواند تصویری حقیقی از جهانِ واقع را به ما ارائه کند؟ سعی نویسنده در این فصل ِ واپسین مقاله‌، پاسخ‌گویی به این سؤال از طریق قیاس برخی جملات تأمل‌برانگیز ِ پروفسور الیس در این گفتگو، با بندهای 6.43 تا 7 از کتاب رساله منطقی-فلسفی، نوشته ریاضیدان و فیلسوف بزرگ اتریشی، لودویگ ویتگنشتاین (Ludwig Wittgenstein) است که در آن‌ها سعی در شفاف‌سازی رابطه زبان با جهان می‌شود و در نهایت هدفِ شاید غیرمنتظره این مقاله و پاسخ صریح سؤال بالا را آشکار می‌کند که: «جهان [آنگونه که می‌فهمیم]، همان زبان [آنگونه که میدانیم] است».

در اشاره به ژرفای معانی ِ نهفته در هر گزاره‌ی کوتاهِ رساله، ذکر همین نکته بس که یان هکینگ (Ian Hacking)، از فلاسفه برجسته دوران ما که برخی او را یکی از ده فیلسوف برتر زنده حوزه‌ی فلسفه تحلیلی برمی‌شمرند، معتقد است "تا زمانی‌که تمدن مغرب‌زمین برپاست، دو شاهکار ادبی-فرهنگی‌ست که مکرر خوانده می‌شود و به مثابه اوج توانایی بشر ِ غربی در تقریر درک خویش از عالم هستی و فتح زوایای ناشناخته انسان، مورد بحث و گفتگو قرار می‌گیرد: برادران کارامازوف داستایفسکی، و رساله منطقی-فلسفی ِ ویتگنشتاین". قیاس ِ جملات پروفسور الیس در این گفتگو با جملات بخش پایانی کتاب رساله، صرفاً جهت سامان‌بخشی به آراء علمی-فلسفی ِ ایشان در قالب یک روایت موجز و منسجم است و این قیاس ِ سخت، فقط از سر تشابه جملات این دو اندیشمند، بر من ِ کم‌تجربه سهل افتاد.
جملات زیر، با ترجمه بنده از متن انگلیسی ِ رساله  با نظر به ترجمه فارسی ِ دکتر میرشمس‌الدین ادیب‌سلطانی از متن آلمانی؛ از بند 6.43 تا هفتمین و واپسین بند کتاب انتخاب شده‌اند و جملات متناظر از میان اظهارات پروفسور الیس در گفتگوی بالا هم به رنگ آبی، و در پرانتز نشان داده خواهند شد. ویتگنشتاین، در نگارش این کتاب از هفت گزاره بنیادین بهره گرفته که هرکدام‌شان در گزاره‌های فرعی ِ متعددی به بحث گذاشته می‌شوند (مثلاً گزاره 6.1 در توضیح گزاره 6؛ 6.11 و 6.12 در توضیح گزاره 6.1 و الی آخر). بحث ویتگنشتاین در گزاره 6.34، با واکاوی رابطه علیت و همچنین قوانین فیزیک آغاز، و با بحث در مقوله رابطه زبان و جهان پی گرفته می‌شود (تعدادی از گزاره‌ها به سبب حفظ انسجام متن، حذف شده‌اند).

* * *

...

6.34 ) قوانین مکانیک، تلاشی در جهت برساختن کلیه گزاره‌های صحیح ِ لازم برای توصیف جهان، از طریق تنها یک دستورالعمل هستند.
(مدل‌های ریاضی، صرفاً آرمان‌پردازی و در واقع تعمیم ِ قسمتی از جهانِ خارجی به کل جهان هستند و لذا فقط قسمتی از جهان را توضیح می‌دهند).

6.3431 ) قوانین فیزیک، با تمام داشته‌های منطقی‌شان، باز هم از اشیای حاضر ِ در جهان می‌گویند.
(باید گفت اصل و اساس پیاده‌سازی مدل‌های ریاضی در قالب نظریه‌های فیزیکی، فقط طرح آزمونی برای اعتبارسنجی این مدل‌ها در جهان خارج است [یعنی نوعی آزمون و خطای ذهنی برای حدس زدن ماهیت رفتارهای جهان]؛ و اگر غیر از این باشد، فقط فلسفه بافته‌ایم).

6.3432 ) نباید از یاد برد که توصیف جهان از طریق قوانین حرکت، همواره کلی‌گویی‌ست. مثلاً در این [قوانین] هرگز از فلان نقطه‌ی به‌خصوصی صحبت نمی‌شود، بلکه همیشه بحث از صرفاً برخی نقاط یا نقاطِ دیگر است.
(فقط از طریق مدل‌های استاندارد علم کیهان‌شناسی می‌شود یک تصویر ِ ذهنی از تمامیت جهانِ هستی ساخت).


6.35 ) هرچند که پیکسل‌های عکس‌مان اَشکال هندسی هستند؛ اما معلوم است که هندسه نمی‌تواند درباره صورت و موقعیت «واقعی»‌شان چیزی بگوید. با این همه، کل عکسْ [یک شکل] هندسی‌ست و [لذا] به کلیه خصوصیاتش می‌شود صفتِ بدیهی داد. قوانینی مثل قانون علیت و ...، به عکس اشاره دارند، نه به چیزی که عکسْ آن را توصیف می‌کند.
(اگر بخواهیم همه این مفاهیم را رویهمرفته [به معنای «همه جهان هستی»] در نظر بگیریم، آنوقت است که بایستی در صحت تصورات‌مان شک کرد).


6.36) اگر قانون علیتی وجود می‌داشت، می‌توانست به نحو زیر بیان شود: قوانین طبیعت وجود دارند. اما [در آن‌صورت] دیگر این [قانون] گفتنی نبود؛ [چراکه] خودش را [بی‌نیاز به گفتن]، آشکار می‌کرد.

6.361 ) می‌توان به قول هرتز (Hertz)، این‌گونه [هم] گفت که: فقط روابط «قانون‌مند» هستند که «اندیشه‌پذیر»ند.

...

6.362 ) هرآنچه را که بشود توصیف کرد، امکان‌پذیر هم هست؛ و هرآنچه که از قانون علیت برحذر باشد را نمی‌شود توصیف کرد.

6.363 ) فرآیند استقراء یعنی فرض براینکه ساده‌ترین قانونْ بتواند هماهنگِ با تجربیات‌مان بشود.


6.3631 ) ولی مبنای چنین فرآیندی منطقی نیست؛ بلکه روان‌شناختی‌ست. معلوم است اعتقاد به اینکه پدیده‌ها واقعاً به ساده‌ترین نحو ممکن رخ بدهند، [اعتقادی] بی‌اساس است.
(تنها نقشه‌ای از جهان که آن را به شکل کامل نشان‌مان بدهد، یک کپی ِ هم‌اندازه‌ از خود جهان است: یک نسخه المثنی. در آن صورت است که دیگر  شما با مدل طرف نیستید، بلکه به واقعیت رسیده‌اید).
6.36311 ) اینکه خورشیدْ فردا [هم] طلوع می‌کند [یا نه] صرفاً یک فرضیه است؛ یعنی‌که ما «واقعاً نمی‌دانیم» قرار است طلوع بکند یا نه (رجوع کنید به پی‌نوشت 10).


6.37 ) لزومی ندارد که [صرفاً] با وقوع یک پدیده، پدیده دیگری هم رخ بدهد. آنچه هست، فقط  یک ضرورت «منطقی»ست [نه واقعی].

6.371 ) بنیاد جهان‌بینی امروزی‌مان بر این توهم استوار است که به‌اصطلاحْ قوانین طبیعت، پدیده‌های طبیعی را [واقعاً] توضیح می‌دهند.
(خودِ عبارت نظریه نهایی، دستِ معنای واقعی‌اش را رو می‌کند: بر فرض اگر به این نظریه هم رسیدیم؛ یعنی آن‌وقت همه معماهای اساسی ِ مربوط به رابطه علیت را هم حل کرده‌ایم؟).
6.372 ) بنابراین [امروزه می‌بینیم که] مردمْ قوانین طبیعت را چیزی بدیهی برمی‌شمرند؛ درست مثل «خدا» و «تقدیر»ی که پیشینیان می‌دیدند. آن‌ها، هم حق دارند و هم ندارند. پیشینیان، هرآینه که به یک تقدیر ِ آشکارا کور اعتراف می‌کردند، اشتباه‌شان هنوز کمتر بود تا مردمان مدرنی که گویا «همه‌چیز»شان شفاف و حل‌شده است.
(این دیدگاه که فقط بایستی روابط علّی ِ مطرح‌شده در علم فیزیک را به رسمیت شناخت، یک دیدگاه فوق‌العاده خام و خوش‌خیالانه است. اینها جزئی از کل هستند، اما خودِ کل نیستند).
6.373 ) جهان آنگونه نیست که من می‌خواهم.
(ریاضی قابلیت‌های بسیاری دارد، اما در استفاده از آن هم محدودیت‌هایی پیش پای ماست).

6.374 ) اگر حتی همه‌ی آنچه که می‌خواستم هم عملی می‌شد، چنین چیزی از لطف تقدیر می‌بود؛ چراکه هیچگونه ارتباط «منطقی»ای میان اراده [ما] و جهان وجود ندارد تا آنچه را که آرزو می‌کنیم، تضمین بکند؛ و ضمناً این روابط فرضی ِ فیزیکی هم چیزی نیست که خوسته باشیم‌شان.
(کار سختی‌ست که همیشه در کمال جدیت، هم به توانایی‌ها و هم به محدودیت‌های علم واقف بود و در عین حال سرشت حقیقی انسان را هم در نظر داشت؛ آن هم نه با یک دید تحویل گرایانه).
6.375 ) به‌همان‌سان که یک ضرورت منطقی وجود دارد؛ پس یک امکان‌ناپذیریِ منطقی هم وجود دارد.
(می‌خواهند از شر عدم قطعیت خلاص شوند. این یکی از قدیمی‌ترین آرزوهای ذهن بشر است، که البته دست‌نیافتنی هم هست).

...

6.4 ) تمام گزاره‌ها هم‌ارز هم‌اند.
(این عدد، یک فرم انتزاعی است که به هرکدام از این چیزها می‌تواند اشاره داشته باشد).

6.41 ) معنای جهان، بایستی خارج از جهانْ واقع شده باشد. در جهان، همه‌چیز همان هست که هست و هر واقعه‌ای همان‌گونه رخ می‌دهد که می‌دهد. «در» آن هیچ ارزشی نهفته نیست – و اگر هم ارزشی درون جهان یافته می‌شد، دیگر ارزشی نمی‌داشت.
اگر ارزشی یافته شود که ارزش داشته باشد، باید از تمام رخدادها و «وجود»، بیرون بایستد. چراکه تمام رخدادها و وجود، تصادفی‌اند.
آنچه که این [جهان] را تصادفی نمی‌سازد، نمی‌تواند «در» جهان واقع شده باشد؛ چراکه در غیراینصورت، باز تصادفی می‌بود.
باید از جهان بیرون بایستد.
(از راه‌هایی که نه به خواست ما مربوط است و نه به انتظارات ما. در واقع خودش را به ما تحمیل می‌کند).
6.42 ) پس هیچگونه گزاره اخلاقی هم نمی‌تواند وجود داشته باشد.
گزاره‌ها قادر به بیان هیچگونه امر برتری نیستند.
(علمْْ هرگز قادر به دیدن اخلاقیات یا زیبایی‌شناسی یا معنا یا متافیزیک و علی‌المجموع همه این حوزه‌ها نیست).
6.421 ) روشن است که اخلاقیات را نمی‌توان بیان نمود.
اخلاقیات، استعلایی‌ست.
(اخلاقیات و زیبایی‌شناسی یک‌چیزند).
(حقیقتِ گسترده‌تری هست که علمْ واقعاً می‌تواند حس‌اش کند (مثلاً وجود اخلاقیات)).

...

6.43 ) اگر اراده‌ای خوب یا بد جهان را دگرگون کند، تنها قادر به تغییر مرزهای جهان است، نه واقعیات آن؛ نه آن چیزهایی که می‌شود با زبان بیان‌شان نمود.
کوتاه کلام اینکه، بدین‌وسیله جهان بایستی جهانِ دیگری گردد؛ جهانِ چونان کل، اصطلاحاً بایستی رو به اوج یا کاهش گذارَد.
جهانِ آن کسی که خوشحال است، با جهان آن کسی که نیست، فرق می‌کند.
(او جهان را فقط از دید فیزیک می‌بیند؛ چراکه تخصص‌اش این است. چنین نگاهی با تجربه زندگی در محیطی خارج از آکسفورد و کمبریج و جاهای دیگری مثل کلتک متعادل نشده).

...
6.432 ) اینکه جهان «چگونه» است، هیچ ارتباطی به امر برتر پیدا نمی‌کند. خدا خود را در جهان آشکار نمی‌کند.
(منظور من، خدای شکاف‌پرکن نیست؛ منظورم خدای آستانه‌هاست).

...
6.44 ) عجیب این نیست که جهان چگونه هست؛ بلکه عجیب این است که جهان هست.
(پیدایش ِ فیزیکی جهان، هیچ پاسخ قانع‌کننده‌ای به راز ژرفِ بودن ِ چیزها نمی‌دهد. این دو مقوله را باید از هم تفکیک کرد).
6.45 ) تفکر در جهان از جنبه ابدیِ آن، مثل تفکر ِ در یک کل ِ کرانمند است.
احساس اینکه جهان، یک کل کرانمند است، احساس عجیبی‌ست.
(در زندگی انسان، این واقعیتْ از طریق تصاویر نیمه‌حقیقی خودنمون می‌شود؛ تصاویری که فقط بخشی از حقیقت را نشان‌مان می‌دهند).


6.5 ) پاسخی که نتوان به زبانش آورد، مربوط به  پرسشی‌ست که نتوان پرسیدش.
هیچ معمایی وجود ندارد.
در اصل اگر بتوان پرسشی پرسید، می‌توان آن را جواب هم گفت.
(ما چنان در زبان‌مان معلقیم که حتی نمی‌توانیم بگوییم کجا بالاست و کجا پایین. کلمه واقعیت هم یک کلمه است؛ کلمه‌ای که باید یاد بگیریم آن را چگونه به کار بندیم / نیلز بور)


6.51 ) شک کردنِ در پرسشی که نتوان پرسیدش، [نه‌تنها] انکارناپذیر نیست؛ بلکه به‌شکل محسوسی مهمل است.
چراکه شک فقط هنگامی وجود دارد که پرسشی در کار باشد؛ پرسش هم فقط وقتی هست که پاسخی باشد، و پاسخ فقط در جایی‌ست که بتوان آن را گفت.
6.52 ) حس می‌کنیم اگر حتی تمام سؤالات ممکن زندگی هم پاسخ گفته شوند، هنوز هم مسائل زندگی، پاک دست‌نخورده باقی می‌مانند. البته در آن‌صورت دیگر پرسشی باقی نخواهد بود، بلکه خودْ همان پاسخ است.
(علم ِ امروز هم هیچ توضیحی برایشان ندارد).

...

6.53 ) راه درستِ فلسفیدن این خواهد بود: هیچ نباید گفت، مگر آنچه را که می‌شود گفت؛ یعنی گزاره‌های مربوط به علوم طبیعی، یعنی چیزهایی که هیچ ارتباطی به فلسفه پیدا نمی‌کند: پس هرکسی که بخواهد از چیزی متافیزیکی سخن گوید، بایستی برایش ثابت کرد که به قسمتی از نشانه‌های واقع در گزاره‌هایش هیچ معنایی نبخشیده است. هرچند این روش برای او خرسندکننده نخواهد بود – چراکه او حس نمی‌کند اصلاً داریم به او فلسفه می‌آموزیم – اما این تنها روش ِ اکیداً درست [فلسفه‌ورزی] است.
(چنین علمی دارد اندک‌اندک متافیزیکی می‌شود [تا فیزیکی]. اگر هنوز بخواهیم این‌ها را علم بنامیم، باید ببینیم که تعریف‌مان از علم چیست / رجوع کنید به پی‌نوشت 5).
6.54 ) گزاره‌های من اینگونه روشن‌گرند: هرآنکه مرا دریابد؛ از گزاره‌های من فراروَد و بر آن‌ها مسلط شود، بالاخره می‌فهمد حرف‌هایم همه مهمل بوده‌اند (و به یک اعتبار، هنگامی‌که بالا رفت، بایستی نردبان را به کنار افکنَد). او باید از پس ِ این گزاره‌ها برآید تا جهان را به درستی ببیند.

7 ) درباره چیزی که راجع بدان نتوان صحبت کرد، بایستی خاموش ماند. 


             http://msanaei.persiangig.com/image/Ardaviraf/Ludwig.Wittgenstein.jpg      

               

          [ "عجیب این نیست که جهان چگونه هست؛ بلکه عجیب این است که جهان هست" ]     

        

پی‌نوشت:


1-    لودویگ ویتگنشتاین، فیلسوف اتریشی / مراجعه کنید به مطلب «مثل سکون تاریک ته آب‌ها ...»

2-    تحویل‌گرایی (Reductionism) به معنای تلاش برای درک پدیده‌های پیچیده‌ی طبیعت از طریق تقسیم آن‌ها به اجزای ساده‌ترشان است. جورج الیس معتقد است که «پیچیدگی» ِ یک پدیده به خودیِ خود کیفیتی‌ست که در صورت تقسیم آن به اجزای ساده‌تر، از دست خواهد رفت و لذا فهمی که از طریق تحویل‌گرایی انجام پذیرد، فهم ناقصی‌ست.

3-    منظور من از کاربرد کلمه «استعلا» (Transcendence) در این‌جا – که اصطلاحی رایج در فلسفه است –  فرارَوی از محدودیت‌های موجود، با هدف نیل به مقصودی آرمانی‌ست. لذا وقتی می‌گوییم «دو» جهان داریم، از دید علم تجربی تناقض‌گویی کرده‌ایم، چراکه «جهان»، خود متضمن «وحدت» است (مقایسه کنید با مقوله ناگفتنی بودنِ وحدت زبان در مقدمه سؤال اول). 

4-    طبق مدل استاندارد علم کیهان‌شناسی، جهان در نخستین لحظات پس از پیدایش، اقیانوسی همگن و یکدست از اتم‌های هیدروژن و هلیوم بود. آنچه باعث شد این اقیانوسْ تدریجاً ناهمگن شود و به شکل کنونی‌اش درآید، افت و خیزهای گرانشی ِ فضا بود که به‌هنگام وقوع انفجار بزرگ، همانند ردپاهایی غول‌آسا بر پهنه فضا ثبت شده بودند / جهت کسب اطلاعات بیشتر، رجوع کنید به مقاله‌ای به قلم بنده تحت عنوان «اصل عدم قطعیت و جهانی از ماده و پادماده».

5-    تفاوتی که الیس به‌درستی مابین «متافیزیک» (Metaphysics) و «ماوراءالطبیعه» (Supernatural) قائل شده را با این مثالِ ساده می‌شود تبیین نمود: مفهوم فرشته برای اغلبِ ما موجودی با دو بال و یک چهره نورانی و ... است. نسبت دادنِ «بال» به یک موجود معنوی، امری «متافیزیکی»ست، یعنی در علم فیزیک، بالْ امکان پرواز را برای پرنده فراهم می‌کند (حال‌آنکه مثلاً در محیط بی‌وزنی نیازی به بال نیست). پس ما در آرمان‌پردازی‌مان ناخواسته «بال» را به «عروج» نسبت می‌دهیم و «عروج» را هم به «بالا» و «بالا» را هم به بالای سرمان! به‌همین ترتیب «نورانی بودن چهره»، «بزرگ بودن خدا» یا این مصرع ِ مولانا که «ما ز بالاییم و بالا می‌رویم» و ...، تماماً در محدوده متافیزیک قرار گرفته‌اند و لذا فی‌نفسه حامل هیچ معنای «ماوراءالطبیعی»ای نیستند. «ماوراءالطبیعه»ای که الیس از آن صحبت می‌کند، قابل تشبیه و حتی توصیف نیست، چراکه فهم ما محصور در مفاهیم فیزیکی‌ست.

6-    «عدم قطعیت» (Uncertainty)، اصلی در فیزیک کوانتوم است که می‌گوید «اصولاً» نمی‌توان سرعت و مکان یک ذره زیراتمی را همزمان مشخص کرد و لذا نمی‌توان هیچ تصویری ذهنی از رفتارهای این ذره ساخت. به عبارت دیگر، ما تا ابد از تصاویر «واقعی» ِ درون اتم محرومیم. از طرف دیگر، «افق کیهانی»، فاصله‌ای معادل 46 میلیارد سال نوری از ماست که بنابر قوانین فیزیک، «اصولاً» چیزی فراتر از آن را نمی‌توان دید. پس ما تا ابد از تماشای فراسوی این افق محرومیم (یادتان باشد اگر بگوییم، «عرش»، یا «آسمان دوم» یا سوم، یا هفتم و ... در آن‌سوی افق فیزیکی ِ کیهانی‌مان واقع شده، به دامن متافیزیک فرولغزیده‌ایم و لذا مهمل‌گویی کرده‌ایم (این مسائل مربوط به «ماوراءالطبیعه» است / مقایسه کنید با بند هفتم و آخر رساله ویتگنشتاین: «درباره چیزی که نتوان درباره‌اش سخن گفت، بایستی ساکت ماند»). 

7-    به ادعای خودِ نظریه‌‌پردازانِ حوزه ریسمان (نظریه‌ای که می‌گوید بنیادی‌ترین سازه‌های جهان هستی به شکل ریسمان‌های مرتعش هستند و نه ذرات نقطه‌وار)، برای اینکه بخواهیم ایده ریسمان‌ها را مورد آزمایش قرار دهیم، به یک شتاب‌دهنده‌ با قطر کهکشان راه شیری نیاز داریم!

8-    اشاره به شش عددِ ثابت در معادلات کیهان‌شناختی که در صورت «تنظیم» نبودن، جهان (آنگونه که می‌بینیم‌اش) هرگز به‌وجود نمی‌آمد. مارتین ریس (کیهان‌شناس بریتانیایی)، این شش عدد را از ترکیب 25 ثابت فیزیکی (از جمله جرم ذرات بنیادی مثل پروتون، الکترون، و نیز ثابت جهانی گرانش، ثابت پلانک و ...) استنتاج نمود. 

9-    معرفت‌شناسی (Epistemology)، به‌معنی بررسی روش‌های کسب شناختِ عینی از جهان از طریق حواس پنج‌گانه است؛ حال‌آنکه Ontology یا وجودشناسی، همان‌گونه که از نامش برمی‌آید به بررسی «وجود» ِ مستقل از حواس پنج‌گانه می‌پردازد. مثلاً می‌پرسیم: آیا برگی که در نقطه‌ای دورافتاده در جنگل‌های آمازون می‌افتد، «وجود» دارد؟ هر پاسخی که به این سؤال بدهیم، اشتباهاً دچار یک تعمیم «معرفت‌شناسانه» شده‌ایم، چراکه هرگز این برگ را ندیده‌ایم، یا صدای افتادنش را نشنیده‌ایم و ... و تازه اگر هم برویم و ببینیم که افتاده یا نه، دیگر صربحاً به ورطه معرفت‌شناسی فرولغزیده‌ایم. این مثال شاید اندکی ساده بنماید، اما مثال‌های تأمل‌برانگیزتری هم هست: ارسطو می‌گفت هنگامی که سنگ و برگی را همزمان بیاندازیم، آن‌که سنگین‌تر است، زودتر به زمین خواهد خورد. چیزی قریب به دو هزار سال هیچکس در این گزاره‌ی «بدیهی» شک نکرد، تا اینکه گالیله دید این حرف اشتباه است. ولی باز هم گالیله از طریق حس بینایی بود که دید حرف ارسطو اشتباه است. حال باید پرسید آیا در زمان ارسطو هم چنین معرفتی می‌توانسته «وجود» داشته باشد (بدون آنکه کسی متوجه‌اش بشود)؟ شاید پاسخ این سؤال ساده بنماید، اما واقعیت این است که هرگز پاسخ‌مان قانع‌کننده نخواهد بود، چراکه «وجود» ِ واقعیات جهانِ خارج را به هیچ‌عنوان از طریق معرفت‌شناسی نمی‌توان تبیین نمود.

10-    رابطه علیت هم یک مقوله معرفت‌شناختی است و لذا هیچکس نمی‌تواند ادعای «وجود» آن را داشته باشد. دیوید هیوم (فیلسوف انگلیسی قرن هجدهم) می‌پرسد: "آیا به صِرف اینکه دو پدیده به دنبال هم آمده‌اند (مثلاً برهم‌خوردنِ دستان‌مان موجب تولید صدا شده است)، می‌تواند دلیل قانع‌کننده‌ای برای «وجود» علیت باشد؟" هیچکس این سؤال را نه پاسخ قطعی گفته و نه خواهد گفت. هیچ دانشمندی هم نباید اصولاً علیت را جزء ذاتی ِ جهان بداند، چراکه اگر او قبول کند که «برهم‌خوردن دست» موجب «تولید صدا» می‌شود، تعجب خواهد کرد اگر بداند «در محیط خلأ» این رابطه برقرار نخواهد بود. پس قبول «رابطه علیت» به‌عنوان یک «اصل»، تنها زمانی ممکن است که فرد از تمام روابط و واقعیات و رازهای جهان سردرآورده باشد و این غیرممکن است؛ چراکه او چنین اطلاعاتی را فقط از طریق حواس پنج‌گانه‌اش می‌تواند به دست آورَد و با این‌حساب، باز هم معمای «وجودِ مستقل از حواس پنج‌گانه» برایش حل‌نشده خواهد ماند. 

11-    خودمداری (Solipsism)، به‌معنای طرد بی‌چون و چرای «وجودِ» مستقل از ذهن انسان است؛ به‌طوریکه فرد فقط بر وجود خودش صحه می‌نهد و حتی وجود اشیاء و انسان‌های پیرامونش را «توهم» می‌داند. 

12-    کنش‌های بالا به پایین، به معنی تأثیر یک سامانه پیچیده فیزیکی بر یک سامانه‌تر ساده‌تر است که معمولاً در پژوهش‌های علمی، از آن صرفنظر می‌شود. مثلاً انسان به‌منظور تماشای یک اتم، ناخواسته صحنه را به هم می‌ریزد و چیزی می‌بیند که در واقعیت امر حقیقت ندارد، چراکه عمل دیدن، یک کنش بالا به پایین است. 

13-    کلتک (Caltech): انیستیتو فناوری کالیفرنیا

14-    توسل به برهان علیت به‌منظور اثبات وجود خالق از آن‌رو ناقص است که پذیرش یک علت‌العلل (آفریننده همه‌چیز)، منوط به به نپرسیدن این سؤال است که «علت‌العلل از کجا آمد؟». پس عمیق‌تر آن است که نپرسیم «جهان چگونه به وجود آمد؟»؛ بلکه بپرسیم: «چگونه وجود به وجود آمد؟» 

15-    دزموند توتو (Desmond Tutu)، فعال صلح و از رهبران جنبش آپارتاید آفریقای جنوبی.

   91/01/26 -  4:31 PM  -  ارداویراف  |